اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

اینکه تنهایی بنشینی و در خیالت با سایه ات جام بزنی، خودش عالمی دارد.

 

رو به سایه ام می کنم:« خسته نباشی. گوش شیاطین کر زحمت هایت دارد به ثمر می نشیند. » به گمانم سایه ام دارد لبخند می زند. نمی دانم شاید هم دارد پوزخند می زند. پوزخندی که یک رنج و انتظار پنج ـ شش ساله را پشتش دارد. 

داستان بلندی که نوشتم با تمام جادوگرها و دگردیسها و هیولا ـ آدم هایش به صف ایستاده اند. جام آب انگورم را رو به آنها بلند می کنم:« به افتخار قلم و به افتخار کاغذهای سپیدی که زیر انگشتانم آتش را دوام آوردند! »

باز هم صدای پوزخند می شنوم. اینبار بر می گردم و به آینه نگاه می کنم. اژدهای درون آینه نیش های زردش را نشانم می دهد. از دیدنش به قهقهه می افتم و از صدای قهقهه خودم از خواب می پرم و باز هم صدای قهقهه می شنوم.

اینبار خودم نیستم که قهقهه می زنم. رو به دیوار می کنم و به سایه ام خیره می شوم.

سایه ام دست از قهقهه می کشد و جام آب انگورش را بلند می کند:« به افتخار قلم و به افتخار کاغذهای سپیدی که زیر انگشتانم آتش را دوام آوردند! »

پوزخند می زنم.

چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نویسندگی و آب انگور