اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

Gone Girl and Welcome Back to Dear Fincher
ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: فیلم و سینما ، نیمچه نقد فیلم

همین الان Gone girl را دیدم. تمام مدت یک‌لحظه هم طاقت نداشتم چشمم را از صفحه‌ی تلویزیون بردارم. دیوید فینچر نازنین با این فیلم دوباره برگشته. این همان دیوید فینچر فیلم "بازی" است. خود خودش. و شخصیت این دختر، این دختر گمشده، زرنگی و شرارت و دقت و خونسردیش، نظیر ندارد.

خونسردیش در قتل حتی از خونسردی آن قاتل توی فیلم "جایی برای پیرمردها نیست" هم دیوانه‌کننده‌تر است. قاتلی به این کارکشته‌گی، با این قیافه‌ی شیرین و مظلوم، با این ظرافت و هوش در بکارگیری اشیا برای چیدن صحنه‌ی جرم به نفع خودش، اینها هوش از کله‌ی آدم می‌پراند.

نقش رسانه در دامن زدن به دروغ، مصرف‌گرایی و ماشینیزم، حماقت ذاتی ما آدم‌ها، تاثیری که دیدن خون و رنگ سرخ آن بر ذهن آدمیزاد می‌گذارد، اینها تمامشان سرنخ‌هایی و کوچک و حاشیه‌ای هستند. این آخری، این دیدن خون در جایی که خون بر آن حرام تفسیر می‌شود، مثلا خون در مکانی مقدس، در این مورد کلی خون بر بدن یک زن، یک زن که توسط رسانه تا حد یک قدیس بالا کشیده شده، این خون خیلی حرف تویش دارد. این خون و زنندگی ظاهریش می‌تواند تمام تقصیرها را بشوید. می‌تواند مغز را قفل کند. می‌تواند گله‌‌گله آدم را گوسفندوار به دنبال فرد بکشاند.

بعد از مدت‌ها فیلمی دیدم که دستم برای نوشتن درباره‌اش به خارش افتاد.

دیوید فینچر عزیز خیلی خیلی دوستت دارم.

 

*********

پ.ن:

نمی‌دانم چرا موقع تماشای فیلم ته‌مایه‌ای هم از هاکلبریفین مارک تواین مدام می‌آمد توی ذهنم. شاید از شیوه‌ی گمشدن این دختر، شاید از اشاره‌هایی که به رودخانه‌ی می‌سی‌سی‌پی می‌شد. البته گمان می‌کنم بعید نباشد نویسنده‌ی رمانی که این فیلم از آن اقتباس شده، از این اثر عالی مارک تواین هم در نوشتن داستانش الهام گرفته باشد.


 
دوازدهم آذرماه هفتاد و هفت
ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: معرفی کتاب ، دانلود کتاب ، گزیده‌ی کتاب

 

"...ادبیات ما از دوره‌ی مشروطه به طور قابل توجهی شروع به گفتگو کرده است. اما داستان ما هنوز هم مشکل دیالوگ دارد. در بسیاری از رمان‌ها با چنین مشکلی مواجهیم. البته سلوک نویسندگان ما در این یک‌صدساله با سبک و سیاق گفتگو در رمان‌های جهانی کمک موثری بوده است به فاصله‌گیری از خصلت دیرینه‌ی فرهنگی‌مان [بی‌چرایی و تک‌صدایی]. اما وقتی یک عارضه از گوشه و کنار آثار مختلف داستانی سر برمی‌آورد، جا دارد که مورد بررسی قرار گیرد. به‌ویژه که درست از جاهایی سربرمی‌آورد که انتظارش را نداشته‌ایم. برخی از شخصیت‌های آفریده در داستان‌ها با زبانی مشابه یا واحد صحبت می‌کنند که ایجاب خودشان نیست. و غالبا هم به زبان راوی و نویسنده صحبت می‌کنند. تداخل شخصیت راوی در قالب شخصیت‌ها به یک اعتبار زاده‌ی همین عارضه‌ی فرهنگی است. ما در تشخیص صدا و زبان دیگری دچار اشکالیم. چون درست دل نداده‌ایم به صدای آنان. درست گوش نداده‌ایم به زبان دیگری. عادت نکرده‌ایم به شنیدن صدای دیگری. چون فقط در بند صدای خود بوده‌ایم، یا یک‌طرفه حرف می‌زده‌ایم یا خاموش بوده‌ایم و اصلا صدایی نداشته‌ایم.

رمان، حماسه نیست که از زبان واحد با تشخص آرکائیک در کلیت حماسی پیروی کند. به‌خصوص که زبان حماسه زبان پدرسالاری، مردمَدارانه، خطابی و یک‌سویه است. زبان حماسه زبان پیش‌مدرن است. اما از آنجا که جامعه‌ی پیش‌مدرن ما از مختصات زبان حماسی فراغت یافته است، در بسیاری از موارد قادر نبوده‌ایم به تمامی از عهده‌ی گفت‌و‌گو و انعکاس صدای یک شخصیت برآییم. رمان یک «ژانر» ادبی گشوده است. این گشودگی به گفته‌ی «باختین» به معنای دیالوگ است. اما نه‌تنها دیالوگ شخصیت‌ها، بلکه همچنین دیالوگ خود انواع، زبان‌ها، زمان‌های تاریخی، دیالوگ امکانات منتشر نشده.

تجربه‌ی اندک و اخیر ما در گفت‌و‌گو، هنوز نتوانسته است رمانی در دیالوگ پدید آورد. بعضی از رمان‌هایمان اصلا دیالوگ ندارند. برخی دیگر دچار نارسایی دیالوگ‌اند. برخی از رمان‌های حجیم ما هنوز به لهجه‌ی حماسی تلهّج می‌کنند. چنین زبانی در شعر دهه‌ی پنجاه ما نیز خود را نمایان کرده‌است، و هنوز در زبان بسیاری از شاعران حکومتی هم آشکار است...."

****************

مقاله‌ی فرهنگ بی‌چرا ـ از کتاب فرهنگ مدارا ـ زنده‌یاد محمد مختاری ـ ص 106 و 107 ـ نشر ویستار _ چاپ 1377

 

"...طرح نظر مخالف در یک جامعه‌ی دموکراتیک و قائل به گفت و شنید، یک روال طبیعی است. نه شجاعت می‌خواهد، نه جسارت و قهرمانی. هر کسی حرفش را می‌زند. دیگری هم می‌شنود. و اگر پاسخی داشت می‌دهد. اما جامعه‌ای که اجازه‌ی گفت و شنید نداشته باشد، امکان وجود تشکل‌های صنفی و نهاد‌های جامعه‌ی مدنی و اپوزیسیون برای خود فراهم نکند، با آزادی مطبوعات که آزادی پایه در جامعه‌ی مدنی است پایبند نباشد، حزب و گروه و سازمان سیاسی و ... نداشته باشد، فکر تحزب را زیانبار بداند، تنها یک حالت را تجربه می‌کند و بس. یعنی حالت ستیز و خشونت را. حالت ستیز، خواه در یاغی‌گری‌های فردی و خواه در شورش‌های جمعی، خواه در فعالیت‌های سیاسی، خواه در روابط اجتماعی، از ساخت استبداد ذهنی و عینی جامعه نتیجه می‌شود، و طبعا به استبداد زبان می‌انجامد. این متاسفانه یک پی‌آمد و سرنوشت ناگزیر بوده است.

منتها گاه در یک جامعه امکان ستیز هست، گاه نیست. وقتی هست کار به برخوردهای فردی و اجتماعی و خشونت‌های تخریبی می‌کشد. به بند و شهادت و ترور و شورش و شکنجه و دعوا و مرافعه و زد و خورد و ... می‌انجامد. وقتی هم امکان ستیز نیست، اختناق و ترس و سکوت و محافظه‌کاری و تسلیم و تمکین و فرصت‌طلبی و دریوزه و اُخت شدن با فاجعه و اضطراب و نابسامانی‌های روانی و هزار درد بی درمان دیگر فرا می‌رسد. ..."

 

همان ـ صفحات 109 و 110

 

 

دانلود این کتاب

 

**********

 

 


 
یادی از عمو سیبیلو
ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: دانلود کتاب ، گزیده‌ی کتاب ، نوستالژی

 

جمعه یک قسمت از کارتون هاکلبری‌فین از شبکه‌ی آموزش پخش شد. سه دزد در قایقی شکسته گیر افتاده بودند و هاک و جیم سر این بحث می‌کردند که برای نجاتشان کاری بکنند یا نه. هاک می‌گفت باید کمکشان کنیم و جیم می‌گفت اگر پیش کلانتر برویم من هم که برده‌ای فراری هستم و خودت را دستگیر می‌کند و هاک می‌گفت واقعا سخت است تصمیم گرفتن بین نجات جان آنها و خودمان، درست است که آنها دزدند اما همانقدر حق زندگی دارند که ما. و گفت برده‌داری جنایت است اما بی‌اعتنا ماندن به جان دزدها هم همانقدر جنایت است. دست آخر هم هاک نقشه‌ای ریخت و رفت پیش یک زن و شوهر مهربان و قصه‌ای ساخت و گفت پدر و مادرش توی آن قایق گیر افتاده‌اند و آن زن و شوهر هم کلانتر را برداشتند و رفتند آن دزدها را نجات دادند.

در انتهای کارتون یک پیام آموزنده‌ی دیگر هم داده شد. هاک گفت دلش می‌خواهد برود پلنگ و ببر به دام بیندازد و از این راه مردم پولی بدهند و حیوانات را از نزدیک ببینند اما جیم گفت مردم بهتر است بروند و در خود جنگل این حیوانات را تماشا کنند، حالا هرقدر هم که خطر داشته باشد. چون فکر نمی‌کنم حیوانات از چنین کاری خوششان بیاید. و با این حرف دوباره غیرمستقیم برده‌داری را نکوهش کرد.

اول اینکه، خوش به حال خودمان که در کودکی و نوجوانی این کارتون‌ها رفت توی ذهن و جانمان.

دوم اینکه، امروز تولد عمو سیبیلو می‌باشد. فکر کردم بد نباشد بفرماییم یک‌کمی ماجراهای هاکلبری فین:

 

 

"... بعد[دوشیزه واتسن] از جهنم برایم گفت، و من گفتم کاشکی آنجا بودم. این عصبانیش کرد، ولی از حرفم منظوری نداشتم. فقط دلم می‌خواست یکجایی باشم؛ دوست داشتم حال‌وهوایم عوض شود، چیز خاصی مد نظرم نبود. دوشیزه واتسن گفت حرفم شریرانه بوده؛ گفت دنیا را هم بهش بدهند همچین‌چیزی نمی‌گوید؛ طوری زندگیش را می‌کند که به بهشت برود. راستش، آنجایی که او دلش بخواهد برود، جای به‌دردنخوری باید باشد، برای همین هم عهد کردم اصلا سمتش نروم. اما این را به او نگفتم، چون برایم دردسر می‌شد، و فایده‌ای نداشت.

دوشیزه واتسن حالا بهانه دستش آمده بود، و به حرفش ادامه داد و برایم از بهشت گفت. گفت تنها کاری که آدم آنجا دارد این است که تمام روز با چنگ دور بگردد و آواز بخواند، همینطور تا ابدالآباد. برای همین هم خیلی فکرم درگیرش نشد. اما حرفش را نزدم. ازش پرسیدم به خیالش ممکن است تام سایر برود بهشت، و او گفت هیچ چشمش آب نمی‌خورد. خیلی خوشحال شدم، آخر دلم می‌خواست من و تام پیش هم باشیم. ..."

 

********************

ماجراهای هاکلبری فین ـ مارک تواین ـ برگردان از خودم ـ صفحه‌ی شش ـ نسخه‌ی پی‌دی‌اف ـ 1884

 

متن اصلی:

...

Then she told me all about the bad place, and I said I wished I was there. She got mad then, but I didn't mean no harm. All I wanted was to go somewheres; all I wanted was a change, I warn't particular. She said it was wicked to say what I said; said she wouldn't say it for the whole world; she was going to live so as to go to the good place. Well, I couldn't see no advantage in going where she was going, so I made up my mind I wouldn't try for it. But I never said so, because it would only make trouble, and wouldn't do no good.

Now she had got a start, and she went on and told me all about the good place. She said all a body would have to do there was to go around all day long with a harp and sing, forever and ever. So I didn't think much of it. But I never said so. I asked her if she reckoned Tom Sawyer would go there, and she said not by a considerable sight. I was glad about that, because I wanted him and me to be together. But I never said so. I asked her if she reckoned Tom Sawyer would go there, and she said not by a considerable sight. I was glad about that, because I wanted him and me to be together ecause I wanted him and me to be together. …

 

 

THE ADVENTURES OF HUCKLEBERRY FINN-Mark Twain pdf download

 

دانلود کتاب ماجراهای هاکلبری فین با برگردان شهرام پورانفر

 


 
زمان در بطری
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ آذر ۱۳٩٤  کلمات کلیدی: دانلود کتاب ، گزیده‌ی کتاب ، برگردان ترانه ، دانلود موسیقی

 

"...می‌دانی، بابا، به نظرم ضروری‌ترین خصوصیت هر فردی قوه‌ی تخیل است. این خصوصیت باعث می‌شود مردم خودشان را جای دیگران بگذارند. آدم را مهربان و غمخوار و فهیم می‌کند. این توانایی باید در کودکان تقویت شود. اما نوانخانه‌ی جان گریر اندک بارقه‌هایی از این خصوصیت را فورا خاموش می‌کرد. مسئولیت تنها خصیصه‌ای بود که به آن بال و پر داده می‌شد. فکر نمی‌کنم لازم باشد کودکان اجباری در یادگیری معنی این کلمه داشته باشند؛ این کلمه نفرت‌انگیز و کراهت آور است. آنها باید هرکاری را از روی عشق انجام دهند.

صبر کن تا یتیمخانه‌ای را که قرار است رئیسش باشم ببینی! بازی موردعلاقه‌ام شب‌ها قبل از خواب همین است. با کوچکترین جزئیات طرحش را می‌ریزم ـ ـ وعده‌های خوراک و پوشاک و مطالعه و سرگرمی و تنبیه؛ چراکه حتی ممتازترین یتیم‌هایم هم گاهی شیطنت می‌کنند.

اما به هرحال، همگیشان قرار است خوشبخت باشند. به نظرم هر آدمی، حالا هرقدر هم قرار است در بزرگسالیش دچار مشکل شود، باید دوران کودکی خوشبختی را پشت‌سر بگذارد. و اگر یک‌زمانی از خودم کودکی داشته باشم، خودم هرقدر هم غمگین باشم، اجازه نخواهم داد تا بزرگ نشده‌ کوچکترین دغدغه‌ی خاطری داشته باشد.

 

(بیا این هم از زنگ نمازخانه ـ ـ بعد می‌آیم و نامه را تمام می‌کنم.)

 

*************

 

بابالنگ‌دراز ـ جین وبستر ـ صفحه‌ی 55 ـ نسخه‌ی پی‌دی‌اف -1912 

 

 

Jean Webster-Daddy-Long-Legs pdf download 

لینک دانلود متن ترجمه شده

 

***********************

 

Jim Croce - Time In A Bottle - 1973

 

If I could save time in a bottle
The first thing that I'd like to do
Is to save every day
'Til eternity passes away
Just to spend them with you

If I could make days last forever
If words could make wishes come true
I'd save every day like a treasure and then,
Again, I would spend them with you

But there never seems to be enough time
To do the things you want to do
Once you find them
I've looked around enough to know
That you're the one I want to go
Through time with

If I had a box just for wishes
And dreams that had never come true
The box would be empty
Except for the memory
Of how they were answered by you

But there never seems to be enough time
To do the things you want to do
Once you find them
I've looked around enough to know
That you're the one I want to go
Through time with

 

 Jim Croce ـ زمان در بطری ـ 1973

 

اگر قادر بودم زمان را در بطری ذخیره کنم

اولین کاری که دلم می‌خواست

این بود که هرچند روز که تا انتهای ابدیت هست

توی آن بطری جمع کنم تا

تمامشان را فقط با تو بگذرانم

 

اگر می‌توانستم کاری کنم که هر روز به قدر ابدیت درازا پیدا کند

اگر هر آرزویی تا گفته می‌شد برآورده می‌شد

تمام روزها را مثل گنج روی هم جمع می‌کردم و

باز، تمامشان را با تو می‌گذراندم

 

اما برای آنچه تو روزی اراده کنی

و خواهان به انجام رساندنش باشی

هیچ میزان زمانی کافی به نظر نمی‌رسد

آنقدری جستجو کرده‌ام که بدانم

تو همانی که دلم می‌خواهد

روزگارم را با او بگذرانم

 

اگر جعبه‌ای مخصوص آرزوها و

رویاهایی داشتم که هرگز برآورده و حقیقی نمی‌شد

جعبه خالی می‌ماند و به جایش

پر از خاطراتی می‌شد که نشان می‌داد

تو چطور آن آروزها و رویاها را برایم جبران کرده‌ای

 

اما برای آنچه تو روزی اراده کنی

و خواهان به انجام رساندنش باشی

هیچ میزان زمانی کافی به نظر نمی‌رسد

آنقدری جستجو کرده‌ام که بدانم

تو همانی که دلم می‌خواهد

روزگارم را با او بگذرانم

 

دانلود این ترانه 

 

****************