اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

خیلی حرف‌ها هست که باید بنویسم. حرف‌هایی که هر قدر هم درباره‌شان نوشته شود دردی دوا نخواهد شد. حرف‌هایی که قرن‌ها زمان نیاز دارند تا دیگر نیازی به نوشتنشان نباشد.

 

* 

متنفرم از آن‌هایی زن را هیچ نمی‌شناسند. در قفس طلایی می ‌خواهندش. او را به دو دوره دختری و غیر‌دختری تقسیم می‌کنند. ناموس خطابش می‌کنند. غنیمت جنگی حسابش می‌کنند. تمامش هم به خاطر وجود یک عضو زاید در بدن زن که کارکردی کمتر از آپاندیس و لوزه دارد.

 

متنفرم از آن‌هایی که هنوز نمی‌دانند دخالت در زندگی شخصی از اساس اشتباه است و مرزبندی در شیوه دخالت در آن، معنایی ندارد.

 

متنفرم از آن‌هایی که آدم‌ها را مقدس می‌شمارند، و مردگان را مقدس‌تر.

 

متنفرم از آن‌هایی که از ما مردمانی ساختند که حتی از باخت فوتبال هم برای خودمان بهانه‌ای برای شادی بسازیم.

  

متنفرم از کفتارهایی که خود را سایة خدا بر زمین و چوپان خلق می‌دانند، و سلسله مراتب چوپانی را میان خود‌ی‌ها تقسیم کرده‌اند. این پدر زن آن‌ست. آن یکی برادر آن دیگری‌ست. یکی دیگر پسر یک نفر دیگر. همگی محرم رازهای پلشت یکدیگر.

 

متنفرم از تمامی انقلاب‌هایی که بوی خون می‌دهند.

 

متنفرم از زن‌هایی که دشمن‌ترین به جنس خود هستند.

 

متنفرم از خشک‌مغزهایی که دوباره قصد دارند ماشین جوجه‌کشی در خانه‌ها به راه بیندازند.

 

متنفرم از کفتارهای شیک‌پوش و لبخند بر لب که حرف از تدبیر و امید می‌زنند.

 

متنفرم از کروات‌زده‌ها و غیر  کروات‌زده‌های روشنفکرنمایی که با مغلطه و سفسطه و زبان‌بازی خلقی را به دنبال خود پای منبرهایشان کشاندند و در این چاه عمیق جهل که نوری به انتهایش راه ندارد رها کردند. همان دکترها، همان استادها، همان مردگانی که بزور مهر شهید می کوبند پای قبرهای متعفنشان. همان‌هایی که خائن‌ترین به وطن بودند. همان‌هایی که باید تف انداخت به صورت‌های سه تیغه‌شان و فلسفه‌بافی‌های تار عنکبوت گرفته‌شان. همان‌هایی که کپی‌‌های برابر اصلشان هنوز موجود است. بی‌عمامه و با عمامه. با ریش و بی‌ریش. با لبخند و بی‌لبخند.

متنفرم از تمامی مسببین این شوربختی که هر قدر هم دست و پا بزنی توان رهایی از آن را نداری.

 

از خودِ «گذشته‌ام»، آن گذشته‌ای که آن را از خودم شسته‌ام، از آنچه زمانی بوده‌ام و حالا دیگر نیستم، متنفرم.

 

**

دلم می‌خواست از خودم یک کودک داشتم و یک دنیای کوچک. خودم کودکم را بزرگ می کردم. افسانه‌های همه خدایان را از زئوس و مجمع خدایانش تا همین آخرینشان برایش بازگو می‌کردم. برایش از بی‌نظمی و بی‌ناظمی دنیا می‌گفتم. برایش از کوتاهی زندگی و بودنمان می گفتم. برایش از دوست داشتن می‌گفتم که تنها سلاح برای ادامه زندگی‌ست. برایش از نوری می‌گفتم که در خود انسان است و نه در آسمان. برایش از گرانقدری طبیعت می‌گفتم. برایش از آدم بودن می‌گفتم. برایش از منصف بودن می‌گفتم. برایش از بی‌وطنی می گفتم. برایش از ایستاده مردن می‌گفتم.

 

***

این قبیل آرزوها واقعا خنده دار و بیهوده و دلخوش‌کنک‌اند؛ می‌دانم هیچوقت هیچ کودکی از خودم نخواهم داشت.

کودک من خیلی پیشتر از اینکه نطفه اش در بطنم بسته شود زیر فشار این شوربختی مدام ارث برده از نیاکانم، مرد و نابود شد. ژن‌های او طاقت تاریکی را نداشت. دلش نور می‌خواست و آزادی و رقص و شادی بی‌مرز.

 

 

 

************

پ.ن 1:

به ارتمیس عزیز،

این روزها دل و دماغ برگردان ترانه ندارم. هر روز به زحمت چند کلمه‌ای به داستان نیمه‌تمامم اضافه می‌کنم و همین. این استفراغیات هم امروز ناگهان بالا آمد. باید یک جا ثبت می‌شد.

 

به زگیل خان عزیز،

 

 

پ.ن 2:

 

تصویری از «مَشتی» جوجه یک هفته‌ای خانواده ما، در پس‌زمینه‌ای از دستنوشته‌های من، دمپایی‌های من، گلدان‌ها و باغچه من.

***********
سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و ضد سیاست و طنز سیاه