اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

پیشفرضی در تاریخ هنر
ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: برگردان مقاله

به این فرد نگاه کنید. حالت صورتش نیمه خوشحال و نیمه اخمالوست. تصویر طوری کشیده شده تا دقیقا نصف به نصف شاد و غمگین باشد.

اما وقتی به شکل یک کل نگاهش می کنیم آیا می توان گفت که صاحب این تصویر براستی روز خوشی را از سر گذرانده یا شاید برعکس بوده؟

بیشتر مردم در جواب خواهند گفت روز خوشی داشته. بیشتر به نظر می آید در حال لبخند زدن باشد تا اخم و ناراحتی.

به گفته  Sam Keanکه یک نویسنده مقاله های علمیست این نتیجه‌گیری از آنجا ناشی می‌شود که وقتی ما به یک نفر نگاه می کنیم نیمه چپ تصویر صورت آن فرد از نظر احساسی بیشتر بر ما تاثیر می گذارد و به عبارت دیگر "این نیمه بر حکم ما بر حالت احساسی کلی فرد مورد موثرتر است."

بنابراین اگر نیمه چپ صورت فرد مورد نظر حالتی شاد داشته باشد و نیمه راست غمگینانه، در نهایت این نیمه چپ است که در قضاوت پیروز خواهد شد و کل صورت شاد به نظر می آید. آنچه که به نظر متوازن می آید در اصل نامتوازن است. این مسئله مثل این ماند که وقتی کسی به شما نگاه می کند به جای اینکه شما را به صورت یک تصویر تمام و کمال ببیند دارد صورتتان را از چپ به راست به تدریج اسکن می کند و از نظر می گذراند و در این حالت سمت چپ صورت به نظرش مسلط بر کل می رسد.

چرا اینگونه است؟

می شود در جواب گفت که وقتی به فردی نگاه می کنید نیمه راست مغزتان است که در حال عملیات است. این نیمه از مغز آن بخشی است که متخصص چهره هاست و در خواندن احساسات مهارت بالایی دارد.

اما همانطورکه احتمالا خودتان هم می دانید نیمه راست مغز مسئول اصلی عملکرد نیمه چپ بدن است. بنابراین وقتی به چهره یک نفر نگاه می کنید، نیمه راست مغز است که دارد از نیمه چپ محدوده بینایی شما اطلاعات کسب می کند. که معنیش اینست که آن بخشی که دارید به آن بیشتر توجه به خرج می دهید و احساسات دریافت می کنید و این توجه و احساسات را به خاطر می سپارید در اصل نیمه چپ صورت آن فرد از نقطه نظر دید شماست. به عبارت دیگر «نیمة راست بدن آن فرد از دید شما» در این حالت اهمیت کمتری پیدا می کند.

بعدها اگر شما تصویری از آن فرد را ببینید و آن عکس را به دو نیمه تقسیم کنید ممکن است با خودتان بگویید:« وای این آدم بیشتر شبیه نیمه چپ صورتش است. » و این پندار به این دلیل به نظرتان می رسد که این مغزتان است که دارد گولتان می زند و باعث می شود اینطور به نظرتان بیاید.

 Sam Keanدر کتاب جدیدش The Tale of the Dueling Neurosurgeons ذکر می کند که این عادت به چپ توجه کردن به طرز قابل توجهی دنیای هنر و بویژه نقاشی پرتره را تحت تاثیر خودش قرار داده.

به گفته او آدم هایی که برای طراحی پیش روی هنرمندان قرار می گیرند به نظر می رسد بیشتر این حس را دارند که سمت چپ چهره شان می تواند قدرت حسی بیشتری را در خود داشته باشد و این نیمه نسبت به نیمه دیگر صورتشان بیشتر به چشم قرار است بیاید. این طرز تلقی تقریبا می‌شود گفت که غیر آگاهانه صورت می پذیرد اما اگر به صورت روشمند تابلوهای نقاشی را مورد بررسی قرار بدهیم می بینیم که یک الگوی مشخص و آشکار در میان است.

وقتی به پرتره ها دقت کنیم متوجه می شویم که سوژه ها به عوض دارا بودن نگاهی بیجان به ببیننده ...

... چهره هایشان طوری جهت گیری دارد و سمت چپشان را اندکی بیشتر در معرض دید می گذارد.

تابلوی مونالیزا نمونه معروفی است. او ( یا شاید هم خود لیوناردو؟ ) تصمیم گرفته که صورتش را طوری ژست بدهد که سمت چپ مشخص تر و در معرض دیدتر باشد.

 

این پیشفرض « تمایل چهره به سمت چپ تصویر » تا چه حد قابل اعتناست؟ شاید بشود گفت اگر سوژه ها به نحو تصادفی عمل کرده باشند آنچه باید اتفاق بیفتد به سه مورد ختم شود: 33 درصد سوژه ها باید رو به مخاطب نشسته باشند 33 درصد باید به چپ متمایل باشند، 33 درصد هم به راست.

اما پژوهشگران به نتیجه متفاوتی رسیده اند. تحقیقی که بر روی 1,474 پرتره نقاشی شده در اروپای قرن شانزده تا بیست انجام شده نشان می دهد 60 درصد سوژه ها سمت چپ صورتشان را در معرض دیده نقاش قرار داده اند. سوژه های مرد 56 درصد موارد و زنان 68 درصد موارد. تحقیقی دیگر بر روی 50000 سوژه از زمان عصر حجر تا زمان حاضر نشان داده است که از بعد از دوره یونان این پیشفرض تصویر چپگرا به نحو موثری موجود بوده است. اما زمانی که نوبت به مسیح مصلوب می رسد این مایل بودن چهره بیشتر به چشم می آید: سر مسیح در بیش از 90 درصد موارد سمت چپ صورتش را به نمایش گذاشته.

به گفته Sam Kean این پیشفرض « تمایل چهره به سمت چپ تصویر » ارتباطی به این نداشته است که هنرمند چپ دست بوده باشد یا راست دست.

ما نمی دانیم که آیا هنرمندها به سوژه هایشان می گفته اند که به چپ نگاه کنند یا این خود سوژه ها بوده اند که اینطور ژست می گرفته اند تا نیمه تاثیرگذارتر چهره شان را به نمایش بگذارند. اما Sam Kean می نویسد که « این پیشفرض جهانی به نظر می رسد.» به نظر او وقتی سوژه ژست می گیرد چشم چپش به سمت مرکز بوم می چرخد. مثل این تصویر ...

... که اینکار باعث می شود سمت چپ صورتش بیشتر در معرض دید قرار بگیرد. تا به گفته Sam Kean « نیمه راست مغز ببیننده بتواند آن را مورد مطالعه قرار دهد. »

 

چه زمان هایی چنین اتفاقی نمی افتد؟

البته که استثناهایی وجود دارد. لیوناردو داوینچی که نقاش مونالیزاست اغلب برعکس عمل می کرده و یک عالمه از این پرتره های راست گرا خلق کرده است.

پرتره های سلفی به نظر می آید اغلب رو به سمت راست داشته باشند. اما Sam Kean می گوید:« هنرمندان پرتره های سلفی‌شان را با استفاده از آینه خلق می کنند که باعث می شود نیمه چپ صورتشان در سمت راست بوم قرار بگیرد. بنابراین این یک استثنا ممکن است در اصل در تایید این پیشفرض باشد. »

Sam Kean همچنین متوجه شده که دانشمندان برجسته حداقل در پرتره های انجمن سلطنتی انگلستان معمولا به راست می چرخند. « شاید این دانشمندان و بیشتر آن گروهی از آنان که به اصطلاح عقلگرا هستند ترجیح می دهند با این ترفند خونسردتر و غیر احساساتی تر به نظر بیایند. »

آن افرادی که پرسشگرند و به راحتی هر مسئله‌ای مورد قبولشان نمی افتد ممکن است بگویند این اتفاق می تواند امری اکتسابی باشد. اینکه در مدرسه هنر یا حین کارآموزی، استاد نقاش صورت سوژه ها را طوری می چرخاند که گونه چپشان را در معرض دید قرار دهند و بنابراین شما این عادت را به خود می گیرید. در این صورت این فقط یک عادت است. و شاید عادتی غربی. زبان های غربی در هر حال از چپ به راست خوانده می شوند. در زبان عربی ( و شاید چهره ها) پس داستان باید طور دیگری باشد.

Sam Kean این مسئله را هم در نظر گرفت اما متوجه شد که « در تحقیقات انجام شده روی پرتره های مصری ( جایی که از راست به چپ نوشته ها خوانده می شوند) باز هم همین رویه پرتره های چپ گرا مورد تایید است. »

نقاشی های کودکان چطور؟ کودکان تحت تاثیر پرتره های بزرگسالان، موزه های هنر، و نمایه های فرهنگی هنوز قرار نگرفته اند و خیلی راحت دست به مدادرنگی می برند و نقاشی می کنند. آیا اینها هم پرتره هایی چپ گرا طراحی می کنند؟

به گفته Sam Kean پاسخ مثبت است. بیشتر بچه ها مخصوصا راست دست ها مردم را به صورت چپ گرا نقاشی می کنند. « رویهم رفته شاید تا حدودی این فرهنگ باشد که جهتگیری پرتره ها را تعیین می کند اما بیشتر هنرمندان به طور طبیعی طوری طراحی می کنند که سوژه‌شان سمت چپش را بیشتر به معرض دید بگذارد. »

این یافته ها فرد را به این فکر می اندازد که وقتی در تصورمان یک هنرمند و سوژه‌اش را در استودیو مجسم می کنیم اوضاع مرتب و معمولی به نظر می رسد. اما اگر ایده Sam Kean درست باشد هم هنرمند و هم سوژه‌اش در اصل در جدالی خاموش به سر می برند.

نیمه راست مغز هنرمند به سمت چپ سوژه خیره شده. نیمه راست مغز سوژه زیر لب می گوید :« سمت چپم را بکش! » اما سمت چپ از نظر هنرمند برای سوژه سمت راست است بنابراین هر دو در حال کشتی گرفتن با هم هستند، سوژه به چپ خودش می خواهد بچرخد و با اینکار از محدوده دید آنچه که مورد نظر هنرمند است و سمت دیگر بدن اوست می کاهد، و هنرمند هم بنابر آنچه که بایسته است هرچه بیشتر می خواهد روی همان نیمه ای متمرکز شود که سوژه دارد از نمایش آن دریغ می کند. در اصل، آنچه که سکوتی آرام و متین و سرشار از آرامش به نظر می آید شاید این جنگ و تقلای بی حد و حصر باشد که در آن هنرمند  می گوید:« سمت چپت را بیشتر به سمتم بچرخان! » و سوژه می گوید:« سمت چپ را می خواهی نشانت بدهم که دارم می دهم . مگر نمی بینی که این سمتم سمت چپم است! »

هنر. هنر همیشه شیرین و سرگرم کننده بوده. همیشه.

 

*****

 

پ.ن1:

من از این قاعده مستثنی هستم. حتی وقتی هم که بچه بودم همیشه چهره هایی که می کشیده‌ام به سمت راست کاغذ خیره شده بودند و سمت راست چهره‌شان را به نمایش می‌گذاشته‌اند. وقتی هم سلفی می‌گیرم باز هم عادت دارم به چپ خودم بچرخم و بنابراین سلفی‌هایم هم مثل نقاشی‌هایم اغلب به سمت راست عکس خیره شده‌اند و سمت راست صورتشان را نشان می‌دهند. (که این یکی باید به خاطر راست دست بودنم باشد) اما جالب اینجاست که هر وقت در سلفی گرفتن برعکس عمل می‌کنم به نظرم خیلی باحال‌تر می افتم. که این نشان می دهد این فرضیه عملکرد مغز در درک اشیا می تواند درست باشد!

 

پ.ن 2:

با سپاس از ستاره جان دوست عزیزم که ترجمه این مقاله را به من پیشنهاد داد.

 

پ.ن 3 :

سلفی های باستان!نیشخند

*****


 
آدمیزادهای قدغن!
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ضد سیاست ، طنز سیاه ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

*

معمولا برای روان کردن قلمم موسیقی گوش می‌کنم. متن ترانه‌ها جادویی در خود دارند که مثل شیره انگوری که در نان روستا بزنی به نوشته‌ها طعم می‌دهند. قلم همینطور پیش می‌رود و بر ترانه سواری می‌کند. قلم حتی گاهی شده که از زین جدا می‌شود و به پرواز هم در می‌آید.

اما زمان‌هایی هم هست که داستان فرق دارد. گاهی این ترانه است که سواری می‌کند و قلم را می‌راند و بال به قلم می‌دهد. ...

 

**

امروز هفدهم می، روز جهانی مقابله با « هـــم * جــــنس * گرا هراسی » و « ترا* جـــنس * گرا هراسی » است.

« هـــم * جــــنس * گرایی » گرایشی طبیعی‌ست که در میان دیگر جانداران زمین هم دیده می‌شود: دلفین‌ها، پنگوئن‌ها، آهوها، گوسفندها، گاومیش‌های کوهان دار، قو‌های سیاه، مارمولک‌ها، سنجاقک‌ها، شیرها، فنچ‌ها، کبوتر‌ها و حتی بین حشرات خاصی که ساکن رختخواب من و شما هستند هم دیده شده.

سرچ زدن برای شناخت فیزیولوژی این انسان‌ها کار سختی نیست. (شاید خیلی کمتر از وقتی که برای مرور پست های بی‌محتوای وبلاگ های جوک و طعنه و ... می‌گذاریم. )

این‌ها اینگونه به دنیا آمده‌اند. این‌ها بیمار نیستند. این‌ها حق زیستن دارند همانقدر که دیگران دارند. این را در ذهنمان فرو کنیم. اگر آلرژی داریم به دیدن ظاهرشان کافیست یک روز تمام تصویر یکی از ایشان را تصویر دسکتاپ کامپیوتر، لب‌تاپ یا موبایلمان کنیم تا دیدنشان برایمان عادی شود. چگونه است که از دیدن هر روزه اجسام پرنده فلزینی که در آسمان پرواز می کنند یا آن آدم هایی که توی آن صندوق آهنی حرف می زنند دچار ترس نمی شویم؟! این انسان ها هم کافیست هر روز در کنار ما قدم بزنند، با ما صحبت کنند. با ما بخندند و اشک بریزند. روزی که چنین اتفاقاتی عادی شود، آن روزی که آنان نیز کنار ما و در همسایگی‌مان در خیابان و اتوبوس و کلاس درس دانشگاه و محیط کار در کنارمان آزادانه و بی هیچ مزاحمت و هراسی و با پوشش خودخواسته‌شان قدم بزنند، آن روز خواهیم دید که دنیا تا چه حد متفاوت خواهد بود.

 

***

فرنگی‌ها اصطلاحی دارند: Raise your voice . هفته گذشته برنده مسابقات یوروویژن مشخص شد: Conchita Wurst. جدا از صدای بی نقص و مهارت تحسین برانگیز این انسان در کنترل آوازش که او را از نظر من به حق شایسته مقام اول می‌کند، آنچه که بیش از همه سزاوار احترام و تحسین است شجاعت این انسان در فریاد زدن حق طبیعیش در انتخاب پوشش و آرایش ظاهریش است. او نیز می‌توانست چون دیگرانی که همانند او دو‌*جنس*یتی هستند تن به خواست ( ترس) احمقانه مردم بدهد و نیمی از هویت طبیعیش را از اندامش پاک کند. می‌توانست رختی مردانه بپوشد، یا برعکس رختی زنانه به تن کند و به اجبار موهای صورتش را بتراشد تا من و شمای خودخواه از دیدنش یکوقتی چندششمان نشود. اما او ترجیح داد با مخلوط کردن المان های به هنجار پذیرفته شده برای ظاهر زن و مرد در اجتماع، از خودش تابلویی بسازد برای فریاد زدن دردی که انسان‌هایی همانند او طی تاریخ به خوشداشت من و شما دچارش بوده اند. او فریاد زد که هم زن است و هم مرد و از این دوگانگی شرم ندارد. چراکه اینگونه متولد شده و دیگران نیز باید و باید و باید موجودیت او و دیگرانی همانند او را در کنارشان بپذیرند.

 

****

معمولا برای روان کردن قلمم موسیقی گوش می‌کنم. متن ترانه‌ها جادویی در خود دارند که مثل شیره انگوری که در نان روستا بزنی به نوشته‌ها طعم می‌دهند. قلم همینطور پیش می رود و بر ترانه سواری می‌کند. قلم حتی گاهی شده که از زین جدا می‌شود و به پرواز هم در می‌آید.

اما زمان‌هایی هم هست که داستان فرق دارد. گاهی این ترانه است که سواری می‌کند و قلم را می‌راند و بال به قلم می‌دهد.

نمی توانم دنیای موسیقی را بدون وجود صدای آدم‌هایی مثل Freddie Mercury ، Elton John، Mika، Darren Hayes ، Adam Lambert ، Ricky Martin ، Conchita Wurst و خیلی های دیگر تجسم کنم. اصلا دنیا را نمی توانم بدون وجود گوناگونی آدم هایش تجسم کنم. این آدم‌هایی که حقشان است در انتخاب فرد مورد علاقه‌شان، نحوه پوشش و راه و رسم زندگی‌شان خود تصمیم گیرنده باشند.

 

به آینده‌ای فکر می‌کنم که انسان‌هایی مثل Conchita دیگر مجبور نیستند نیمه دوم هویتتشان را به خاطر ترس احمقانة من و دیگران از ظاهرشان محو کنند. این آدم‌ها یکروز در کنار نوه‌ها و نتیجه‌های ما در خیابان ها قدم خواهند زد و جهان آنروز به دیدنشان همانقدر عادت کرده که به دیدن هر روزه خورشید در آسمان. این آدم‌هایی که اگر از دیدی فارغ از قضاوت و بی‌زاویه نگاهشان کنیم شاید حتی خارق‌العاده هم باشند. آدم‌هایی که هم زن هستند و هم مرد.

چه کسی می‌داند شاید این ما هستیم که طی راه دراز فرگشت طبیعت دو نیمه شده‌ایم؟!

 

 *****

Conchita Wurst-Rise Like A Phoenix ( download link

 

Waking in the rubble 

Walking over glass 

Neighbours say we’re trouble 

Well that time has passed

  

Peering from the mirror

No, that isn’t me 

A stranger getting nearer 

Who can this person be?

  

You wouldn’t know me at all today 

From the fading light I fly

  

Rise like a phoenix 

Out of the ashes, seeking rather than vengeance 

Retribution, you were warned 

Once I’m transformed, once I’m reborn

  

You know I will rise like a phoenix 

But you’re my flame 

  

Go about your business 

Act as if you’re free 

No one could have witnessed 

What you did to me

  

‘Cause you wouldn’t know me today 

And you have got to see to believe 

From the fading light I fly

  

Rise like a phoenix 

Out of the ashes, seeking rather than vengeance 

Retribution, you were warned 

Once I’m transformed, once I’m reborn

  

I rise up to the sky 

You threw me down but I’m gonna fly 

And rise like a phoenix 

Out of the ashes, seeking rather than vengeance 

Retribution, you were warned 

Once I’m transformed, once I’m reborn

  

You know I will rise like a phoenix 

But you’re my flame

 

کنچیتا وورست ـ خیز می‌گیرم همانند ققنوس

در این ویرانه از خواب بر خواسته‌ایم و

قدم بر این زمین شکننده گذاشته‌ایم

همسایگان دردسرساز می خوانندمان اما

اکنون دیگر آب از سرمان گذشته

 

خیره به آینه‌ام

نه، این نمی‌توانم من باشم

این بیگانه‌ای که پیش می‌آید

چه کسی می‌تواند باشد؟

 

امروز که از این نور رو به مرگ امید به آسمان پر می‌گیرم

محال است که مرا بجا بیاوری

این منی که همانند ققنوس خیز می‌گیرم از

میان این تل خاکستر

منی که به دنبال چیزی فراتر از انتقام هستم

به دنبال کیفری که بایست از آن بترسی

در آن زمان که تغییر شکل می‌دهم و دوباره متولد می‌شوم

بدان که من همانند ققنوس خیز خواهم گرفت

و آتشی که مرا متولد خواهد کرد خود تو هستی

 

به کار خودت مشغولی و

چنان رفتار می‌کنی که گویی حق هر عداوتی بر تو آزاد است و

هیچکس نمی بیند که

با من چه ستم‌ها کرده‌ای

 

چرا که تا به امروز هیچ مرا نشناخته‌ای

اما امروز باید ببینی تا باورم کنی که

از این نور رو به مرگ امید من به آسمان پر می‌گیرم

این منی که همانند ققنوس خیز می‌گیرم از

میان این تل خاکستر

منی که به دنبال چیزی فراتر از انتقام هستم

به دنبال کیفری که بایست از آن بترسی

در آن زمان که تغییر شکل می‌دهم و دوباره متولد می‌شوم

 

من به آسمان قد خواهم کشید و

تو در پی پایین کشیدن منی اما من بر پرواز سخت مصمم‌ام

 

و من خیز خواهم گرفت همانند ققنوس

از میان این تل خاکستر

منی که به دنبال چیزی فراتر از انتقام هستم

به دنبال کیفری که بایست از آن بترسی

در آن زمان که تغییر شکل می‌دهم و دوباره متولد می‌شوم

 

بدان که من همانند ققنوس خیز خواهم گرفت

و آتشی که مرا متولد خواهد کرد خود تو هستی

 

 

Conchita wurst at Eurovision song contestant 2014

 

دانلود این موسیقی

 

******

پ.ن:

لطفا مطالعه کنید:

اینجا

اینجا

اینجا و

اینجا

 


 
از چله‌نشینی در غار تا انفرادی خودخواسته
ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: برگردان مقاله ، فلسفه بافی

*

امروز مقاله‌ای خواندم که به نظرم خیلی جالب بود. این مقاله از تاثیری می‌گوید که جداماندگی از اجتماع و تنهایی مفرط و دنباله‌دار، چه اجباری باشد و چه خودخواسته باشد می تواند بر ذهن بگذارد.

در این مقاله به مواردی از تحربیات افرادی اشاره شده که در سلول های انفرادی زندانی بوده‌اند یا درگیر پروژه های تحقیقاتی شخصی مدت زمان هایی خاص را در غارهای زیر زمینی یا یخی گذرانده‌اند و همچنین به تحقیقاتی اشاره شده که دانشمندان در این ارتباط بر روی داوطلبان انجام داده‌اند.

در تقریبا تمامی موارد افراد با حالتی از استرس و توهم مواجه می‌شوند و زمان برایشان کشدار می‌شود. بیست و چهار ساعت شبانه روز 48 ساعت تصور می‌شود و خواب به دوازده ساعت در روز می‌رسد. افراد تصور می‌کنند صداهایی را می‌شنوند و خطوط و نقاطی نورانی در اطرافشان می‌بینند که اندک اندک و در گذر زمان به اشیا و موجودات تغییر شکل می‌دهند.

 

دلیل بروز این توهمات چیست؟

بنا بر این مقاله در مغز بخشی وجود دارد که با مسایل جاری در اطراف در ارتباط است و عادت دارد میزان انبوهی از اطلاعات دیداری، شنیداری، و ... را دریافت کند. اما وقتی ورود این اطلاعات کاهش می‌‌یابد باز هم سیستم اعصابی که پردازنده مرکزی مغز را با اطلاعات تغذیه می کنند به نحوی غیر منطقی کار خود ادامه می‌دهند. بنابراین پس از مدتی مغز سعی می‌کند به این اطلاعات بی منطق، منطق بدهد و ازشان الگویی معنادار بسازد. و رفته رفته از نیمچه تصاویری که دریافت می کند یکجور تصویر کلی می‌سازد. به عبارت دیگر مغز سعی می کند از سیگنال های موجود و در دسترسش یکجور حقیقت بسازد که در نهایت این عمل موجب می شود دنیایی فانتزی و غیر حقیقی پیش روی فرد ایجاد شود.

آدمیزاد موجودیست اجتماعی و دریغ شدن اجتماع از او چه خودخواسته و چه به اجبار، رفته رفته او را به موجودی در خودفرورفته و ترسان بدل می کند. چراکه ما عادت داریم احساساتمان را با اشتراک و ارتباط با اطرافیان تلطیف کنیم. وقتی این مسئله امکان پذیر نباشد این احساسات در فرد انباشته می‌شود و تصویری خط خطی و اغراق شده از خودمان به ما دست می دهد.

 

پیروزی با چه کسانی بوده؟

در این مقاله همچنین به این اشاره شده که افرادی هم بوده‌اند که در سلول های انفرادی بوسیله درگیر کردن مغز با ریاضیات و زبان بر این توهمات و تخریب درونی فایق آمده‌اند. و در کل افرادی با سابقه نظامی خیلی راحت‌تر از دام چنین شرایطی خودشان را می رهانند. در مورد کوهنوردان یا کشتی شکستگان، ارتباط برقرار کردن با زیبایی و عظمت محیط پیرامون و تلاش برای برتری بر شرایط موجود نقشی اساسی در بقا و تعادل ذهنیشان داشته. مثلا به فردی اشاره شده که برای بالابردن روحیه‌اش اشیا را آگاهانه جاندار فرض می‌کرده و به این وسیله ارتباط اجتماعیش را ادامه می‌داده و یا دوستانی خیالی برای خودش می ساخته. یا دریانوردان تنهایی که ایمیل هایشان را با ضمیر جمع به جای مفرد می نوشته و امضا می کرده‌اند و وقتشان را با یوگا بر روی عرشه می‌گذرانده‌اند.

منبع

 

**

خیالپردازی باید کنترل شده باشد. باید افسارش توی دستت باشد. نباید بگذاری توهمات غارنشینی‌ و چله‌نشینی‌ات یکروز شکل قانون به خود بگیرد و یک ایل را بردة خودش بکند.

 

 

 

 

***

فانتزی و خیالپردازی را همیشه دوست داشته‌ام. داستان نویسی بدون خیالپردازی اصلا امکان ندارد. اما همین حبس شدن‌های مداوم و در ارتباط ملموس با بیگانگان نبودن خودش نیاز به خیالپردازی‌های کنترل شدة شخصی دارد.

گه گاه حس کشتی شکسته‌ای را پیدا می کنم که پنج سال است توی جزیره اش حبس مانده. از سکوت آن بیرون بیزار است. از درخود‌مردگی و کبک‌منشی آدم‌های آن بیرون بیزار است. دلش فریاد می خواهد. دلش خیابانی از موسیقی می خواهد. دلش آواز همگانی می‌خواهد. دلش می خواهد بی‌ترس در را باز کند و توی کوچه برود تا آن دورها و در راه چندتایی آدمیزاد مثل خودش ببیند.

از دوستان خیالی‌ای که در خانه دارم می توانم از مدادهای پارس‌ام نام ببرم و از باغک‌چه فسقلی‌ام که یک بوته بزرگ یاس دارد و یک رز چند شاخة رونده و یک بوته رز صورتی و چندین بوتة جعفری که حالا دیگر به گل نشسته اند، چند عروسک پارچه‌ای، و دو ماهی قرمز عید سه ساله ای که حالا دیگر نیستند.

در هر حال، زمان می گذرد حتی بدون من.

 

****

پ.ن:

پیشنهاد می کنم اصل مقاله را حتما مطالعه کنید.

 

پ.ن 2 :

موسیقی پیشنهادی ـ درمورد خواننده اش در پست بعد حتما خواهم نوشت. در مورد بعضی آدم ها حتما باید یک چیزی نوشت.


 
بازسازی سیر فرگشت جهان هستی در آزمایشگاه
ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: بازسازی سیر فرگشت جهان هستی ، برگردان مقاله

نصف شبی زد به سرم که این ملاقه رو ترجمه کنم. بیمزغی که درمان نداره. برای شفای عاجل مزغ اینجانب تقاضای طلاق دارم! یول  خمیازه  ... حالا یه دست و جیغ و هورااااااااا !

 

سیر فرگشت جهان هستی در آزمایشگاه بازآفرینی شد

یک تیم بین‌المللی از پژوهشگران به کامل‌ترین شکل ممکن چگونگی شکفتگی جهان هستی را به صورت تصویری شبیه سازی کرد.

این مدل کامپیوتری نشان می‌دهد که نخستین کهکشان‌ها چگونه در اطراف خوشه‌هایی از ماده‌ای مرموز و نادیدنی به نام مادة تاریک شکل گرفته است.

این اولینباری‌ست که جهان هستی با چنین وسعت و وضوح گرافیکی مدلسازی شده است.

این پژوهش در مجله Nature منتشر شده است.

این شبیه‌سازی بستری آزمایشی برای ارائة نظریه هایی‌ست در باب آنچه جهان هستی از آن ساخته شده و آنچه به روند حیات آن جهت می‌دهد.

پروفسور ریچارد الیس از اینستیتو تکنولوژی کالیفرنیا در پاسادنا و از سرگروه‌های انجام این پژوهش، این شبیه‌سازی را خارق العاده توصیف می کند:« اکنون می‌توانیم به این درک برسیم که ستارگان و کهکشان‌ها چگونه شکل گرفته‌اند و روند این شکل‌گیری را با مادة تاریک پیوند دهیم. »

این مدل کامیپوتری بر طبق نظریه‌های پروفسور کارلوس فرنک از دانشگاه دورهام انگلیس پایه‌ریزی شده است. این استاد دانشگاه از اینکه یک مدل کامپیوتری توانسته باشد با در نظرگیری فرض شروع جهان از مادة تاریک به چنین نتایج خوبی رسیده باشد ابراز خشنودی کرده است:« شما می توانید ستارگان و کهکشان را انگار که واقعی باشند بسازید اما در اصل این مادة تاریک است که نقش اول را بازی می کند. »

کیهان‌شناسان بیش از بیست سال است که در حال ایجاد مدل‌های چگونگی فرگشت جهان هستی هستند. این فرایند شامل وارد کردن جزییات آن چیزی‌ست که جهان هستی اندکی پس از بیگ بنگ به آن شبیه بوده که از طریق کار بر روی برنامه‌ای کامپیوتری ممکن شده است که برپایة نظریات اساسی کیهان‌شناسی ساخته و به اجرا در می‌آید.

جهان شبیه‌سازی شدة حاصل اغلب اوقات به زحمت به آن چیزی که فضانوردان می‌بینند شبیه است.

 

تصویر حقیقی جهان که توسط تلسکوپ هابل عکسبرداری شده است در سمت چپ قرار دارد و تصویر شبیه‌سازی شده در سمت راست

 

البته باید گفت که در این آخرین مورد شبیه‌سازی، جهان به طرز غیر منتظره‌ای شبیه به واقعیت از کار درآمده است.برای بازسازی این جهان مجازی قدرت محاسباتی بالایی مورد استفاده قرار گرفته. برای یک لب‌تاپ معمولی چیزی در حدود دوهزارسال زمان لازم است تا از پس چنین شبیه سازی ای بربیاید. همچنین باید اضافه کرد که پژوهشگران با استفاده از سوپرکامپیوترهای state-of-the-art و نرم‌افزار هوشمند Arepo توانسته اند ظرف مدت سه ماه این شبیه‌سازی را به انجام برسانند.

 

درخت کیهانی

در آغاز این شبیه‌سازی می بینیم که باریکه‌هایی از ماده ای مرموز که کیهان شناسان به آن مادة تاریک نام داده‌اند، در گسترة فضا همانند شاخه هایی از درختی کیهانی پراکنده می شود. با گذشت میلیون‌ها سال مادة تاریک دسته شده و متمرکز می شود و هسته‌هایی برای تشکیل اولین کهکشان‌ها را ایجاد می‌کند. بعدتر نیز ضدماده تاریک ظهور می یابد تا در زمان مناسب ستارگان، سیارات و زندگی را ایجاد نماید.

اما پیش از آن همزمان با کشیده شدن این مادة تاریک به درون سیاهچاله‌ها و به بیرون پرتاب شدنش انفجارهای کاتالیزکننده ای رخ می دهد: یک بازة زمانی سرشار از بی نظمی که شکل‌گیری ستارگان و کهکشان‌ها را جهت می‌دهد. در نهایت، این شبیه‌سازی به جهانی ختم می شود که به جهان اطراف ما بسیار شبیه است.

بنا بر اظهار نظر دکتر مارک ووگلسبرگر از اینستیتو تکنولوژی ماساچوست که رهبری این پژوهش را بر عهده دارد این شبیه‌سازی درستی بسیاری از نظریات رایج کیهان‌شناسی را تایید می‌کند: « بسیاری از کهکشان‌های شبیه‌سازی شده مطابقت بالایی با کهکشان های جهان واقعی دارند. این واقعیت نشان می‌دهد که اساس درک ما از چگونگی عملکرد کیهان باید صحیح و کامل باشد. »

به طور اخص، این پژوهش این نظریه را تایید می‌کند که مادة تاریک داربستی‌ست که جهان قابل دید اطراف ما بر آن استوار است. بنا بر گفتة دکتر ووگلسبرگر اگر مادة تاریک از این شبیه‌سازی حذف شود، جهان نهایی حاصل از این شبیه‌سازی دیگر به جهان اطراف ما شباهتی نخواهد داشت.

 

این شبیه‌سازی کهکشان‌هایی با اندازه‌ها و شکل‌های گوناگون به دست می دهد که فضانوردان در جهان واقعی می بینند

 

این شبیه‌سازی اولین در نوع خود می‌باشد که نشان می دهد جهان قابل دید اطراف ما از مادة تاریک به پیدایی می‌رسد. این شبیه‌سازی همچنین به کیهان‌شناسان کمک می‌کند تا دربارة نیروی مرموز دیگری به نام انرژی تاریک که قدرت‌دهنده به شتاب پراکنش هستی است اطلاعات بیشتری کسب کنند.

آژانس فضایی اروپا در تلاشند تا سفینه‌ای به نام Euclid را در سال 2020 راهی فضا نمایند تا شتاب پراکنش هستی را اندازه‌گیری نماید. بنا به گفتة دکتر دانکلی از دانشگاه اکسفورد شبیه‌سازی‌هایی همانند این شبیه‌سازی انجام شده می تواند در این اندازه گیری نیز سودمند واقع شود:« به منظور استفاده از داده های Euclid ما نیاز به شبیه‌سازی آنچه که از انرژی تاریک انتظار می‌رود داریم تا آن را با آنچه واقعا وجود دارد مقایسه کنیم. »

دکتر کیهان شناس رابین کچپول از اینستیتو ستاره‌شناسی کمبریج ضمن تماشایی خواندن این شبیه‌سازی در مقابل به نکته ای احتیاطی اشاره می‌کند:« باید مراقب بود که تحت تاثیر زیبائی این اثر گرافیکی قرار نگرفت، تصاویری که از این شبیه سازی بدست امده شبیه به کهکشان هستند بدون اینکه از لحاظه فیزیکی مانند یک کهکشان به وجود آمده باشند. »

ترجمه ای از این منبع

 

پ.ن : کلیک کنید ! 


 
به بچه ها گوش کنیم
ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ضد سیاست ، مرگ ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

*

دیروز بعد مدت‌ها رفتم جایی که فرنگی‌ها به آن می‌گویند مال. جایی که گاهی جنس‌هایش واقعا مالی هستند برای خودشان. جدا از اینکه خرید خوبی داشتم و دلچسبترینشان یک گل سر به شکل کلاه پردار و یک خرس پارچه ای فسفری ـ رنگین کمانی بود، چشمم مدام به مادران و کودکانی می‌افتاد که خریدهایی دستشان بود که صدا می‌داد.

پیشترها گزارشی در تلویزیون دولتی دیده بودم از مازاد جوجه‌خروسهایی که در جوجه‌کشی‌ها به جرم خروس بودن و تخم‌گزار نبودن درون بشکه هایی بزرگ روی هم ریخته می‌شدند و بعد هم سر بشکه گذاشته می‌شد و ... ! دیروز که آن جوجه خروس‌ها را می دیدم که درون کیسه‌های پلاستیکی با بیرحمی تمام جابجا می‌شدند به این فکر کردم که کدام راه مرگ راحت‌تر است؟ مرگ تدریجی یا مرگ دردناک ولی فوری؟

 

 

**

به مرگ زیاد فکر می‌کنم. مرگ آشنایانم. مرگ آدم‌های معروف. مرگ آدم‌های ناشناس. مرگ همکلاسی‌ها. مرگ خودم.  به نظرم همة بچه‌ها همینطورند. میان ترس‌هایی که هر بچه‌ای دارد، ترس از دست دادن آنهایی که دوستشان دارد به باقی ترس‌هایش می‌چربد و لابد شاید همین هم می‌شود جرقه ای برای شروع فکر به مرگ.

 

یک نفری که مرگش خیلی به یادم مانده آدمیزادی‌ست که نمیشود نظری درباره‌اش نوشت. سال اول دبستان بودم که سر صبحانه مرگش را با بغض جار کشیدند. صدای رادیو کم‌زور بود و ما که سر سفره بودیم نشنیدیم تا اینکه مادر با بیخیالی خبر را تکرار کرد. من هم بیخیال لقمة نان و کره و مربای توی دهانم را فرو دادم. بعدها از یکی از همسایه‌ها شنیدم که شب دفن آن آدمیزاد تا صبح تلویزیونشان روشن بوده تا مراسم تدفین ملکوتیش مستقیم تماشا شود و درنهایت تلویزیون نیز از این مصیبت و فشار وارده بر لامپ تصویر به ملکوت‌ اعلی پیوسته!

مرگ برجستة دیگری که بازهم خوب یادم مانده مرگ فرزند همان آدمیزاد بود که چندان جای نوشتن ندارد جز اینکه مدام خبر و اعلان بود که در رسانه ها هوا میشد که دعا بخوانید برای بازگشت سلامتی. و من هم با شدت تمام می خواندم. اینکه سلامتی یکنفر اینقدر مهم باشد که توی تلویزیون و رادیو مدام جار بکشند خب معنیش این بود که لابد خیلی به دعای من نیاز بوده حتما.

 

مرگ دیگری که یادم مانده مرگ مادربزرگ بلند‌پیشانیم بود. مادربزرگی که به گفته مادرم بدجوری مرا دوست داشت و همیشه ... جانم، ... گلم، و ... عزیزمش از دیدنم به راه بود و مرا یک لحظه از بغلش زمین نمی گذاشت. اما من هیچ از او به یاد ندارم جز همین خبر محو شدنش از زمین. اویی که مادرم همیشه از نا‌ترس بودنش می‌گوید و رام‌شدنی نبودنش. تقریبا هیچکس از آشنایان و همسایگانش هم الان دیگر یادش نیست یک‌چنین آدمی هم روی زمین وجودداشته. مادربزرگم خیلی راحت و بیصدا از روی زمین محو شد و رفت.

 

مرگ دیگری که خیلی یادم هست مرگ یکی از همکلاسی‌های دوران دبیرستانم بود که چندان نمی‌شناختمش. دختر ساکتی بود و کم پیش می‌آمد لبخند بزند. می‌آمد و می‌رفت و من اصلا نمی‌دیدمش تا اینکه یکروز پیت نفت را روی سرش خالی کرد و خودش را سوزاند و اینطوری خودش را از آزار خانواده‌اش آزاد کرد.

 

 

***

درباره مرگ زیاد فکر می کنم و هربار دست آخر یاد روزی می‌افتم که هشت‌ساله بودم و جلوی پریز برق ایستاده بودم و به این فکر می‌کردم که شاید بهتر باشد بمیرم چراکه هنوز به سن تکلیف نرسیده‌ام و آموزگارم آنروز در مدرسه گفته بود نوزادان، بچه هایی که به دنیا نیامده مرده‌اند، آدم‌های عقب‌ماندة ذهنی و همینطور بچه‌های هنوز مکلف نشده مستقیم به بهشت می‌روند. و من از جهنم و آتش توصیفیش می‌ترسیدم.

 

مرگ همیشه وسوسه کننده است. مثل یکجور مار است که گرد تن آدم می‌خزد. صدایت می‌کند که بیا و مرا کشف کن. می‌ایستی و تماشایش می‌کنی که آدمیزاد و غیرآدمیزاد را برمی‌دارد و با خودش می‌برد یکجای دیگری که آدم‌ها برایش افسانه می‌بافند. بعضی‌ها می‌گویند که ترس از تاریکی و ناشناختگی پشت مرگ است که این افسانه ها را می‌سازد، بعضی‌ها می گویند جهل است، یعضی ها هم می‌گویند اشتیاق ذاتی بشر به فانتزی افسارگسیخته. اما من می‌گویم همگی‌تان خفه شوید. اجازه بدهید بچه ها خودشان تصمیم گیرنده باشند.

 

 

****

آنروز فقط به یک دلیل از پریز برق فاصله گرفتم و دست به آن کار نزدم و آن اینکه به خودم گفتم هنوز خیلی چیزهای خوبی هست که تجربه نکرده‌ام : هنوز نمرات ثلث بعد و شاگرد اول شدن دوباره ام مانده بود. هنوز نتیجه آزمون علمی ناحیه مانده بود. هنوز بابا برایم ساعت مچی عقربه‌ای نخریده بود. هنوز خیلی چیزها مانده بود که باید می‌دیدم. خیلی طعم‌ها بود که نچشیده بودم. ...

 

به یاد آنروز که می‌افتم جدا از لرزشی که به اندامم می‌افتد از حقیقت هنوز زنده بودنم، شادی دلچسبی هم به دلم می‌دود از دانایی لحظه‌ای آن روزم.

به نظرم دلمان باید به حماقت آموزگارانی بسوزد که سال‌هاست رسانه ها را در اختیار گرفته‌اند و نمی‌دانند که هزار سوراخ را ببندند و ده‌ها دهان را در دخمه ها با لگد خفه کنند و جارچی‌هایشان در صدگوشة جهان فلسفة موریانه زده‌شان را بام تا شام فریاد کند، باز هم در نهایت دانایی لحظه‌ای بچه‌ها پیروز میدان خواهد بود.

بچه‌ها همگی تشنه تجربه، آموختن، و آموزاندن هستند و مستحق منبع آموزشی بی‌غرضانه، برابرانه و در دسترس.

 

 

Pink Floyd – Another Brick in the Wall, Pt. 2 – 1979 ( doawnload link

 

We don't need no education

We don't need no thought control

No dark sarcasm in the classroom

Teachers leave them kids alone

Hey! Teachers! Leave them kids alone!

All in all it's just another brick in the wall.

All in all you're just another brick in the wall.

 

We don't need no education

We don't need no thought control

No dark sarcasm in the classroom

Teachers leave those kids alone

Hey! Teachers! Leave those kids alone!

All in all you're just another brick in the wall.

All in all you're just another brick in the wall.

 

پینک فلوید ـ آجری دیگر بر این دیوار ـ 1979

 

نه نیازی به آموزش داریم

نه نیازی به جهت دهی افکار داریم

ریشخند و کنایه در کلاس های درس کافیست

تو ای آموزگار دست از سر بچه ها بردار

 

هی آموزگار!

دست از سر بچه ها بردار

این رویه تمامش آجری دیگر بر این دیوار است

تو در نهایت آجری دیگر بر این دیوار فاصله هایی

 

نه نیازی به آموزش داریم

نه نیازی به جهت دهی افکار داریم

ریشخند و کنایه در کلاس های درس کافیست

تو ای آموزگار دست از سر بچه ها بردار

 

هی آموزگار!

دست از سر بچه ها بردار

این رویه تمامش آجری دیگر بر این دیوار است

تو در نهایت فقط آجری دیگر بر این دیوار فاصله هایی

 

 

دانلود این موسیقی

 

×××××××

پ.ن:

برای جهانی کردن کمک به دختران نیجریه‌ای ربوده شده توسط گروه اسلامگرای افراطی بوکو حرام که به جرم تحصیل، در ازای دوازده دلار به عنوان عروس در حال فروش هستند، لطفا این تومار اینترنتی را امضا کنید.

 

 


 
بی‌ماتیک‌ها
ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فیلم و سینما ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

*

بچه‌تر که بودم، آن زمانی که سریال اوشین به راه بود و خانم‌ها همگی مو فوکول می‌کردند و اوپل و بلوزهای گشاد دهةهشتادی مد بود و آرایش‌های غلیظ، عادتم و عشقم این بود که خوب صبر کنم تا مادرم کارهای روزانه‌اش را تمام کند؛ آنوقت خیلی بیصدا می‌خزیدم توی آشپزخانه و کنارش می نشستم و تماشایش می‌کردم که توی باریکة نور آفتاب نشسته بود و چای می‌خورد. گه گاه هم پیش می‌آمد که سیگاری آتش می کرد، هربار فقط یک نخ.

از آن روش سیگار آتش زدنش خوشم می آمد و آنطوری که دود کدرش را از لای لبهای بی ماتیکش و از توی سوراخ های بینی ادری هپبورنی‌ایش بیرون می‌داد. و دود می‌پیچید به گیس‌های کوتاه فندقیش و بالا می‌رفت و بعد ... بعدش مهم نبود. من فقط چشمم به او بود.

می نشستم او را تماشا می‌کردم که چطور عسل چشمانش در گرمای آفتاب کش می‌آمد. روشش نوشیدنِ داغ داغِ چای بود. داغی چای در گرمای آفتاب. همینکه می توانست چای را داغ بخورد در نظرم او را بدل به یکجور ابَرانسان می کرد. و آنطوری که سیگار را بین انگشتانش بازی می‌داد هیچ کابوی هفت‌تیر کشی نمی‌توانست.

در آفتاب می نشست و با چشم‌های گربه‌ایش به یکجایی که نمی فهمیدم کجا خیره می‌شد، و من به او. برای سال‌ها همین بزرگترین سینمایی بود که بی آنکه بدانم سینماست سرگرمم می‌کرد. تماشای یک زن چشم گربه‌ای بی‌آرایش که مثل یک ماده یوزی که شکارهای روزانه‌اش را کرده باشد، بر دهانة کنامش آفتاب می گرفت و همزمان بچه‌یوزش را شیر می‌داد.

 

**

جلوی آینه که می‌ایستم شباهت چندانی بین خودم و آن روزهای مادرم نمی‌بینم. خطوطی که برای دلداری به خودم نام خطوط رنج را به آنها داده ام پای چشمانم را نقاشی کرده اند. تنها شباهتمان شاید پف هنوز جوان ماندة چشمان نیمچه گربه‌ایم باشد و پیشانی بلندم که مادرم می‌گوید از مادربزرگم به ارث برده‌ام اما در اصل از خودش و مادرش به همراه هم ارث گرفته ام. نمی‌دانم من زودتر از موعد پیر شده ام یا این مادرم بود که مثل زن برفی « کوایدان » تا سالها و سالها که من بچه‌تر بودم پیری و زمستان در نظرم راه به اندامش نداشت.

 

Audrey Hepburn 

 

***

یک فیلمی هست به اسم « اسامه ». داستان یک مادربزرگ، یک مادر، و یک دختر افغان. این فیلم به یک تیغ می‌ماند که راست می‌رود توی جگر.

برقع کوتاه و بلندش فرقی نمی کند. همه جا هست و هرجا به یک طرح و رنگ.

 

Sharbat Gula در گذر هفده سال

عکاس:Steve McCurry

 

 

****

Coldplay - Magic - 2014 (download link


Call it magic, call it true
I call it magic when I'm with you
And I just got broken, broken into two
Still I call it magic, when I'm next to you

And I don't, and I don't, and I don't, and I don't
No I don't, it's true
I don't, no, I don't, no, I don't, no, I don't
Want anybody else but you

I don't, no, I don't, no, I don't, no, I don't
No I don't, it's true
I don't, no, I don't, no, I don't, no, I don't
Want anybody else but you

Ooh ooh ooh

Call it magic, cut me into two
And with all your magic, I disappear from view
And I can't get over, can't get over you
Still, I call it magic, such a precious truth

And I don't, and I don't, and I don't, and I don't
No I don't, it's true
I don't, no, I don't, no, I don't, no, I don't
Want anybody else but you

I don't, no, I don't, no, I don't, no, I don't
No I don't, it's true
I don't, no, I don't, no, I don't, no, I don't
Want anybody else but you

Wanna fall, I fall so far
I wanna fall, fall so hard
And I call it magic
And I call it true
Call it magic

Ooh ooh ooh
Ooh ooh ooh
Ooh ooh ooh
Ooh ooh ooh

And if you were to ask me
After all that we've been through
"Still believe in magic?"
Well yes, I do
Oh yes, I do
Oh yes, I do
Oh yes, I do
Of course I do

 

کلدپلی ـ جادو ـ 2014

 

این جادو ست، واقعا که جادو ست

این بودنم در کنار تو جادو ست

و تازگی‌ها که شکست خورده‌ام، شکست خوردنی

باز هم این بودنم در کنار تو جادو ست

 

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة من؛ این حقیقتیست.

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة منست که از تو دور بمانم

 

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة من؛ این حقیقتیست.

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة منست که از تو دور بمانم

 

این عشق جادو ست، جادویی که مرا در هم می‌شکند

بدان که این جادوی تو مرا از زمین محو می‌‌کند

بدان که حریف قدرت تو نمی‌شوم، نه نمی‌شوم

و همچنان، این قدرت را جادو می‌دانم، یکچنین حقیقت پر ارزشیست جادوی تو

 

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة من؛ این حقیقتیست.

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة منست که از تو دور بمانم

 

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة من؛ این حقیقتیست.

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة منست که از تو دور بمانم

 

حاضرم از این عشق سقوط کنم، بد سقوطی

حاضرم از این عشق سقوط کنم، سخت سقوطی

و این دیوانگی جادو ست

واقعا که جادو ست

این دیوانگی جادو ست

 

و از پس این روزگاری که با هم گذرانده‌ایم

اگر از من بپرسی که

آیا هنوز به جادو باور دارم

باید بگویم که بلی که باور دارم

بلی که باور دارم

بلی که باور دارم

بلی که باور دارم

البته که باور دارم

*******

 

 

 

دانلود این موسیقی

 

 


 
تخریب
ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: موسیقی ، دانلود موسیقی

با این موسیقی امروز تخریب شدم. یعنی درست ریختم پایین. ... آجر به آجر.

 

همین.


 
برای امید
ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: شبه شعر ، فلسفه بافی ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

*

خورشید می‌افتد

اژدها برای بلعیدن ماه خیز می‌گیرد

باغ از زمستان آبستن می‌شود

ما سیل می‌شویم

ما غرق می‌شویم

 

زوال تدریجی یک انارستان ـ ص ماقبل آخر

 

 

**

 

در زندگی قواعدی هست که با آن متولد می‌شویم. اینها همان قواعدی هستند که باید شکسته شوند. این را آن اولین نفری که انگور را فشرد و شیره‌اش را بیرون کشید خوب می‌فهمد.

 

***

 

Rihanna – Diamonds - 2013 ( download link

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

 

Find light in the beautiful sea, I choose to be happy

You and I, you and I , we’re like diamonds in the sky

You’re a shooting star I see, a vision of ecstasy

When you hold me, I’m alive

We’re like diamonds in the sky

 

I knew that we’d become one right away

Oh, right away

At first sight I felt the energy of sun rays

I saw the life inside your eyes

 

So shine bright tonight,

You and I

We’re beautiful like diamonds in the sky

Eye to eye,

So alive

We’re beautiful like diamonds in the sky

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shining bright like a diamond

We’re beautiful like diamonds in the sky

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shining bright like a diamond

We’re beautiful like diamonds in the sky

 

Palms rise to the universe, as we moonshine and molly

Feel the warmth, we’ll never die

We’re like diamonds in the sky

 

You’re a shooting star I see, a vision of ecstasy

When you hold me, I’m alive

We’re like diamonds in the sky

At first sight I felt the energy of sun rays

I saw the life inside your eyes

 

So shine bright

Tonight,

You and I

We're beautiful like diamonds in the sky

Eye to eye,

So alive

We're beautiful like diamonds in the sky

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shining bright like a diamond

We’re beautiful like diamonds in the sky

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shining bright like a diamond

We're beautiful like diamonds in the sky

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

 

So shine bright

Tonight,

You and I

We're beautiful like diamonds in the sky

Eye to eye,

So alive

We're beautiful like diamonds in the sky

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

 

Shine bright like a diamond

 

ریانا ـ الماس ـ 2013

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

 

نور را در این دریای بیحرف یافتم چرا که انتخابم شادی بود

تو و من، تو و من، چنان الماس بر تن آسمانیم

تو در نظرم یک شهابی، یک بارقه از سرمستی ناب!

تا آن زمان جان دارم که تو مرا در آغوش داشته باشی

ما چنان الماس بر تن آسمانیم

 

از اول می دانستم که ما در هم یکی خواهیم شد

از همان اول اول

با همان اولین نگاه قدرت خورشید را به درون کشیدم؛

زندگی را در درون چشمان تو یافتم

 

پس بیا امشب را بدرخش که

من و تو

چنان الماس بر تن آسمانیم

چشم در چشم هم

چنین زنده و بیمرگ

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس در درخششیم

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس در درخششیم

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

دستانمان جهان را به چنگ می گیرد، از مستی این باده

گرما به تنمان می دود، مرگ از ما به دور است

ما چنان الماس بر تن آسمانیم

 

تو در نظرم یک شهابی، یک بارقه از سرمستی ناب!

تا آن زمان جان دارم که تو مرا در آغوش داشته باشی

چراکه ما چنان الماس بر تن آسمانیم

با همان اولین نگاه قدرت خورشید را به درون کشیدم؛

زندگی را در درون چشمان تو یافتم

 

پس بیا امشب را بدرخش که

من و تو

چنان الماس بر تن آسمانیم

چشم در چشم هم

چنین زنده و بیمرگ

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس در درخششیم

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس در درخششیم

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

 

پس بیا امشب را بدرخش که

من و تو

چنان الماس بر تن آسمانیم

چشم در چشم هم

چنین زنده و بیمرگ

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

 

چون الماس بدرخش

 

 

دانلود این موسیقی

 

****

پ. ن:

ریانا خاتون در این ترانه به moonshine و molly اشاره می فرمایند که اولی نوعی آب انگور و دومی اسم رمز یک نوع حب شادی آور می باشد.  ... آه!!! روزگار نصیب همگیمان کند! خوشمزه

 

********


 
همه ترس های زمین
ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، موسیقی ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

خیلی‌ها خیال می‌کنند ترس آدمیزاد با ترس باقی جانوران متفاوت است. اصلا خیال می‌کنند همه‌چیز آدمیزاد متفاوت‌تر از سایر جانوران است. و همین همه‌چیز آدمیزاد آنقدر یکجورِ چیز خیلی برتری است که باید "مادر طبیعت" آدمیزاد را بردارد و بگذارد روی تخم چشمش.

البته اگر از یک زاویة خیلی خاص اشی‌مشی‌آنه‌ای بخواهیم به این مسئله نگاه کنیم ما دوپاها یکجورهایی هم واقعا متفاوت‌تر از دیگر جانوران هستیم. آن هم به اینجوری که هر صفتمان شبیه یکی از جانوران است. کلا لطف کرده ایم و جمعی از جانوران را کرده ایم توی پوست لطیفمان.

ما دوپاها، ما ابر‌میمون های متکامل بدون مو، همین ماهایی که طمع‌مان به لاشخور رفته، ترس‌مان به خرگوش، بی‌خبری‌مان به کبک، درندگی‌مان به گرگ، پاچه گیری‌مان به سگ، پاچه خواری‌مان به گربه، دنباله‌روی و تقلید کورکورانه‌مان به گوسفند و ... و تکه‌پاره کردن هم‌نوعمان هم به کفتار.

باقی صفات قابل تحمل‌مان هم بین تمام جانوران مشترک است. مثلا هم‌نوع دوستی گاه به گاهمان، حس کمرنگ عشق به خانواده‌مان، جرات و جسارت نمورمان که گه گاه فورانی می‌کند و باز ناپدید می‌شود، یا امید به آینده‌ای که این یکی از حق نگذریم جلوی انقراض خودخواستة نه تنها آدمیزاد که تمامی گونه‌ها را گرفته و می‌گیرد ...

اما ترس. ترس چیز خیلی خوبیست برای آنها که حس جسارتشان بالاست. برای آنهایی که خلاف جهت جریان می‌خزند و می‌دوند و پرواز می‌کنند و شنا می‌کنند. این دسته از افراد قابلیت بالایی برای به باد دادن سرشان دارند و عجیب اینکه این آدم‌ها به هیچوجه ترس سرشان نمی‌شود. اینها دست‌آخر یک آدمهایی می‌شوند مثل میرزا، مثل پسیان، مثل لوترکینگ، مثل بابی ساندز، مثل مادیبا، مثل خسرو، ... مثل محسن و سهراب و محمد و مصطفی ... مثل ستار، ... مثل اهالی یک بند ... مثل تمامی آن جسورهای بی کلة لجوج یکدنده‌ای که ناگهان شدند و شده اند و می شوند لکه هایی سرخ بر چکمه های کفتارهای زمان خودشان.

 

***

ترس یک زیر‌مجموعه‌ای هم دارد که به ترس می‌ماند اما بیشتر یک خوره است تا ترس. این خوره، ترسی است که می‌ماند برای آنهایی که قافله می‌رود و آنها عقب می‌مانند و محکومند به یادآوری همیشگی هر آنچه گذشته است؛ ترس از آنچه که دیگر در پیش نیست و نخواهد بود. ترس از اینکه سال‌ها بگذرد و گیس‌ها و زلف‌ها سپید شود و کفتارها همچنان بر بام باشند. ترس از اینکه سال‌ها بگذرد و حسرت به درون کشیدن آزادی بشود یک آه، یک سوز جگر. ترس از اینکه شاخ‌های هنر و غیر هنر و همان‌ها که دادشان داد آدم های سرخ است یک به یک از زمین محو شوند و صدایشان خاموش شود و باز "کفتاران کبیر" همچنان تکیه بر تخت پولادین هفت‌اقلیم داشته باشند. ترس از ابدی شدن زمستان اخوان. ترس از آلزایمر بادهایی که تمامی زمین را وزیدند جز زمین زادگاه خدایان؛ زمینی که مردمانش مردگان راه‌رونده‌اند و راه‌هایشان راه به دوزخ دارد و دوزخ‌هایشان آتش از بهشت می‌گیرد و این هر دو تازیانه ایست که روزی هزاربار گرده‌هایشان را خار می‌زند. و اینان هرچه بیشتر خار می‌خورند بیشتر کمر خم می‌کنند و کفتارها رقصان بر بام، لاشه بر لاشه‌خواران و سگ‌ها و گربه‌ها و بچه کفتارها می ریزند. ...

 

**

و زمان می‌گذرد و بادها کماکان جهان را طواف می‌کنند و مردگان راه خود را می‌روند و ترس همچنان می‌پاید و قرنی دیگر نیز اینگونه می‌گذرد تا خاطره‌ای شویم بی‌مفهوم و لک و پیس زده از جانورانی که توهم خلافت زمین داشتیم. ...

*******

 

 

 

U2ordinary love - 2013 (download link

 

The sea wants to kiss the golden shore

The sunlight warms your skin

All the beauty that's been lost before wants to find us again

 

I can't fight you anymore, it's you I'm fighting for

The sea throws rock together but time leaves us polished stones

 

We can't fall any further if

We can't feel ordinary love

And we can't reach any higher,

If we can't deal with ordinary love

 

Birds fly high in the summer sky and rest on the breeze.

The same wind will take care of you and I.

We'll build our house in the trees.

 

Your heart is on my sleeve

Did you put it there with a magic marker?

For years I would believe that the world couldn't wash it away

 

'Cause we can't fall any further if

We can't feel ordinary love

And we can't reach any higher,

If we can't deal with ordinary love

 

Are we tough enough for ordinary love?

 

We can't fall any further if

We can't feel ordinary love

And we can't reach any higher,

If we can't deal with ordinary love

 

We can't fall any further, if

We can't feel ordinary love

And we can't reach any higher,

If we can't deal with ordinary love

 

یوتو ـ عشق همگانی ـ 2013

 

همانطورکه دریا در آرزوی پیوند دوباره با ساحل و بوسه بر تن طلاییش است و

روشنایی آفتاب گرماده تن توست،

هر آنچه از زیبایی ها که تا کنون از دسترسمان دور بوده اکنون در آرزوی یافتن دوبارة ماست.

 

دیگر نمی توانم با تو بجنگم چرا که حال این تو هستی که برایش می جنگم.

دریای زندگی ما را به سان سنگ به هم می ساید اما گذر زمان و سختی هایش قدرتمان می دهد و از ما مرد می سازد.

 

نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم اگر

عشق همگانی را درک نکنیم

اوضاعمان بهتر نخواهد شد

اگر نتوانیم با عشق همگانی آنطور که باید بسازیم و ببازیم

 

پرندگان در آسمان تابستان در پروازند و بر باد شمال تکیه دارند؛

همین باد نیز می تواند راهبر و تکیه گاه تو و من باشد و

ما نیز آشیانه‌مان را می توانیم بر درختان بنا کنیم

 

معنای هر حرکتت مثل کف دست برایم آشکار است؛

مگر قلبت را با ماژیک جادویی در قلبم جا داده بودی که

برای سال ها خیال می کردم جهان نخواهد توانست آن را از قلبم پاک کند؟

 

بدان که نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم اگر

عشق همگانی را درک نکنیم

اوضاعمان بهتر نخواهد شد

اگر نتوانیم با عشق همگانی آنطور که باید بسازیم و ببازیم

 

براستی آنقدری استقامت داریم که عشق همگانی را دوام آوریم؟

 

نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم اگر

عشق همگانی را درک نکنیم

اوضاعمان بهتر نخواهد شد

اگر نتوانیم با عشق همگانی آنطور که باید بسازیم و ببازیم

 

نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم اگر

عشق همگانی را درک نکنیم

اوضاعمان بهتر نخواهد شد

اگر نتوانیم با عشق همگانی آنطور که باید بسازیم و ببازیم

 

 

دانلود این موسیقی

 

****


 
برای اردک‌ها، دلفین‌ها، و ماهی‌ها
ساعت ٦:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، موسیقی ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

در جیغ و فریاد مهارت مادرزادی دارم اما راک را دیر فهمیدم. یک فریاد راک می تواند به اندازة سه دفتر دست‌نوشته و چندین سخنرانی اوج و دامنه و برد داشته باشد. شاید به دلیل همین حس جاماندگی از قافله هم بود که دو روز پیش رفتم و دادم دماغم را سوراخ کنند.

من حالا یک دماغ سربالای سوراخ دارم. شبیه یکجور اردک ناشناخته شده‌ام که به عوض کنار آبگیر درست وسط بیابان چشم به دنیا باز کرده. یک جوجه اردک زشتی که بزرگ هم که شد همانطور زشت ماند.

 

**

گاهی به نظرم می رسد بلندپروازی یک جایی به اشتباه به خونم تزریق شده. شاید توی یک دانة شاه‌توت بوده که مادرم در دهان گذاشته، یا در عطر یک پرتقال بوده، یا همراه اشعه خورشید جذب چشمان مادرم شده. در هر حال از هرجا به ذهنم راه باز کرده دُزش زیادی بالا بوده.

هفده ساله که بودم نقشه ریخته بودم که ظرف پنج سال این خاک را ترک کرده باشم و آن سمت یک شغل مرتبط با رشتة تحصیلی‌ام داشته باشم و شاید آن آزادی‌ای را که فقط و فقط در یکسری سریال های دهة نودی آن زمان دیده بودم که در آن نوجوان‌ها خوش و شاد کنار هم روزگار می گذراندند و شیطنت می کردند.

بیست و چهارساله که شدم متنی دربارة گنده های تاریخ علم و غیر علم نوشتم و حال و روزی که در بیست و پنج سالگی داشتند. و به یک سالی فکر کردم که پیش رو داشتم تا ضرب العجلی بدل به یک گندة تاریخی شوم.

بیست و هشت ساله که شدم سر کلاس زبان از این گفتم که دلم می خواهد یک روزی برسد که نوشته هایم به زبان های دیگر ترجمه شده باشند، و آن روز باید یک خانة خیلی بزرگ داشته باشم با یک استخری که در آن یک دلفین باشد که همراهش شنا کنم، و در ضمن اضافه کردم که حقیقت زندگی یک چیزی است که جلوی داشتن آرزوهای بزرگ سد می زند اما من دوست دارم با تخیل کردن آرزوهای گنده‌ام را حقیقی شده ببینم هرچند هرگز امکان حقیقی شدن نتوانند پیدا کنند.

امروز سی و یک ساله هستم، و طبق منحنی رو به سراشیبی بلندپروازی ذهنی این سن و سال که الان طبیعتا دیگر باید محور افقی زمان را به سمت نیمة منفی محور عمودی رد کرده باشد باید گفت که ـ ... خب، من چنین چیزی را نمی گویم. بلند پروازی و سرکشی رمز زنده بودن و زنده ماندن است و من الان و در این لحظه اصلا قصد ندارم یک مرده به حساب بیایم.

 

**

امروز سی و یک ساله شدم و آرزو دارم یکروز از خودم کلبه ای در یک جنگل داشته باشم که هر نیمه شب در آبگیرش همراه ماهی‌های زنده و سرحالش شنا کنم. یک بغل کاغذ همیشه دم دستم باشد و یک عالم مداد. بعد از ظهرها را بزنم به دشت حاشیة جنوبی جنگل و از دور آدم‌ها را تماشا کنم، بعد برگردم و داستان بلندپروازی‌هایشان را بنویسم.

 

یکروز اگر فقط همین‌ها را از خودم داشته باشم دیگر تمام هیولا‌ها، اژدها‌ها، جادوگرها، اسب‌های بالدار، خفاش ـ آدم‌ها، سرابتن‌ها، و حتی خود ساحر اعظم قصه هایم نیز در خدمتم خواهند بود.

 

 

 Bon Jovi - It's My Life - 2000 ( download link

This ain't a song for the broken-hearted
No silent prayer for the faith-departed
I ain't gonna be just a face in the crowd
You're gonna hear my voice
When I shout it out loud

It's my life
It's now or never
I ain't gonna live forever
I just want to live while I'm alive
(It's my life)
My heart is like an open highway
Like Frankie said
I did it my way
I just want to live while I'm alive
It's my life

This is for the ones who stood their ground
For Tommy and Gina who never backed down
Tomorrow's getting harder, make no mistake
Luck ain't even lucky
Got to make your own breaks

It's my life
And it's now or never
I ain't gonna live forever
I just want to live while I'm alive
(It's my life)
My heart is like an open highway
Like Frankie said
I did it my way
I just want to live while I'm alive
'Cause it's my life

Better stand tall when they're calling you out
Don't bend, don't break, baby, don't back down

It's my life
And it's now or never
'Cause I ain't gonna live forever
I just want to live while I'm alive
(It's my life)
My heart is like an open highway
Like Frankie said
I did it my way
I just want to live while I'm alive
(It's my life)
And it's now or never
'Cause I ain't gonna live forever
I just want to live while I'm alive
(It's my life)
My heart is like an open highway
Like Frankie said
I did it my way
I just want to live while I'm alive
'Cause it's my life

بن جووی ـ این زندگی مال منست ـ 2000

 

این ترانه برای دل‌شکسته ها نیست

آرزویی سربسته برای بی‌باورها هم نیست

قرار نیست فقط صورتکی در جمع آدم ها باشم

چراکه وقتی این ترانه را فریاد می کنم

صدایم در گوش‌ات فرو می شود که :

 

این زندگی مال من است

یا همین الان باید تجربه‌اش کنم یا هیچوقت

قرار نیست تا ابد زنده بمانم

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

این زندگی مال منست

به قول فرانکی

قلب من به قد و اندازة یک بزرگراهیست که

خودم می سازمش

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

این زندگی مال منست

 

این ترانه برای آنهاییست که سر حرفشان ایستاده اند

برای تامی و جینا که یک‌ذره هم پا پس نکشیدند

اگر قرار بر این باشد که خطایی نکنیم برعکس فردا اوضاع خرابتر خواهد شد و

حتی بخت هم به بداقبالی خواهد افتاد

پس برو که خودت حقت را از عالم بگیری :

 

این زندگی مال من است و

یا همین الان باید تجربه‌اش کنم یا هیچوقت

قرار نیست تا ابد زنده بمانم

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

این زندگی مال منست

به قول فرانکی

قلب من به قد و اندازة یک بزرگراهیست که

خودم می سازمش

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

آخه، این زندگی مال منست

 

وقتی صدایت می کنند بهتر اینست که تمام قد بایستی

کمر خم نکن، نشکن، عزیزم، پا پس نکش

 

این زندگی مال من است و

یا همین الان باید تجربه‌اش کنم یا هیچوقت

آخه قرار نیست تا ابد زنده بمانم

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

این زندگی مال منست

به قول فرانکی

قلب من به قد و اندازة یک بزرگراهیست که

خودم می سازمش

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

این زندگی مال منست و

یا همین الان باید تجربه‌اش کنم یا هیچوقت

آخه قرار نیست تا ابد زنده بمانم

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

این زندگی مال منست

به قول فرانکی

قلب من به قد و اندازة یک بزرگراهیست که

خودم می سازمش

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

آخه این زندگی مال منست

 

دانلود این موسیقی

*****

پ.ن: در همین زمینه اینجا را کلیک کنید!



 

 


 
یک دعوت از طرف ناسا
ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: محیط زیست ، روز زمین

سلفی جهانی

ناسا از مردم زمین دعوت کرده که با شرکت در ایونت "سلفی جهانی" روز زمین را همه با هم جشن بگیرند. امسال برای ناسا سال مهمیست. پنج ماموریت فضایی جهت گردآوری اطلاعات حیاتی دربارة کره زمین قرار است انجام شود که این آژانس به همین مناسب کمپینی با نام : "زمین همین لحظه" را به راه انداخته و قسمتی از این کمپین هم برمی گردد به امروز یعنی : 22 آوریل ، روز زمین.

ناسا از مردم زمین خواسته از خانه هایشان خارج شوند، به فضای باز و طبیعت قدم بگذارند و از آنجایی که ایستاده اند از خودشان یک عکس بگیرند و آن را با هشتگ #GlobalSelfie در شبکه های اجتماعی فیسبوک، توییتر، اینستاگرام، گوگل پلاس، و فلیکر با دیگران اشتراک بگذارند.

 

خب چرا این را ناسا خواسته؟

فضانوردان ناسا اولین عکس های زمین از فضا گرفته اند و با خود به خانه آورده اند. و حالا هم با استفاده از این عکس های سلفی که با این تگ خاص جمع آوری خواهند شد قرار است یک تصویر موزاییکی از زمین را بسازند که در آن تصویر تمامی مردم زمین جمع می شود و شکل زمین آبیرنگ را به خود می گیرد. این تصویر موزاییکی و یک ویدئو از تصاویر به اشتراک گذاشته شده در ماه می برای تماشای همگان در دسترس خواهد بود.

 

***

حالا آنهایی که دوست دارند بخشی از این بازی همگانی باشند به فضای باز و طبیعی محل زندگی خود بروند و با در دست داشتن پرینتی از تصویر زیر و با اضافه کردن نام محلی که تصویر در آن گرفته شده بعد از علامت @ ، سلفی های خود را بگیرند و با هشتگ  #GlobalSelfie در شبکه های اجتماعی به اشتراک بگذارند!

   

 

 

 

***