اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

آپ کردن وبلاگ ذوق و اشتیاق می خواد. اگه دیر میشه برای این نیست که کار بهم ساخته باشه. کاش می شد از روزمرگی در امان موند. این از جواب ناکامبیز جون.

حالا از خودم بگم که چقدر دلم می خواد برم مسافرت. شب رو توی بیشه زار بمونم و به صداهای اطرافم گوش کنم. ...

چقدر دلم می خواد برم سر داستان بلندی که تا قبل از سر کار رفتنم تمام روز باهاش

جنگل افکار من. ...

زندگی می کردم. برم و یه روز کامل بدون فکر و دغدغه توی دنیای جادوییش غرق بشم. ... 

چقدر دلم می خواد می تونستم وقتی دارم از سر کار برمی گردم درخت توت پیر جلوی خونه مون رو بغل کنم.(راستش این کار رو با نهال به توی حیاتمون می کنم. نمی دونین چقدر خوشحال میشه. هرچی باشه همجنسیم و از یه خاکیم.)

چقدر دلم می خواد یه بار دیگه بنشینم و ارباب حلقه های سه رو نگاه کنم و تصور کنم که دنیا می تونست جور دیگه ایم باشه. و این آرزو رو دوباره مرور کنم که ناجی بالاخره کی میاد؟؟؟؟

چقدر دلم می خواد دوباره با خیال راحت بین قفسه های کتابخونه راه برم و به پچ پچ کتاب ها گوش بدم. ...

چقدر دلم می خواد کودک باشم و کودک بمونم و اینقدر نقاب آدم بزرگا رو نزنم. الانم شکل یه نقابم. توی دفتر نشستم پشت سیستم و دارم سعی می کنم فراموش کنم کجام....

آره الان من توی یه دشتم. پای یه بید پیر و دانا و به صحبت هاش گوش می کنم که می گه دم روغنیمت بشمار....شمام می شنوین؟...آره .. خودشه...

فعلا... 

 

**************

پی نوشتی پس از پنج سال:

 

خوشحالم که کودکیم هنوز همراهم است و خوشحالم که ناجی را در درون خودم یافتم. خوشحالم که قلم بهترین دوستم باقی ماند. خوشحالم که پنج سال گذشت و من بزرگتر شدم.

سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳۸٧ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: