اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

دلخوشی‌های کوچک
ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، عکاسی با موبایل گوشتکوبی

 

"ایشان"، سه روز است که مهمان منزل ما هستند.

 

مادر که یک طفل نوباوه‌ی دیگر نیز از خود دارد، هر روز با همان طفل دوم که پرواز می‌داند از راه می‌رسد و "ایشان" را با حوصله خوراک می‌دهد؛ روز اول با توت‌های آبدار، و حالا هم با دانه‌های مغذی‌‌ای مثل خرده‌گندم‌های بازمانده از وعده‌های غذایی نان‌قندی‌جان و پی‌پی‌جان، و همچنین دانه‌های جارو.

 

"ایشان" در اوقات فراغت، و حینی که از آرایش پرهایشان خسته هستند، در حیاط جست می‌زنند و به توت‌های ریخته بر زمین توک زده، و تمرین پرواز می‌نمایند.

 

"ایشان" آنقدر شیرین هستند که گه‌گاه هوس می‌کنم پیشی‌وار لیس‌شان زده، یک لقمه‌ی چپ‌شان کنم.

 

متاسفانه یه مدته اینجا نمیشه عکس اپلود کرد.

بعدها که مشکل رفع شه یه عکس خعلی خوشگل میزارم از حضرت "ایشان"

 

 

اینم از حضرت "ایشان"

*******************

 

دلخوشی‌های کوچک بسی ارزشمندترند از آرزوهای بزرگ،

در زمانه‌ای که بوی کپکش زیر رایحه‌ی عطر گل محمدی شناور است.

 

باید به گوشه‌ی خلوت خزید،

باید به "خود وحشی" برگشت.

 

****************

 

 


 
ابردختر
ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: اینجا ایران ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

 

******************

 

برای

فریناز خسروانی

 

******************


 

ReamonnSupergirl- 2000 (download link

 

You can tell by the way, she walks that she's my girl 

You can tell by the way, she talks that she rules the world. 

You can see in her eyes that no one is her chain. 

She's my girl, my supergirl. 

And then she'd say, it's Ok, I got lost on the way 

but I'm a supergirl, and supergirls don't cry. 

And then she'd say, it's alright, I got home late last night, 

but I'm a supergirl, and supergirls just fly. 

And then she'd say that nothing can go wrong. 

When you're in love, what can go wrong? 

And then she'd laugh the nighttime into the day 

pushing her fear further long. 

And then she'd say, it's Ok, I got lost on the way 

but I'm a supergirl, and supergirls don't cry. 

And then she'd say, it's alright, I got home, late last night 

but I'm a supergirl, and supergirls just fly. 

And then she'd shout down the line tell me she's got no more time 

'cause she's a supergirl, and supergirls don't hide. 

And then she'd scream in my face, tell me to leave, leave this place 

'cause she's a supergirl, and supergirls just fly 

Yes, she's a supergirl, a supergirl, 

She's sowing seeds, she's burning trees 

She's sowing seeds, she's burning trees, 

Yes, she's a supergirl, a supergirl, a supergirl, my supergïrl..

 

 

Reamonn ـ ابردختر ـ 2000

 

از شیوه‌ی راه رفتنش، می‌شود فهمید که او دختر موردنظر من است

از شیوه‌ی حرف زدنش، می‌شود فهمید که او بر دنیا فرمان می‌راند

می‌شود از چشمانش خواند که هیچکس نمی‌تواند قفسش شود

او دختر مورد نظر من است، ابردختر موردنظر من.

او معمولا می‌گوید مشکلی نیست که راهم را گم کرده‌ام، چراکه

من یک ابردخترم، و ابردخترها گریه نمی‌کنند.

و او معمولا می‌گوید مشکلی نیست که دیشب دیر به خانه برگشتم، چراکه

من یک ابردخترم، و ابردخترها توانایی پرواز دارند.

و او معمولا می‌گوید هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.

وقتی بر مدار عشقی، چه مشکلی می تواند سد راه باشد؟

و او معمولا شب را با خنده به صبح می‌رساند و

از این طریق ترس را پس می‌زند و دور می‌کند.

او معمولا می‌گوید مشکلی نیست که راهم را گم کرده‌ام، چراکه

من یک ابردخترم، و ابردخترها گریه نمی‌کنند.

و او معمولا می‌گوید مشکلی نیست که دیشب دیر به خانه برگشتم، چراکه

من یک ابردخترم، و ابردخترها توانایی پرواز دارند.

و او معمولا راه پیشروی بیشتر را می‌بندد که بگوید دیگر برایم وقت ندارد، چراکه

او یک ابردختر است، و ابردخترها از حقیقت فرار نمی‌کنند.

و او معمولا در صورتم فریاد می‌زند که بروم، که بروم  و از او دور شوم، چراکه

او یک ابردختر است، و ابردخترها توانایی پرواز دارند.

آری، او یک ابردختر است، یک ابردختر،

او بذرپاشی است که درختش را به آتش می‌کشد

او دانه می‌کارد و نتیجه را به آتش می‌کشد

آری، او یک ابردختر است، یک ابردختر، یک ابردختر، ابردختر موردنظر من

 

 

دانلود این موسیقی

 

******************

 


 
زنجیرکننده‌های در زنجیر
ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: طنز سیاه

 

 

تا نیم‌ساعت پیش اینجا قیامت بود. رگبار می‌زد و پشت سرهم رعد و برق. رعدا توی هم قاطی می‌شدن و برق شده بود مثل فلاشای پشت سر هم دوربین. طوری بارید که آب از پیاده‌رو زد توی حیاط و یه دریاچه‌ی بزرگ به عمق ده سانت درست کرد.

 

بچه‌کاکتوسام از روی سقف ماشین آبجیم ریخته بودن پایین، و از توی گلدوناشون دراومده بودن، و با ریشه‌های کوچولوشون روی آب شناور شده بودن و اینور و اونور می‌رفتن.

 

تا الان داشتم دوباره برشون می‌گردوندم توی گلدوناشون؛ درست عینهو یه ناظم خط‌کش به دست. عیش‌شون رو کلا زایل کردم.

 

خب دیگه، نه خودمون آزادیم و نه قدرت اینو داریم که آزادی هدیه کنیم. : |

 


 
من و عکاسی با موبایل گوشتکوبی
ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: عکاسی با موبایل گوشتکوبی

 

یه تیکه از زمین هست که هرچند وقت یکبار با خانواده می‌ریم تماشای قشنگیاش. البته اوج قشنگیش توی تابستونه که زحمتای بابا به ثمر میشینه. منم که فقط کارم اینه که از زیر کار در برم و آلوچه و چاقاله بجوم و دور بگردم.

 

 

*

 

از کشفیات جدیدم اینکه دو تا تپه بالاتر از تپه‌ی ما، یه خانواده‌ی خیلی موفق موش صحرایی زندگی می‌کنن. قبل از عید دیده بودمشون که با هم بازی و شادی می‌کنن اما این جمعه بالاخره تونستم آشیونه‌ی عشقشون رو هم کشف کنم.

 

*

دیگه اینکه سیزده بدر با یه خانوم هاپوی ناز دوست شدم که اواخر روز تصمیم گرفت حتی با ما بیاد زندگی کنه اما بابا گفت:«خیر! همین آقا نون‌قندی و پی‌پی خانم تاپاله‌ساز کافیته. هاپو دیگه می‌خوای چیکار؟!»

از اون موقع به بعد هاپومو ندیدم. تف تو روح شهرداری و طرح جمع‌آوری هاپوهاشون.کلافه 

همه‌ی آرزوم اینه که هاپوم هنوز زنده باشه و یه نفر به فرزندی قبولش کرده باشه.

 

 

 

*

بعد هم اینکه چندتا تپه اونطرف‌ترتر هم یه خونه‌ی زمان طاغوتی متروکه هست که یه ایوان بزرگ داره و یه استخری که کم از دریاچه نداره اما چندوقته آبش رو خالی کردن و حسرت به آبتنی مشتی رو به دلم گذاشتن. : ((

یعنی تو کف‌شم که چی می‌شد اگه یهو یه وصیتنامه‌ای از صاحاب خونه کشف می‌شد و من در اون وارث اصلی می‌بودم. نه، آخه واقعا چی می‌شد؟!

 

 

 

خلاصه اینکه جای همه‌ی دوستام خالی، حال و هوایی دارد این تپه‌زار. به قول مرشد و مرادمون:

 

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جوی می و شیر و شهد و شکّر باشد

 

پر کن قدح باده و بر دستم نه

نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

 

 

*****************



 
بی شوخی
ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: فلسفه بافی ، معرفی کتاب

 

*


دو سه روز پیش، یک سال دیگر بر عمرمان افزوده شد.

هیچ حس خاصی ندارم. پارسال انگار یه بمب بودم. امسال اما شبش که رسید با خودم گفتم خب که چی؟ حتی واسه خودم هدیه هم نخریدم. فکرش رو که می‌کنم می‌بینم دیگه تقریبا کافیمه. به فروغ  و حتی به بروسلی(ره) حسودیم می‌شه.

منصفانه نگاه کنیم آدم سی رو که رد می‌کنه دیگه مغزش کم‌کم به فنا میره و سلولای مغزی میرن تعطیلات. ایده‌های آدم برای زندگی دیگه ته کشیده. نهایتش اینه که بزنی به سیم دیوونگی و هرچی رو که تو بیست سالگی برات قدغن کرده بودن حالا که حساسیتا روت کمر شده تا جایی که ممکنه واسه خودت ممکن کنی. گذر سریع زمان هم دیگه خیلی برات مهم نیست. پس دلت به کتاب خوندن هم دیگه نمیره. با خودت میگی:«خب بیشتر از این بخونم که چی؟ من که دیگه ته کشیدم و اون چیزایی رو که باید در مورد حقایق زندگی بدونم فهمیدم، و دونستن بیشتر به دردم نمی‌خوره.»

بعد، سرگرمیت کم‌کم این می‌شه که بی دغدغه تا لنگ ظهر بخوابی و باقی روز هم به اونایی که برات عزیزن برسی.

خب، دیگه تمومه. با خودت که شوخی نداری.

 

 

**

 

"...رونیا حرف او [برک] را تایید کرد و گفت:«من مثل یک زنبور وحشی که شیره‌ی گل‌ها را می‌مکد، شیرینی تابستان را ازش می‌گیرم و مزه مزه می‌کنم. من همه‌ی این شیرینی‌ها را توی ظرفی از خاطره‌های تابستانی جمع می‌کنم. تا بعدا که ... بعدا که تابستان تمام شد با آنها زندگی کنم. می‌دانی توی آن ظرف چه چیزهایی هست؟»

 

و بلافاصله گفت:«خاطره‌ی طلوع خورشید تو همه‌ی روزها، بوته‌های بلوبِری، همه‌ی کک‌ومک‌هایی که روی بازوی تو هست، خاطره‌ی شب‌ها و مهتاب را روی رودخانه، آسمان پر از ستاره و جنگل را در گرمای ظهر وقتی که خورشید روی درخت‌های سرو می‌تابد، نم‌نم باران را تو شب‌ها و تمام سنجاب‌ها و روباه‌ها و خرگوش‌ها و گوزن‌ها و همه‌ی اسب‌های وحشی که می‌شناسیم‌شان و آن ساعت‌هایی را که آب‌تنی می‌کنیم و یا وقت‌هایی که تو جنگل اسب‌سواری می‌کنیم و همه‌ی آن چیزهایی که روی هم می‌شوند تابستان!»

 

برک گفت:«آشپز خوبی هستی، تابستان را تو ظرفت خوب جا انداختی، ادامه بده.» ..."

 

 

رونیا، دختر یک راهزن ـ آسترید لیندگرن ـ صفحات 203 و 204 ـ ترجمه‌ی نسرین وکیلی ـ نشر چشمه ـ چاپ اول، زمستان 1381

 

 

*

این کتاب خیلی خوبه. هر چند وقت یک بار باید بخونمش. درمورد مهر و محبت بین آدم‌هاست و معجزه‌ای که می‌تونه بکنه و بدبختی‌ها رو از بین ببره. درمورد یه عالمه موجود جادوییه و در مورد دوتا نوجوان که می‌خوان کاری کنن تابستان همیشه توی زندگیشون برقرار بمونه.

 

دوست داشتم وقتی می‌مردیم می‌رفتیم توی یه کتاب. منم می‌رفتم این تو. :‌ )