اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

از بیکاری؟؟؟؟
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، طنز سیاه

حدود ٢٢ روزه که سر کار می رم.

الانم توی شرکتم. جناب رییس بین التعطیلین هستن!!!زبان

منم به عنوان مبصر چهارساله کلاس از فرصت استفاده کردم و نشستم دارم وبلاگم رو پر می کنم!!!!زبانزبانزبانزبان

تازگی ها به این نتیجه فلسفی رسیدم که ما آدما خیلی احمقیم!!! تا وقتی بیکاریم جوش می زنیم که بدبختیم. وقتی هم میریم سر کار تازه می فهمیم بدبخت تر شدیم! حتی یه روزمون هم دیگه مال خودمون نیست. شدیم بنده حلقه به گوش سرمایه داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یول

بگذریم....

 

امروز عکسی که لایق وبلاگم باشه ندارم.

فعلا..... 


 
آرزوها
ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧  کلمات کلیدی: مرگ ، فلسفه بافی

سر کار رفتن و سر کار بودن چه فرقی با هم داره؟ وقتی نمی دونی شغلی که داری واقعا راضیت می کنه یا نه  اصلا انجام دادنش بهت می چسبه؟

کاش دنیا اینقدر سخت نبود! یادمه وقتی دبستان می رفتم با خودم می گفتم: هی تو! تو وقتی بزرگ شدی میشی یکی مثل ماری کوری. یعنی باید بشی. چون آینده مال توئه و اصلا کی جرات داره جلوت رو بگیره!خیال باطل

حالا آینده است. و من می فهمم که کی جرات نداره جلوت رو بگیره؟!خنثی

کاش یه روزی برسه که آرزوی بچه ها به آه و افسوس بزرگسالی بدل نشه.بعضی روزها به مرگ فکر می کنم. و اینکه این همه دویدن برای پول واقعا لازمه؟ وقتی مردی فرقی نداره شاهی یا بی چیز. با اینهمه انگار دویدن بیش از حد برای نان یک قانون شده.

کاش دیدها کمی شفافتر می شد.لبخند