اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

خیلی‌ها خیال می‌کنند ترس آدمیزاد با ترس باقی جانوران متفاوت است. اصلا خیال می‌کنند همه‌چیز آدمیزاد متفاوت‌تر از سایر جانوران است. و همین همه‌چیز آدمیزاد آنقدر یکجورِ چیز خیلی برتری است که باید "مادر طبیعت" آدمیزاد را بردارد و بگذارد روی تخم چشمش.

البته اگر از یک زاویة خیلی خاص اشی‌مشی‌آنه‌ای بخواهیم به این مسئله نگاه کنیم ما دوپاها یکجورهایی هم واقعا متفاوت‌تر از دیگر جانوران هستیم. آن هم به اینجوری که هر صفتمان شبیه یکی از جانوران است. کلا لطف کرده ایم و جمعی از جانوران را کرده ایم توی پوست لطیفمان.

ما دوپاها، ما ابر‌میمون های متکامل بدون مو، همین ماهایی که طمع‌مان به لاشخور رفته، ترس‌مان به خرگوش، بی‌خبری‌مان به کبک، درندگی‌مان به گرگ، پاچه گیری‌مان به سگ، پاچه خواری‌مان به گربه، دنباله‌روی و تقلید کورکورانه‌مان به گوسفند و ... و تکه‌پاره کردن هم‌نوعمان هم به کفتار.

باقی صفات قابل تحمل‌مان هم بین تمام جانوران مشترک است. مثلا هم‌نوع دوستی گاه به گاهمان، حس کمرنگ عشق به خانواده‌مان، جرات و جسارت نمورمان که گه گاه فورانی می‌کند و باز ناپدید می‌شود، یا امید به آینده‌ای که این یکی از حق نگذریم جلوی انقراض خودخواستة نه تنها آدمیزاد که تمامی گونه‌ها را گرفته و می‌گیرد ...

اما ترس. ترس چیز خیلی خوبیست برای آنها که حس جسارتشان بالاست. برای آنهایی که خلاف جهت جریان می‌خزند و می‌دوند و پرواز می‌کنند و شنا می‌کنند. این دسته از افراد قابلیت بالایی برای به باد دادن سرشان دارند و عجیب اینکه این آدم‌ها به هیچوجه ترس سرشان نمی‌شود. اینها دست‌آخر یک آدمهایی می‌شوند مثل میرزا، مثل پسیان، مثل لوترکینگ، مثل بابی ساندز، مثل مادیبا، مثل خسرو، ... مثل محسن و سهراب و محمد و مصطفی ... مثل ستار، ... مثل اهالی یک بند ... مثل تمامی آن جسورهای بی کلة لجوج یکدنده‌ای که ناگهان شدند و شده اند و می شوند لکه هایی سرخ بر چکمه های کفتارهای زمان خودشان.

 

***

ترس یک زیر‌مجموعه‌ای هم دارد که به ترس می‌ماند اما بیشتر یک خوره است تا ترس. این خوره، ترسی است که می‌ماند برای آنهایی که قافله می‌رود و آنها عقب می‌مانند و محکومند به یادآوری همیشگی هر آنچه گذشته است؛ ترس از آنچه که دیگر در پیش نیست و نخواهد بود. ترس از اینکه سال‌ها بگذرد و گیس‌ها و زلف‌ها سپید شود و کفتارها همچنان بر بام باشند. ترس از اینکه سال‌ها بگذرد و حسرت به درون کشیدن آزادی بشود یک آه، یک سوز جگر. ترس از اینکه شاخ‌های هنر و غیر هنر و همان‌ها که دادشان داد آدم های سرخ است یک به یک از زمین محو شوند و صدایشان خاموش شود و باز "کفتاران کبیر" همچنان تکیه بر تخت پولادین هفت‌اقلیم داشته باشند. ترس از ابدی شدن زمستان اخوان. ترس از آلزایمر بادهایی که تمامی زمین را وزیدند جز زمین زادگاه خدایان؛ زمینی که مردمانش مردگان راه‌رونده‌اند و راه‌هایشان راه به دوزخ دارد و دوزخ‌هایشان آتش از بهشت می‌گیرد و این هر دو تازیانه ایست که روزی هزاربار گرده‌هایشان را خار می‌زند. و اینان هرچه بیشتر خار می‌خورند بیشتر کمر خم می‌کنند و کفتارها رقصان بر بام، لاشه بر لاشه‌خواران و سگ‌ها و گربه‌ها و بچه کفتارها می ریزند. ...

 

**

و زمان می‌گذرد و بادها کماکان جهان را طواف می‌کنند و مردگان راه خود را می‌روند و ترس همچنان می‌پاید و قرنی دیگر نیز اینگونه می‌گذرد تا خاطره‌ای شویم بی‌مفهوم و لک و پیس زده از جانورانی که توهم خلافت زمین داشتیم. ...

*******

 

 

 

U2ordinary love - 2013 (download link

 

The sea wants to kiss the golden shore

The sunlight warms your skin

All the beauty that's been lost before wants to find us again

 

I can't fight you anymore, it's you I'm fighting for

The sea throws rock together but time leaves us polished stones

 

We can't fall any further if

We can't feel ordinary love

And we can't reach any higher,

If we can't deal with ordinary love

 

Birds fly high in the summer sky and rest on the breeze.

The same wind will take care of you and I.

We'll build our house in the trees.

 

Your heart is on my sleeve

Did you put it there with a magic marker?

For years I would believe that the world couldn't wash it away

 

'Cause we can't fall any further if

We can't feel ordinary love

And we can't reach any higher,

If we can't deal with ordinary love

 

Are we tough enough for ordinary love?

 

We can't fall any further if

We can't feel ordinary love

And we can't reach any higher,

If we can't deal with ordinary love

 

We can't fall any further, if

We can't feel ordinary love

And we can't reach any higher,

If we can't deal with ordinary love

 

یوتو ـ عشق همگانی ـ 2013

 

همانطورکه دریا در آرزوی پیوند دوباره با ساحل و بوسه بر تن طلاییش است و

روشنایی آفتاب گرماده تن توست،

هر آنچه از زیبایی ها که تا کنون از دسترسمان دور بوده اکنون در آرزوی یافتن دوبارة ماست.

 

دیگر نمی توانم با تو بجنگم چرا که حال این تو هستی که برایش می جنگم.

دریای زندگی ما را به سان سنگ به هم می ساید اما گذر زمان و سختی هایش قدرتمان می دهد و از ما مرد می سازد.

 

نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم اگر

عشق همگانی را درک نکنیم

اوضاعمان بهتر نخواهد شد

اگر نتوانیم با عشق همگانی آنطور که باید بسازیم و ببازیم

 

پرندگان در آسمان تابستان در پروازند و بر باد شمال تکیه دارند؛

همین باد نیز می تواند راهبر و تکیه گاه تو و من باشد و

ما نیز آشیانه‌مان را می توانیم بر درختان بنا کنیم

 

معنای هر حرکتت مثل کف دست برایم آشکار است؛

مگر قلبت را با ماژیک جادویی در قلبم جا داده بودی که

برای سال ها خیال می کردم جهان نخواهد توانست آن را از قلبم پاک کند؟

 

بدان که نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم اگر

عشق همگانی را درک نکنیم

اوضاعمان بهتر نخواهد شد

اگر نتوانیم با عشق همگانی آنطور که باید بسازیم و ببازیم

 

براستی آنقدری استقامت داریم که عشق همگانی را دوام آوریم؟

 

نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم اگر

عشق همگانی را درک نکنیم

اوضاعمان بهتر نخواهد شد

اگر نتوانیم با عشق همگانی آنطور که باید بسازیم و ببازیم

 

نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم اگر

عشق همگانی را درک نکنیم

اوضاعمان بهتر نخواهد شد

اگر نتوانیم با عشق همگانی آنطور که باید بسازیم و ببازیم

 

 

****

دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و موسیقی و دانلود موسیقی و برگردان ترانه