اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

اختصاصی جام جهانی 2014 ـ بخش 2
ساعت ٥:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: جام جهانی ، تصاویر فینال جام جهانی 2014

ما بردیم.

 

 

 

اول اینکه برایم غیر قابل باور است. عادت کرده‌ام ببینم آنهایی که زحمت می‌کشند به نتیجه نرسند. اما انگار دیشب خدایان بی‌نظمی امور جهان سرشان گرم حوریان برزیلی لب دریا بود.

 

آلمان کارش درست بود. کار آلمان همیشه درست است. منظم‌تر از این تیم در بازی‌های جام‌جهانی وجود ندارد. یک ربع آخر بازی معرکه بود. سر و روی زخمی و رخت های لکه لکه از چمن باستیان شواینشتایگر هنگام دست دادن با آنگلا مرکل و دیلما روسف و گرفتن مدال دیدنی بود.

اصلا دست دادن آن‌همه نامحرم با همدیگر خیلی دیدنی بود. روبوسی مانوئل نویر با مرکل دیگر آخرش بود. یک لحظه یاد روبوسی و دست دادن‌های ممنوع لیلا حاتمی و اصغر فرهادی خودمان افتادم و کلی به ریش خشک‌مغزان صدا و سیمای دولتی و پیروانشان که این صحنه از زیر خنجر سانسورشان در رفته بود خندیدم.

 

 

خبر رسیده علاوه بر خانم انگلا مرکل و خانم دیلما روسف و جناب ولادمیر پوتین، ریانا خاتون، پله، دیوید بکهام، و همچنین دوست دختر سامی خدیرا نیز در میان جمعیت تماشاچیان فینال آلمان ـ آرژانتین بوده‌اند!

 

خلاصه، تا باشد از این لحظه‌های شاد باشد.

با هم به تماشای این شادی بنشینیم:

( مجموعه کامل تصاویر در ادامه مطلب)

همچنین مطالعه این لینک و تصاویر آن را از دست ندهید. خوشمزه

 

 

 

 


 
اختصاصی جام جهانی 2014
ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: جام جهانی ، نوستالژی ، طنز سیاه ، داعش

اولین جام‌جهانی زندگیم جام نود و هشت فرانسه بود. جام‌های قبلترش برایم مهم نبود. به نظرم پیش از سال نود و هشت ذهنم فوتبال را آنقدرها نمی شناختم. شاید در حد عکس‌های توی مجله‌ها. روماریو، باجیو، کلینزمن، مالدینی و همین.

 

چهار جام جهانی از آن روزها گذشته؛ کره و ژاپن، آلمان، آفریقای جنوبی، برزیل. ...

 

و همین جام‌ها میزان خوبیست برای اندازه زدن گذر عمر. به نظرم دارم می‌رسم به همان دوره پیش از جام نود و هشت.

دوره امسال را فقط تماشا می‌کردم که به خودم بگویم هنوز هم یک سر قاشق در ته دلم شوری وجود دارد. اما حقیقتش وقتی گزارشگر در بازی برزیل و آلمان میروسلاو کلوزه را بابابزرگ فوتبال خواند فهمیدم احتمالا خود من هم دیگر مامان بزرگی شده‌ام برای خودم.

قهرمان‌های دوره من همگی بازنشسته شده‌اند. نه بکهام آن بکهام است. نه رائول، نه دل‌پیرو، نه اینزاگی، نه کان‌ناوارو، نه زیدان، نه رونالدو، نه حتی علی دایی خودمان.

 

در هر حال، یاد آن سال‌هایی که باید پوستر و عکس بازیکنان را پیش پیش به بقالی محل سفارش می‌دادی بخیر. گمان نکنم خوره‌های اینترنت نسل جدید لذت انتظار رسیدن عکس و پوسترهای سفارشی، و تحویل گرفتن داغ داغ مجله‌های ورزشی را بتوانند درک کنند.

 

پ.ن:

دوست دارم امشب آلمان ببرد اما احتمالا طبق یک قانون نانوشته‌ای که نابودی و بی‌ربطی علایق مرا شامل می‌شود این آرژانتین است که امسال قهرمان می‌شود.

 

پ.ن 2:

این گروه داعش دیگر در نوع خودش نوبر است. یکجورهایی زده است روی دست گروه بوکوحرام. وقتی رهبرشان در آن مسجد سخنرانی می کرد تمام درس‌های دینی دبستان جلوی چشمم رژه می‌رفت. اگر در جمع آن نمازگزاران بخت برگشته بودم فورا جلو می‌رفتم و با خلیفه بیعت می‌کردم. آخر من گردنم را خیلی دوست دارم. وقتی خلیفه جان گفت که : "اگر من اشتباهی می کنم به من گوشزد کنید." بدجوری یاد فیلم دیکتاتور افتادم! یک چنین خلیفه رئوف و متواضعی داریم ما!

زمانه‌ای شده که خنده‌های ما همه از گریه غم‌انگیزتر است.

دیکتاتور

 

××××××××××

 


 
حرف‌هایی برای نوشتن
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، ضد سیاست ، طنز سیاه

خیلی حرف‌ها هست که باید بنویسم. حرف‌هایی که هر قدر هم درباره‌شان نوشته شود دردی دوا نخواهد شد. حرف‌هایی که قرن‌ها زمان نیاز دارند تا دیگر نیازی به نوشتنشان نباشد.

 

* 

متنفرم از آن‌هایی زن را هیچ نمی‌شناسند. در قفس طلایی می ‌خواهندش. او را به دو دوره دختری و غیر‌دختری تقسیم می‌کنند. ناموس خطابش می‌کنند. غنیمت جنگی حسابش می‌کنند. تمامش هم به خاطر وجود یک عضو زاید در بدن زن که کارکردی کمتر از آپاندیس و لوزه دارد.

 

متنفرم از آن‌هایی که هنوز نمی‌دانند دخالت در زندگی شخصی از اساس اشتباه است و مرزبندی در شیوه دخالت در آن، معنایی ندارد.

 

متنفرم از آن‌هایی که آدم‌ها را مقدس می‌شمارند، و مردگان را مقدس‌تر.

 

متنفرم از آن‌هایی که از ما مردمانی ساختند که حتی از باخت فوتبال هم برای خودمان بهانه‌ای برای شادی بسازیم.

  

متنفرم از کفتارهایی که خود را سایة خدا بر زمین و چوپان خلق می‌دانند، و سلسله مراتب چوپانی را میان خود‌ی‌ها تقسیم کرده‌اند. این پدر زن آن‌ست. آن یکی برادر آن دیگری‌ست. یکی دیگر پسر یک نفر دیگر. همگی محرم رازهای پلشت یکدیگر.

 

متنفرم از تمامی انقلاب‌هایی که بوی خون می‌دهند.

 

متنفرم از زن‌هایی که دشمن‌ترین به جنس خود هستند.

 

متنفرم از خشک‌مغزهایی که دوباره قصد دارند ماشین جوجه‌کشی در خانه‌ها به راه بیندازند.

 

متنفرم از کفتارهای شیک‌پوش و لبخند بر لب که حرف از تدبیر و امید می‌زنند.

 

متنفرم از کروات‌زده‌ها و غیر  کروات‌زده‌های روشنفکرنمایی که با مغلطه و سفسطه و زبان‌بازی خلقی را به دنبال خود پای منبرهایشان کشاندند و در این چاه عمیق جهل که نوری به انتهایش راه ندارد رها کردند. همان دکترها، همان استادها، همان مردگانی که بزور مهر شهید می کوبند پای قبرهای متعفنشان. همان‌هایی که خائن‌ترین به وطن بودند. همان‌هایی که باید تف انداخت به صورت‌های سه تیغه‌شان و فلسفه‌بافی‌های تار عنکبوت گرفته‌شان. همان‌هایی که کپی‌‌های برابر اصلشان هنوز موجود است. بی‌عمامه و با عمامه. با ریش و بی‌ریش. با لبخند و بی‌لبخند.

متنفرم از تمامی مسببین این شوربختی که هر قدر هم دست و پا بزنی توان رهایی از آن را نداری.

 

از خودِ «گذشته‌ام»، آن گذشته‌ای که آن را از خودم شسته‌ام، از آنچه زمانی بوده‌ام و حالا دیگر نیستم، متنفرم.

 

**

دلم می‌خواست از خودم یک کودک داشتم و یک دنیای کوچک. خودم کودکم را بزرگ می کردم. افسانه‌های همه خدایان را از زئوس و مجمع خدایانش تا همین آخرینشان برایش بازگو می‌کردم. برایش از بی‌نظمی و بی‌ناظمی دنیا می‌گفتم. برایش از کوتاهی زندگی و بودنمان می گفتم. برایش از دوست داشتن می‌گفتم که تنها سلاح برای ادامه زندگی‌ست. برایش از نوری می‌گفتم که در خود انسان است و نه در آسمان. برایش از گرانقدری طبیعت می‌گفتم. برایش از آدم بودن می‌گفتم. برایش از منصف بودن می‌گفتم. برایش از بی‌وطنی می گفتم. برایش از ایستاده مردن می‌گفتم.

 

***

این قبیل آرزوها واقعا خنده دار و بیهوده و دلخوش‌کنک‌اند؛ می‌دانم هیچوقت هیچ کودکی از خودم نخواهم داشت.

کودک من خیلی پیشتر از اینکه نطفه اش در بطنم بسته شود زیر فشار این شوربختی مدام ارث برده از نیاکانم، مرد و نابود شد. ژن‌های او طاقت تاریکی را نداشت. دلش نور می‌خواست و آزادی و رقص و شادی بی‌مرز.

 

 

 

************

پ.ن 1:

به ارتمیس عزیز،

این روزها دل و دماغ برگردان ترانه ندارم. هر روز به زحمت چند کلمه‌ای به داستان نیمه‌تمامم اضافه می‌کنم و همین. این استفراغیات هم امروز ناگهان بالا آمد. باید یک جا ثبت می‌شد.

 

به زگیل خان عزیز،

 

 

پ.ن 2:

 

تصویری از «مَشتی» جوجه یک هفته‌ای خانواده ما، در پس‌زمینه‌ای از دستنوشته‌های من، دمپایی‌های من، گلدان‌ها و باغچه من.

***********