اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

جادوگر ایرلندی
ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: دانلود موسیقی ، برگردان ترانه

 

در این زمانه‌ی پلشتی مدام و حماقت‌های بام تا شام، گاهی آواهایی می‌شنوی و به استعدادهایی برمی‌خوری که شک می‌کنی جادو حقیقت نداشته باشد.

ترانه‌های این بشر شبیه ترانه‌های هیچکس دیگری نیست. این جادوگر ایرلندی طوری می‌خواند که گویی با ایزدبانویی باستانی راز و نیاز می‌کند.

صدایش پر قدرت و مانا.

 

پ.ن:

یک نکته‌ی طنز هم درمورد این‌دست هنرمندها وجود دارد. نمی‌توانی یک پوستر حسابی از ایشان پیدا کنی. همه‌جا خیلی بی‌اعصاب به دوربین زل زده‌اند و معمولا بهترین عکس‌هایشان همان‌هاست که وقتی غرق خواندن و نواختن هستند از آنها گرفته شده. در اوج حالات عرفانی و فازهای فضایی.

 

 

Hozier - To Be Alone - 2014(download link

 

Never feel too good in crowds

With folks around, when they're playing

The anthems of rape culture loud

Crude and proud creatures baying

All I've ever done is hide

From my times when you're near me

Honey, when you kill the lights, and kiss my eyes

I feel like a person for a moment of my life

 

But you don't know what hell you put me through

To have someone kiss the skin that crawls from you

To feel your weight in arms I've never used

It's the God that heroin prays to

 

It feels good, girl, it feels good

It feels good, girl, it feels good

It feels good, girl, it feels good

Oh, to be alone with you

 

There are questions I can't ask

Now at last the worst is over

See the way you hold yourself

Reel against your body's borders

And I know that you hate this place

Not a trace of me would argue

Honey, we should run away, or someday

Our baby and her momma

And the damaged love she made

 

But I don't know what else that I would do

Than try to kiss the skin that crawls from you

Than feel your weight in arms I've never used

It's the God that heroin prays to

 

It feels good, girl, it feels good

It feels good, girl, it feels good

It feels good, girl, it feels good

Oh, to be alone with you

 

هوزیر ـ خلوت‌گزیدن ـ 2014

 

هیچ به دل نمی‌نشیند

جمع مردمانی که

سرود نامردمی و رذالت سر داده‌اند

این موجودات خام و مغرور همهمه‌گر

هر زمان تو در کنارمی

تمام سعیم بر این بوده که

از روزگار کناره بگیرم

جانا، آن‌زمان که شعله‌ی چراغ را می‌کشی و بر چشمانم بوسه می‌زنی

آن‌زمان است که احساس آدمیت می‌کنم

 

اما چه می‌دانی که در چه دوزخی گرفتارم کرده‌ای

دوزخ بوسه بر قالبی گریزان

دوزخ حس سنگینی تنت میان بازوان همیشه بی‌استفاده‌ام

این آن والاترین و شگفت‌ترین خلسه‌هاست

 

چه دلنشین است، جانا، چه دلنشین است

چه دلنشین است، جانا، چه دلنشین است

چه دلنشین است، جانا، چه دلنشین است

خلوت‌گزیدن با تو

 

اکنون که سرانجام در امنیتیم

اینطور که بیقراری می‌کنی

ناپرسیدنی‌هایی دارم و

می‌دانم از این وضعیت بیزاری

کوچکترین شکی ندارم

جانا، باید اینجا را بگذاریم و برویم، وگرنه روزی

فرزندمان می‌ماند و مادرش و مهر بی‌سرانجامش

 

اما نمی‌دانم چه کنم جز اینکه

همچنان بر قالبی گریزان بوسه زنم و

سنگینی تنت را بر بازوان همیشه بی‌استفاده‌ام حس کنم

این آن والاترین و شگفت‌ترین خلسه‌هاست

 

چه دلنشین است، جانا، چه دلنشین است

چه دلنشین است، جانا، چه دلنشین است

چه دلنشین است، جانا، چه دلنشین است

خلوت‌گزیدن با تو

 

 

دانلود این موسیقی


 
نثر دوزخی یک دوزخی
ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: گزیده‌ی کتاب ، دانلود کتاب

 

امروز روزگار دوزخی آقای ایاز را دست گرفتم. اعتراف می‌کنم که مدت‌هاست رمانی وطنی اینطور درگیرم نکرده که مثل دیوانه‌ها هنوز سی صفحه نخوانده و کتاب را شروع نکرده بیایم و تکه‌ای از آن را اینجا بگذارم:

 

... محمود زیبا نبود، ولی مردانه بود و تمام کارهایش را هم مردانه انجام می‌داد. هرگز وحشتی از خون نداشت و ما را هم عادت داده بود که از خون وحشت نکنیم. او، گاهی به‌تدریج و زمانی ناگهانی، ما را به خون عادت داده بود. او می‌توانست حتی با خون وضو بگیرد و بعد در برابر مردم به نماز بایستد؛ یا می‌توانست پس از قتل‌عام مردم قصبه‌ای، درباره‌ی بزرگی خدا داد سخن بدهد. می‌توانست بیست نفر از متفکران قوم را از زندان آزاد کند؛ تنها برای آنکه دو روز بعد، همه‌ی آنها را یکجا بکشد و بگوید زیر آوار ماندند و بعد در برابر تمام مردم این خطه برای رخت بربستن فکر و تعالی انسان اشک بریزد. ولی او کسی بود که هرچه می‌خواست، دیگران هم می‌خواستند؛ اگر او خون می‌خواست، مردم نیز خون می‌خواستند؛ اگر آب می‌خواست، مردم نیز آب می‌خواستند؛ و اگر او هیچ‌چیز نمی‌خواست، مردم هیچ‌چیز نمی‌خواستند. البته او هرگز برای خود هیچ‌چیز نمی‌خواست. امکان داشت که برای مردم گاهی هیچ‌چیز خواسته باشد و آنها نیز قبول کرده باشند که تمام هیچ‌چیزها را به فرمان محمود در اختیار داشته باشند؛ ولی هرگز اتفاق نمی‌افتاد که برای خود فقط هیچ‌چیز بخواهد. علاوه بر این او در طول سال‌های بی‌تجربگی و در طول سال‌های پرتجربه‌اش به این تجربه‌ی بزرگ تاریخی دست یافته بود که مردم معطل نمی‌توانند بماند؛ مردم باید مشغول باشند؛ باید از شدت و حدت نوعی مشغولیت برخوردار باشند. معتقد بود که مردم، تمام مردم بچه‌گانه‌اند و باید بازیچه‌هایی به صورت قتل، شهادت، شمایل‌بازی، جشن، عزا، جنگ ـ البته نه جنگ درست و حسابی ـ گرسنگی، تشنگی، فساد و وبا و طاعون داشته باشند؛ و مردم باید همیشه منتظر بمانند؛ باید کلمات بزرگ، کلمات پرطنین بشنوند؛ مردان یا زنانی که این کلمات را بر زبان می‌رانند باید قوی‌ترین و قابل انعطاف‌ترین صدا را در ذهن خود جای دهند و چگونه به خود و محمود در هرگوشه‌ی تاریخ و در هر چهار سوق این جهان افتخار بکنند. ...

 

روزگار دوزخی آقای ایاز ـ صفحات 32 و 33 ـ رضا براهنی ـ 1351

 

 

نثر روان و قلم گیرا و شروعی دیوانه‌کننده که صحنه‌ی مثله‌کردن مردی در ملاء‌عام را با جزییات تصویر می‌کند؛ دست‌مریزاد.

 

لینک دانلود

 


 
فاتح فروتن اورست
ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: فیلم و سینما ، گزیده‌ی کتاب

 

از بین آنها که اسم و رسمی دارند به ندرت پیش می‌آید کسی برگردد و دنباله‌ی رفع کدورتی را بگیرد و دلجویی کند. کیارستمی یکی از همین آدم‌ها بود:

 

"... چندی بعد که برای کاری به امور سینمایی کانون آمده بودم، تا صدایم را شنیدید آمدید بیرون و گفتید«بیخود سعی نکن قهر باشی. ما نمی توانیم با هم قهر کنیم.» باز هم جوابی ندادم و با شکل غیرمحترمانه‌ای از شما دور شدم. به قول قدیمی‌ها، بود و بود تا اینکه یکروز بابک احمدی دوست مشترکمان آمد دفتر مجله و گفت جایی نرو کارت دارم. درگیر کار بودم و متوجه نشدم کیست. لحظه‌ای بعد، بابک آمد و دستم را گرفت و به طرف اتاق مسعود مهرابی کشاند. تعجب کردم. وارد اتاق که شدم شما را دیدم که به پیشواز آمدید و به زور با من روبوسی کردید و یک‌جلد حافظ خوشنویسی شده را هم به طرف من گرفتید و گفتید این هم هدیه‌ی آشتی‌کنان. راستش از خجالت سرخ شدم و نفسم بند آمد. یعنی کیارستمی برای اینکه با من آشتی کند خودش را اینقدر به زحمت انداخته؟ سر به زیر انداختم و اشک توی چشمانم جمع شد. مهم اینست که شما در جایگاهی بودید که به قلم من احتیاجی نداشتید. حالا دیگر عباس کیارستمی یک نام جهانی در عرصه‌ی سینما بود. بعدها متوجه شدم که شما اصلا دوست ندارید کسی را برنجانید و بیشتر مایلید در زدودن کدورت‌ها پیشقدم باشید. ..."

 

****

بخشی از نامه‌ی احمد طالبی‌نژاد به عباس کیارستمی با نام «فاتحان فروتن اورست» ـ ماهنامه‌ی سینمایی فیلم شماره‌ی 352 ـ مهر 1385 ـ ص 95 

 

****


 
پدیده‌ی علی‌داوید
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: اینجا ایران ، طنز سیاه

 

اینجا تنوع قومی زیاد است. بخشی از آن برمی‌گردد به مهاجرت‌های زمان جنگ با عراق. بخشی به جنگ افغانستان. بخش اعظمش هم به وجود حرم و مجاور شدن تدریجی دوستداران، کاسب‌کاران و ...

دوران مدرسه، هم دوست افغانستانی داشتم، هم پاکستانی و هم عراقی. البته تبارشان را نه از ظاهرشان که از لابلای گفتگوی دیگران تشخیص می‌دادم. خیلی‌هاشان حتی لهجه هم نداشتند. ماه‌ها می‌گذشت و بعد از دهان یکی می‌شنیدم که فلانی ایرانی نیست. اغلب با تحقیر. این تحقیرها برایم قابل درک نبود. مخصوصا که خیلی از همین غیرایرانی‌ها دختران خیلی باهوش و درس‌خوان و زیبایی هم بودند.

اولین ناسزای قومی را سال سوم دبستان شنیدم. درست جلوی در مدرسه. معنیش را نمی‌دانستم اما دوستم از اینکه اینطور خطاب شده بود گریه‌اش گرفت. بعدازظهر که خواهرم از مدرسه برگشت داستان را برایش گفتم و معنی آن کلمه را فهمیدم.

از همان‌روز به بعد بود که متوجه تفاوت‌های ریز ظاهری میان بعضی از دوستانم شدم. تا قبل از آن همه‌ی آدم‌ها برایم یک‌دست بودند. حتی سیاهپوست‌های توی فیلم‌ها با آن لب‌های برآمده و چشم‌های درشت زیبا هم در نظرم فرقی با اطرافیانم نداشتند. خب مگر مثلا گربه‌ها و کبوترها هم شکل‌ها و رنگ‌های مختلفی نداشتند؟ آدم‌ها هم مثل آنها.

 

برای همه‌ی بچه‌ها همینطور است. به دنیا که می‌آیند همه‌چیز برایشان عادی است؛ همانطورکه تابیدن خورشید عادیست. بزرگترها دنیا را برایشان غیرعادی می‌کنند. بعد بچه‌هایی که دنیا برایشان غیرعادی شده راه می‌افتند و بچه‌های دیگری را که در جمع عادی به نظر نمی‌رسند آزار می‌دهند. بعد بچه‌های آزاردیده ممکن است پناه ببرند به زیبایی‌ها یا برعکس به زشتی‌ها؛ یکعده‌شان هنرمند شوند و عده‌ی دیگری هم تفنگ دست بگیرند برای انتقام. چه‌جور انتقامی؟ افتادن به جان بچه‌هایی که احتمالا خودشان هم هدف آزار بوده‌اند. چرا؟ به این خاطر که به خودشان و دیگران ثابت کنند درجه‌ی غیرعادی بودنشان کمی کمتر است.

داستان علی داوید گویا همین بوده.

 

همه‌ی اینها را به هم بافتم تا بگویم: علی داویدها می‌توانند هر تباری داشته باشند، به هر دلیلی هم می‌توانند دست به جنایت زده باشند، ولی فرار ما از واقعیت و انکار تبارشان یعنی بها دادن ناخودآگاهمان به اهمیت تبار انسان‌ها، یعنی خودمان بی‌آنکه عمدی داشته باشیم یکی از همان‌هایی می‌شویم که توانایی این را دارند که دنیا را برای بچه‌ها غیرعادی کنند.

ملیت و تبار مهم نیست. مرز مهم نیست. انسانیت و تلاش برای سالم نگه‌داشتن ذهن‌های دست‌نخورده مهم است.

 

 

********

 


 
رخت
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: محیط زیست ، عکاسی با موبایل گوشتکوبی

 

این عزیز دیشب و امروز را اینجاست. رخت عوض می‌کند. نصف سرهمیش مانده و دستکش‌ها و پایپوش‌هایش.

 

 

 

جایی خوانده‌ام که آدمیزاد هم هر ده سال یکبار بی‌آنکه بداند به کل رخت‌هایش عوض می‌شود.

کاش رخت ذهن‌مان را هم هرچند وقت یکبار از مغزمان بکنیم و بیطرفانه و دقیق تماشایش کنیم. اگر لازم است پارگی‌هایش را رفو کنیم. اگر هم بو گرفته به کل بیندازیمش دور؛ برویم دنبال یکی سبکتر، یکی تابستانی‌تر، یکی که بوی دریا بدهد و شنای بی‌مرز، بوی آزادی، بوی شرافت و انسانیت.

 

پ.ن:

مارمولک‌ها سمی نیستند. بودنشان در شهر مفید است و دخل حشرات موذی را می‌آورد.


 
← صفحه بعد