اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

مبارزه با تاریکی...
ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: نویسندگی ، matrix

بعد یه مدت دوباره وقت کردم یه سری به اینجا بزنم.فکر نمی کردم این همه کامنت داشته باشم.عالی بود. انگار توی دنیای مجازی بیشتر از از دنیای واقعی به یادم میفتن.یاد "نیو" و دنیای مجازی فیلم ماتریکس بخیر. کاش واقعا این زندگی یه خواب بود و یکی یه روز صبح بیدارم می کرد!

فعلا دوباره به صف جویندگان کار پیوستم. اینقدر اتفاق ها سریع افتادن که هنوز انگار تمامش یه دروغ بزرگه. قصه اش درازه. هنوز از شوک بیرون نیومدم.

اما یه چیز سر کار نرفتن خیلی خوبه. دوباره وقت داری به خودت فکر کنی و به علاقه هات برسی. دوباره رمان نیمه کاره ام رو جلوم گذاشتم و دارم می نویسم. حالا توی پوست شخصیت هام دارم با تاریکی مبارزه می کنم. دنیای دوم من هم مثل این دنیای سرد و سیاه خودمون دنبال یه ناجیه و من دارم خوب ها رو به جلو هل می دم تا بدها له بشن و از بین برن.

کاش یه همراه داشتم.

به هر حال شاید باز یه مدت ناپدید بشم. خیلی دلم می خواست قضیه رو کامل می نوشتم. اما چرا بنویسم و قتی توی ذهنم هر چند وقت یه بار مرورش می کنم. اما با این حال دارم سعی خودمو می کنم که فراموش کنم که صداقت همیشه جوابش بی عدالتیه.

یه نصیحت مامان بزرگانه: هیچ وقت با جون و دل کار نکنین چون جوابتون محروم شدن از علاقه هاتونه. اگه عاشق کاری که می کنین بشین وقتی اون کار رو ازتون بگیرن داغون می شین. همین.

فعلا...