اينجا ايران!

این یک آش شله قلمکار از مطالب مختلفه. اما طعمش خیلی بد نیست. می تونی بچشی!

چیزهایی که دوستشان دارم
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱/٢۸  کلمات کلیدی:

وقتی بنشینیم و با خودمان فکر کنیم. منظورم زمانی است که گاهی مبتلا به لمس پیری درونمان می شویم و این سوال جلو می جهد که اگر همین امشب قرار باشد بمیرم از چه چیزهایی در زندگیم لذت برده ام، چیزهایی به نظرمان می رسد که البته شخصیت و اعتقادات و باورهایمان را هم تا حدودی لو می دهد ولی عجیب زیباست.

البته من اینجا فقط از هنر نابی که به من احساس سیراب شدن و امیدواری می دهد. می نویسم.

 

اگر در کشوری با جریان موسیقی آزاد زندگی می کردم، همیشه منتظر آهنگ های جدید james blunt می شدم. نه از کلیپ هایش خسته می شوم، نه از صدای عجیبش و نه از ترانه هایش. leona lewis با آن صدای بی توصیفش و ترانۀ happy هم که گفتن ندارد.

 

Keri Hilson همان است که درون من زندانی شده.

 

Roald dahl را دوست دارم و اصلا باورم نمی شود او یه بزرگسال بوده باشد. او نیمه نوجوانی است حداکثر سیزده ساله. Astrid lindgren  هم نسخۀ مونث Roald dohl است. این دو توی کتاب هایشان زندگی می کنند و هیچ وقت نمرده اند.

 

از Margaret Atwood داستان نویسی زنانه و نو را یاد گرفتم و از Vladimir Nabokov ساده نویسی.

 

Hello از بهترین کلیپ هاست. اصلا نمی توانم lionel richie را بدون آن، و آن عشق لطیف تصور کنم.

 

Jeremy Renner بازیگر عجیبی است. اصلا به نظر نمی آید نقشی را بازی کند. انگار خود نقش است که از درون فیلمنامه زنده شده. شاید عجیب باشد ولی پلیس آهنی فیلمی بود که باعث شد سرم به سمت سینما بچرخد.

 

سریال قصه های جزیره با تمام قیچی شدگی هایش، قسمتی از نوجوانی و شخصیتم را ساخت. بعد از آن آنی شرلی و امیلی نیومون و شاید خود شخص لوسی مادمونتگمری که این قصه ها را نوشته بود و آنقدر در مغزم نشست که مرا هم جادو کرد که احمق شوم و بنویسم. اینجا نباید لویزا می آلکوت و زنان کوچکش جا بیفتد.

 

یکی دو تاریخ خاص را هم دوست دارم. هشت آذر، بیست و پنج خرداد و سیزده به دری که دو سال پیش داشتم.

 

آن یک سالی را هم که پشت کنکور ماندم دوست دارم.

 

مداد های پارس را خیلی دوست دارم.

 

از بین پرنده ها خروس و از بین بقیه، ماهی عید سفید و البته که کلاغ ها را خیلی دوست دارم.(کلاغ پرنده نیست.)

 

بچه های کوه آلپ و مدرسۀ والت و برادران شیردل یک جورهایی توی دلم سنجاق شده اند.

 

دلم برای زنگ های بیکاری دبیرستان تنگ شده.

 

شهر را بدون صدای گنجشک ها و موسی کو تقی ها(قمری ها) و قارقار کلاغ های سر صبح و دم غروب نمی توانم تصور کنم.

 

برنامه روز هفتم رادیو BBC باعث شد john lennon وImagine  بخزد توی فکرم.

 

ترانۀ عاشقانه بدونChris De Burg می شود؟

 

...

 

اگر زندگی دوباره ای باشد، می خواهم همین باشم که هستم.


در حمایت از آزادی
ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٦  کلمات کلیدی:
توپولوف با حضرت عزراییل قرارداد دارد یا با برادر شغال؟
ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٥  کلمات کلیدی: توپولوف روسی ، دروغ ، مشهد
هرچه را پنهان دارید، سرخی خون را نمی توانید.
ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٢  کلمات کلیدی:
مطلبی از هفته نامه اکونومیست و یک نامه
ساعت ٤:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٠  کلمات کلیدی:
18 تیر 88 مشهد
ساعت ٤:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٩  کلمات کلیدی:
یک مقاله، یک تعریف
ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱٢  کلمات کلیدی:
این پایان نیست، این آغاز رسالت نویسندگان است!
ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۱  کلمات کلیدی:
تبریک
ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٩  کلمات کلیدی:
داغ
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٧  کلمات کلیدی: داغ ، دروغ ، سیاست ، صلـــــــح
← صفحه بعد