اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

بر بال خدای قدرت
ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فیلم و سینما

مطلب جالبی که بد ندیدم اینجا بازنشرش کنم:

 

موقعیت افراد و نزدیکی آنها به قدرت چه اثری در رفتار آنها و دیگران دارد؟

یکی از جنجالی‌ترین و خطرناک‌ترین آزمایش‌های روانشناسی در سال ۱۹۷۱ به سرپرستی دکتر زیمباردو در دانشگاه استنفورد انجام شد. دکتر زیمباردو و همکارانش طی یک اطلاعیه ۲۴ نفر انسان سالم و بدون هیچ سابقه روانی یا سوء سابقه را به کمک آگهی استخدام کردند، به آنها قول دستمزد خوبی دادند و از آنها تعهد گرفتند تا در یک آزمایش روانی شرکت کنند.

با قرعه‌کشی ۱۲ نفر آنها زندانی و ۱۲ نفر دیگر زندانبان شدند. مقرر شد زندانیان در زندانی که زیرزمین دانشگاه استنفورد بود به مدت ۶ روز مراقب زندانیان باشند. آنها حق نداشتند زندانیان را کتک بزنند اما باید آنها را کنترل می‌کردند. در واقع سیستمی طراحی شده بود تا قوانین، عده‌ای را حاکم عده دیگر کند.

زیمباردو که خودش سرپرستی زندان را به عهده داشت به زندانبانان گفت:«می‌توانید در زندانی‌ها احساس ترس ایجاد کنید، این احساس را در آنها به وجود آورید که زندگی آنها کاملاً تحت کنترل سیستم، شما، و من است. باید بدانند که هیچگونه حریم شخصی ندارند. به طور کلّی کار ما باید به یک حس ناتوانی، درماندگی، و بیقدرتی در آنها منجر شود. یعنی، در این موقعیت، همهٔ قدرت دست ماست و آنها هیچ قدرتی در اختیار ندارند.»

قبل از شروع آزمایش همه ۲۴ نفر معتقد بودند که در این شش روز بدون هیچ مشکل خاصی از آزمایش ساده در یک محیط بی‌دردسر و متمدن لذت خواهند برد.

روز اول اتفاق خاصی نیافتاد.

روز دوم درگیری مختصری روی داد. عده‌ای از زندانیان که به رفتار طرف مقابل اعتراض داشتند از اتاقشان بیرون نیامدند. زندانبانان با کپسول آتش نشانی درب اتاق را شکستند و بدون به مجوز به زندانیان حمله کردند. یکی از زندانیان به قدری تحت فشار روانی قرار گرفت که نزدیک به جنون بود. او همان روز مرخص شد.

از روز سوم حالت‌های خاص روانی رنگ بیشتری گرفت. زندانبان‌ها خیلی زود یاد گرفتند که چطور بدون تنبیه بدنی و شکستن مقررات موجود، زیردستان را شکنجه کنند. به صورت گفتاری زندانیان را تحقیر می‌کردند، اجازه رفتن به توالت نمی‌دادند، اجازه تخیله سطل زباله که گاهی با ادرار و مدفوع هم پر شده بود ندادند، برخی از زندانیان مجبور شدند با دست خالی توالت بشورند، ساعتها برهنه نگه داشته شدند، تشک‌ها گرفته شد و گاه مجبور بودند روی کف سیمانی بخوابند. تعدادی را در کمد حبس کردند و از دیگران خواستند که پتوهایشان را تحویل دهند تا دیگران آزاد شوند، اکثر زندانیان نپذیرفتند و این باعث دو دستگی زندانیان شد.

زندانبانان به شدت روحیه سادیسمی یافتند و از اینکه فقط ۶ روز فرصت شکنجه و حکومت دارند اظهار نارضایتی کردند. از طرف دیگر حتی وقتی به زندانیان گفته شد که می‌توانند از حقوق صرفنظر کنند و از آزمایش خارج شوند به بردگی و زندانی بودن ادامه دادند. به گفته زیمباردو «آنها برای ماندن هیچ دلیلی نداشتند، با این حال ادامه دادند زیرا هویتی به نام «هویت زندانی» را درونی سازی کرده بودند. آنها خودشان را زندانی می‌پنداشتند.»

آزمایش پیش از زمان معمول به علت تخریب روانی شدید طرفین متوقف شد.

آزمایش زندان استنفورد، نمایشی است از قدرت خارق العادهٔ موقعیتِ افراد نسبت به هم. شرکت کنندگان، به طور شانسی در نقش زندانی یا زندانبان قرار داده شدند، بنابراین هیچ چیزی در شخصیت یا بیوگرافی آنها وجود نداشت که بتواند رفتار آنها را توضیح دهد. با این که آنهایی که نقش نگهبان و زندانی را ایفا می‌کردند آزاد بودند تا هر طور که دلشان می‌خواهد رفتار کنند، تعاملات میان قشر حاکم و زیردستان به شدت منفی، خصمانه، و انسانیت زدا بود. این موضوع، به طرز اعجاب آوری، شبیه به همان چیزی است که در زندگی واقعی می‌بینیم.

این یافته‌ها نشان می‌دهند که خودِ «موقعیت فرد در جمع» به قدری آسیب‌زننده است که می‌تواند رفتار انسان‌های معمولی را تخریب کرده و از آنها موجودات دیگری بسازد.

آزمایش فوق انقلابی در آزمایش‌های روانی بود که جهان قرن بیستم را در شک و حیرت فرو برد. دکتر زیمباردو که خودش هم در جریان آزمایش ناخواسته به شدت سادیسمی عمل کرده بود در یکی از مصاحبه‌هایش گفت «اکثر ما در موقعیت مشابه هستیم، ما در زندگی نقش زندانبان را برای یک عده و زندانی را برای دیگران بازی می‌کنیم و کاملاً به آن خو کرده‌ایم.»

در سال ۲۰۰۱ فیلمی بر اساس هیمن آزمایش توسط اولیور هیرشبیگل به زبان آلمانی ساخته شده استُ بازسازی هالیوودی آن در سال ۲۰۱۰ با بازی بسیار درخشان آدرین برودی و فارست ویتاکر ساخته شد.

 







مقالات دانشگاه استنفورد در این مورد:

اینجا و اینجا

 

 

************


 
دختری با سه پدر و مادر بیولوژیکی
ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: عکاسی با موبایل گوشتکوبی

دختری که عملا دارای سه پدر و مادر بیولوژیکی است

Alana Saarinen بازی گلف و نواختن پیانو را دوست دارد. از گوش دادن به موسیقی لذت می برد و عاشق این است که با دوستانش بیرون برود. از این نظر او شبیه به دیگر نوجوانان است اما استثنایی هم وجود دارد و آن اینکه سلول‌های بدن الینا با سلول‌های بدن من و شما متفاوت است. الینا یکی از معدود افرادی در جهان است که دی‌ان‌ای بدنش متعلق به سه نفر است و نه دو نفر.

 

 

الینا می‌گوید:«بسیاری از مردم می‌گویند که خطوط چهره‌ام شبیه مادرم است و چشمانم شبیه پدرم. کمی از خلق و خویم و همینطور شخصیتم هم شبیه آنهاست. در عین حال، بخشی از دی‌ان‌ای بدنم متعلق به زنی به جز مادرم است. اما من او را مادر دومم به حساب نمی‌آورم. فقط کمی از میتوکندری او در بدن من است.»

 

از میتوکندری به کارخانه‌ی سلول‌سازی یاد می‌شود. میتوکندری جزئی از سلول است که انرژی مورد نیاز سلول‌ را تامین می‌کند و باعث می‌شود بدن به کارش ادامه دهد. میتوکندری همچنین اندکی دی‌ان‌ای هم در خود دارد.

Alana Saarinen یکی از سی تا پنجاه تن از افرادی در جهان است که مقداری میتوکندری و به همان نسبت دی‌ان‌ای یک شخص سوم را در بدن دارند. او حاصل یکی از روش‌های درمان ناباروری نوین در امریکاست که بعدا استفاده از آن ممنوع اعلام شد.

اما به زودی باز هم کودکانی همانند الینا به دنیا خواهند آمد که سه پدر و مادر ژنتیکی خواهند داشت، چراکه انگلستان در پی قانونی کردن روش مشابهی است که در آن یک اهداکننده‌ی میتوکندری ثالث به کار گرفته می‌شود تا این نارسایی ژنتیکی را رفع کند. این روش جاگزینی میتوکندری نامیده می‌شود و چنانچه پارلمان انگلستان رای به قانونی شدن این روش بدهد، این کشور تنها مکانی در جهان خواهد بود که اجازه خواهد داد کودکانی با دی‌ان‌ای سه پدر و مادر به دنیا بیایند.

 

ساختار یک سلول:

هسته:جایی که بخش اعظم دی‌ان‌ای ما در آن نگهداری می‌شود ـ خصوصیات ظاهری و شخصیتی ما از اینجا سرچشمه می‌گیرد.

میتوکندری:از آن اغلب به کارخانه‌ی سلول‌سازی یاد می‌شود، بخشی از سلول که برای عملکرد سلول انرژی فراهم می‌سازد.

سیتوپلاسم:ماده‌ای ژله‌مانند که هسته و میتوکندری را در خود جای می‌دهد.

 

 

 

الینا از طریق درمان ناباروری خاصی به نام انتقال سیتوپلاسمی به دنیا آمده است. مادر او، Sharon Saarinen برای ده سال و از طریق روشهای متعدد IVF سعی در فرزندآوری داشت. روش انتقال سیتوپلاسمی در اواخر دهه‌ی نود و توسط دکتر جنین‌شناس Jacques Cohen و گروهش در انستیتو St Barnabu واقع در نیوجرزی امریکا به کار گرفته شد. دکتر کوهن مقداری از سیتوپلاسم حاوی میتوکندری یک زن اهداکننده را به تخمک Sharon Saarinen منتقل کرد و این تخمک بعدا با اسپرم پدر باور شد. این انتقال میتوکندری، وجود اندکی از دی‌ان‌ای شخص اهداکننده را در جنین ممکن کرده است.

 

 

هفده نوزاد در کلینیک دکتر کوهن از این روش به دنیا آمدند که دی‌ان‌ای آنها متعلق به سه پدر و مادر بود. اما درمورد بعضی از نوزادان نگرانی‌هایی وجود داشت. به گفته‌ی کوهن با وجود دوازده مورد حاملگی یک مورد سقط وجود داشت که چنین چیزی غیر منتظره‌ای‌ نیست. او و گروهش  معتقدند این سقط به این دلیل روی داد که جنین اولیه یک کروموزوم ایکس کم داشت. «یک حاملگی دو قلو هم پیش آمد که یکی از دوقلوها طبیعی و دیگری فاقد یک کروموزوم ایکس بود. بنابراین نتیجه به دو مورد رسید و این امر باعث نگرانی ما شد و مسئله را در مطبوعات و در نشست‌هایی که داشتیم مطرح کردیم.»

«دیگر نوزادان همگی در زمان تولد طبیعی بودند. سه یا دو سال بعد، یکی دیگر از کودکان نشانه‌هایی مبنی بر نوعی نارسایی مربوط به اوتیسم را از خود نشان داد.»

به گفته‌ی کوهن تشخیص اینکه این نتایج حاصل تصادف باشند و یا به واسطه‌ی روش باروری روی داده ‌باشند مشکل است.

کلینیک‌های دیگر نیز این روش را کپی‌برداری کردند و کوهن تخمین می‌زند که حدود سی تا پنجاه کودک در جهان وجود داشته باشند که دی‌ان‌ای آنها متعلق به سه پدر و مادر است. در سال 2002 اداره‌ی غذا و داروی امریکا (FDA) از کلیه‌ی کلینک‌ها درخواست کرد به دلایل اخلاقی و سلامتی استفاده از این روش درمان را متوقف کنند.

 

اینجا بیشتر بخوانید.

 

 

******

دیشب غنچه‌ی یکی از گلدان‌های کاکتوسم باز شد:

 

 

*****


 
روانشناسی سانسور
ساعت ٢:٥٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، اینجا ایران ، خودسانسورگری ، داعش

*

سانسور رابطه مستقیمی با تابو دارد. تابو در طی زمان در مذهب خانه کرده است. یا شاید مذهب در تابو خانه کرده است.(رجوع شود به ماجرای آدم و حوا) ... مذهب هم مثل خون در رگ‌ها جریان دارد. نمی‌توان ایرانی بود و خودسانسورگر نبود.

 

**

وقتی یک شبکه‌ی ضاله‌ی ماهواره‌ای، سریال پر مخاطبی مثل Hell on Wheels را در دوبله‌اش به این شکل سانسور می‌کند که:از هم‌*خوابگی به ازدواج نام برده می‌شود، در حالیکه با این شاهکارش به صدا و سیما و دست‌پخت‌های دوبله‌ایش عملا می‌‌‌گوید:زکی!

وقتی همان شبکه‌ی ضاله، در سریال Grand Hotel بازی دو بازیگر در خلوت را به شکل محو نمایش می‌دهد،

وقتی شبکه‌ی ضاله‌ی دیگری، با وجود اینکه پیش از شروع تمام سریال‌هایش این عبارت را نمایش می‌دهد:

 

"توجه! این برنامه شامل صحنه‌هاییست که ممکن است برای همه مناسب نباشد."

 

و با این‌حال، "صحنه‌های مربوطه" را قیچی شده نمایش می‌دهد و بدینوسیله مشتی می‌کوبد به دهان مخاطبش که یعنی ما می‌دانیم تو خیلی بی‌جنبه‌ای و دلمان نمی‌خواهد یکوقت جنبه‌ات مورد امتحان قرار بگیرد،

وقتی یک شبکه‌ی ضاله‌تری که اتفاقا شبکه‌ای خبری و مستند هم هست، در مستندی به نام Divine Women با اجرای Bettany Hughes، بخش مربوط به معرفی عایشه به عنوان زنی قدرتمند در عرصه‌ی مذهب را آشکارا سانسور می‌کند،

.

.

.

 وقتی من، حین نوشتن داستان، حتی از مکتوب کردن واژه‌ی پاک و مقدس "بوسه" ترس دارم و این ترس ربطی به فیلتر ارشاد ندارد، و هزار و یک کلک سوار می‌کنم تا منظور نظرم را در داستان برسانم،

.

.

وقتی سانسور نه الزاما به تحمیل سیستم، که به تحمیل ذهن، توهم و باور راه به زندگی‌هامان باز کرده، ...

 

تمامی این مثال‌ها اثبات این مسئله است که تقصیر را نمی‌ شود همیشه به گردن سیستم انداخت. در اصل، من ایراد هستم. من سرآغاز مشکل هستم. این من هستم که باید پشت‌و رو شوم.

 ***

 

پ.ن:

این مستند زنان الهی مستند خیلی خوبیست. نسخه‌ی زبان اصلیش خوراک خوبی برای ذهن‌های پرسشگر می‌تواند باشد.

 

پ.ن2 :

یک آدمیزادی در فیس دیروز نوشته بود که نژاد و باور نسل به نسل به ارث برده می‌شود و آنچه به ارث برده شود الزاما دلیل برتری و برحق بودن نیست چرا که جبر جغرافیایی و تصادف است که در این زمینه نقش دارد و نه انتخاب شخصی. حالا فکر کن که به جای امروز، سه هزار سال پیش زندگیت را کرده بودی. جایی در سواحل مدیترانه و یا زیر آفتاب افریقا. پوستت به براقی و لطافت  زیتونِ رسیده بود و یا به سیاهی و زمختی پر و بال کلاغ. خدایانت در آسمان بودند و یا بر روی زمین و در جلد جانوران. از رعد و خسوف و کسوف و زلزله در ترس بودی و نذر به پیشگاه خدایان می‌بردی. ... هرچه بودی نقطه‌ی اشتراکت با حالا همین جلد آدمیزاد بود و با اینحال، بازم هم خودت و باورت را بر حق تصور می‌کردی.

آن خبرنگار دوم هم سر بریده شد. جان این نفر سوم کاش نجات داده شود.

 

****


 
به مهتابی که همچنان بر گورستان می تابد
ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: اینجا ایران ، مهدی اخوان ثالث ، طنز سیاه

به مهتابی که بر گورستان می‌تابید

 

حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچار

باید بر این ویرانه‌ی محزون بتابی

وز هرکجا گیری سراغ زندگی را

افسوس، ای مهتاب شهریور، نیابی

             یک شهر گورستان صفت، پژمرده، خاموش

 

«بر جای رطل و جام می» سجاده‌ی زرق

«گوران نهادستند پی» در مهد شیران

«برجای چنگ و نای و نی» هو یا ابالفضل

یا ناله‌ی جانسوز مسکینان، فقیران

             بدبخت‌ها، بیچاره‌ها، بی‌خانمان‌ها

.

.

.

اینجا چرا می‌تابی ای مهتاب برگرد

این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست

جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند

در دام یک زنجیر زرین دیدنی نیست

             می‌خندی، اما گریه دارد حال این شهر

 

ششصدهزار انسان که برخیزند و خسبند

با بانک محزون و کهنسال نقاره

دایم وضو را نو کنند و جامه کهنه

از ابروی خورشید تا چشم ستاره

             وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم

 

از زندگی اینجا فروغی نیست، الاک

در خشم آن زنجیریان خرد و خسته

خشمی که چون فریادهاشان گشته کمرنگ

با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته

             واندر سرود بامدادیشان فشرده‌ست

 

زینجا سرود زندگی بیرون تراود

همراه گردد با بسی نجوای لب‌ها

با لرزش دل‌های ناراضی هماهنگ

آهسته لغزد بر سکوت نیم ‌شب‌ها

             وین است تنها پرتو امید فردا

 

ای پرتوی محبوس! تاریکی غلیظ است

مه نیست آن مشعل که‌مان روشن کند راه

من تشنه‌ی صبحم که دنیایی شود غرق

در روشنایی‌های زلال مشربش؛ آه

             زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد ...

 

مشهد، شهریورماه 1331

 

××××