اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

انتهای شهریورماه و شروع مهر، فصل دو چیز است: هوا کردن بادبادک و پرواز دایره‌وار عقاب‌ها در آسمان شهر من.

خوبی طبیعت این‌ست که هرکاری در آن فصلی دارد و ما آدمیزاد‌ها همیشه برای طبیعت زیادی بوده‌ایم. هیچوقت نتوانسته‌ایم نظمی برای کارهایمان قائل شویم. مثل همین الان من که دلم می خواهد همزمان سه کار را با هم انجام دهم و همین هم باعث می‌شود نتوانم درست و حسابی از عهده‌ی انجامشان بربیایم:

 

* یک کتاب بالای پانصد صفحه‌ای دارم که باید خواندنش را تمام کنم و بعد از گذشته یک هفته تازه پنجاه صفحه‌اش را خوانده‌ام.

* داستانی دارم که پنج ـ شش ماه از شروع نوشتنش می‌گذرد و هشت فصل بیشتر جلو نرفته‌ام و چون دو ماه از آخرین خطی که نوشته‌ام می‌گذرد الان دیگر دستم به ادامه‌دادنش نمی‌رود.

* و مورد آخر هم زندگی کردن مثل یک آدمیزاد متمدن ست.

 

این آخری اصلا از من بر نمی‌آید. مثل همین الان که به جای تایپ کردن دلم می‌خواهد بزنم بیرون و توی کوچه‌ها آنقدر راه بروم که برسم ان سمت شهر. و چرایش را نمی‌دانم اما باید این کار را بکنم. این کار احمقانه، این کار غیر آدمیزادی و بی‌دلیل.

 

آخرینباری که به چنین کار احمقانه‌ای دست زدم پنج سال پیش همین موقع‌ها بود. تمام راه پارک ملت را پیاده تا خانه برگشتم. یک ساعت و نیم طول کشید. و وقتی رسیدم خانه حسی داشتم که می خواستم همانجا کوله‌ام را ببندم و کلا از این شهر بروم. اما از این شهر نمی‌شود رفت. این شهر همه‌جا هست. باید از این سرزمین رفت.

 

در کتاب "ریشه‌های آسمان" زنی هست از اهالی اصیل آلمان نازی که کوله‌بارش را بسته و رفته است آفریقا و هر روز به تماشای فیل‌ها، تمساح‌ها و درناها می‌ایستد و از گرمای آفتاب لذت می‌برد تا آدمیزادها را فراموش کند. زنی با موهای طلایی که در کشور خودش معشوقه‌ای از افسران روس داشت و منفور مردمش بود.

 

درست که نگاه کنیم شاید هریک از ما به نحوی منفور دیگران باشیم. شاید باید همگی بقچه‌هایمان را ببندیم و بزنیم به دشت و کنار قوچ‌های کوهی زندگی کنیم و اگر بخت یارمان باشد گه گاه چشم‌مان به یوزپلنگی چیزی بیفتد و نور به دلمان راه باز کند که هنوز هم اینجا می تواند جای بهتری برای زندگی بشود.

 

 

 ****

 

Oceana – unexpected - 2014

 

I was feeling down with my back against the wall and suddenly

I got an unexpected call 

Feeling weak feeling like I’m gonna fall and then a voice said

I will catch you if you fall

 

catch you if you fall

 

'Cause life is so unexpected,

So live life without no regrets, yeah

Smile and drive your fears away,

You used to live your life like it’s a holiday, everyday

 

'Cause life is so unexpected,

So live life without no regrets, yeah

Smile and drive your fears away,

You used to live your life like it’s a holiday, everyday

 

Now you want to keep me to yourself and

Party with your friends 

But I really think you need to find somebody else 

And I can drink and smoke if I want to 

Bank my money in the mall if I want to 

I can be a player I can ball if I want to 

Break all the rules in your school if I want to 
'Cause ....

 

'Cause life is so unexpected,

So live life without no regrets, yeah

Smile and drive your fears away,

You used to live your life like it’s a holiday, everyday

 

 

اوشنا ـ غیرمنتظره ـ 2014

 

خرد و خراب به دیوار تکیه داشتم که ناگهان

چیزی در ذهنم درخشید

خودم را ضعیف می‌دیدم، انگار که در حال فرو ریختن بودم و بعد ندایی در ذهنم گفت

اگر فرو بریزی من دوباره تو را سرپا خواهم کرد

 

سرپا خواهم کرد

 

چراکه زندگی سرشار از غیرمنتظره‌هاست

پس طوری باید زندگی کرد که افسوس نخورد، نه نخورد

لبخند زد و هیولای هراس را پس زد

یک زمانی بود که زندگی برایمان عید بود، هر روز زندگی‌مان

 

چراکه زندگی سرشار از غیرمنتظره‌هاست

پس طوری باید زندگی کرد که افسوس نخورد، نه نخورد

لبخند زد و هیولای هراس را پس زد

یک زمانی بود که زندگی برایمان عید بود، هر روز زندگی‌مان

 

حالا مرا فقط برای خودت می‌خواهی و

با دوستانت خوش و خرمی

اما دیگر وقتش رسیده به دنبال فرد دیگری باشی

و من می توانم بنوشم و دود کنم اگر بخواهم

پول هایم را در بازار آتش بزنم اگر بخواهم

می توانم بازیکن میدان باشم، می توانم دل به دریا بزنم اگر بخواهم

تمامی قوانین مدرسه‌ی تو را زیر پا بگذارم اگر بخواهم

چراکه ...

 

چراکه زندگی سرشار از غیرمنتظره‌هاست

پس طوری باید زندگی کرد که افسوس نخورد، نه نخورد

لبخند زد و هیولای هراس را پس زد

یک زمانی بود که زندگی برایمان عید بود، هر روز زندگی‌مان

 

 

دانلود این ترانه

 

 

*********

 

 

سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و دانلود موسیقی و برگردان ترانه