اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

فاتح فروتن اورست
ساعت ۳:٤۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: فیلم و سینما ، گزیده کتاب

 

از بین آنها که اسم و رسمی دارند به ندرت پیش می‌آید کسی برگردد و دنباله‌ی رفع کدورتی را بگیرد و دلجویی کند. کیارستمی یکی از همین آدم‌ها بود:

 

"... چندی بعد که برای کاری به امور سینمایی کانون آمده بودم، تا صدایم را شنیدید آمدید بیرون و گفتید«بیخود سعی نکن قهر باشی. ما نمی توانیم با هم قهر کنیم.» باز هم جوابی ندادم و با شکل غیرمحترمانه‌ای از شما دور شدم. به قول قدیمی‌ها، بود و بود تا اینکه یکروز بابک احمدی دوست مشترکمان آمد دفتر مجله و گفت جایی نرو کارت دارم. درگیر کار بودم و متوجه نشدم کیست. لحظه‌ای بعد، بابک آمد و دستم را گرفت و به طرف اتاق مسعود مهرابی کشاند. تعجب کردم. وارد اتاق که شدم شما را دیدم که به پیشواز آمدید و به زور با من روبوسی کردید و یک‌جلد حافظ خوشنویسی شده را هم به طرف من گرفتید و گفتید این هم هدیه‌ی آشتی‌کنان. راستش از خجالت سرخ شدم و نفسم بند آمد. یعنی کیارستمی برای اینکه با من آشتی کند خودش را اینقدر به زحمت انداخته؟ سر به زیر انداختم و اشک توی چشمانم جمع شد. مهم اینست که شما در جایگاهی بودید که به قلم من احتیاجی نداشتید. حالا دیگر عباس کیارستمی یک نام جهانی در عرصه‌ی سینما بود. بعدها متوجه شدم که شما اصلا دوست ندارید کسی را برنجانید و بیشتر مایلید در زدودن کدورت‌ها پیشقدم باشید. ..."

 

****

بخشی از نامه‌ی احمد طالبی‌نژاد به عباس کیارستمی با نام «فاتحان فروتن اورست» ـ ماهنامه‌ی سینمایی فیلم شماره‌ی 352 ـ مهر 1385 ـ ص 95 

 

****


 
پدیده‌ی علی‌داوید
ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: اینجا ایران ، طنز سیاه

 

اینجا تنوع قومی زیاد است. بخشی از آن برمی‌گردد به مهاجرت‌های زمان جنگ با عراق. بخشی به جنگ افغانستان. بخش اعظمش هم به وجود حرم و مجاور شدن تدریجی دوستداران، کاسب‌کاران و ...

دوران مدرسه، هم دوست افغانستانی داشتم، هم پاکستانی و هم عراقی. البته تبارشان را نه از ظاهرشان که از لابلای گفتگوی دیگران تشخیص می‌دادم. خیلی‌هاشان حتی لهجه هم نداشتند. ماه‌ها می‌گذشت و بعد از دهان یکی می‌شنیدم که فلانی ایرانی نیست. اغلب با تحقیر. این تحقیرها برایم قابل درک نبود. مخصوصا که خیلی از همین غیرایرانی‌ها دختران خیلی باهوش و درس‌خوان و زیبایی هم بودند.

اولین ناسزای قومی را سال سوم دبستان شنیدم. درست جلوی در مدرسه. معنیش را نمی‌دانستم اما دوستم از اینکه اینطور خطاب شده بود گریه‌اش گرفت. بعدازظهر که خواهرم از مدرسه برگشت داستان را برایش گفتم و معنی آن کلمه را فهمیدم.

از همان‌روز به بعد بود که متوجه تفاوت‌های ریز ظاهری میان بعضی از دوستانم شدم. تا قبل از آن همه‌ی آدم‌ها برایم یک‌دست بودند. حتی سیاهپوست‌های توی فیلم‌ها با آن لب‌های برآمده و چشم‌های درشت زیبا هم در نظرم فرقی با اطرافیانم نداشتند. خب مگر مثلا گربه‌ها و کبوترها هم شکل‌ها و رنگ‌های مختلفی نداشتند؟ آدم‌ها هم مثل آنها.

 

برای همه‌ی بچه‌ها همینطور است. به دنیا که می‌آیند همه‌چیز برایشان عادی است؛ همانطورکه تابیدن خورشید عادیست. بزرگترها دنیا را برایشان غیرعادی می‌کنند. بعد بچه‌هایی که دنیا برایشان غیرعادی شده راه می‌افتند و بچه‌های دیگری را که در جمع عادی به نظر نمی‌رسند آزار می‌دهند. بعد بچه‌های آزاردیده ممکن است پناه ببرند به زیبایی‌ها یا برعکس به زشتی‌ها؛ یکعده‌شان هنرمند شوند و عده‌ی دیگری هم تفنگ دست بگیرند برای انتقام. چه‌جور انتقامی؟ افتادن به جان بچه‌هایی که احتمالا خودشان هم هدف آزار بوده‌اند. چرا؟ به این خاطر که به خودشان و دیگران ثابت کنند درجه‌ی غیرعادی بودنشان کمی کمتر است.

داستان علی داوید گویا همین بوده.

 

همه‌ی اینها را به هم بافتم تا بگویم: علی داویدها می‌توانند هر تباری داشته باشند، به هر دلیلی هم می‌توانند دست به جنایت زده باشند، ولی فرار ما از واقعیت و انکار تبارشان یعنی بها دادن ناخودآگاهمان به اهمیت تبار انسان‌ها، یعنی خودمان بی‌آنکه عمدی داشته باشیم یکی از همان‌هایی می‌شویم که توانایی این را دارند که دنیا را برای بچه‌ها غیرعادی کنند.

ملیت و تبار مهم نیست. مرز مهم نیست. انسانیت و تلاش برای سالم نگه‌داشتن ذهن‌های دست‌نخورده مهم است.

 

 

********

 


 
رخت
ساعت ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ امرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: محیط زیست ، عکاسی با موبایل گوشتکوبی

 

این عزیز دیشب و امروز را اینجاست. رخت عوض می‌کند. نصف سرهمیش مانده و دستکش‌ها و پایپوش‌هایش.

 

 

 

جایی خوانده‌ام که آدمیزاد هم هر ده سال یکبار بی‌آنکه بداند به کل رخت‌هایش عوض می‌شود.

کاش رخت ذهن‌مان را هم هرچند وقت یکبار از مغزمان بکنیم و بیطرفانه و دقیق تماشایش کنیم. اگر لازم است پارگی‌هایش را رفو کنیم. اگر هم بو گرفته به کل بیندازیمش دور؛ برویم دنبال یکی سبکتر، یکی تابستانی‌تر، یکی که بوی دریا بدهد و شنای بی‌مرز، بوی آزادی، بوی شرافت و انسانیت.

 

پ.ن:

مارمولک‌ها سمی نیستند. بودنشان در شهر مفید است و دخل حشرات موذی را می‌آورد.


 
قتل
ساعت ٥:٥۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: اینجا ایران ، گزیده‌ی فیلم ، نرگس محمدی

 

پدر دامنیک موران(لیام کانینگهام) : می‌خوام بدونم واقعا قصد داری توی حبس خودت رو بکشی؟

بابی ساندز(مایکل فاسبندر) : می‌خوای از وجه اخلاقی اعتصاب غذام برات استدلال کنم و بگم واقعا خودکشی محسوب میشه یا نه؟ تو نظرت اینه که این کار اسمش خودکشیه. من می‌گم قتله. اینم یه‌نمه تفاوت دیگه‌ی من و توئه. ما دوتامون کاتولیکیم، دوتامون جمهوری‌خواهیم. ولی اون زمانی که تو توی دهات خوشگل کیلری قزل‌آلاتو آب‌پز می‌کردی، خونه‌های ما رو توی رثکول به آتیش کشیده بودن. شباهتمون زیاده، دام، ولی زندگی و پستی‌بلندیاش بهمون باورهای متفاوتی داده. منظورمو می‌گیری؟

 

**************** 

گرسنگی(2008)

کارگردان: استیو مک‌کوئین

فیلمنامه:اندا والش & استیو مک‌کوئین

 

Father Dominic Moran(Liam Cunningham) : "I want to know whether your intent is just purely to commit suicide here."

Bobby Sands(Michael Fassbender) : "You want me to argue about the morality of what I'm about to do and whether it's really suicide or not? For one, you're calling it suicide. I call it murder. And that's just another wee difference between us two. We're both Catholic men, both Republicans. But while you were poaching salmon in beautiful Kilrea, we were being burnt out of our house in Rathcoole. Similar in many ways, Dom, but life and experiences focused our beliefs differently. You understand me?"

 

****************** 

Hunger-2008

Directed by : Steve McQueen

Written by : Enda Walsh & Steve McQueen

 

 

*********

 


 
هنوز
ساعت ۸:۳۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩٥  کلمات کلیدی: اینجا ایران ، موسیقی ، دانلود موسیقی

 

هنوز هم تا سال ساخت آهنگ‌ها و فیلم‌ها و برنامه‌های تلویزیونی را چک می‌کنم و به سال 2009 می‌رسم ستون فقراتم تیر می‌کشد. برای تولید موسیقی و سینما سال شیرینی بود اما برای خیلی از ما سال نحسی بود که با امید گره خورده بود.

 

جوان بودیم و هنوز سرمای حقایق استخوان‌هایمان را نترکانده بود. هنوز تبدیل به این هیولاهای صورت‌سنگی نشده بودیم. هنوز آنقدر دل‌رحم بودیم که گه‌گاه گونه‌هایمان از اشک‌های نیمه‌شب داغ می‌شد. هنوز باور وجود ... مهربان و بخشنده برایمان معتبر بود. هنوز دیگران عاشقمان می‌شدند. هنوز باد که می‌وزید شوق باران دل‌هایمان را می‌گرفت.

 

قد کشیده‌ایم. بدجوری قد کشیده‌ایم.

 

****

 

"Song from a Secret Garden"

Written by: Rolf Undsæt Løvland

Performed by: Alexander Igoryevich Rybak

2009

Download Link

 

 

****


 
← صفحه بعد