اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

فروغ سیمین
ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ضد سیاست ، طنز سیاه ، مرگ

*

صحبت از زن شاعر که بشود اولین نام همیشه فروغ است. فروغ در زمانه‌ای به دنیا آمد که همه چیز از سیاست گرفته تا فرهنگ در حال بال‌گرفتن بود. حرف‌های فروغ، حرف‌های تازه‌ای نبودند؛ زنان هزاره‌ها بود که کنج قفس دل‌هایشان مشغول شعرسرایی بودند و فروغ اولینی بود که این پرندگان را به نحوی که باید پرواز داد. فروغ زنی بود که آنقدر بخت یارش بود که توانست تواناییش را مکتوب کند. او اولین بود و خوب به یادها ماند. زمانه هم برای او زمانه‌ی خوبی بود.

در مقابل، سیمین‌ پرندگانش را شجاعانه در زمانه‌ای هرچه بیشتر پرواز داد که پرواز در هر شکلی ممنوع بود. شعرهای سی‌وپنج‌سال گذشته‌ی او رنگ و بوی تندی دارد؛ طیف‌های مختلفی از رنگ سرخ به همراهی بوی گوشت سوخته، باروت و اشک‌آور. سیمین نمی‌توانست سکوت کند. برای سیمین، ایران و مردمش نه اجزایی در هم تنیده، که یک کل بزرگ بود. این دید، همان برگ برنده‌ی سیمین بر فروغ است. سیمین نشان داد که در شعر، خط‌کشی میان زن و مرد بی معنی‌ست. شعر زنانه و مردانه ندارد؛ شعر زمزمه‌ی گذر از آدمیزاد بودن و نزدیک شدن به معنای انسان است.

 

 

 

**

من او را نمی‌شناختم، جسته و گریخته و همانقدری که سکوت خبری یک سیستم بسته اجازه‌ی شناخت می‌دهد شعرهایش را خوانده بودم. در واقع اصلا او را نمی‌شناختم و همین عدم شناخت من و نود درصد دیگر آدمیزادهایی که این دو روزه ادعای شناخت او را کرده‌اند، خودش اثبات اینست که او چه خاری در چشم سیستم بود.

 

***

ادبیات ما و در اصل، کل ایران ما الان یک حفره‌ی خالی دارد. حفره‌ای که حالا حالاها پر شدنی نیست. آن هم در ایرانی که زن اگر آرزوی والایی داشته باشد قبولی در کنکور است. در ایرانی که زن اگر نگرانی‌ای دارد پر یا خالی ماندن میز توالتش است، کوفته‌ای بودن نوک دماغش است، کم و کسری سفره‌ی ابوالفضلش است، غم رسیدن زمستان و قیمت بوت‌های جدید است، یک نگاه پسر همسایه است، مراسم شام آخر هفته است، آپ کردن وبلاگش و افه‌ی روشنفکری آمدن است.

 

****

متنفرم از این یادبود‌نوشته‌های بعد از مرگ آدم‌ها. خنده‌دار است که یک نفر در این کشور باید بمیرد تا مرکز دید شود. خنده‌دار است که من باید جی لو را بیشتر بشناسم تا سیمین بهبهانی. منی که اگر کارداشیان سر صبحانه‌اش آروغ بزند درجا خبرش را در فیسبوک می‌خوانم، حالا بعد از مرگ یک زن هموطن، یک زن قلم‌بدست، باید دست به کیبورد ببرم و نامش را برای اولینبار در اینترنت جستجو کنم.

آرزو دارم روزی برسد که برای شعر و ادبیات هم فرش قرمز پهن شود. آرزوی عجیبی در سرزمینی عجیب‌تر.

 


 
آموزگار و ماتیک
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فیلم و سینما ، طنز سیاه ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

 

*

شاید یک ماه پیش بود که خبرش را شنیدم که به آسایشگاه ترک اعتیاد به الکل منتقل شده. یادم هست همان لحظه که مجری‌خبر اسمش را آورد از مغزم گذشت و ترس به دلم افتاد که نکند او هم برای همیشه رفته باشد. ... این ترس دور شدن خوب‌ها و محو شدنشان همیشه آزارم داده و می‌دهد.

 

**

اولینباری که آن فیلم را دیدم حسی به سراپایم افتاد که انگار قدرتی در من بود که می‌توانستم به جنگ تمام دنیا بروم. من می توانستم و باید تمام قواعد را می‌شکستم. انجمن شاعران مرده برایم یک جادوی زنده بود. همانوقت بود که برای اولینبار در عمرم عاشق یک آموزگار شدم.

 

 

***

رابین ویلیامز حتی وقتی نقش آن قاتل خونسرد و مهربان‌چهره را هم در کنار ال پاچینوی غول بازی کرد باز هم برایم همان آموزگار قانون‌شکن و تخس بود.

از بعد از مرگ ویتنی هیوستون، حالا دوباره رفتن یک هنرمندی باعث شده دیوانه شوم. احمقانه است که خوب‌ها باید زود بروند؛ آن هم اینطور مبهم و نامعلوم. انگار باری هستند که بر سینه‌ی زمین سنگینی دارند؛ این زمین پر از کینه و پر از آتش سرد.

 

****

دوباره دارم پوست لب‌هایم را با دندان می‌کنم. کلا خود بی‌خودی هستم. آخر هفته، به مجلسی دعوت هستیم و من باید زیبا به نظر برسم. درست مثل یک صیندراللهی که شازده‌‌ی زشتش دارد می‌رود پی بخت اصلیش باید بایستم و لبخند بزنم و زیبا باشم. شاید هیچکس هیچ‌چیز نداند جز من و آن شازده. درواقع بینمان چیز خاصی نبود. فقط یک حسی بود که از او می‌آمد و من آگاهانه بی‌محلی می‌کردم. نمی‌توانم خودم را به شکل یک عاشقی تصور کنم که بعدتر عاشق عاشق خود شده.

من خودم باید عاشق بشوم. کسی نباید مرا عاشق خودش بکند. من باید وسط دشت بایستم و خودم جفتم را صدا بزنم و دورش بچرخم و گردن بر گردنش بسایم. بعد بال باز کنیم و برویم تا خود سرزمین اسب‌های وحشی بال‌دار. اینجا جایی برای اسب‌های وحشی نیست. اینجا اسب‌های وحشی را سر می‌برند.

 

*****

کلا خیلی بی‌خود هستم. آخر هفته دعوتیم و من دیوانه شده‌ام و من دارم از غصه‌ی محو شدن آموزگار محبوبم از روی زمین پوست لب‌هایم را با دندان می‌کنم. شاید به خاطر همین عادت احمقانه‌ام هست که یک خورجین ماتیک در خانه دارم. بعدا یک پست مخصوصی هم باید برای ماتیک بگذارم. اسمش را هم باید بگذارم ماتیک دوای درد لب‌های بی‌بوسه.

 

 

 

 

******

هدیه‌ای برای زندگی‌کنندگان در لحظه، از طرف یکی از خوانندگان محبوبم:


SIA - chandelier -2014 (download link

 

Party girls don't get hurt
Can't feel anything, when will I learn?
I push it down, push it down

I'm the one for a good time call
Phone's blowing up, they're ringing my doorbell
I feel the love, feel the love

1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink

Throw 'em back till I lose count

I'm gonna swing from the chandelier
FROM THE CHANDELIER
I'm gonna live like tomorrow doesn't exist
Like it doesn't exist

I'm gonna fly like a bird through the night
Feel my tears as they dry
I'm gonna swing from the chandelier
FROM THE CHANDELIER

And I'm holding on for dear life, 
Won't look down, won't open my eyes
Keep my glass full until morning light
'Cause I'm just holding on for tonight

Help me, I'm holding on for dear life
Won't look down, won't open my eyes
Keep my glass full until morning light
'Cause I'm just holding on for tonight
On for tonight

Sun is up, I'm a mess
Gotta get out now, gotta run from this
Here comes the shame, here comes the shame

1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink

Throw 'em back 'till I lose count

I'm gonna swing from the chandelier
FROM THE CHANDELIER
I'm gonna live like tomorrow doesn't exist
Like it doesn't exist

I'm gonna fly like a bird through the night
Feel my tears as they dry
I'm gonna swing from the chandelier
FROM THE CHANDELIER

And I'm holding on for dear life, 
Won't look down, won't open my eyes
Keep my glass full until morning light
'Cause I'm just holding on for tonight

Help me, I'm holding on for dear life
Won't look down, won't open my eyes
Keep my glass full until morning light
'Cause I'm just holding on for tonight
On for tonight

'Cause I'm just holding on for tonight
On for tonight
On for tonight
On for tonight

 

سیا ـ چلچراغ ـ 2014

 

دخترانِ بزم رویین‌تنند

هیچ‌دردی برآنان کارگر نیست، پس کی به گوش می‌گیرم؟

مدام پشت گوش می‌اندازم، پشت گوش می‌اندازم

 

من پایه‌ی بزمم

همینکه تلفن به زنگ بیفتد و در کوفته شود

انگار تمام جهان را به من داده‌اند

 

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

 

یکی پس از دیگری جام بالا می‌اندازم تا شماره‌اش از دستم در برود

 

حسی دارم که باید به چلچراغ بیاویزم

به چلچراغ

باید به گونه‌ای زندگی کنم که گویی فردایی وجود ندارد

ندارد که ندارد

 

باید چون پرنده به شب بزنم و

اشک‌هایم را حس کنم که بر گونه‌هایم می‌خشکند

باید به چلچراغ بیاویزم

به چلچراغ

 

و من بر این زندگی تکرارناشدنی چنگ خواهم زد

از فراز چلچراغ سر به پایین نخواهم کرد، چشم‌هایم را باز نخواهم کرد

جامم را تا سپیده‌دم لبالب نگاه خواهم داشت

چراکه همین یک امشب را غنیمت دارم

همین یک شب

 

خورشید بالا آمده

دیگر باید از جا برخیزم، باید از این آشفتگی بگریزم

اینجاست که شرم از راه می‌رسد، شرم از راه می‌رسد

 

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

 

یکی پس از دیگری جام بالا می‌اندازم تا شماره‌اش از دستم در برود

 

حسی دارم که باید به چلچراغ بیاویزم

به چلچراغ

باید به گونه‌ای زندگی کنم که گویی فردایی وجود ندارد

ندارد که ندارد

 

باید چون پرنده به شب بزنم و

اشک‌هایم را حس کنم که بر گونه‌هایم می‌خشکند

باید به چلچراغ بیاویزم

به چلچراغ

 

و من بر این زندگی تکرارناشدنی چنگ خواهم زد

از فراز چلچراغ سر به پایین نخواهم کرد، چشم‌هایم را باز نخواهم کرد

جامم را تا سپیده‌دم لبالب نگاه خواهم داشت

چراکه همین یک امشب را غنیمت دارم

همین یک شب

 

یاریم کن، من بر این زندگی تکرارناشدنی چنگ خواهم زد

از فراز چلچراغ سر به پایین نخواهم کرد، چشم‌هایم را باز نخواهم کرد

جامم را تا سپیده‌دم لبالب نگاه خواهم داشت

چراکه همین یک امشب را غنیمت دارم

همین یک شب

 

چراکه همین یک امشب را غنیمت دارم

همین یک شب

همین یک شب

همین یک شب

 

 

 

دانلود این موسیقی

 

 


 
انتهای جاده
ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

*

دلم می‌خواست برای یک‌روز پوستم به رنگ مخمل شکلاتی در می‌آمد و چشمانم درشت و پر مژه می‌شد. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم دیگران هیچ خوششان نخواهد آمد.

دلم می‌خواست برای یک‌روز تن و اندام و چشم‌هایم به ظرافت تن و اندام و چشم‌های دختران شرقی می‌شد. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم دیگران هیچ خوششان نخواهد آمد.

دلم می‌خواست برای یک‌روز لب بر لب هم‌جنسم می‌گذاشتم و دست بر تنش می‌ساییدم. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم هیچ خوششان نخواهد آمد.

دلم می‌خواست برای یک‌روز لب بر لب غیر هم‌جنسم می‌گذاشتم و دست بر تنش می‌ساییدم. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم هیچ خوششان نخواهد آمد.

دلم می‌خواست برای یک‌روز در کوچه‌ها برقصم و آواز بخوانم. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم دیگران هیچ خوششان نخواهد آمد.

دلم می‌خواست برای یک‌روز یک زن واقعی، یک آدمیزاد واقعی، می‌بودم. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم دیگران هیچ خوششان نخواهد آمد.

دلم می‌خواست برای یک‌‌روز همانی می‌شدم که شاید دلم بخواهد. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم دیگران هیچ خوششان نخواهد آمد.

 

**

مردم ما نیز همانقدر نژادپرست، کوته‌فکر، آدمیزاد‌ستیز، و تنگ‌نظرند که مردم دیگر کشورها. در این دنیای پر از چشم‌های تنگ، تنها راه موفقیت اینست که فقط راه خودت را بروی. همان کاری را بکنی که بهترین می‌دانی. همان باشی که دیگران بیشترین دشمنی را با او دارند. ...

 

در انتها، و آن‌زمان که به انتهای جاده برسی، آن‌زمان، تنها آن زمان است که می‌توانی در جایت بچرخی به عقب نگاه کنی و لبخند بزنی.

 

***

 

Imany - You Will Never Know - 2011 (download link

 

It breaks my heart 'couse I know you're the one for me
Don't you feel sad that never was a story obviously
never be

And you will never know
I will never show
What I feel, what I need from you, no
And you will never know
I will never show
What I feel, what I need from you

With every smile comes my reality, irony
You won’t find out what has been killing me
Can’t you see me? Can’t you see?

And you will never know
I will never show
What I feel, what I need from you, no
You will never know
I will never show
What I feel, what I need from you

No no, you will never know
I will never show
What I feel, what I need from you, no

No no no no you'll never know
No no no no you'll never know
No no no no
Love me, love me, love me, love me, no

And you will never know
I will never show, no no no
What I feel, what I need from you, no no no
You will never know
And I will never show, no no no
What I feel, what I feel
What I feel, what I need
What I need from you, no.

 

 

Imany ـ هرگز نخواهی فهمید ـ 2011

 

خوب می‌دانم که تو همانی که می‌خواهمش، و این قلبم را می‌شکند

غمگین نمی‌شوی که حقیقتا هرگز هیچ قصه‌ای پا نگرفت؟

اصلا قصه‌ای وجود نداشت که پا بگیرد

 

و تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم، نه

و تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم

 

هر لبخندی که می‌زنی مرا به دنیای حقیقی باز می‌گرداند، طنز سیاهی‌ست

هرگز نخواهی فهمید از چه در رنجم

مرا نمی بینی؟ واقعا نمی‌بینی؟

و تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم، نه

و تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم

 

نه نه، تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم، نه

 

نه نه نه نه تو هیچوقت نخواهی فهمید

نه نه نه نه تو هیچوقت نخواهی فهمید

نه نه نه نه

نخواهی فهمید که باید دوستم بداری، دوستم بداری، دوستم بداری، دوستم بداری، نه

 

و تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت، نه نه نه

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم، نه نه نه

و تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت، نه نه نه

از حسی که دارم، از حسی که دارم

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم

از آنچه از تو انتظار دارم، نه

 

 

دانلود این موسیقی

 

 

 


 
کمبود وجود غول‌ها
ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: ضد سیاست ، طنز سیاه ، دانلود موسیقی ، برگردان ترانه

× 

ب‌اف‌جی(غول بزرگ مهربان) گفت:«فراموش نکرد که انسان‌های زیادی هر روز ناپدید شد؛ البته بی آنکه توسط غول‌ها ربوده شد. انسان‌ها یکدیگر را کشت؛ حتی خیلی سریع‌تر از غول‌ها.»

سوفیا گفت:«اما آن‌ها یکدیگر را نمی‌خورند.»

بی‌اف‌جی گفت:«غول‌ها هم یکدیگر را نخورد. غول‌ها همدیگر را نکشت. غول‌ها خیلی دوست‌داشتنی نیست اما یکدیگر را نکشت. حتی تمساح‌ها هم یکدیگر را نکشت. حتی گربه‌ها هم یکدیگر را نکشت.»

سوفیا گفت:«اما آن‌ها موش‌ها را می‌کشند.»

ب‌اف‌جی گفت:«اوه، بله! اما آن‌ها هم‌نوع خود را نکشت. انسان‌ها تنها حیواناتی هست که هم‌نوع خود را کشت.»

سوفیا پرسید:«آیا مارها سمی یکدیگر را نمی‌کشند؟» سوفیای بیچاره سعی می‌کرد نام حیوانی را بیاورد که مثل انسان‌ها بدرفتار باشد.

ب‌اف‌جی گفت:« حتی مارهای سمی یکدیگر را نکشت. حتی ببرها و کرگدن‌ها هم این‌کار را نکرد. هیچ‌کدام از آن‌ها هم‌نوع خودشان را نکشت. آیا تو هرگز به این مسئله فکر کرد؟»

سوفیا سکوت کرد.

ب‌اف‌جی گفت:«من هرگز از کار انسان‌ها سر در نیاورد. تو یک انسان است و این یک گناه نابخشودنی هست که غول‌ها انسان‌ها را خورد. راست یا چپ؟»

سوفیا گفت:«درست است.»

بی‌اف‌جی گفت:«اما انسان‌ها تمام وقت بلا سر هم آورد. آن‌ها با تفنگ به هم حمله کرد. با هواپیما بالا رفت و بر سر یکدیگر بمب ریخت. انسان‌ها همیشه انسان‌های دیگر را کشت.» او درست می‌گفت. البته که او حق داشت و سوفیا هم این را می‌دانست. او متحیر مانده بود که آیا واقعا انسان‌‌ها بهتر از غول‌ها هستند؟

غول بزرگ مهربان ـ رولد دال ـ ترجمه مهناز داودی

 

××

جنگ کلا چیز خوبیست. باید با همه جنگید. سر کلاس درس با آموزگار، در محل کار با همه محدودیت‌ها، در خیابان با آلودگی ذهنی، در دنیای مجازی با عقاید خشک و سنگ شده. اما یک جنگ است که فقط مال احمق‌هاست. جنگی که جان را می‌گیرد و بازماندگان را می‌سوزاند.

در دل سوریه و عراق یک غده در حال گسترش است. غده‌ای که به جرم عقیده سر می‌برد. غده‌ای که یک هفته پیش دستور داد تمامی زنان بین یازده تا چهل و شش سال ساکن موصل را خت*نه کنند. نوشتنش خیلی آسان است اما دیدنش برای آنان که شاهد و یا قربانی این قبیل دیوانگی‌ها هستند یک سایه‌ای خواهد شد که تمام عمر دنبالشان خواهد کرد.

مسئول پیدایی این غده آنهایی هستند که در مقابل کشته شدن بیش از صد و پنجاه هزار سوری در چهار سال گذشته سکوت کرده بودند. آنهایی که به پابرجایی حکومت قاتلان سوری‌ یاری رساندند؛ و این غده از هرج و مرج پایدار آن منطقه کمال استفاده را برد و هرچه بیشتر جای پایش را محکم کرد. خنده‌دار است که در قرن بیست و یکم هستیم و پدیده‌ای داریم به نام ایجاد حکومتی درون مرزهای یک کشور دیگر.

 

همزمان، در سمت دیگر سوریه یکعده از مردمی که جرمشان زندگی در آن سرزمین است و بس، زیر بمب و موشک سرانشان در حال جان دادن‌ند. هزار نفر این سمت و چهل نفر آن سمت. همگی آدمیزاد.

 

لازم نیست تاریخ‌دان بود تا به این نتیجه رسید که مردم هیچوقت جنگ نخواسته‌اند و این سیاستمدارها هستند که از آدمیزادها طعمه‌های جنگی می‌سازند.

 

×××

John Lennon  - Imagine

1971

 

Imagine there's no heaven

It's easy if you try

No hell below us

Above us only sky

 

Imagine all the people

Living for today...

 

Imagine there's no countries

It isn't hard to do

Nothing to kill or die for

And no religion too

 

Imagine all the people

Living life in peace...

 

You may say I'm a dreamer

But I'm not the only one

I hope someday you'll join us

And the world will be as one

 

Imagine no possessions

I wonder if you can

No need for greed or hunger

A brotherhood of man

 

جان لنن – تصور کن

1971

 

تصور کن بهشتی در کار نباشد

اگر اراده کنی چنین تصوری آسان است

نه جهنمی زیر پایمان باشد و

برفراز تنها آسمان فرمانروایی کند

 

تصور کن تمامی مردم

لحظه را زندگی کنند ...

 

تصور کن دیگر مرزبندی و کشوری وجود نداشته باشد

کار سختی نیست

نه دیگر دلیلی برای کشتن باشد و نه بهانه ای برای جان دادن

و هیچ مذهب و آیینی وجود نداشته باشد

 

تصور کن تمامی مردم

صلح را به زندگی بنشینند ...

 

شاید مرا رویایی بدانی

اما در این جاده من تنها نیستم

بر این امیدم که روزی تو نیز به ما بپیوندی

و جهان به یگانگی برسد

 

تصور کن مالکیتی در کار نباشد

در شگفتم که در تخیلت بگنجد

نه نیازی به طمع باشد و نه خبری از گرسنگی

چنین چیزی برادری بشری را بر پا خواهد کرد

 

تصور کن تمامی مردم

تمامی جهان را مشترک شوند

 

شاید مرا رویایی بدانی

اما در این جاده من تنها نیستم

بر این امیدم که روزی تو نیز به ما بپیوندی

آن زمان که برسد جهان در یگانگی خواهد زیست

 

 

دانلود این موسیقی

 

 

 

*******