اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

شاهزاده‌ی خوشبخت
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: دانلود کتاب ، اسکار وایلد

 

بعضی داستان‌ها را باید بارها و بارها خواند. داستان‌هایی که هر قدر هم زمان بگذرد باز هم کهنه نمی‌شوند. به قول خود اسکار وایلد:

"اگر نشود از خواندن دوباره و دوباره‌ی کتابی لذت برد، آن کتاب از ابتدا هم ارزش خواندن نداشته."

 

****

 

"...

مجسمه گفت:«من شاهزاده‌ی خوشبختم.»

پرستو گفت:«پس چرا گریه می‌‌کنی؟ مرا خیس کردی.»

مجسمه گفت:«زمانی که من زنده بودم و یک قلب واقعی در سینه‌ام  می‌تپید هرگز نمی‌دانستم که اشک چیست زیرا هیچ اندوهی به قصر باشکوه من راه نمی‌یافت. روزها با دوستانم در باغ‌های سرسبز و زیبا در گشت‌و‌گذار بودیم و شب‌ها در مجالس رقص به پایکوبی می‌پرداختیم. همه‌چیز در اطراف من زیبا و دلپذیر بود و هرگز به این فکر نمی‌کردم که بیرون از دیوارهای بلند باغ چه می‌گذرد. درباریان مرا شاهزاده‌ی خوشبخت می‌خواندند. راستی که خوشبخت بودم، خوشبخت زیستم و خوشبخت هم از جهان رفتم. ولی حالا که مرده‌ام مرا در جایی گذاشته‌اند که همه‌ی زشتی‌ها، پلیدی‌ها و بدبختی‌های شهرم را می‌بینم و اکنون با اینکه قلبی از سرب در سینه دارم، چاره‌ای جز گریستن برایم نمانده است.»...

...

شاهزاده با صدایی آرام و آهنگین چنین ادامه داد:« در دوردست، در یکی از پس‌کوچه‌های پایین شهر، خانه‌ی محقری است که یکی از پنجره‌هایش باز است و من از آن پنجره زن بینوایی را می‌بینم که با صورتی زرد و نحیف، پشت میزی نشسته و با دست‌هایی که از نیش سوزن‌ها زبر و زخمی شده، گلدوزی می‌کند. گلدوزی پیراهن‌های ساتن همراهان و ندیمه‌های ملکه برای شرکت در جشن دربار. گل‌های ریز و درشت بسیار برای دل‌انگیزتر شدن بانوان زیبا. اما در گوشه‌ی اتاق پسر خردسالش از تب می‌سوزد و رویای پرتقال‌های آبدار و شیرین می‌بیند؛ اما مادر جز آب چیزی برای او ندارد. می‌بینی که پسرک گریه می‌کند؟ پرستو، پرستوی کوچک، پاهای من بسته است و نمی‌توانم حرکت کنم. آیا یاقوت دسته‌ی شمشیرم را برای آنها می‌بری؟»...

...

پرستو یاقوت قرمز و درشت دسته‌ی شمشیر را بیرون آورد و آن را به نوک کوچکش گرفت و به پرواز درآمد. ... از فراز قصر صدای موسیقی دل‌انگیز رقص را شنید و دید که دختر زیبایی به بالکن قصر آمده و به محبوبش می‌گوید:«چقدر ستارگان زیبا هستند.» و مرد جوان هم گفت:«عشق از همه‌چیز دل‌انگیزتر و زیباتر است.»

دختر زیبا گفت:«امیدوارم تا هنگام برگزاری جشن ملی لباس من آماده شده باشد. اینبار خواسته‌ام که گل قرمز عشق را بر سراسر پیراهنم گلدوزی کنند، اما خیاط‌ها خیلی تنبلند.»...

...

پرستو سرانجام به کلبه‌ی زن فقیر رسید. پسرک در تب داغی می‌سوخت و مادرش از فرط خستگی به خواب رفته بود. پرستو یاقوت را کنار انگشتانه‌ی زن نهاد...

...

پرستو به سوی شاهزاده بازگشت و آنچه را دیده بود، برایش گفت و آخر افزود:«با اینکه هوا خیلی سرد است، من احساس گرما می‌کنم.» شاهزاده گفت:«این گرما از قلب مهربان توست و در واقع احساس شیرینی‌ است که بعد از محبت به دیگران به‌دست می‌آید.»...

...

 

 

شاهزاده‌ی خوشبخت ـ پنج قصه‌ی گزیده از اسکار وایلد ـ خلاصه ای از صفحات ده تا سیزده ـ بازگردان:طلیعه خادمیان ـ نشر افق

 

 

دانلود pdf داستان "شاهزاده‌ی خوشبخت" به زبان انگلیسی

 

***********


 
نهانخانه دل
ساعت ۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: دانلود موسیقی

 

 

 

*

از ریشه‌ها هیچوقت نمی‌شود برید. با دیدن یک کف دست سرسبزی یا کلاغی که در هوا می‌پرد پاک دیوانه می‌شوم و می‌خواهم درجا بزنم به دشت؛ دشتی که خیلی دور است و پشت دود و سیمان و کاشی و آجرهای طلا گم مانده. جان به جانم هم بکنند باز هم همان روستایی‌زاده‌ی ساده‌ای هستم که بالاخره به هر نحوی شده یکروز باید برگردم به همان بهشت کوچک دوری که بادام‌هایش شیرین‌ترین بادام‌های دنیاست.

اینجا زیر این سنگ‌ها دلم تنگ و تاریک و تنهاست. دلم صداقت آنطور مردمانی را می‌خواهد که دلشان پشت و رو ندارد. نگاهشان تا ته ذهنشان را نشان می‌دهد. پاکند و بی‌غش. حرفشان حرف است. قولشان قول است. مردند، آزاده‌اند، بلندبالا و زیبا و دست‌نایافتنی‌اند.

...نوایی نوایی، نوایی نوایی...الهی وَر اُفتَد نشان جدایی...نوایی بزن پرده ی زیر و بم را...ز صوتش نوایی به محفل نشیند...

 

**


استاد غلامعلی پور عطایی ـ نوایی نوایی

 

غَمَش در نهانخانه دل نشیند

به نازی که لیلی به مَحمِل نشیند

 

به دنبال محمل سبکتر قدم زن

مبادا غباری به محمل نشیند

 

به دنبال محمل چنان زار گِریَم

که از گریه ام ناقه در گِل نشیند

 

نوایی نوایی، نوایی نوایی

الهی وَر اُفتَد نشان جدایی

 

نوایی بزن پرده ی زیر و بم را

ز صوتش نوایی به محفل نشیند

 

ز گِل گُل بروید به صحن چمنها

که بوی خوشِ آن به هر دل نشیند

 

خوش آن کاروانی که شب راه را طی کرد

دم صبح اول به منزل نشیند

 

نوایی نوایی، نوایی نوایی

همه با وفایند تو گل بی وفایی

 

سکینه سراغ پدر گر بپرسد

چه گویم جوابی که بر دل نشیند

 

ز دست زلیخای مصری عزیزم

که یوسف به زندان غافل نشیند

 

طبیبا میاسا میان دو گیتی

کسی کی میان دو منزل نشیند

 

نوایی نوایی، نوایی نمیشه

میان من و گل جدایی نمی شه

 

دلم را مرنجان که این مرغ وحشی

ز بامی که برخاست او مشکل نشیند

 

خَلَد گر به پا خاری آسان برآرم

چه سازم ز خاری که بر دل نشیند

 

بنازم به بزم محبت که آنجا

گدایی و شاهی مقابل نشیند

 

امیدواره جامی به فردای محشر

به زیر لوای مُزمِّل نشیند

 

 

دانلود این موسیقی

 


 
احمقانه‌ها
ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

انتهای شهریورماه و شروع مهر، فصل دو چیز است: هوا کردن بادبادک و پرواز دایره‌وار عقاب‌ها در آسمان شهر من.

خوبی طبیعت این‌ست که هرکاری در آن فصلی دارد و ما آدمیزاد‌ها همیشه برای طبیعت زیادی بوده‌ایم. هیچوقت نتوانسته‌ایم نظمی برای کارهایمان قائل شویم. مثل همین الان من که دلم می خواهد همزمان سه کار را با هم انجام دهم و همین هم باعث می‌شود نتوانم درست و حسابی از عهده‌ی انجامشان بربیایم:

 

* یک کتاب بالای پانصد صفحه‌ای دارم که باید خواندنش را تمام کنم و بعد از گذشته یک هفته تازه پنجاه صفحه‌اش را خوانده‌ام.

* داستانی دارم که پنج ـ شش ماه از شروع نوشتنش می‌گذرد و هشت فصل بیشتر جلو نرفته‌ام و چون دو ماه از آخرین خطی که نوشته‌ام می‌گذرد الان دیگر دستم به ادامه‌دادنش نمی‌رود.

* و مورد آخر هم زندگی کردن مثل یک آدمیزاد متمدن ست.

 

این آخری اصلا از من بر نمی‌آید. مثل همین الان که به جای تایپ کردن دلم می‌خواهد بزنم بیرون و توی کوچه‌ها آنقدر راه بروم که برسم ان سمت شهر. و چرایش را نمی‌دانم اما باید این کار را بکنم. این کار احمقانه، این کار غیر آدمیزادی و بی‌دلیل.

 

آخرینباری که به چنین کار احمقانه‌ای دست زدم پنج سال پیش همین موقع‌ها بود. تمام راه پارک ملت را پیاده تا خانه برگشتم. یک ساعت و نیم طول کشید. و وقتی رسیدم خانه حسی داشتم که می خواستم همانجا کوله‌ام را ببندم و کلا از این شهر بروم. اما از این شهر نمی‌شود رفت. این شهر همه‌جا هست. باید از این سرزمین رفت.

 

در کتاب "ریشه‌های آسمان" زنی هست از اهالی اصیل آلمان نازی که کوله‌بارش را بسته و رفته است آفریقا و هر روز به تماشای فیل‌ها، تمساح‌ها و درناها می‌ایستد و از گرمای آفتاب لذت می‌برد تا آدمیزادها را فراموش کند. زنی با موهای طلایی که در کشور خودش معشوقه‌ای از افسران روس داشت و منفور مردمش بود.

 

درست که نگاه کنیم شاید هریک از ما به نحوی منفور دیگران باشیم. شاید باید همگی بقچه‌هایمان را ببندیم و بزنیم به دشت و کنار قوچ‌های کوهی زندگی کنیم و اگر بخت یارمان باشد گه گاه چشم‌مان به یوزپلنگی چیزی بیفتد و نور به دلمان راه باز کند که هنوز هم اینجا می تواند جای بهتری برای زندگی بشود.

 

 

 ****

 

Oceanaunexpected - 2014 (download link

 

I was feeling down with my back against the wall and suddenly

I got an unexpected call

Feeling weak feeling like I’m gonna fall and then a voice said

I will catch you if you fall

 

catch you if you fall

 

'Cause life is so unexpected

So live life without no regrets, yeah

Smile and drive your fears away

You used to live your life like it’s a holiday, everyday

 

'Cause life is so unexpected

So live life without no regrets, yeah

Smile and drive your fears away

You used to live your life like it’s a holiday, everyday

 

Now you want to keep me to yourself and

Party with your friends

But I really think you need to find somebody else

And I can drink and smoke if I want to

Bank my money in the mall if I want to

I can be a player I can ball if I want to

Break all the rules in your school if I want to 
'Cause

 

'Cause life is so unexpected

So live life without no regrets, yeah

Smile and drive your fears away

You used to live your life like it’s a holiday, everyday

 

 

اوشنا ـ غیرمنتظره ـ 2014

 

خرد و خراب به دیوار تکیه داشتم که ناگهان

چیزی در ذهنم درخشید

خودم را ضعیف می‌دیدم، انگار که در حال فرو ریختن بودم و بعد ندایی در ذهنم گفت

اگر فرو بریزی من دوباره تو را سرپا خواهم کرد

 

سرپا خواهم کرد

 

چراکه زندگی سرشار از غیرمنتظره‌هاست

پس طوری باید زندگی کرد که افسوس نخورد، نه نخورد

لبخند زد و هیولای هراس را پس زد

یک زمانی بود که زندگی برایمان عید بود، هر روز زندگی‌مان

 

چراکه زندگی سرشار از غیرمنتظره‌هاست

پس طوری باید زندگی کرد که افسوس نخورد، نه نخورد

لبخند زد و هیولای هراس را پس زد

یک زمانی بود که زندگی برایمان عید بود، هر روز زندگی‌مان

 

حالا مرا فقط برای خودت می‌خواهی و

با دوستانت خوش و خرمی

اما دیگر وقتش رسیده به دنبال فرد دیگری باشی

و من می توانم بنوشم و دود کنم اگر بخواهم

پول هایم را در بازار آتش بزنم اگر بخواهم

می توانم بازیکن میدان باشم، می توانم دل به دریا بزنم اگر بخواهم

تمامی قوانین مدرسه‌ی تو را زیر پا بگذارم اگر بخواهم

چراکه ...

 

چراکه زندگی سرشار از غیرمنتظره‌هاست

پس طوری باید زندگی کرد که افسوس نخورد، نه نخورد

لبخند زد و هیولای هراس را پس زد

یک زمانی بود که زندگی برایمان عید بود، هر روز زندگی‌مان

 

 

دانلود این موسیقی

 

 

*********