اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

اراده
ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، موسیقی ، اینجا ایران

دختری خجالتی با چشمان گربه‌ای و موهای طلایی. اولینبار که اجرای زنده‌اش را دیدم در یکی از برنامه‌های مربوط به موسیقی تلویزیون BBC بود. یک ماهی قبلترش آخرین کلیپش را دیده بودم و رو به خواهرم گفته بودم: آهان! یک ستاره‌ی جدید. اگر این یکروز نرفت آن بالا و دست تکان نداد! حالا ببین من کی گفتم!

بعدها حتی شنیدم این دختر برای اینکه بخواند مادرش و بعد استودیوهای محلی را ذله کرده بوده. ... و حالا او در 24 سالگی، کارش چنان جدی گرفته شده که آخرین آلبومش که اینبار کاری به سبک پاپ است ظرف مدت دو هفته، بالای "یک میلیون نسخه" در امریکا فروش رفته است.

به این کاری ندارم که کانتری چقدر در این کشور محبوب است و یا طرفداران این دختر را چه گروه سنی و چه قشری تشکیل می‌دهند، مسئله این است که یک اراده و یک نیمچه‌استعداد، در سیستمی مناسب حالش، جدی گرفته شده، در گذر زمان بالیده و به یک ستاره تبدیل شده.

در یک سیستم مولد، در یک سیستم منصف و معتدل، اراده‌ها زیر فشار بی‌مسئولیتی‌ها، خرد و خاموش نمی‌شوند، بلکه ضعف‌هایشان بدل به قوت می‌شود. پر و بال می‌گیرند و می‌شوند روغنی بر چرخ فرهنگ و اقتصاد جامعه‌شان.

**

 

خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که اگر آدم‌هایی مثل تیلور سوییفت یا جی‌کی ‌رولینگ متولد ایران بودند اکنون سر از کجا درآورده بودند و چه می‌کردند.

 

××××××××××


 
ایده‌ی پشت نقاب
ساعت ٩:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، دانلود موسیقی

 یک

Guy Fawkes یکی از سیزده تنی بود که در پنجم نوامبر سال 1605 قصد منفجر کردن مجلس اعیان انگلستان و ترور پادشاه وقت را داشتند. این اقدام که به توطئه‌ی باروت معروف شد ناموفق بود و حکومت دستور داد به شکرانه‌ی به سلامت ماندن پادشاه، در این تاریخ آتش‌های فراوان برپا شود و این اعجاز الهی جشن گرفته شود.

با اینکه این مراسم از سال 1859 اجباری بودن خود را از دست داد، باز هم ادامه پیدا کرد و امروزه از آن به نام‌های شب گای فاوکس، روز گای فاوکس، شب توطئه، و شب آتش‌بازی یاد می‌شود. از رسوم این جشن آتش‌بازی، سوزاندن تمثال فاوکس بود، که بعدها دیگرانی چون مارگرت تاچر هم از این رسم بی‌نصیب نماندند.

گای فاوکس 31 ژانویه 1606 به همراه سه تن از دیگر رفقایش اعدام و سپس پیکرش چهارتکه شد تا با گرداندن در چهارگوشه‌ی انگلستان درس عبرت مخالفان شود.

*

در گذر زمان با انتشار داستان‌های مختلف از جمله "گای فاوکس، یا خیانت باروت" رمانی تاریخی نوشته شده توسط  William Harrison Ainsworth به سال 1841، سایه‌ی خیانت از چهره‌ی این فرد کنده شد و اندک اندک او در نظر عموم به قهرمانی عمل‌گرا تغییر کرد.

به گفته‌ی تاریخدان Lewis Call فاوکس اکنون به نمادی مهم در فرهنگ سیاسی بدل شده و مخصوصا با ظاهر شدن شخصیت V در سری کمیک‌بوک‌هایی تحت نام V for Vendetta در اواخر قرن بیستم، که نقابی با طرح چهره‌ی فاوکس بر چهره دارد و با یک رژیم فاشیستی در انگلستان مبارزه می‌کند، این تصویر از فاوکس به ابزاری بالقوه برای گفتمان آنارشیسم پست‌مدرن بدل شده است.

از گای فاوکس اغلب به آخرین فردی یاد می‌شود که با نیتی صادقانه وارد مجلس انگلستان شده است.

 

طرحی از Guy Fawkes به قلم George Cruikshank

 

نقاب طراحی شده با الهام از چهره‌ی گای فاوکس،

و استفاده شده در کمیک‌بوک و فیلم V for Vendetta

 

***********

پ.ن:

این عکس‌العمل حکومتیان در آن زمان و جشن گرفتن سلامت ماندن پادشاه و حکومتش، تا حدودی حماسه‌ی 9 دی را به یادم می‌آورد و باقی قضایا.

این تاریخ نیست که خودش را تکرار می‌کند، بلکه این آدمیزاد است که ماهیتش را در گذر زمان فریاد می‌کند.

 

*****************************************************

 

دو:

 

یکی دو روز پیش بالاخره آخرین آلبوم موسیقی گروه پینک فلوید منتشر شد.

درود بر تک تک اعضاشون، چه اونایی که جدا شدن و چه اونایی که برای همیشه رفتن.

دانلود آلبوم Pink Floyd - The Endless River

 

**********


 
به یاد بیاور، به یاد بیاور، پنجم نوامبر را ...
ساعت ٧:٢٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: طنز سیاه ، فیلم و سینما

عصر به خیر لندن!

اجازه بدید معذرت خواهی بکنم. من هم مانند بسیاری از شما قدردان رفاه و آسایش در زندگی روزمره هستم. امنیتی که در آشنایی‌ها وجود داره، آرامشی که در تکرار کارهاست. من هم مثل همه از اینها لذت می‌برم، ولی از آنجایی که حوادث مهمی که در گذشته رخ داده مثل مرگ یک شخص یا پایان یک کشمکش خونین به وسیله یک روز یادبود جشن گرفته می‌شه من فکر می‌کنم ما می‌تونیم این 5 نوامبر رو که متاسفانه مناسبتش دیگه فراموش شده، به عنوان روزی برگزینیم تا برای مدت کوتاهی از زندگی روزمره جدا بشیم بشینیم و با هم کمی صحبت کنیم.

البته افرادی هم وجود دارن که دوست ندارن ما صحبت کنیم. بذار فکر کنم، بذار فکرکنم... حتی همین حالا هم برای جلوگیری از پخش این حرف‌ها دستورات داره تلفنی داده میشه و مردان مسلح به زودی از راه می‌رسن.

چرا؟ چون حتی وقتی باتوم جای گفتگو رو گرفته باشه، باز هم کلمات قدرت خودشون رو خواهند داشت. کلمات معنادهنده هستند و برای کسانی که اهل شنیدن باشند بشارت حقیقت. و حقیقت اینه که مشکلات وحشتناکی توی این کشور وجود داره. شما این سیستم رو طراحی کردید و خواستید بدون خطا باشه. شما در تلویزیون‌های لندن صحبت کردید. هر جا ظلم و بی عدالتی، تعصب و افسردگی دیدید حق اعتراض کردن دارید، آزادی فکر کردن، آزادی حرف زدن. ولی حالا ما سانسور و نظارت رو داریم، پیروی اجباری از عقاید فرمانبرداری و وفادار بودن.

چطور این اتفاق افتاد؟ چه کسی رو سرزنش کنیم؟ یقینا افرادی هستند که بیش از دیگران در این زمیته مسئولن. این افراد به موقعش باید پاسخگو باشند. و حقیقتی دیگر هم برای گفتن هست:

اگر شما به دنبال گناهکار هستید ... کافیه که به آینه نگاهی بکنید.

می‌دونم چرا کار به اینجا کشید. می‌دونم که ترس شما رو به این روز انداخت. کی بوده که نترسیده باشه؟ جنگ، ترور، بیماری. مشکلات زیادی عمدا بوجود آورده شد تا عقل و منطق شما رو از بین ببره و احساسات واقعی شما رو ازتون بگیره. ترس بهترین چیزهاتون رو گرفته. و در این وحشت درونی، شما همگی تبدیل شده‌اید به صدراعظم "آدام ستلر".

صدراعظم قولهای زیادی به شما داد؛ قول صلح رو به شما داد و تنها چیزی که از شما خواست سکوت و فرمانبرداری بود. دیشب من خواستم این سکوت رو بشکنم. دیشب من عمارت Old Bailey رو منفجر کردم تا چیزی رو به خاطر این کشور بیارم که فراموش کرده. چهارصدسال پیش یک شهروند خوب خواست که روز 5 نوامبر رو برای همیشه توی خاطرات ما جا بندازه. امیدوار بود که به جهان یادآوری کنه عدالت، آزادی و روشنایی چیزی فراتر از کلماتند، و حاوی ابعادی عمیقتر.

اگر مشکلی نمی‌بینید، اگر جنایات حکومت بر شما پوشیده است، پس خواهش می‌کنم روز 5 نوامبر رو فراموش کنید. ولی اگر چیزی رو که من درک کرده‌ام شما هم درک می‌کنید، چیزی رو که من حس می‌کنم شما هم حس می‌کنید، و دنبال همون چیزی هستید که من دنبالش هستم، ازتون می‌خواهم که سال دیگر در شبی مثل امشب، بیرون از دروازه‌های مجلس شورا در کنار من باشید.

. ...و آن شب که برسد ما همگی در کنار هم 5 نوامبری رو براشون میسازیم که هرگز فراموش نشه.

 

V For Vendetta - 2005 – A film by James Mc Teigue – 18:48 to 21:49

××××××××××

پ.ن:

دیروز پنجم نوامبر بود. و تماشای دوباره‌ی این فیلم برایم واجب موکد. بعضی فیلم‌ها آینه‌اند و سیلی.

 


 
از عاشورا تا آش‌ورا
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، اینجا ایران ، دانلود موسیقی

*

 

بچه که بودم. آنقدر که هنوز مدرسه نمی‌رفتم، روزهای عزاداری که می‌رسید بابایی دستمان را می‌گرفت و می‌برد حرم. آن‌موقع‌ها مثل حالا اینهمه ادا و ایست و بازرسی و دنگ‌و‌فنگ نبود و تمام دسته‌ها از شهر و روستاهای مختلف یکدفعه می‌ریختند توی حرم. آنقدر جرنگ‌جرنگ زنجیر و شرشر سنج و دامب‌و‌گرومپ طبل و شارق‌و‌شارق سینه‌زنی بود که الان که به آن روزها فکر می‌کنم بی‌تعارف کنسرت‌های راک و متال را برایم تداعی می‌کند. چیزی که وجدانا با موسیقی هاوس این دسته‌های عزاداری چاقال‌های امروز خیلی فرق می‌کرد. و البته نوحه‌ها هم مثل الان بند تنبانی نبود و آهنگ و وزنی خاص داشت که دل‌های پاک و بی‌خط را واقعا می‌لرزاند. شما مثلا بگو در نوع خودش یکجور لینکین‌پارک بود با ادویه‌ی صدای متیو بلامی یا حالا بیا داغش کنیم در موارد نادری حتی آوای ملکوتی استاد رابرت پلنت.

 

آن‌موقع‌ها، یک رادیو باتری‌خور زمان طاغوتی آخرین سیستم داشتیم(و کماکان داریم) با دو کیلو و هفتصد و چهل گرم وزن، و سوغات ماموریت عمان عمویم، که یادم هست بابایی آن را هم زیر بغل می‌زد، و جابه‌جا مراسم را روی نوارهای ‌سونی و تی‌دی‌کی که رویشان اسم‌هایی مثل اِبی و سوسن و پوران خط‌خطی شده بود، ضبط می‌کرد.(البته حالا که فکرش را که می‌کنم بابایی هیچوقت خیلی هم ضد موسیقی نبوده، که اگر بود آنهمه چهچهه‌های رادیویی شجریان چی بود که از بس سر ناهار در خانه تکرار شده بود مرا تا مدت‌ها از موسیقی سنتی دل‌زده کرده بود؟ و یا مثلا بعداز ظهر پنج‌سال پیش که بابا موقع برگشت از سیزده‌به‌در اعتراف کرد هایده دیگر هیچوقت تکرار نخواهد شد؟)

 

خلاصه آنهمه "شورش در خلق آدم" دورانی بود برای خودش. که البته رویه‌اش برای خانواده‌ی ما چند سالی بیشتر ادامه پیدا نکرد. من هم دیگر رنگ این مراسم را ندیده بودم تا رسید به عاشورای 88.

*

 

آن روز(الان می‌شود پنج‌سال پیش و سال دیگر می‌شود شش‌سال پیش و سال بعدترش ...) راه افتادم به قصد لبیک به فراخوان. هرچه به حرم نزدیک‌تر می‌شدم جمعیت توی کوچه‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد. همه‌ی آدم‌ها خانوادگی دست هم را گرفته بودند و ریخته بودند بیرون. خانه به خانه در باز می‌شد و زن و مرد و بچه با قیافه‌هایی مصمم قدم به خیابان می‌گذاشتند. برایم عجیب بود. از بعد از هجده‌تیر (و یک‌کمی هم روز قدس) شهر من آرام شده بود و حالا این همه جمعیت؟!

 

امیدی رفته رفته در دلم پا می‌گرفت. مثل این بود که جادویی پنهان به کار افتاده بود و همه‌ی زامبی‌ها ناگهان آدم شده بودند. نیم‌ساعتی که از پیاده‌روی گذشت دیگر داشتم بال در می‌آوردم و به زور خودم را کنترل می‌کردم که از شوق به دیگران لبخند نزنم.

*

 

حس و حال خوبی بود و هنوز که فکرش را می‌کنم شاید از بهترین دقایق انبار شده توی ذهنم. مثلا فرض کن مثل حسی که داری وقتی برای اولینبار سیگار دود می‌کنی. یک لذتی که به نظرت یک‌عمر طول باید بکشد اما خب ... نمی‌کشد.
 

در هرحال، این خوشی هم از آنجور خوشی‌ها مستثنی نبود و همینطور که می‌رفتم کم‌کم نگاهم صاف می‌شد و حقیقت پیش چشمانم‌ تمام‌قد می‌ایستاد و خودش را آشکار می‌کرد. همه خوش و سرحال و یک‌قدم بودند و خیابان پر از جمعیت بود و نهایت راه حرم بود و در راه:

سر و دست بود که برای گرفتن ظرف‌های شله‌ و حلیم و شربت نذری می‌شکست.

*

 

ساعتی بعد، به حرم رسیدم، با دلی شکسته و ضمیری غم‌زده، درست مثل یک زائر اصیل و یک عزادار واجد شرایط.

دوری زدم، و برگشتم خانه.

 

برگشتم خانه، پای سیستمم که آن‌روزها سرعت اینترنت دایل‌آپش از ای‌دی‌اس‌ال امروز حقیقتا بیشتر بود، و می‌شد اخبار را مثل برق‌و‌باد گرفت. منم که کارت شصت‌ساعته‌ی جدیدی جور کرده بودم و... :

...عکس‌های خونین، ارابه‌های مرگ، پل‌ها و مغز‌های پخش‌شده روی آسفالت، خیل سیاه‌پوش‌ها، حقیقت همچنان در زنجیر...فریادی که از دورها مدام تکرار می‌کرد ندا، ندا بمون! ......

 

...

یک‌نفر بیاید مغز مرا از این خاطرات لجنی پاک کند. چی، سیگار؟ ... فعلا نه، ممنون.

 

 

 

*********

*********

این هم ترانه ای برای تلطیف فضا و حفظ روحیه و صفای ذهن:

Usher ft Nicki Minaj - She Came To Give It To You - 2014

گاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچران