اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

نان و آزادی
ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: طنز سیاه ، فیلم و سینما ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

*

[شب ـ داخلی ـ آشپزخانه‌ی منزل هنک]

 

هنک که تازه وارد منزل شده در کابینت را می‌بندد و  در جایش می‌چرخد و با لتیشا مواجه می‌شود که با حالتی گنگ به او خیره شده.

 

هنک : هی! من یه کم بستنی شکلاتی خریدم. ... تو حالت خوبه؟ ...

 

[لتیشا به جواب مثبت سر تکان می‌دهد]

 

هنک : مطمئنی؟

 

[لتیشا باز هم به جواب مثبت سر تکان می‌دهد]

 

هنک : تو واقعا خوشگلی. ... بیا بریم بیرون رو پله‌ها. دلت می‌خواد؟

 

[لتیشا به موافقت سر تکان می‌دهد]

 

هنک : پس بریم.

 

شب ـ خارجی ـ بیرون منزل روی پله‌ها

 

[هنک و لتیشا روی پله‌ها می‌نشینند، و هنک یکی از دو قاشق پلاستیکی را به دست لتیشا می‌دهد، و در ظرف بستنی شکلاتی را باز می‌کند. لتیشا چشمش به هنک است. هنک روبرو را نگاه می‌کند و یک قاشق بستنی شکلاتی در دهان می‌گذارد. لتیشا حالا با چشمان نیمه اشک‌آلود به سه سنگ قبر آماده‌ی درون حیاط نگاه می‌کند که زیر یکیشان پسر هنک خوابیده. لتیشا تازه نگاهش را متوجه روبرو کرده که هنک یک قاشق بستنی شکلاتی در دهان او می‌گذارد. لتیشا همانطورکه نگاهش را به نگاه هنک دوخته بستنی را مزمزه می‌کند و پنهان از چشم هنک لبخند می‌زند.]

 

هنک : سر راهم به خونه یه توقفی جلوی پمپ بنزین‌مون داشتم. تابلو سردرش رو دوست دارم.[این نشونه رو دوست دارم.] ... فکر می‌کنم عاقبت بخیر بشیم.

 

لتیشا نگاهش را بالا می‌آورد و به ستاره‌ها چشم می‌دوزد. هنک هم همینطور.

نمای دوربین از پشت سر هنک و لتیشا که کم‌کم به بالا متمایل می‌شود و ستاره‌ها را قاب می‌گیرد.

پدیدار شدن تیتراژ پایانی بر زمینه‌ی آسمان پر ستاره.

 

Monster’s ballMarc Forster – 2001 – 1:45 to 1:48

 

 

 

**

 

دوست دارم درمورد این فیلم دو سه خط دیگر هم بنویسم. نمی‌دانم چرا اما نصفه‌شبی زده است به سرم. خوابم نمی‌برد و باید بنویسم تا حرف‌ها زهر نشده و مستقیم نرفته توی جگرم.

سالی که اکران شد، من اولین کنکور عمرم را دادم. نتیجه‌اش همان روزی آمد که هواپیماها خوردند به برج‌های دوقلو. یادم هست که اسمم در روزنامه نبود و ساعت‌ حول و حوش پنج و ریع بود که غمگین از کتابخانه رسیدم خانه و بنا به عادت تلویزیون را روشن کردم و از دیدن دودی که برج‌ها را گرفته بود در جا خشک شدم.

آن سال، من جوجه دانش‌آموزی بودم که همه‌ی هدفش این بود که یک ضرب کنکور قبول شود و بزند و برود از این مملکت. دلم دنیایی می‌‌خواست آزاد. آزادی نداشتم که اگر داشتم باید خبردار می‌بودم که آن سال "ضیافت هیولا" روی پرده است. آزادی نداشتم که اگر داشتم موقع افتتاحیه و اختتامیه جام جهانی صدا و سیما را نفرین نمی‌کردم که چرا مراسم را مستقیم پخش نمی‌کند. آزادی نداشتم که گوش دادن یواشکی به برنامه‌ی رادیویی روز هفتم بی‌بی‌سی یا شباهنگ صدای امریکا برایم ته آزادی بود. آزادی نداشتم که نهایت رویاهایم داشتن یک زندگی بود شبیه آن چیزی که در فیلم و سریال‌های غیر ایرانی دیده بودم یا در کتاب‌های جین استین خوانده بودم.

 

آن سال، برای هیچکس سال خوبی از آب درنیامد و شاید به همین دلیل هم این فیلم لابلای هیاهوی تعیین محورهای شرارت گم شد و خیلی گل نکرد.

 

آدم‌های این فیلم خیلی شبیه ما هستند. آنقدر که انگار آینه را تماشا می‌کنیم. آدم‌هایی تنها، درهم‌شکسته، قفل، بی‌عشق، ساکت، و تکراری. آدم‌هایی که اندک رگه‌های عشق آشکار اطرافیانشان را نمی‌بینند و همانطور که یکدیگر را تکه‌پاره می‌کنند، خواسته و ناخواسته حاملان آن عشق‌ها را نیز ذره‌ذره خُرد و نابود می‌کنند.

 

صحنه‌ی آخر و آن تنهایی دونفره روی پله‌ها لایق ریختن اشک است. اما اشکم نیامد. اگر شما هم دیدید و اشکتان نیامد باید بگویم وضعمان حتی از آدم‌‌های توی این فیلم هم خرابتر است و خودمان خبر نداریم.

 

******

پ.ن:

دست این مردم گل و بلبل‌مان درد نکند که ریختند در خیابان برای شادی تفاهمی که تمامی تحریم‌ها از جمله تحریم شخصیت‌های خاص را قرار است لغو کند. باید از خودمان بپرسیم این تفاهم برایمان نان می‌شود یا آزادی. جواب گوهربانو را چه باید بدهیم؟!

 

 

***

Avril Lavigne - Give You What You Like - 2015 (download link

 

Please wrap your drunken arms around me

And I'll let you call me yours tonight

'Cause slightly broken's just what I need

And if you give me what I want

Then I'll give you what you like

 

Please tell me I'm your one and only

Or lie, and say it at least tonight

I've got a brand new cure for lonely

And if you give me what I want

Then I'll give you what you like

 

When you turn off the lights

I get stars in my eyes

Is this love?

Maybe someday

So don'’t turn on the lights

I’ll give you what you like

 

Emotions aren’t that hard to borrow

When love's the word you never learned

And in a room of empty bottles

If you don'’t give me what I want

Then you’ll get what you deserve

 

When you turn off the lights

I get stars in my eyes

Is this love?

Maybe someday

I've got the scene in my head

I’'m not sure how it ends

Is it love?

Maybe one day

So don'’t turn on the lights

I'll give you what you like

Give you what you like

 

I'll give you one last chance to hold me

If you give me one last cigarette

By now it's early in the morning

Now that I gave you what you want

All I want is to forget

 

When you turn off the lights

I get stars in my eyes

Is this love?

Maybe someday

I've got the scene in my head

I’m not sure how it ends

Is it love?

Maybe one day

So don'’t turn on the lights

I'll give you what you like

Give you what you like

 

What you like

 

آوریل لوین ـ آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم - 2015

 

لطفا بازوان مستت را به گردم حلقه کن

و من می‌گذارم که امشب مرا مال خودت بدانی

آن‌کسی که زیاده از حد شکسته نباشد چیزی است که نیازمندش هستم

و اگر تو آنچه را که نیازم است به من بدهی

من هم آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

 

لطفا بگو که تنها مرا می‌خواهی و بس

یا اینکه دروغ بگو و فقط برای امشب این حرف را به من بزن

این درمان دست اول و تازه‌ایست که برای تنهایی گیر آورده‌ام

و اگر تو آنچه را که نیازم است به من بدهی

من هم آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

 

وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کنی

در چشمانم ستاره‌ها به درخشش می‌افتند

این همان عشق است؟

شاید یکروز بدل به عشق شود

پس چراغ‌ها را روشن نکن که

من آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

 

وقتی که عشق واژه‌ای نیست که اسمی از آن شنیده باشی،

و در اتاقی پر از بطری‌های خالی،

هدیه دادن احساسات آنقدرها هم سخت نیست؛

اگر تو آنچه را که می‌خواهم به من بدهی

من هم آنچه را لایقش هستی در اختیارت می‌گذارم

 

وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کنی

در چشمانم ستاره‌ها به درخشش می‌افتند

این همان عشق است؟

شاید یکروز بدل به عشق شود

صحنه را در ذهنم دارم اما

مطمئن نیستم عاقبتش به کجا می‌کشد

عشق همین است؟

شاید یک روز بدل به عشق شود

پس چراغ‌ها را روشن نکن که

من آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

 

اگر این آخرین سیگار را به من بدهی

یکبار دیگر می‌گذارم که مرا در کنارت داشته باشی

دیگر باید سپیده زده باشد

حالا که من آنچه را که خواستی در اختیارت گذاشتم

در ازایش فقط فراموشی می‌خواهم

 

وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کنی

در چشمانم ستاره‌ها به درخشش می‌افتند

این همان عشق است؟

شاید یکروز بدل به عشق شود

صحنه را در ذهنم دارم اما

مطمئن نیستم عاقبتش به کجا می‌کشد

عشق همین است؟

شاید یک روز بدل به عشق شود

پس چراغ‌ها را روشن نکن که

من آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

آنچه را که دوست داری

 

 

دانلود این موسیقی

 

 


 
منِ مامان‌بزرگ
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: نیمچه نقد فیلم ، فیلم و سینما ، عکاسی با موبایل گوشتکوبی

*

 

نوروز امسال عجیب از راه رسید. دو روز قبل از نوروز، کاتالوگی از ناشرم دریافت کردم که در آن خبر انتشار جلد اول کتاب‌هایم چاپ شده بود.(باتوجه به فضاحت سال گذشته و البته آنطوری که سرش را موقع خانه‌تکانی بریده بودم، احتمالا این خبر یک اشتباه چاپی بیشتر نیست.)

 

روز ششم نوروز، ماهی‌های عیدمان تخم‌گذاری کردند و من الان یک مهدکودک ماهی‌قرمز دارم.(فقط منو تصور کنین که هر بعد از ظهر باید حدود صدتا بچه‌ماهی رو سوار کالسکه کنم ببرم پارک بچرخونم.)

 

روز هشتم نوروز هم پی‌پی خانم، جوجه مرغی که بعد از مشتی‌جان تابستان همراه آقا نان‌قندی عضو خانواده‌ی ما شده بود، اولین تخمش را گذاشت.(من دیگه رسما مامان‌بزرگ محسوب می‌شم.)

 

 

خلاصه که این از شروع امسال، امیدوارم ختمش هم اگر همینقدر غافلگیرکننده باشد اقلا یه کمی کمتر سکته دهنده باشد. : ))

 

 

**

 

از اونجایی که برای عید امسال، فک و فامیل انگار جمیعا رفته بودند گردشگری، دید و بازدید عیدی چندان در کار نبود و وقت مبارک رفت پی کتاب و فیلم و البته کلاه قرمزی. چسبنده‌ترین فیلمم را هم همین دیروز دیدم: "ضیافت هیولا".

 

 

***

 

Monster's Ball یک فیلم غافلگیرکننده است. واکنش‌ شخصیت‌ها در لحظه‌های بحرانی کاملا غیرقابل پیشبینی است؛ آنها راهی را می‌روند که اصلا فکرش را هم نمی‌کنی.

حضور "هیث لجر" آنقدر کوتاه ولی تاثیرگزار است که آرزو می‌کنی کاش فیلمنامه‌نویس بیشتر درباره‌اش گفته و نوشته بود. "بیلی باب تورنتن" طوری نقش را بازی می‌کند و پا به پای آن تحلیل می‌رود که انگار زندگی خودش را پیش می‌برد. "هالی بری" باید هم برای این نقش آن همه جایزه درو می‌کرد. حتی پدربزرگ هم خوب است. سرنوشت تک تک شخصیت‌ها حساب‌شده روی کاغذ آمده. و این وسط پدربزرگ خوب مزد نژادپرستیش را دریافت می‌کند. او که سرگرمیش جمع‌آوری خبرهای اعدام سیاهپوستان از روزنامه‌ی محلیست، در نهایت سر از محلی در می‌آورد که گرداگردش را سیاهپوستان گرفته‌اند و او کوچکترین راه فراری ندارد.

کارگردان همانیست که فیلم‌های Finding Neverland و Stay و Stranger Than Fiction را هم کارگردانی کرده. یعنی یکجورهایی تا حدودی کاردرست است.

راجر ایبرت این فیلم را بهترین فیلم 2001 انتخاب کرده. فیلمی که از خیلی از فیلم‌های بادکنکی این چندساله‌ی سینمای آمریکا هم درخشانتر به نظر می‌رسد. فیلمی در لوکیشنی غم‌زده و روستایی با مردمانی تنها، منفعت طلب، و اغلب نژادپرست و خودخواه که خیلی خیلی شبیه خودمان هستند.

 

 

****

پ.ن:

دهم عید این وبلاگ هشت‌ساله شد.(پیر شدیم رفت!) باید زودتر می‌آمدم چیزی درباره‌اش می‌نوشتم. اما تصمیم گرفته بودم خیلی سراغ اینترنت‌جات نیایم. هرچند جریان توافق و تفاهم و ... و البته وسوسه‌ی فیسبوک نگذاشت آدم بمانم. : )) در هر حال تا همین الان هم زیادی حرف نوشتم. اگه تنبلی نکنم شاید در پستی دیگر.