اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

 

بعضی داستان‌ها را باید بارها و بارها خواند. داستان‌هایی که هر قدر هم زمان بگذرد باز هم کهنه نمی‌شوند. به قول خود اسکار وایلد:

"اگر نشود از خواندن دوباره و دوباره‌ی کتابی لذت برد، آن کتاب از ابتدا هم ارزش خواندن نداشته."

 

****

 

"...

مجسمه گفت:«من شاهزاده‌ی خوشبختم.»

پرستو گفت:«پس چرا گریه می‌‌کنی؟ مرا خیس کردی.»

مجسمه گفت:«زمانی که من زنده بودم و یک قلب واقعی در سینه‌ام  می‌تپید هرگز نمی‌دانستم که اشک چیست زیرا هیچ اندوهی به قصر باشکوه من راه نمی‌یافت. روزها با دوستانم در باغ‌های سرسبز و زیبا در گشت‌و‌گذار بودیم و شب‌ها در مجالس رقص به پایکوبی می‌پرداختیم. همه‌چیز در اطراف من زیبا و دلپذیر بود و هرگز به این فکر نمی‌کردم که بیرون از دیوارهای بلند باغ چه می‌گذرد. درباریان مرا شاهزاده‌ی خوشبخت می‌خواندند. راستی که خوشبخت بودم، خوشبخت زیستم و خوشبخت هم از جهان رفتم. ولی حالا که مرده‌ام مرا در جایی گذاشته‌اند که همه‌ی زشتی‌ها، پلیدی‌ها و بدبختی‌های شهرم را می‌بینم و اکنون با اینکه قلبی از سرب در سینه دارم، چاره‌ای جز گریستن برایم نمانده است.»...

...

شاهزاده با صدایی آرام و آهنگین چنین ادامه داد:« در دوردست، در یکی از پس‌کوچه‌های پایین شهر، خانه‌ی محقری است که یکی از پنجره‌هایش باز است و من از آن پنجره زن بینوایی را می‌بینم که با صورتی زرد و نحیف، پشت میزی نشسته و با دست‌هایی که از نیش سوزن‌ها زبر و زخمی شده، گلدوزی می‌کند. گلدوزی پیراهن‌های ساتن همراهان و ندیمه‌های ملکه برای شرکت در جشن دربار. گل‌های ریز و درشت بسیار برای دل‌انگیزتر شدن بانوان زیبا. اما در گوشه‌ی اتاق پسر خردسالش از تب می‌سوزد و رویای پرتقال‌های آبدار و شیرین می‌بیند؛ اما مادر جز آب چیزی برای او ندارد. می‌بینی که پسرک گریه می‌کند؟ پرستو، پرستوی کوچک، پاهای من بسته است و نمی‌توانم حرکت کنم. آیا یاقوت دسته‌ی شمشیرم را برای آنها می‌بری؟»...

...

پرستو یاقوت قرمز و درشت دسته‌ی شمشیر را بیرون آورد و آن را به نوک کوچکش گرفت و به پرواز درآمد. ... از فراز قصر صدای موسیقی دل‌انگیز رقص را شنید و دید که دختر زیبایی به بالکن قصر آمده و به محبوبش می‌گوید:«چقدر ستارگان زیبا هستند.» و مرد جوان هم گفت:«عشق از همه‌چیز دل‌انگیزتر و زیباتر است.»

دختر زیبا گفت:«امیدوارم تا هنگام برگزاری جشن ملی لباس من آماده شده باشد. اینبار خواسته‌ام که گل قرمز عشق را بر سراسر پیراهنم گلدوزی کنند، اما خیاط‌ها خیلی تنبلند.»...

...

پرستو سرانجام به کلبه‌ی زن فقیر رسید. پسرک در تب داغی می‌سوخت و مادرش از فرط خستگی به خواب رفته بود. پرستو یاقوت را کنار انگشتانه‌ی زن نهاد...

...

پرستو به سوی شاهزاده بازگشت و آنچه را دیده بود، برایش گفت و آخر افزود:«با اینکه هوا خیلی سرد است، من احساس گرما می‌کنم.» شاهزاده گفت:«این گرما از قلب مهربان توست و در واقع احساس شیرینی‌ است که بعد از محبت به دیگران به‌دست می‌آید.»...

...

 

 

شاهزاده‌ی خوشبخت ـ پنج قصه‌ی گزیده از اسکار وایلد ـ خلاصه ای از صفحات ده تا سیزده ـ بازگردان:طلیعه خادمیان ـ نشر افق

 

 

دانلود pdf داستان "شاهزاده‌ی خوشبخت" به زبان انگلیسی

 

***********

چهارشنبه ۳٠ مهر ۱۳٩۳ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: دانلود کتاب و اسکار وایلد