اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

دل‌درد یک نسل
ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: نوستالژی ، ضد سیاست
 
روز عجایب
ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: محیط زیست

اول:

یک خبر علمی ـ زیست محیطی :

«جاده شصت و شش آینده» نام بزرگراه هوشمندی است که ضمن کمک به حفظ محیط زیست از طریق کاهش مصرف انرژی همزمان ایمنی بالاتری نیز ارائه می دهد. این بزرگراه هفته گذشته در هلند افتتاح شد.

خطوط جاده از نوعی رنگ حاوی پودر شبنما ساخته شده که روزانه نور را جذب می کند و شب ها به شکل نور سبز رنگ آن را آزاد می کند. نورافشانی این خطوط هشت ساعت دوام می آورد که این به این معنیست که می تواند چراغ های انرژی خور و البته مدام خرابشوی موجود در حاشیه جاده ها را راحت زیر پاهایش له کند!

یکی از چالش های سر راه همگانی شدن این پروژه و گذر مرحله آزمون آن امنیت این نوع جاده ها ست که آیا در زمستان که روزها در هلند کوتاهترند هم این خطوط می توانند انرژی کافی برای نورافشانی ذخیره کنند یا نه.

 

اینجا و اینجا بیشتر بخوانید.

 

دوم:

حکم اعدام ریحانه جباری که به دلیل قتل به خاطر دفاع از خود در برابر تجاوز، محکوم به اعدام شده بود به تعویق افتاد! اینجا تومار تلاش برای لغو حکم را امضا کنید.

 

سوم:

فیسبوک و یوتوب من بدون فیلتر امروز باز شد!

 

کلا امروز روز عجایبه!نیشخند


 
جسدی که هنوز روی زمین مانده
ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اینجا ایران ، ضد سیاست

ریچارد نلسون فرای کیست و چه کرده؟

استاد دانشگاه هاروارد. آدمی که بالای شش دهه دربارة تاریخ فرهنگی ایران، آسیای میانه و خاور نزدیک تحقیق کرده و آموزش داده. آثار او تلفیقیست از مطالعات دربارة ایرانیان و تاریخ ایران و فرهنگ وابسته به آن که بر اساس منابع و مستنداتی به زبان های زنده و غیر زندة موجود در تاریخ ایران، از اوستایی و پارسی کهن و سغدی گرفته تا زبان های موجود امروز ایران انجام شده. او میان ما ایرانیان و دیگر مردمانی که فرهنگ ایرانی را به ارث برده اند و اکنون به دلیل تغییر نقشه های سیاسی ساکن دیگر کشورها محسوب می شوند سال ها زندگی کرده.

استاد دهخدا در لغتنامه اش به او لقب «ایران دوست» را داده. او برای پنج دهه مدیر موسسه آسیا و جانشین پروفسور آرتور پوپ در شیراز بوده. او در آلمان و دیگر کشورهای اروپایی، در افغانستان، در تاجیکستان، و در دیگر کشورهای خاورمیانه و آسیای میانه در مورد ایران و فرهنگ گذشتة ایران تدریس کرده و پروژه های تحقیقاتی را رهبری کرده. به زبان های پارسی، پشتو، ازبک، ترکی، عربی، آلمانی، فرانسوی مسلط بوده. او در سال های گذشته در دانشگاه های تهران و اصفهان سخنران بوده و دانشجویان بسیاری از نزدیک با او دیدار داشته اند. او از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۰ عضو افتخاری سازمان پرشن گلف آنلاین بود و همواره با ارسال نامه به تحریف کنندگان از نام خلیج پارس اعتراض کرده.

 

این آقا در آلاباما و در خانواده ای سوئدی تبار به دنیا آمد. در نوجوانی با مطالعه داستان های تاریخی به شرق و تاریخ آن علاقه مند شد. او پس از گذراندن دوره‌های چین‌شناسی و باستان‌شناسی چین و ژاپن، از یک ایرانی تاجر فرش پارسی آموخت. در سال 1946 دکترای تاریخ و زبان شناسی تطبیقیش را از دانشگاه هاروارد با رسالة « تاریخ بخارای نرشخی» دریافت کرد. در سال 1948 به استادی هاروارد رسید و بعدتر استاد کرسی تدریس مطالعات ایرانی موسوم به آقاخان شد. دارای همسری ایرانی-آشوری بود و فرزندانش به خاطر علاقه به ایران، دین خود را به زرتشتی تغییر داده بودند. او مرکز مطالعات خاورمیانه (CMES) را در هاروارد بنیان گذاشت. کتاب ها و مقالات او دربارة تاریخ و فرهنگ ایران مرجع بسیاری از مطالعات انجام شده در سطح جهان در این زمینه بوده. ( یعنی دنیای باستانی که یک عده ای از ما به غلط مدام به آن فخر خارج از حد می فروشیم توسط این آدم محترم و امثال او به دنیا و به خود ما معرفی شده ).

او روز پنجشنبه هفتم فروردین 1393در سن ۹۴ سالگی در شهر بوستون درگذشت. از کتاب های تالیفی او می توان به ایران (1953) ، ایران کهن (1968) ، میراث ایران کهن (1963) ، دوران طلایی ایران کهن (1975) ، تاریخ ایران باستان (1984) ، میراث آسیای میانه (1996) ، ایران بزرگ ( شرح حال ـ 2005 ) و تاریخ بخارا (2007) اشاره کرد.

 

ما با او چه کردیم؟

ریچارد فرای در ۹۱ سالگی و در مرداد ۱۳۸۹ (ژوئیه ۲۰۱۰) از طرف محمود احمدی‌نژاد قول خانه‌ای تاریخی در اصفهان را برای زندگی تا پایان عمرش دریافت کرد. وعده ای که مثل دیگر وعده های ا.ن هرگز به مرحله عمل نرسید و آن ساختمان برای تبدیل به هتل سنتی از طرف دولت به شخص دیگری فروخته شد.

ریچارد فرای در وصیتش خواسته بود بعد از مرگ در اصفهان و در کنار رودخانه زاینده رود نزدیک آرامگاه دیگر شرق شناس امریکایی پروفسور آرتور پوپ به خاک سپرده شود. و وصیت این آدم تا الان که شانزده روز از مرگش گذشته هنوز عملی نشده و جسد او کماکان در در سردخانه‌ای در بوستون بلاتکلیف باقی مانده و یک عده ای هم او را زباله و جاسوس و سارق فرهنگی می خوانند و بر ضدش تجمع می کنند. و این میان دولت تاجیکستان اظهار کرده اگر ایران مایل نیست، این کشور با کمال میل مفتخر است که خاکش مدفن او باشد.

 

منابع:

سایت ریچارد فرای

بهار نیوز

ویکیپدیا

و یکسری سایت ضالة دیگر

 

پ.ن : یکنفر این حاج ابراهیم حاتمی کیا را از برق بکشد و به ایشان حالی کند که به جای درجا زدن سینمایی در یکسری آرمان های خیالی کلیشه ای و توهم پرچمداری دیگرانی مثل مرتضی آوینی که دیگر در قید حیات نیستند، و در ضمن حمله به دیگرانی مثل اصغر فرهادی و کمال تبریزی که حداقل یک عدد فیلم غیر تقلیدی و بفروش در کارنامه دارند، برود کمی آب قند بخورد تا به مغزش خونرسانی شود. ظهر جمعه مان را در شبکه چهار زهرمار کرد این دوپای مدرن!

***


 
معرفی موتور جستجوی سبز ecosia
ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: محیط زیست ، ضد سیاست ، معرفی موتور جستجوی سبز ecosia

در راستای مبارزه با گسترش روز افزون میکرو دوپاهایی که ژست طرفداری از محیط زیست می گیرند و اگر بپرسی جیگرت در این زمینه به چند من؟ لبخند ملیحی تحویل می دهند و دیگر هیچ، درست در  همین راستا یک راهکار ساده برای اندک کمکی به جلوگیری از به فنا رفتن تدریجی نسل ما دوپاها ارائه می شود:

کاشت درخت در جنگل های بارانی برزیل از راه دور و با استفاده از موتور جستجوی ecosia !

 

 ××

موتورهای جستجوی مختلفی وجود دارد که هر یک قابلیت های ویژه ای برای کاربران خود ارائه می کند. از همه شناخته شده‌ترها برای ما ایرانی ها گوگل و یاهو هستند. تا پارسال گوگل برتری مهمی بر یاهو داشت و آن هم استفاده از پروتکل امن https برای رمزگزاری داده های دریافتی و ارسالی بود که دست جاسوسان اینترنتی دولتی و غیر دولتی را تا حد زیادی می بست و بسیار محترمانه چوب در نشیمنگاهشان می نمود. خوشبختانه سال گذشته یاهو نیز به این پروتکل خودش را آراست و البته همزمان کاربران ایرانی را از سرویس ایمیلش محروم کرد.

حالا تمام اینها که هیچ ربطی هم به موضوع این نوشتة زیست محیطی ندارد به کنار، یک موتور امن خیلی بهتری هم برای جستجو وجود دارد که همگان در صورت استفاده از آن مشمول رحمت مادر طبیعت قرار خواهند گرفت و به خود و نوادگانشان کمک خواهند نمود که زندگی طبیعی اندک آسوده‌تری داشته باشند.

این موتور جستجو ecosia نام دارد و متصل به یکسری آدم ها و در راسشان Christian Kroll و Tim Schumacher است که طبق بیانیه کاریشان متعهد شده‌اند که حدود هشتاد درصد در آمد حاصل از تبلیغات ارایه شده در سایتشان را به پروژة کاشت درخت در جنگل های بارانی برزیل که به ریه های زمین معروفند و البته طی سال های اخیر رو به نابودی بوده اند، اختصاص دهند.

این سایت نتایج جستجویش را از طریق جستجوگر Yahoo انجام می دهد و در نتایجش تگ های داده شده به موارد جستجو را لحاظ می کند و لینک های خرید زیست محیطی را در اولویت قرار می دهد. همچنین در جستجو از فن آوری های  Wikipedia و bing نیز کمک می گیرد.

 

ecosia تا به حال چه کرده؟

این موتور جستجو در سال 2011 به موتور جستجوی محبوب Forestle که هدف مشابهی داشت پیوست و در حال حاضر 202,323 کاربر روزانه دارد. کاربران روزانه 518,912 بار جستجو انجام می دهند. این سایت به وسیله هر بار جستجوی انجام شده 0.5 سنت از طریق تبلیغات کسب می کند. برای کاشت هر درخت بارانی در برزیل یک دلار آمریکا نیاز است و در حال حاضر این سایت هر 26 ثانیه هزینة کاشت یک درخت را فراهم می کند. تا کنون، این سایت و کاربرانش در مجموع بانی کاشت 385,160 عدد درخت می باشند.

 

 

همینطورکه این بالا می بینید در قسمت More گزینه هایی وجود دارد که آخرین آن setting یا تنظیمات است. در این قسمت می توانید مشخص کنید که نتایج جستجویتان با استفاده از گوگل باشد یا همین سایت. ( که در صورت انتخاب google در پروژه کمپین برای کاشت یک میلیون درخت شرکت داده نخواهید شد. ) همچنین می توانید فیلتر مخصوص کودکان را فعال کنید و همچنین زبان سایت را تعیین کنید که در آن زبان های لتونیایی و استونیایی هم هست اما زبان پارسی وجود ندارد که با توجه به میزان ارزش پاسپورت ایرانی چنین چیزی اصلا مایه شگفتی نیست.

نکته خاص در مورد این موتور جستجو استفاده از تگ برای جستجوست که می تواند دستی وارد شود و یا با استفاده از زبانة مثلثی شکل کوچکی که کنار آیکن ذره‌بین صفحة اصلی قرار دارد. مثلا کلمه مورد نظر را تایپ می کنیم و بعد روی زبانه کلیک کرده و یکی از گزینه های news،  images، videos، google،  ecosia را انتخاب می کنیم تا کلمه مورد نظرمان در نتایج جستجو لحاظ شود.

 

چگونه این سایت را Home page خود نماییم یا چه کنیم که هنگام باز کردن مرورگرمان این سایت به صورت خودکار بالا بیایید :

برای مرورگر کروم: در قسمت Menu روی setting کلیک کنید و open a specific page or set of pages را انتخاب کنید و روی set pages در قسمت on start up کلیک کنید و https://ecosia.org را وارد کنید. توجه کنید که اگر قسمت on start up را نمی بینید روی show advanced setting … در پایین صفحه کلیک کنید.

برای مرورگر فایرفاکس: روی منوی tools کلیک کنید. روی Option کلیک کنید. روی تب general در بالای گوشة سمت چپ پنجرة option کلیک کنید تا انتخاب شود. show my home page را از کشوی when my firefox starts انتخاب کنید و https://ecosia.org را در قسمت home page تایپ کنید. ok را کلیک کنید.

 برای مرورگر اینترنت اکسپلورر : روی tools کلیک کنید. روی internet Option کلیک کنید. روی تب general در بالای گوشة سمت چپ پنجرة option کلیک کنید تا انتخاب شود و https://ecosia.org را در قسمت home page تایپ کنید. ok را کلیک کنید.

برای مرورگر سافاری : روی منوی safari دربالای صفحة نمایشگر کلیک کنید. روی preferences … درون منو کلیک کنید. روی تب general در گوشة سمت چپ پنجره کلیک کنید تا انتخاب شود. از کشوی  new windows open with گزینة homepage را انتخاب کنید و https://ecosia.org را در قسمت home page تایپ کنید. پنجره را ببندید.

برای مرورگر فایرفاکس برای Mac OS X : روی منوی tools در بالای صفحه کلیک کنید. روی preferences … درون منو کلیک کنید. روی تب general در گوشة سمت چپ پنجره کلیک کنید تا انتخاب شود. گزینة show my homepage را از کشوی when firefox starts انتخاب کنید و https://ecosia.org را در قسمت home page تایپ کنید. پنجره را ببندید.

 

****

پ.ن: طی آماده کردن این نوشته اینجانب 8 تا درخت کاشتماوه 


 
باربری اندیشه ها
ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: نویسندگی

پراکنش اخبار. ... پدیده ای به نام کاپی پیست. ... موج وبلاگنویسانی که ناگهان از ناکجا سبز شده اند. ... این یک نوشته عمیقا اجتماعیست. نوشته ای که کوچکترین ربطی به پتیارة سیاست ندارد.

 

خبرگزاری بیشک محترمی نوشت که:

«اگر متوسط برداشت گندم از زمین‌های آبی و دیم کشور را 5/2 تن محاسبه کنیم، مقدار گندمی که صرف سبز کردن سبزه سفره هفت سین می‌شود، محصول ۱۸۰۰ هکتار از زمین‌های کشاورزی کشور را در چند هفته نابود می‌کند. تنها دلیل برای اتلاف این مقدار بسیار زیاد از سرمایه‌های کشور، رعایت سنتی است که تأثیری در حال و آینده افراد هم ندارد. همچنین اگر قیمت هر کیلو گندم را ۸۰۰ تومان در نظر بگیریم، گذاشتن سبزه بر سر سفره‌های هفت سین ایرانیان، هزینه‌ای بالغ بر ۳ میلیارد و ۶۰۰ میلیون تومان بر اقتصاد کشور تحمیل می‌کند. »

حالا ملت، عین این کار مرا یعنی انجام فریضه کاپی پیست را در ایمیل و وبلاگ و ... پیش گرفته اند. مسئله قصد و نیت پشت اینجور نوشته ها نیست. مسئله این نیست که این حرف ها از کجا آب می خورد و اصولا چه بازخوردی خواهد داشت. ... مسئله، مسئلة گاو مش حسن است. مسئله اینست که دردی هست به نام باربری اندیشه ها.

 

**

خیلی طول کشید که یاد بگیرم قلم مقدس است. اوایل می نوشتم که بگویم اندکی بیشتر در جهان حضور دارم. بعدتر، می نوشتم که داد و فریاد بزنم که فلان شده ها من می فهمم. بعدترش، مدتی خفقان گرفتم و توی خودم جمع شدم و جمع شدم و جمع شدم. همین خفقان گرفتگی خودخواسته قلم را بیشتر به جگرم فرو کرد : دیگر به عوض صفحة وبلاگ روی صفحة کاغذ می نوشتم. حرف هایم را می ریختم توی تن شخصیت ها. دنیایی را که دوست داشتم وجود داشته باشد آنجا روی کاغذهای A4 داشتم جان می دادم و ... و ...

 

حالا مدتیست که خفقان را دوباره کنار زده ام. برگشته ام و می بینم رفقای قدیمی گم شده اند. سعی می کنم رفقای جدید بگیرم اما سخت پیدا می شود. چرخ می زنم و چرخ می زنم و تقریبا همه جا یا پر شده از آدمک هایی که وبلاگ را با سنگ صبور همسر چهل و ششم فتحعلیشاه قاجار اشتباه گرفته اند و یا نیمه آدم هایی که مزدبگیر اقتصادی ـ مذهبی هستند. ... مرد کم پیدا می شود. کسی که بخواهد فکر کند کم پیدا می شود. کسی که بخواهد عمل کند کم پیدا می شود. آن نویسنده ای هم که فقط به قلم ایمان داشته باشد انگار اصلا پیدا نمی شود. ... 

 

امضا : همسر چهل و ششم فتحعلیشاه قاجار

خوف نکن. نمی خورمت. وگرنه تا به حال صدهابار، هر صبح که به آینه خیره میشدی خودت را خورده بودی.

***


 
جعبه ای به نام تلویزیون
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فیلم و سینما

... مثل طلسم شده ها چشم از صفحة تلویزیون بر نمی داشتم. دیگر خیلی نمانده بود. باید می دیدم ارنستو بالاخره ته این سفر موتورسیکلتیش به کجا خواهد رسید که باعث خواهد شد یکزمانی تبدیل شود به الگوی چندین نسل برای مطالبة بی رودربایستی حقشان. باید می دیدم او چگونه او شد. گور بابای امتحان پایان ترم معادلات دیفرانسیل و انتگرال فردا صبح دانشگاه. ... من آنشب روی ترک موتور ارنستو باید تا ته ماجرا را می رفتم. من بودم و تلویزیون و یک فیلم سینمایی.

 

پیش‌ترها تلویزیون جعبه ای بود که هیبت و حرمت داشت. اگر وجود دو کانال نوستالژی دهة شصتی‌هاست، چهار کانال را دیگر دهة هفتادی‌ها خوب یادشان هست. هر کانال هفته ای یک فیلم داشت. کانال سه یکشنبه ها ساعت هشت شب، کانال دو سه‌شنبه ها ساعت نه شب، کانال یک جمعه ها ساعت چهار بعد‌از‌ظهر. اما کانال چهار که شبکة فرهیختگان بود کمی که گذشت جمعه ها ساعت هشت و نیم شب را به برنامه ای اختصاص داد به اسم سینما چهار که دنباله ای بود بر سینما دو و برای ده سال متوالی همچنان با نام های متفاوتی مثل سینما دو و سینما یک و سینمای نوروزی از طریق کانال های دیگر ادامه پیدا کرد. یک گروه دوست داشتنی به سرپرستی یک لوطی‌منش خرابات رفتة دست به چلیکی به اسم محمد حمیدی مقدم که سینمای ممنوع نوارهای وی‌اچ‌اسی را که داشت به سی‌دی‌های کم حجم تغییر قالب می داد، مفت و ارزان و با اندکی قیچی و خیاطی به داخل خانه ها کشاند. اسم کارگردانان و بازیگران همراه فرهنگ منحط غربیشان ناگهان لغزید توی خانه ها. برای من و امثال من که گنده ترین منبع اطلاعات سینماییشان از برنامة هنر هفتم تولیدی دهة شصت، و طنزهای زنده‌یادان چارلی چاپلین و نورمن ویزدم و لورل و هاردی آب می خورد، این برنامة سینما چهار و برنامه های مشابهی مثل سینما ماورا و روانشناسی و سینما شد یک دریچة جادویی به سرزمین عجایب. حتی کمی که گذشت گزارش هایی از کن و خبرهایی از اسکار هم درونش گنجانده شد. ...

سینما اینطوری بود که جفت پا پرید وسط و نشست کنار سریال هایی مثل شرلوک هلمز و هرکول پوآرو و ارتش سری و از سرزمین شمالی و دیگر دوست داشتنی های به اتمام رسیدة دهة شصت من و امثال من. [حتی این شبکة خبر جیز جگر زده تا یک سال اول شروع کارش برنامه های سینمایی قاطی خبرهایش می کرد تا جلب مخاطب کند. ]

 

تلویزیون آن دوره که انگار صدها سال پیش بود یکجور خدایی بود که هنوز نمرده و به باقی خدایان نپیوسته بود. هیبت و حرمت داشت. هنوز نشده بود تلویزیون دولتی. هنوز نشده بود بنگاه معاملات افکار. هنوز یک سیبیل کلفت دستمال یزدی بدست تو خالی یکه بزن قُرُق‌چی قمه‌بدست سر گذر نشده بود. هنوز میشد رویش حساب کرد. هنوز هم میشد گه گاه توصیه های ایمنی خانم خامنة، مجری برنامه کودک دوران کودکی‌مان را یواشکی و از ته دل پیچاند و تا میشد جلو رفت و چشم در چشم شیشه ایش دوخت و دست در گردنش انداخت و دنیا را در درونش تماشا کرد و به زمین و زمان گفت : گور بابای درس و مشق و امتحان معادلات دیفرانسیل فردا صبح! ... میشد نیمه شب پایش بیدار نشست و «خاطرات موتور سیکلت» والتر سالس را تماشا کرد و آمریکای جنوبی را دور زد و دور زد و دور زد و دور زد و ...

 

*** 

پ.ن : زمزمه هایی هست از آزادی چهار سرباز اسیر با پادرمیانی یکی از شاخ های اهل سنت زاهدان. بالاخره یک خبر خوب در سال نود و سه.بغل


 
از سارتر تا هرزوگ
ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فیلم و سینما ، فلسفه بافی ، نیمچه نقد فیلم

سپیده دم رهایی (Rescue Dawnیک فیلم معمولی نیست. نتیجة یک فیلم معمولی دو ـ سه پاکت چیپس خالیست و یک بغل خندة سطحی. اما انتهای این فیلم، شمایید و پاکت چیپسی که باز شده و دست نخورده مانده و در کنارش یک تیغه درد که از ستون فقراتتان دور میزند به قلب و باز می گردد و باز می رود به مغز و باز باز می گردد.

دیتر دنگلر طی فیلم آب می رود و شما هم همراهش. گرسنگی و میل به بقا درد مشترکیست. او جوان است. بیست و دو سال دارد. حسی دارد که انگار تمام جهان و قدرت هایش متعلق به اوست. همه مان در این سن همین حس را داشتیم. ( و احتمالا الان کوچکترین اثری از این حس در درونمان وجود ندارد. )

 

طی فیلم بارها خندیدم. بارها خودم را دیدم که در پوست او درون گل و لای جنگل غلت می زنم و به دنبال راهی برای رهایی هستم. خودم را دیدم که حرف های امیدبخش می زنم. خودم را دیدم که قوی هستم و پر از تقلا برای چنگ زدن به زندگی و تداومش. خودم را دیدم که یک جادویی در رگ هایم بود که انگار یکبار دیگر فرمانروای تمام هستی هستم و ... و با اینهمه، تمام مدت دلم می خواست فیلم را قطع کنم و از تماشایش دست بکشم.

شب قبل یکی از بهترین دوستانم می گفت مردم نمی توانند کتاب های سارتر یا کافکا را که اغلب کم حجم هستند تا آخر دوام بیاورند و فوری کنارشان می گذارند چون بازتاب حقیقت زندگی بدون روح ماست. و حالا امروز به نظرم به این نتیجه رسیدم که بعضی فیلم ها هم همینطور هستند.

 

Rescue Dawn-2006

 

********


 
سرکشی
ساعت ٥:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فلسفه بافی

یک عده ای هستند که در خودشان مرده اند و خبر ندارند. بوی زوال می دهند. یک آلبوم عکس از گذشته های خیلی دور مدام توی دامنشان پهن است و درونش آن چیزهایی را که دوست دارند تماشا می کنند. تنشان همینجاست اما خیالشان در یک دنیایی در پرواز است که کسی نمی تواند حقیقتش را ثابت کند.

در جا می زنند. مدام زمزمه می کنند:« سال به سال، دریغ از پارسال. » هرچه فشار بر سرشان بیشتر می شود بیشتر به عمق می روند و باز لقلقه می کنند:« نور به قبرش ببارد! »

اینها آدم هایی هستند که نتیجه اعمالشان را به گردن روزگار می اندارند. فراموش می کنند که آن زمان که نباید، سکوت کرده اند و یا آن زمان که باید، شلوغ کرده اند. فراموش کرده اند همیشه مختار بوده اند و اکنون هم هستند.

اینها آدم هایی هستند که تسلیم جبر خودخواسته شان هستند. اینها مردگان راه رونده اند.

 

 

ترجیح می دهم سرکشی کنم تا مدام به گذشته سرکشی کنم.

 

*******************


 
حس قلقلک مرموز
ساعت ٥:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: نویسندگی ، دانلود موسیقی

بانو شکیرا و ریانا خاتون یک ترانه ای با هم اجرا کرده اند به نام I can’t remember to forget you که یک معنی ای دارد در مایه های « کی؟! من؟! من گفتم فکرت رو از سرم بیرون می کنم؟! » [ البته بگذریم از آن میوزیک ویدیوی اعجاب انگیز این دو ایزدبانو که چشم هر جنبنده ای را خیره می کند. : ))  ]

در هر حال، متن این ترانه شده حال و روز این آدمیزاد نیمه تکامل یافته ای است که بنده می باشم. یکجورهایی پشت دستم را داغ کرده بودم، دوازده بار زده بودم پس سرم، چهل بار دور خودم چرخ زده بودم، سه لایه نمک دور قدم هایم پاشیده بودم، پنج بار در کود اژدهای گاوسر شمارة دو غلت زده بودم و هفده بار اسپند بهاره دود کرده بودم که حالا حالاها دست به قلم نبرم و قصة بلند تازه ای ننویسم و باز انگار :

هنوز شش کتاب اول از زیر چاپ بیرون نیامده آن حس قلقلک مرموز نوشتن دوباره رفته در کف دستم.  خنثی

 

بسوزد پدر عاشقی که باز نیمه جادوگرها دارند توی مغزم حرکات ژانگولر اجرا می کنند و هیولا ـ آدم ها دارند نیشخند می زنند و اژدهای گاوسر شمارة پنج میلیون و چهل و دو نفسش را که بوی بلال برشته دارد می اندازد توی صورتم و زمزمه می کند:

« بنویس! بنویس به نام من که جان کندم و این سرزمین های جادویی را در شش مرحله آفریدم و حتی یکبار هم « گیم اُور» نشدم [ و هنوز بیست تا « جان» زخیره دارم و برعکس اژدهاهای گاوسر پیشین حالا حالا ها مردنی نیستم ] و در نهایت قلم را وسیلة آرامش تو قرار دادم و کاغذ را کشتی نجات افکارت! بنویس! بنویس به نام من!شیطان »

 

اژدهای گاوسر شمارة پنج میلیون و چهل و دو

 

Shakira ft. Rihanna - can't remember to forget you - 2014 ( download link

And I left a note on my bedpost
Said not to repeat
Yesterday's mistakes
What I tend to do
When it comes to you
I see only the good
Selective memory
The way you make me feel, yeah
You gotta hold on me, I never met someone so different

Oh here we go
You're a part of me now
You're a part of me
So where you go I follow, follow, follow

Oh-oh ooh oh
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you
Oh-oh ooh oh
Oh-oh ooh oh
I keep forgetting I should let you go
But when you look at me
The only memory is us kissing in the moonlight
Oh-oh ooh oh
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you

I can't remember to forget you

I go back again
Fall off the train
Land in his bed, repeat yesterday's mistakes
What I'm trying to say
Is not to forget
You see only the good
Selective memory

The way he makes me feel like
The way he makes me feel, I never seemed to act so stupid
Oh here we go
He a part of me now
He a part of me
So where he goes I follow, follow, follow

Oh-oh ooh oh 
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you
Oh-oh ooh oh
Oh-oh ooh oh
I keep forgetting I should let you go
But when you look at me
The only memory
Is us kissing in the moonlight (oh)
Oh-oh ooh oh
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you

I rob and I kill to keep him with me I
Do anything for that boy
I'd give my last dime to hold him tonight I
Do anything for that boy

I rob and I kill to keep him with me I
Do anything for that boy
I'd give my last dime to hold him tonight I
Do anything for that boy

Oh-oh ooh oh
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you
Oh-oh ooh oh
Oh-oh ooh oh
I keep forgetting I should let you go
But when you look at me
The only memory
Is us kissing in the moonlight (oh)
Oh-oh ooh oh
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you

But when you look at me
The only memory
Is us kissing in the moonlight (oh)
Oh-oh ooh oh
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you

 

 

 

دانلود این موسیقی

*********

پ.ن :

فکر کردم بیایم اینجا این حس مرموز را مکتوب کنم و پایش را مهر بزنم تا فردا دیو سه شاخ تنبلی به روال همیشه نیاید برایم لالایی بخواند که زبانم لال یکوقتی به پایان رساندن این داستان از سرم بیفتد. نه. من این داستان را مثل داستان دنباله دار قبلیم تمام خواهم کرد و همینجا جشنش را هم برگزار خواهم کرد. بلی! من اراده می کنم پس می توانم!

 

**************************


 
اولین پست سال 93
ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

من خودم خیلی وقتتان را نمی گیرم اما اینجا لینکی است که چشم و مغزتان را می بوسد. یعنی حقایقیست بس دندان شکن و واویلا !

 

در ضمن سال نو به مبارکی و خوشی !

 

 

*********************************