اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

The Big Short
ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: نیمچه نقد فیلم ، فیلم و سینما ، گزیده‌ی فیلم

 

Dr. Michael Burry(Christian Bale) : People want an authority to tell them how to value things, but they choose this authority not based on facts or results. They choose it because it seems authoritative and familiar.

  

The big short - 01:57:07 to 01:57:19

Director : Adam McKay

Screenplay : Charles Randolph & Adam McKay

2015

 

دکتر مایکل بری(کریسچن بیل) : مردم به دنبال منبع موثقی هستند که به آنها بگوید چگونه مسائل را ارزشگزاری کنند، اما این منبع را بر مبنای واقعیات و نتایج انتخاب نمی‌کنند. انتخابش می‌کنند چون به نظرشان معتبر و آشنا می‌آید.

 

رکود بزرگ ـ 2015

کارگردانی : آدام مک‌کی

فیلمنامه : چارلز رندالف و آدام مک‌کی

 

 

درباره‌ی فیلم:

رکود بزرگ(2015) داستان پیش‌بینی بحران مسکن آمریکا است که از سال ۲۰۰۵ ظاهر شد و تا سال ۲۰۰۸ ادامه یافت و زمینه‌ساز اصلی بحران بزرگ جهانی اقتصاد شد. بحران مسکن آمریکا با دادن وام به افرادی که شرایط لازم برای دریافت وام را نداشتند شروع شد. میزان این وام‌ها در سال ۲۰۰۷ در آمریکا حدود ۱ تریلیون دلار بود. این بحران منجر به بحران در اقتصاد آمریکا و در اقتصاد جهانی شد. عده‌ای از نخبگان گمنام امریکایی که این مسئله را پیش‌بینی کرده بودند، با رهگیری اولین نشانه‌ها شروع به سرمایه‌گزاری در بخش‌های شکننده‌ی اقتصاد آمریکا کردند. اما زمانی که این رکود رخ داد، در کمال تعجب متوجه شدند دولت بر این مسئله سرپوش گذاشته است. دولت امریکا بنا بر مصالح خاص خودش زمانی این رکود را اعلام همگانی کرد که پنج تریلیون دلار در قالب حقوق بازنشستگی، بهای املاک، طرح 401 بازنشستگی، پس‌انداز و ارواق رهنی ناپدید شده بود. فقط در کشور آمریکا، هشت میلیون نفر کار خود و شش میلیون نفر خانه‌ی خود را از دست دادند.

مایکل جی بری، از معدود افرادی که این رکود را بر مبنای رصد داده‌ها و نتایج آماری پیش‌بینی کرده بود بارها با دولت تماس گرفت تا اگر کسی تمایل دارد درباره‌ی چگونگی پی‌بردنش به فروپاشی نظام اقتصادی پیش از دیگران، با او مصاحبه کند. تماس‌های او بی‌پاسخ باقی ماند و در عوض چهاربار حسابرسی شد و توسط اف‌بی‌ای مورد بازجویی قرار گرفت. نکته‌ی درخور تامل‌تر اینکه : سرمایه‌گزاری اکنون او بر روی "آب" متمرکز است.

 

**

از بین فیلم‌های اسکاری امسال جدا از مدمکس فقط یک فیلم را دیدم و این فیلم اینقدر خوب و خوش‌ساخت است که جای شکی باقی نمی‌گذارد که از لحاظ محتوا و کارگردانی و فیلمنامه و تا حدودی می‌شود گفت بازیگری(در مورد کریسچن بیل بازی عالی بود. در مورد بیل همیشه بازی عالیست.) باید بهترین فیلم 2015 باشد. فیلمی بر مبنای واقعیت و درباره‌ی صداقت و اهمیت آن برای ساختن جامعه‌ای سالم.

اگر اشتباه نکنم فیلم یک فیلم مستقل است. و وقتی یک فیلم مستقل در پنج رشته‌ی بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین بازیگر نقش دوم مرد، و بهترین فیلمنامه‌ی اقتباسی نامزد اسکار شود، و مورد آخر را هم ببرد، خب این یعنی دیگر باید حتما رفت و آن را دید. نویسنده و کارگردان فیلم، آدام مک‌کی امسال در نوشتن فیلمنامه‌ی انت‌من هم دستی داشته و آن فیلم هم بین فیلم‌های ابرقهرمانی امسال از لحاظ فیلمنامه خودش شاهکاری محسوب می‌شود.

اصطلاحات اقتصادی فیلم روی مخ است اما تمامش را بگذارید کنار و فقط تماشا کنید.

The Big Short را فقط تماشا کنیم و بعدش کمی فکر کنیم. همین.

 

 

 

***************

 


 
سیاه‌دل
ساعت ۳:٤٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: معرفی کتاب

 

(معرفی کتاب) 

سیاه‌دل

کورنلیا فونکه

شقایق قندهاری

ژانر فانتزی

کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان

چاپ سوم ـ 1393

587 صفحه 

 

کتاب سیاه‌دل، اولین جلد از سه‌گانه‌ی Inkheart نوشته‌ی کورنلیا فونکه داستانی درباره‌ی خود کتاب است؛ دوست خوبی که هیچوقت آدم را تنها نمی‌گذارد. همه‌ی شخصیت‌های این کتاب به نحوی عاشق کتاب‌اند. یکی تعمیرشان می‌کند، یکی آنها را می‌خورد، یکی جمع‌آوریشان می‌کند، یکی هم که کاپریکورن نام دارد از توی کتابی به نام سیاه‌دل پریده بیرون و دنبال این است که باقی دنیایش را هم از آن کتاب بکشد بیرون؛ حتی همین کاپریکورن بی‌رنگ و روی سیاه‌دل هم بی‌آنکه بداند عاشق کتاب است.

 

لایه‌ی دیگر داستان که به نظرم لایه‌ی اصلی مورد نظر نویسنده است برمی‌گردد به مسئله‌ی خالق و مخلوق و دنیاهای مختلفی که ممکن است در جهان وجود داشته باشد. در این داستان هر کتاب دنیایی موازی دنیای ما و یا شاید دنیایی محاط بر دنیای ماست که نویسندگان خلقشان می‌کنند و یا شاید ناخودآگاه دریچه‌ای شده‌اند بر آشکار کردنشان.

 

شخصیتی که بینهایت عاشقش شدم شخصیت انگشت‌خاکی است. او با آتش تردستی می‌کند و یک سمور زبل توی کوله‌پشتیش دارد و ناخواسته از دنیای کتاب سیاه‌دل که دنیای پریان است بیرون کشیده شده و نه سال تمام است که می‌کوشد با دنیای ما کنار بیاید. یک غریبه‌ای که بی‌آنکه بداند چقدر شجاع است، مدام خودش را بزدل می‌خواند.

 

خانم فونکه در صفحه‌ی 583 کتاب، از زبان مو به نقل قولی از ولادمیر ناباکوف اشاره کرده که در مورد خودش خیلی خوب صدق می‌کند:

"من می‌توانم جلد و شیرازه‌ی نویی به کتاب‌ها بدهم، تا حد کمی آنها را نونوار کنم، نگذارم موریانه آنها را بخورند و مثل مردی که به مرور و پس از گذشت سال‌های زیادی از عمرش موهای خود را از دست می‌دهد، جلوی گم شدن و ورق‌ورق‌شدن کتاب‌ها را بگیرم، اما خلق داستان‌های جدید و پر کردن صفحات تازه با کلمات مناسب، نه، این کار از من برنمی‌آید. چون به کلی کار دیگری است. زمانی نویسنده‌ی مشهوری نوشته:«نویسنده را می‌توان به سه صورت دید؛ قصه‌گو، آموزگار یا جادوگر.» "

نقل قول کامل ولادمیر ناباکوف که بدجوری در مورد خود خانم فونکه صدق می‌کند به این صورت است:

«نویسنده را از سه نظرگاه می‌توان بررسی کرد: می‌توان او را یک داستان‌گو، یک آموزگار، و یک افسون‌گر دانست. یک نویسنده‌ی بزرگ ترکیبی از این سه است – داستانگو، آموزگار، افسونگر – اما افسونگر درون اوست که مسلط می‌شود و او را به نویسنده ای مهم بدل می‌کند.»

 

بخش‌هایی از کتاب:

 

"بعضی از کتاب‌ها را باید فهمید

بعضی را باید نابود کرد

اما در این میان فقط شماری را

باید با تمام وجود در کام خود فرو برد و عمیقا درک کرد." ـ ص 13

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

"اگر کتابی را با خودت به سفر ببری، اتفاق عجیبی می‌افتد، آن کتاب تمام خاطرات تو را جمع می‌کند. بعد از آن فقط کافی است لای آن کتاب را باز کنی تا یک بار دیگر به همان جایی برگردی که اولین‌بار کتابت را آنجا خواندی. درست با اولین واژه‌های کتاب، یک‌دفعه همه‌چیز در ذهنت زنده می‌شود. منظره‌هایی که آنجا دیدی، بوهایی که به مشامت خورده و حتی طعم و مزه‌ی بستنی‌ای که موقع خواندن کتاب خوردی ... بله، کتاب‌ها مثل حشره‌کش نواری هستند. تمام خاطرات بهتر از هر چیز و هر جایی به صفحات چاپی کتاب می‌چسبند." ـ ص21 و 22

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

"مو جعبه‌ی کتاب‌های مگی را از خانه بیرون آورد و پرسید:«توی این چه گذاشته‌ای؟ آجر؟!»

مگی گفت:«خودتان همیشه می‌گویید چون تمام دنیا توی کتاب است، کتاب باید سنگین باشد.» با این حرفش مو آن روز صبح، برای اولین‌بار خندید."  ـ ص 24

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

"کینه و نفرت می‌تواند الهام‌بخش باشد." ـ 397

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

"حق با او بود؛ دنیا جای بسیار وحشتناکی بود؛ خشن و بی‌رحم. دنیا جای خوبی برای زندگی ‌کردن نبود. فقط در کتاب‌ها می‌شد رحم، دلسوزی، همدردی، خوشبختی و عشق را پیدا کرد. کتاب‌ها به هرکسی که آنها را باز می‌کردند، عشق می‌ورزیدند، آنها با آدم‌ها دوست می‌شدند و احساس امنیت می‌بخشیدند و در عوض چیزی نمی‌خواستند. کتاب‌ها هیچوقت از پیش آدم نمی‌رفتند؛ حتی زمانی که با آنها بد تا می‌کردی. عشق، حقیقت، زیبای، خرد و تسلی خاطر در برابر مرگ. این حرف چه کسی بود؟ کسی که به کتاب‌ها عشق می‌ورزید؛ او نام نویسنده را به خاطر نداشت و تنها کلامش در خاطر او مانده بود." ـ 463

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

**********************

 

پ.ن:

این کتاب مال آنهایی است که عاشق کتاب‌اند. کوچک و بزرگ هم ندارد.