اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

به زنجیر کشیدن سرنوشت
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اینجا ایران ، نویسندگی ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

یک:

به نظرم باید یک‌جاهایی ساخته شود برای فریاد زدن. فریاد زدن در طبیعت را دوست ندارم. اینکه بروی در بیابان و صدایت را باد ببرد فایده ندارد. این قبیل صداها باید با فرکانس دقیق ثبت شوند؛ با تمام لرزش‌‌ها، دامنه‌ها و ارتفاع. فریاد باید بزند به در و دیوار و برگردد توی صورتت. باید تمام کلماتش ثبت شود، هرچه که گفته‌ای، فحش‌هایی که داده‌ای، و مخصوصا امتداد آن زوزه‌ی حیوانی آخرش که نشان می‌دهد چقدر گرگ درونت فعال است و دستش برسد طرفت را تا چه میزان دلچسبی تکه و پاره خواهد کرد.

 

این صداها باید ثبت هم بشوند و وقتی زبانمان لال، چشممان چپ، مُردیم روی سنگ قبرمان بنویسند چند متر داد زده‌ایم. بعد هم از روی فایل این فریادها باید بنشینند تجزیه تحلیل کنند که چه مرگمان بوده و در کدام خراب‌شده‌ای زندگی می‌کرده‌ایم و آن خراب‌شده کدام قسمتش نشتی داشته، یا نشست کرده، یا سوراخ‌ و محل گذر موش و شغال و کفتار داشته.

 

دو:

انتخاب‌های لحظه‌ای ماست که شخصیت ما را می‌سازد. اینکه به چپ پا بگذاریم یا به راست. اینکه راست بایستیم یا سر خم کنیم. اینکه قدم‌رو برویم یا زیگزاگ. زیرجُلکی شیطنت کنیم یا روراست حرفمان را بزنیم.

باید زمان بگذرد تا نقاب از چهره‌ها بیندازیم یا فراامیدوارانه نقاب منزلت بر چهره‌ها بگذاریم و درجا‌زنان انتظار رسیدن روزهای متفاوت را بکشیم.

 

که روزهای خوب آن روزهایی‌ست که کوچکترین شباهتی به این نکبت مجسم اکنون نداشته باشد. روزهای خوب آن روزهایی‌ست که سرنوشت در مشت ماست؛ کودکانمان قصه‌های خوب خواهند شنید و جوان‌هایمان قصه‌های خوب خواهند نوشت و پیرترهایمان حافظه‌ای پاک خواهند داشت. جامه‌ها سپید خواهد بود و دست‌ها پاکیزه.

 

سه:

یک نویسنده چندین برابر آنچه می‌نویسد باید بخواند، فیلم و سریال ببیند و موسیقی گوش کند. ذهن باید ورز داده شود. اندیشه باید غلیان کند. آنوقت است که قلم خود به خود به نوشتن می‌افتد.

و قلم باید بنویسد. اینکه قهر کنیم با نوشتن. اینکه سیگار به لب بگذاریم و خیره شویم به کاغذهای سپید، این یعنی مرگ آدمیت.

برای اینکه خفقان به زانو در بیاید قلم‌های زیادی باید راست بایستند و سینه سپر کنند. خم شدن از قلم بر نمی‌آید. قلم می‌شکند اما خم نمی‌شود.

 

******************

 

Annie Lennox -I Put A Spell On You- 2014 (download link

I put a spell on you
'Cause you're mine

You better stop the things you do
I tell you I ain't lyin'
I ain't lyin'

You know I can't stand it
You're runnin' around
You know better daddy
I can't stand it cause you put me down
Oh, no

I put a spell on you
Because you're mine
Oh, mine

You know I love ya
I love you
I love you
I love you anyhow
And I don't care
If you don't want me
I'm yours right now

 

I put a spell on you
Because you're mine

 

You know I can't stand it
You're runnin' around
You know better daddy
I can't stand because you put me down
Ohoo

 

I put a spell on you
Because you're mine

Because you're mine

Because you're mine


Oh, yeah

 

انی لنکس ـ تو را به زنجیر می‌کشم ـ 2014

 

تو را به زنجیر می‌کشم

چرا که تو متعلق به منی

 

برایت بهتر است که یبش از این دست و پا نزنی

اخطار می‌کنم که جدی هستم

جدی هستم

 

خودت می‌دانی که دیگر تحمل ندارم

این سرکشی تو را

خودت بهتر می‌دانی آقاجان

دیگر تحمل ندارم چرا که تو مرا مدام پایین می‌کشی و تحقیرم می‌کنی

آه، نه

 

تو را به رنجیر می‌کشم

چرا که تو متعلق به منی

آه، متعلق به من

 

خودت می‌دانی که دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم به هر شکل و هر حالتی

و اهمیتی هم نمی‌دهم که

تو مرا نمی‌خواهی

من همین الان هم متعلق به توام

 

من تو را به زنجیر می‌کشم

چرا که تو متعلق به منی

...

...

...

 

دانلود این موسیقی

 

******************

 

 

 


 
بهتر و گرانبهاتر
ساعت ٦:٠٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز سیاه ، دانلود کتاب

داشتن رفقای خوب، مثل خواندن کتاب خوب است. زندگی را خواستنی می‌کنند. مدام می‌خوانیشان. تنها که می‌شوی یادشان تنهایی را دور می‌کند. با خودت می‌گویی چقدر خوب که در این دنیا چند نفری هستند که همراهند و همدرد و همقدم.

آنها مثل گل‌ها و درختانند، مثل پرندگان سر صبح، و مثل صدای به هم خوردن برگ‌ها در باد. آنها فقط در ظاهر دور به نظر می‌آیند. کافی‌ست سکوت باشد آنوقت آنها نزدیک می‌شوند. آنقدر نزدیک که می‌توانی در آنها نه ترکیب که حل شوی. هم خودت باشی و هم یک چیز دیگر. یک چیز بهتر و گرانبهاتر.

 

**

 

دیروز نشستم و این کتاب را پس از سال‌ها دوباره خواندم. می‌خواندم و می‌خندیدم. می‌خندیدم و می‌خواندم.

 

 

"...ناپلئون دستور داده بود که یکبار در هفته همه‌ی حیوانات جمع شده راهپیمایی بکنند و به آن نام تظاهرات خودانگیز را داده بود زیرا این تظاهرات داوطلبانه باید می‌بود و در آن پیروزی‌هایی را که در مرغزار حیوانات واقع شده بود جشن می‌گرفتند. در هر روز در ساعت معین حیوانات باید دست از کار می‌کشیدند و گرداگرد مزرعه مانند سربازان پیاده‌روی نظامی می‌کردند که در این پیاده‌روی در صف اول خوکان و در عقب اسبان، گاوان، گوسفندان، و آخر از همه ماکیان بودند. سگان در دوطرف مسئول حفظ انضباط بودند. باکسر و کلاور هم پارچه‌ی سبزرنگی را که بر روی آن نقش سم و شاخ و نوشته‌ی «جاوید باد برادر ناپلئون» بود در بالای سر حیوانات نگاه می‌داشتند. پس از پایان پیاده‌روی سرود و یا شعری در مدح ناپلئون ازبر خوانده می‌شد و سپس سکوئیلر سخنوری مبسوطی درباره‌ی آخرین ارقام محصولات غذایی اجرا کرده و بنابر شرایط گلوله‌ای هم گاه شلیک می‌شد. بزرگترین هواخواه و پشتیبان این کارها گوسفندان بودند و اگر حیوانی پیدا می‌شد که این اعمال را وقت‌کشی بیهوده بنامد ـ که اکثر حیوانات اگر سگ یا خوکی در اطراف نبود این طرز فکر خود را با نهایت خودداری ابراز می‌کردند و نیز هوای سرد را باعث سختی اجتماع می‌دانستند ـ گوسفندان با بع‌بع و «دوپا گجسته چارپا خجسته» دَم هر حیوان را قطع می‌کردند. حیوانات نیز با این فکر که دیگر خود ارباب شده‌اند و هر زحمتی که می‌کشند حاصلش به خودشان می‌رسد تسلی خاطر می‌یافتند و خشنود بودند. ..."

 

قلعه حیوانات ـ جرج اورول ـ صفحات 115 و 116 ـ مهنوش جواهری ـ نشر یاد عارف ـ چاپ دوم ـ 1383

 

 

***************

 


 
گذر از کودکی
ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، طنز سیاه ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

آزادی قلم و نوشتن تنها زمانی معنا خواهد داشت که ذهن‌ها تحمل شنیدن نظر مخالف را داشته باشند.

 

از بچگی همیشه یک ویژگی بابا خیلی متعجبم می‌کرد. بابا همیشه می‌گفت دخترم اگر فلانی ناسزا می‌گوید چیزی از تو کم نمی‌شود. هرچه که بگوید بی‌اثر است. آن موقع‌ها این حرفش را اصلا نمی‌فهمیدم و باور نداشتم. اما الان که سی را رد کرده‌ام، الان که گیس‌هایم شروع کرده‌اند به سپید شدن، حالا می‌فهمم بابا چه می‌گفت.

 

داستان آزادی قلم هم در مقیاسی دیگر همین‌گونه است. باید ما آنقدری بزرگ بشویم که بفهمیم هر حرفی هرقدر هم از نظرمان ناسزا باشد ارزش سرکوب ندارد. باید آنقدر منشمان فروتنانه باشد که در مقابل آنچه در نظرمان خوش نیامد فورا جبهه نگرفته و دکمه‌ی delete را فشار ندهیم.

 

**************

 

Imagine dragons-gold-2015 (download link

 

,First comes the blessing of all that you've dreamed 
.But then comes the curses of diamonds and rings
.Only at first did it have its appeal, but now you can't tell the false from the real
Who can you trust
Who can you trust

.When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold, gold
When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah

,Statues and empires are all at your hands
.Water to wine and the finest of sands
,When all that you have's turnin stale and its cold
.Oh you'll no longer feel when your heart's turned to gold
Who can you trust
Who can you trust

.When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold, gold
When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah

,I'm dying to feel again
,Oh anything at all
'But oh I feel nothin', nothin', nothin', nothin

.When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold, gold
When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah

 

ایمجین درگنز ـ طلا ـ 2015

 

اول کار، همه‌چیز بر وفق مراد است و رویاها دانه به دانه به حقیقت مبدل می‌شوند

اما به دنبالش نفرین الماس و زر و قدرت دامنت را می‌گیرد

اوایل همه چیز روبراه‌ست اما روزگار که می‌گذرد تمیز درست و نادرست ناممکن می‌شود

به چه کسی می‌شود اعتماد کرد

به چه کسی می‌شود اعتماد کرد

آن‌زمان که روزگار نفرین فرا می‌رسد و

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

طلا

طلا

طلا

طلا

 

تندیس‌ها و امپراتوری‌ها یک به یک متعلق به تو و زیر فرمان تو هستند؛

از آب بگیر تا آب‌انگور و بهترین خاک‌ها.

آن‌زمان که هرچه داری کهنه می‌شود و گیراییش را از دست می‌دهد

آن‌زمان که دیگر حتی دلت هم به طلا بدل شده و احساسات در تو مرده

به چه کسی می‌شود اعتماد کرد

به چه کسی می‌شود اعتماد کرد

آن‌زمان که روزگار نفرین فرا می‌رسد و

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

طلا

طلا

طلا

طلا

 

جان می‌دهم که دیگربار احساسات در من زنده شود

هر نوع حسی

اما آه که دیگر حسی ندارم، ندارم، ندارم، ندارم

 

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

طلا

طلا

طلا

طلا

 

 

دانلود این موسیقی

 

************