اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

سپیده دم رهایی (Rescue Dawnیک فیلم معمولی نیست. نتیجة یک فیلم معمولی دو ـ سه پاکت چیپس خالیست و یک بغل خندة سطحی. اما انتهای این فیلم، شمایید و پاکت چیپسی که باز شده و دست نخورده مانده و در کنارش یک تیغه درد که از ستون فقراتتان دور میزند به قلب و باز می گردد و باز می رود به مغز و باز باز می گردد.

دیتر دنگلر طی فیلم آب می رود و شما هم همراهش. گرسنگی و میل به بقا درد مشترکیست. او جوان است. بیست و دو سال دارد. حسی دارد که انگار تمام جهان و قدرت هایش متعلق به اوست. همه مان در این سن همین حس را داشتیم. ( و احتمالا الان کوچکترین اثری از این حس در درونمان وجود ندارد. )

 

طی فیلم بارها خندیدم. بارها خودم را دیدم که در پوست او درون گل و لای جنگل غلت می زنم و به دنبال راهی برای رهایی هستم. خودم را دیدم که حرف های امیدبخش می زنم. خودم را دیدم که قوی هستم و پر از تقلا برای چنگ زدن به زندگی و تداومش. خودم را دیدم که یک جادویی در رگ هایم بود که انگار یکبار دیگر فرمانروای تمام هستی هستم و ... و با اینهمه، تمام مدت دلم می خواست فیلم را قطع کنم و از تماشایش دست بکشم.

شب قبل یکی از بهترین دوستانم می گفت مردم نمی توانند کتاب های سارتر یا کافکا را که اغلب کم حجم هستند تا آخر دوام بیاورند و فوری کنارشان می گذارند چون بازتاب حقیقت زندگی بدون روح ماست. و حالا امروز به نظرم به این نتیجه رسیدم که بعضی فیلم ها هم همینطور هستند.

 

Rescue Dawn-2006

 

********

دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما و فلسفه بافی و نیمچه نقد فیلم