اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

گیرافتادگی
ساعت ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: طنز سیاه ، خزعبلات درونی

یکی از عادت‌هایم یا شاید بهتر است بگویم یکی از خصوصیت‌هایم این است که بلد نیستم ادای تیپ‌آدم‌هایی را در بیاورم که مردم دوست دارند ببیندشان. همان‌ها که هرسال تغییررنگ می‌دهند. آن تیپ‌آدم‌هایی که بهشان می‌گویند باکلاس. مثلا اینکه بروم آخرین مدل گوشی را بخرم. نگاه کنم چه رنگی مد است بروم دنبال همان. بلد نیستم در خیابان همان‌شکلی شوم که مردم آن محل می‌پسندند. مثلا حلقه‌ی دماغم را موقع بیرون رفتن با نگین عوض نمی‌کنم. یا جلوی حاج‌خانم‌ها گیس‌هایم را مطابق حال و احوالشان نمی‌دهم تو. بلد نیستم عزیز خانگی باکلاس نگه دارم. بلد نیستم هروقت خسته شدم لبه‌ی جدول خیابان ننشینم. بلد نیستم به بچه‌های توی کوچه و خیابان و اتوبوس که بغل مامان‌هایشان هستند یا دارند تند و تند می‌روند که جا نمانند، لبخند نزنم و اگر اوضاع جور باشد زبان‌درازی نکنم. خیلی‌وقت‌ها دلم می‌خواهد به رفتگرها سلام کنم. در پارک نمی‌توانم خودم نباشم و دست به تنه‌ی درخت‌هایی که دوستشان دارم نکشم. مثل باقی دخترها دنبال کرشمه برای تصاحب ذهنی مردها نیستم. دنبال نذر و نیاز و قربانی و سفره و روضه هم نیستم. عکس که می‌گیرم نمی‌نشینم به آرایش و پوشیدن رخت متفاوت. عکس‌هایم تویش یک احمقی هست که موهایش ژولیده است و بلوزش کج. دروغ هدفمند بلد نیستم بگویم. مدام دلم می‌خواهد بنویسم. مدام دلم می‌خواهد کتاب‌‌های جدید و نویسنده‌های جدید کشف کنم. دنبال هر کاری می‌روم پول می‌رود درجه‌ی چندم اهمیت. تقریبا هیچی در این دنیا ندارم جز همان‌چیزهایی که نوشته‌ام. گاهی فکر می‌کنم شاید یک‌چیزی کم دارم. منظورم آن تو است. آن تویی که بهش می‌گویند کله.

 

خوشبینانه که فکر می‌کنم اینطور به نظرم می‌رسد که شاید یک‌چیزی در گذشته‌های قبل از دهه‌ی هشتاد خورشیدی بوده که به آن می‌گفتند "خود بودن". ماسک نزدن. ماشینی نبودن. خیال می‌کنم یک‌چیزهایی در این مدت روبه‌روز از زندگی‌هایمان گم شده. شاید هم من گیر کرده‌ام همانجا. گیر کرده‌ام در لذت خنکی موزاییک‌های حیاط در عصر تابستان. در تماشای دور زدن کبوترهای همسایه در آسمان. در گوش دادن به نوار کاست. در بوی شامپوی تخم‌مرغی داروگر بعد از حمام. در تق‌تق صدای کفش‌های تق‌تقی خانم‌ها در کوچه. در صدای خداحافظی‌های بلند مهمان‌های آخر شب.

 

اما تمامش، تمام تمامش اینست که یکروز همگیمان تمام می‌شویم و می‌رویم پی کارمان. مثل همه‌ی آنهایی که رفتند. اما تا هستم می‌دانم مدام مغزم قفل می‌شود از این جریانی که دارد همینطور می‌رود و من دارم تماشایش می‌کنم. و این فاصله‌ای که بین من و امواج اطرافم هست. و سوز ماجرا اینجاست که این تک‌ماندگی اصلا منحصربفردت نمی‌کند. چیزی به شخصیتت اضافه نمی‌کند. شبیه یک بار است. شبیه همان ابزاری است که قدیم‌ها زندانیان را با آن زنجیر می‌کردند. همانکه چوبی بود و دوتکه، و سر و دو دستت را باید تویش می‌کردی و دوتکه روی هم قفل می‌شد و تو زیر سنگینیش تا می‌شدی. همانطور می‌رفتی و می‌رفتی تا به تبعیدگاه برسی اما نمی‌رسیدی. چون همان رفتن، همان جاده‌ی طول و دراز رسیدن تا مقصد، تبعیدگاهت محسوب ‌شد.

خلاصه که گیر افتاده‌ام و راه فراری هم نیست.


 
دختر آرام من
ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: پی‌پی خانم و آقا نون‌قندی ، مرگ ، عکاسی با موبایل گوشتکوبی

 

چیزی که بعد از مرگ یک "عزیز خانگی" آدمیزاد را آزار می‌دهد، خاطرات است و تکرارشان در ذهن و اینکه دیگر خاطرات جدید ساخته نخواهد شد. دیروز پی‌پی خانمم مرد. یک سال و دو ـ سه ماهش بیشتر نبود. دختر آرامی بود. کم پیش می‌آمد صدایی بکند. فقط وقتی در حیاط تنها می‌ماند، هم او و هم آقا نون‌قندی سر و صدا می‌کردند تا بیایم پیششان. چیزی که بیشتر از هم آزارم می‌دهد جوان مردنش است و اینکه موقع مرگ سرش را بلند کرد و توی چشمم زل زد و چند نفس عمیق کشید و بعد به طرز دردآوری به خودش پیچید و جان داد. آن نگاه آخرش، با آن چشمانی که هنوز روشن و درخشان بود و حقش مرگ نبود، دلم را آتش زد.

دوست داشتم وقت داشت بیشتر از اینها غذاهای خوب بخورد؛ در باغچه حمام خاک بگیرد؛ در حیاط دنبال موسی‌کو‌تقی‌ها بگذارد؛ یواشکی بیاید توی اتاق و برای خودش دور بزند و دست آخر روی مبل بپرد؛ اوقات خوب با آقا نون‌قندی داشته باشد؛ حداقل یکی از تخم‌هایش را جوجه کند و لذت مادر بودن را بچشد؛ و بعد چشم‌هایش را برای همیشه ببندد. اما نشد.

 

من و آقا نون‌قندی حالا تنها هستیم. امروز تا می‌شد کنارش بودم. بیقراری می‌کرد و من سعی می‌کردم با خوراکی‌های مختلف سرگرمش کنم. پاهایش را برایش تمیز کردم و ناخن‌های سیاه قشنگش را برق انداختم، گذاشتم بیاید داخل و برای خودش چرخ بزند و همه‌جا را خوب بگردد. گذاشتم مطمئن شود دیگر دوستش اینجا نیست و دیگر نخواهد بود.

و ترسیدم. از روزی ترسیدم که او هم تنهایم بگذارد. دیگر آنقدرها جوان و زنده‌دل نیستم که بتوانم بعد از آنها دلم را گشاد عزیز خانگی دیگری بکنم.

 

21 تیر 93

 

 

30 تیر 93

 

 

31 تیر 93

 

 

5 امرداد 93

 

 

21 امرداد 93

 

 

21 امرداد 93

 

 

7 مهر 93

 

 

7 مهر 93

 

 

22 مهر 93

 

 

23 آذر 93

 

 

8 بهمن 93

 

 

8 بهمن 93

 

8 بهمن 93

 

 

8 بهمن 93

 

 

13 فروردین 94

 

 

13 فروردین 94

 

 

26 شهریور 94

 

 

5 مهر 94

 

*************