اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

 

******************

 

برای

فریناز خسروانی

 

******************


 

ReamonnSupergirl- 2000

 

You can tell by the way, she walks that she's my girl 

You can tell by the way, she talks that she rules the world. 

You can see in her eyes that no one is her chain. 

She's my girl, my supergirl. 

And then she'd say, it's Ok, I got lost on the way 

but I'm a supergirl, and supergirls don't cry. 

And then she'd say, it's alright, I got home late last night, 

but I'm a supergirl, and supergirls just fly. 

And then she'd say that nothing can go wrong. 

When you're in love, what can go wrong? 

And then she'd laugh the nighttime into the day 

pushing her fear further long. 

And then she'd say, it's Ok, I got lost on the way 

but I'm a supergirl, and supergirls don't cry. 

And then she'd say, it's alright, I got home, late last night 

but I'm a supergirl, and supergirls just fly. 

And then she'd shout down the line tell me she's got no more time 

'cause she's a supergirl, and supergirls don't hide. 

And then she'd scream in my face, tell me to leave, leave this place 

'cause she's a supergirl, and supergirls just fly 

Yes, she's a supergirl, a supergirl, 

She's sowing seeds, she's burning trees 

She's sowing seeds, she's burning trees, 

Yes, she's a supergirl, a supergirl, a supergirl, my supergïrl..

 

 

Reamonn ـ ابردختر ـ 2000

 

از شیوه‌ی راه رفتنش، می‌شود فهمید که او دختر موردنظر من است

از شیوه‌ی حرف زدنش، می‌شود فهمید که او بر دنیا فرمان می‌راند

می‌شود از چشمانش خواند که هیچکس نمی‌تواند قفسش شود

او دختر مورد نظر من است، ابردختر موردنظر من.

او معمولا می‌گوید مشکلی نیست که راهم را گم کرده‌ام، چراکه

من یک ابردخترم، و ابردخترها گریه نمی‌کنند.

و او معمولا می‌گوید مشکلی نیست که دیشب دیر به خانه برگشتم، چراکه

من یک ابردخترم، و ابردخترها توانایی پرواز دارند.

و او معمولا می‌گوید هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.

وقتی بر مدار عشقی، چه مشکلی می تواند سد راه باشد؟

و او معمولا شب را با خنده به صبح می‌رساند و

از این طریق ترس را پس می‌زند و دور می‌کند.

او معمولا می‌گوید مشکلی نیست که راهم را گم کرده‌ام، چراکه

من یک ابردخترم، و ابردخترها گریه نمی‌کنند.

و او معمولا می‌گوید مشکلی نیست که دیشب دیر به خانه برگشتم، چراکه

من یک ابردخترم، و ابردخترها توانایی پرواز دارند.

و او معمولا راه پیشروی بیشتر را می‌بندد که بگوید دیگر برایم وقت ندارد، چراکه

او یک ابردختر است، و ابردخترها از حقیقت فرار نمی‌کنند.

و او معمولا در صورتم فریاد می‌زند که بروم، که بروم  و از او دور شوم، چراکه

او یک ابردختر است، و ابردخترها توانایی پرواز دارند.

آری، او یک ابردختر است، یک ابردختر،

او بذرپاشی است که درختش را به آتش می‌کشد

او دانه می‌کارد و نتیجه را به آتش می‌کشد

آری، او یک ابردختر است، یک ابردختر، یک ابردختر، ابردختر موردنظر من

 

 

برای دانلود به اینجا مراجعه کنید

 

******************

 

یکشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

 

خانواده‌ای را می‌شناسم که پسری دوازده‌ساله دارد و دختری ده ساله. مادر و پدر دهه‌ی پنجاهی هستند. پسر نورچشمی مادر و  بدجوری زیر سلطه‌ی اوست و هر کاری می ‌کند که او را راضی نگه دارد. دختر در رقابت برای کسب توجه مادر سعی دارد در هر کاری بهتر از برادر عمل کند و اغلب ناموفق است. این عدم موفقیت ناشی از استرس اوست و نه کمبود توانایی.

 

در خانه‌شان نشانه‌‌های زیادی وجود دارد که نشان می‌دهد پسر خانواده بیشتر از خواهرش مورد توجه است. نشانه‌ها نامحسوس و ریز هستند و در نگاه اول خنده‌آور. مثلا تشک تخت پسر فنریست و تشک تخت دختر ساده. پسر و مادرش از دستشویی فرنگی داخل خانه استفاده می‌کنند و دختر و پدرش از دستشویی معمولی حیاط پشتی. پسر در غیاب مادر دستورات او را سرسری می‌گیرد و خیلی هم مطمئن است سرزنشی تهدیدش نمی‌کند، اما دختر نه. مادر گه‌گاه که وقت ندارد، از دختر می‌خواهد کارهای خانه را فراموش نکند و نه از پسر. پسر در کلاس ورزشی ثبت‌نام شده و دختر نه. و ...

 

دختر بسیار مذهب‌زده است. مثلا وقتی اولین‌بار کامپیوتر خانه را وصل می‌کردند مدام زیر لب دعا می‌کرد و صلوات می‌فرستاد که مشکلی پیش نیاید، درحالی‌که پسر خونسرد بود و هیجان این را داشت که زودتر کامپیوتر راه بیفتد. در اتاق بچه‌ها یک قاب عکس هست که در آن دختر چادر عربی به تن دارد و جز گردی صورت قشنگش هیچ‌چیزی از او معلوم نیست. یک‌روز که حرف از حیوانات خانگی شد، دختر از زنی در خیابان گفت که سگ در بغل داشته و به دختر و مادرش گفته بوده این سگ بچه‌اش است و دختر می‌گفت آن زن دیوانه بوده چون سگ نجس است.

 

**

هرطور به قضیه نگاه می‌کنم باز به نظرم می رسد اگر وضع زن قرار است درست بشود تمامش به خود زن برمی‌گردد. در مورد زن متاهل به دانش شخصی و نوع تربیتی که در مورد فرزندان و همینطور در مورد همسرش اعمال می‌کند. در مورد زن مجرد هم به دامنه‌ی دانشی که «باید» تلاش کند کسب کند تا جایگاهش و حقوق اساسیش در خانواده و جامعه را بشناسد.

 

 

****************


 

Hoizer – Take me to church – 2014

 

My lover's got humour

She's the giggle at a funeral

Knows everybody's disapproval

I should've worshipped her sooner

If the Heavens ever did speak

She is the last true mouthpiece

Every Sunday's getting more bleak

A fresh poison each week

'We were born sick,' you heard them say it

My church offers no absolutes

She tells me 'worship in the bedroom'

The only heaven I'll be sent to

Is when I'm alone with you

I was born sick, but I love it

Command me to be well

Amen. Amen. Amen

 

Take me to church

I'll worship like a dog at the shrine of your lies

I'll tell you my sins and you can sharpen your knife

Offer me that deathless death

Good God, let me give you my life

 

Take me to church

I'll worship like a dog at the shrine of your lies

I'll tell you my sins and you can sharpen your knife

Offer me that deathless death

Good God, let me give you my life

 

If I'm a pagan of the good times

My lover's the sunlight

To keep the Goddess on my side

She demands a sacrifice

To drain the whole sea

Get something shiny

Something meaty for the main course

That's a fine looking high horse

What you got in the stable?

We've a lot of starving faithful

That looks tasty

That looks plenty

This is hungry work

 

Take me to church

I'll worship like a dog at the shrine of your lies

I'll tell you my sins and you can sharpen your knife

Offer me that deathless death

Good God, let me give you my life

 

Take me to church

I'll worship like a dog at the shrine of your lies

I'll tell you my sins and you can sharpen your knife

Offer me that deathless death

Good God, let me give you my life

 

No masters or kings when the ritual begins

There is no sweeter innocence than our gentle sin

In the madness and soil of that sad earthly scene

Only then I am human

Only then I am clean

Amen. Amen. Amen

 

Take me to church

I'll worship like a dog at the shrine of your lies

I'll tell you my sins and you can sharpen your knife

Offer me that deathless death

Good God, let me give you my life

 

Take me to church

I'll worship like a dog at the shrine of your lies

I'll tell you my sins and you can sharpen your knife

Offer me that deathless death

Good God, let me give you my life

 

هوزیر ـ مرا به پرستشگاه ببر ـ 2014

 

دلبر من آدم شوخیست

از آنهایی که با اینکه می‌ داند کسی خوشش نمی‌آید

حتی در مراسم ختم هم جوک گفتنش به راهست

باید زودتر از اینها پرستشش را آغاز می‌کردم

اگر آسمان توانایی سخن گفتن می‌داشت

دلبر من پیام‌آور خاتمش می‌شد

هر یکشنبه‌ غمبارتر از یکشنبه‌ی پیش است و

زهرش دردآورتر از قبل

شنیده‌ای که می‌گویند ما بیمار به دنیا می‌آییم

در پرستشگاه من هیچ قطعیتی وجود ندارد

دلبرم می‌گوید پس در اتاق خواب سرگرم پرستش شو

بهشت آن‌زمان شکل می‌گیرد که

من با تو تنها هستم

من بیمار به دنیا آمده‌ام اما عاشق این مرض هستم

امر فرما تا سلامت شوم

چنین باد. چنین باد. چنین باد.

 

مرا به پرستشگاه ببر

تا چون سگی وفادار بر حرم قصه‌های تو پرستش آغاز کنم

تا گناهانم را برشمارم و تو سرگرم تیز کردن چاقویت شوی

تا آن مرگ زندگی‌بخش را به من ارزانی داری

ای خوب‌خدا، بگذار جانم را به تو تقدیم نمایم

  

مرا به پرستشگاه ببر

تا چون سگی وفادار بر حرم قصه‌های تو پرستش آغاز کنم

تا گناهانم را برشمارم و تو سرگرم تیز کردن چاقویت شوی

تا آن مرگ زندگی‌بخش را به من ارزانی داری

ای خوب‌خدا، بگذار جانم را به تو تقدیم نمایم

  

اگر من طبیعت‌پرستی از زمان‌های خوش گذشته باشم

دلبر من روشنایی خورشید خواهد بود

برای اینکه این ایزدبانو را از خودم راضی نگه دارم

او از من انتظار اهدای قربانی دارد

چیزی مثل قدرت خالی کردن دریا

یا شیئی درخشان

یا چیزی دندان‌گیر به عنوان وعده‌غذای اصلی

آن چیست که در اصطبلت داری

به نظر اسب خوش‌هیکلی می‌آید

مومنین گرسنه‌ی زیادی داریم

آن اسب خوشمزه به نظر می‌آید

مقدارش هم خوب است

خوب به کار گرسنگی می‌آید

   

مرا به پرستشگاه ببر

تا چون سگی وفادار بر حرم قصه‌های تو پرستش آغاز کنم

تا گناهانم را برشمارم و تو سرگرم تیز کردن چاقویت شوی

تا آن مرگ زندگی‌بخش را به من ارزانی داری

ای خوب‌خدا، بگذار جانم را به تو تقدیم نمایم

  

مرا به پرستشگاه ببر

تا چون سگی وفادار بر حرم قصه‌های تو پرستش آغاز کنم

تا گناهانم را برشمارم و تو سرگرم تیز کردن چاقویت شوی

تا آن مرگ زندگی‌بخش را به من ارزانی داری

ای خوب‌خدا، بگذار جانم را به تو تقدیم نمایم

 

تشریفات هم‌آ*غوشی که شروع شود، شاه و گدا نمی‌شناسد

هیچ معصومیتی شیرین‌تر از این گناه دلپذیر ما نیست

تنها در این معرکه‌ی غم‌آور زمینی و سرشار از دیوانگی و آغشته به چرک است که

من بدل به انسان می‌شوم

من سراپا پاکی می‌شوم

چنین باد. چنین باد. چنین باد.

  

مرا به پرستشگاه ببرمرا به پرستشگاه ببر

تا چون سگی وفادار بر حرم قصه‌های تو پرستش آغاز کنم

تا گناهانم را برشمارم و تو سرگرم تیز کردن چاقویت شوی

تا آن مرگ زندگی‌بخش را به من ارزانی داری

ای خوب‌خدا، بگذار جانم را به تو تقدیم نمایم

  

مرا به پرستشگاه ببر

تا چون سگی وفادار بر حرم قصه‌های تو پرستش آغاز کنم

تا گناهانم را برشمارم و تو سرگرم تیز کردن چاقویت شوی

تا آن مرگ زندگی‌بخش را به من ارزانی داری

ای خوب‌خدا، بگذار جانم را به تو تقدیم نمایم

 

 

دانلود این ترانه

 

 

 


یکشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: زن و اینجا ایران و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

یک:

به نظرم باید یک‌جاهایی ساخته شود برای فریاد زدن. فریاد زدن در طبیعت را دوست ندارم. اینکه بروی در بیابان و صدایت را باد ببرد فایده ندارد. این قبیل صداها باید با فرکانس دقیق ثبت شوند؛ با تمام لرزش‌‌ها، دامنه‌ها و ارتفاع. فریاد باید بزند به در و دیوار و برگردد توی صورتت. باید تمام کلماتش ثبت شود، هرچه که گفته‌ای، فحش‌هایی که داده‌ای، و مخصوصا امتداد آن زوزه‌ی حیوانی آخرش که نشان می‌دهد چقدر گرگ درونت فعال است و دستش برسد طرفت را تا چه میزان دلچسبی تکه و پاره خواهد کرد.

 

این صداها باید ثبت هم بشوند و وقتی زبانمان لال، چشممان چپ، مُردیم روی سنگ قبرمان بنویسند چند متر داد زده‌ایم. بعد هم از روی فایل این فریادها باید بنشینند تجزیه تحلیل کنند که چه مرگمان بوده و در کدام خراب‌شده‌ای زندگی می‌کرده‌ایم و آن خراب‌شده کدام قسمتش نشتی داشته، یا نشست کرده، یا سوراخ‌ و محل گذر موش و شغال و کفتار داشته.

 

دو:

انتخاب‌های لحظه‌ای ماست که شخصیت ما را می‌سازد. اینکه به چپ پا بگذاریم یا به راست. اینکه راست بایستیم یا سر خم کنیم. اینکه قدم‌رو برویم یا زیگزاگ. زیرجُلکی شیطنت کنیم یا روراست حرفمان را بزنیم.

باید زمان بگذرد تا نقاب از چهره‌ها بیندازیم یا فراامیدوارانه نقاب منزلت بر چهره‌ها بگذاریم و درجا‌زنان انتظار رسیدن روزهای متفاوت را بکشیم.

 

که روزهای خوب آن روزهایی‌ست که کوچکترین شباهتی به این نکبت مجسم اکنون نداشته باشد. روزهای خوب آن روزهایی‌ست که سرنوشت در مشت ماست؛ کودکانمان قصه‌های خوب خواهند شنید و جوان‌هایمان قصه‌های خوب خواهند نوشت و پیرترهایمان حافظه‌ای پاک خواهند داشت. جامه‌ها سپید خواهد بود و دست‌ها پاکیزه.

 

سه:

یک نویسنده چندین برابر آنچه می‌نویسد باید بخواند، فیلم و سریال ببیند و موسیقی گوش کند. ذهن باید ورز داده شود. اندیشه باید غلیان کند. آنوقت است که قلم خود به خود به نوشتن می‌افتد.

و قلم باید بنویسد. اینکه قهر کنیم با نوشتن. اینکه سیگار به لب بگذاریم و خیره شویم به کاغذهای سپید، این یعنی مرگ آدمیت.

برای اینکه خفقان به زانو در بیاید قلم‌های زیادی باید راست بایستند و سینه سپر کنند. خم شدن از قلم بر نمی‌آید. قلم می‌شکند اما خم نمی‌شود.

 

******************

 

Annie Lennox -I Put A Spell On You- 2014

I put a spell on you
'Cause you're mine

You better stop the things you do
I tell you I ain't lyin'
I ain't lyin'

You know I can't stand it
You're runnin' around
You know better daddy
I can't stand it cause you put me down
Oh, no

I put a spell on you
Because you're mine
Oh, mine

You know I love ya
I love you
I love you
I love you anyhow
And I don't care
If you don't want me
I'm yours right now

 

I put a spell on you
Because you're mine

 

You know I can't stand it
You're runnin' around
You know better daddy
I can't stand because you put me down
Ohoo

 

I put a spell on you
Because you're mine

Because you're mine

Because you're mine


Oh, yeah

 

انی لنکس ـ تو را به زنجیر می‌کشم ـ 2014

 

تو را به زنجیر می‌کشم

چرا که تو متعلق به منی

 

برایت بهتر است که یبش از این دست و پا نزنی

اخطار می‌کنم که جدی هستم

جدی هستم

 

خودت می‌دانی که دیگر تحمل ندارم

این سرکشی تو را

خودت بهتر می‌دانی آقاجان

دیگر تحمل ندارم چرا که تو مرا مدام پایین می‌کشی و تحقیرم می‌کنی

آه، نه

 

تو را به رنجیر می‌کشم

چرا که تو متعلق به منی

آه، متعلق به من

 

خودت می‌دانی که دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم به هر شکل و هر حالتی

و اهمیتی هم نمی‌دهم که

تو مرا نمی‌خواهی

من همین الان هم متعلق به توام

 

من تو را به زنجیر می‌کشم

چرا که تو متعلق به منی

...

...

...

دانلود این ترانه

 یا از اینجا

******************

 

 

 

پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و نویسندگی و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

جانوران عجیبی هستیم. یک مدتی هست که ثابتم شده که حتی اگر از در و دیوار هم ببارد، باز ککمان نمی‌گزد؛ یا دو دستی کلاه‌هایمان را چسبیده‌ایم، یا چهار دستی میله‌های اطرافمان را.

 

 

******************

 

AaRON (Artificial Animals Riding On Neverland) – U-turn(Lili) – 2007

 

Lili, take another walk out of your fake world
Please put all the drugs out of your hand
You'll see that you can breathe without no back-up
So much stuff you got to understand

For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide

Lili, you know there's still a place for people like us
The same blood runs in every hand
You see it’s not the wings that makes the angel
Just have to move the bats out of your head

For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide

Lili, easy as a kiss we'll find an answer
Put all your fears back in the shade
Don't become a ghost without no color
Cause you're the best paint life ever made

For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide

 

آرن(حیوانات بدلی تازنده در سرزمین کمال) ـ دوربرگردان(لی‌لی) ـ 2007

 

لی‌لی، از این دنیای تقلبی قدم به بیرون بگذار

لطفی کن و از این خواب‌کننده‌‌ها دست بکش

آنوقت است که می‌بینی بدون کمکشان هم می‌شود نفس کشید

هنوز خیلی‌چیزها هست که باید زندگیشان کنی

 

در هر قدم این مسیر

در هر شهری با هر خطی هم که باشد

من راهبرت خواهم بود

در هر کوی و معرکه‌ای

حتی در ناشناخته‌ترین مکان‌‌ها

من راهبرت خواهم بود

 

لی‌لی، برای آدم‌های مثل ما هنوز جایی در این دنیا هست

بالاخره خون خون را که می‌کشد و

حتما نباید بال داشت که فرشته بود

کافیست افکار ناامیدکننده را از سرت بیرون کنی

 

در هر قدم این مسیر

در هر شهری با هر خطی هم که باشد

من راهبرت خواهم بود

در هر کوی و معرکه‌ای

حتی در ناشناخته‌ترین مکان‌‌ها

من راهبرت خواهم بود

 

لی‌لی، پاسخ را به آسانی یک بوسه خواهیم یافت

ترس‌‌هایت را به تاریکی‌‌ها و سایه‌ها بسپار

اجازه نده به شبحی بی‌رنگ بدل شوی

چراکه تو زیباترین رنگ ساخته‌ی دست طبیعتی

 

در هر قدم این مسیر

در هر شهری با هر خطی هم که باشد

من راهبرت خواهم بود

در هر کوی و معرکه‌ای

حتی در ناشناخته‌ترین مکان‌‌ها

من راهبرت خواهم بود

 

دانلود این ترانه

 

******************

یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و طنز سیاه و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

چند روز پیش،

 

* در کتابخانه به کتاب "دیوار" ترجمه‌ی صادق هدایت برخوردم و از آن یک داستان کوتاه ازسارتر، و دو داستان کوتاه از کافکا خواندم که خیلی چسبید.

 

* در بازگشت، چند چهارراه بالاتر، با زنی چادری و روگرفته، چشم در چشم شدم. خیال کردم آدرس می‌خواهد. جلو رفتم و زن رویش را هرچه بیشتر گرفت و بعد با اشاره به گیس‌‌هایم و همچنین ماتیک سرخ خونی لب‌هایم، افتاد به امر به معروف و نهی از منکری مودبانه. ساکت ماندم و تا آخر گوش دادم. حرفش که تمام شد، پرسید:"درسته؟" چشم در چشمش که خیلی شبیه چشم‌های مادرم بود، به زحمت خشمم را قورت دارم و برای شادیش گفتم:"درسته." بعد بی‌آنکه دست به گیس‌ها یا لب‌هایم بزنم راهم را گرفتم و رفتم.

 

* سر خیابانمان که رسیدم، قبل از اینکه بپیچم داخل، مردی ته‌ریش‌دار چندبار از پشت سر صدایم کرد. در جایم چرخیدم. انتظار داشتم از قوم و خویش‌های آن زن باشد. اتفاقا خانمی چادری هم کنار دستش ایستاده بود. اما مرد پاکتی را که دستش بود نشانم داد:"دخترم مریضه. برای دارو به پول نیاز دارم."

نمی‌دانم چه شد که یکدفعه خشمم سرریز کرد و از زمین و زمان مایه گذاشتم که بگویم چرا "نمی‌توانم" کمکی بکنم.

طفلک آن آقا آخر سر ازم معذرت هم خواست که چرا تقاضای کمک کرده.

 

* به خانه که رسیدم دیگر حال دیوانه‌ها را داشتم.

 

***

پ.ن1 :

دانلود مجموعه داستان دیوار ترجمه صادق هدایت از اینجا.

 

پ.ن2 :

اینجا یک کلیپ با زیرنویس فارسی هست از Giorgio Gaber که لینک دانلودش را گیر نیاوردم و اینجا متن ترانه اش را می گذارم.

 

متن ترانه(منبع:زیرنویس ارائه شده در کلیپ) :

 

حزب بادی ـ جرجیو گابر ـ 1999

 

من یک انسان نوام

آن‌قدر نو که دیرزمانیست که دیگر فاشیستی نیست

 

من خیلی حساس و نوع‌دوست و شرق‌شناسم

قدیم‌ها طرفدار جنبش اعتراضی ۶۸ بودم

و حالا مدتیست که طرفدار محیط زیستم

 

چند سال قبل با خوشحالی احساس کردم

مثل خیلی‌ها سوسیالیستم

 

من یک انسان نوام

با کمی لطف و به زبانی نو

باید بگویم من یک ترقی‌خواهم

در عین‌حال طرفدار بازار آزاد و مخالف نژادپرستیم

من خیلی خوبم! من طرفدار حیواناتم!

 

و دیگر اگزیستانسیالیست نیستم

اخیرا کمی خلاف جریان حرکت می‌کنم و فدرالیست شدم

 

کانفورمیست(حزب بادی) کسی است که معمولا در جناح برنده قرار می‌گیرد

او پاسخ‌های روشن و خوبی در سرش دارد

که مخلوطی از عقاید است

و زیر بغلش همیشه

دو یا سه روزنامه است وقتی به اندیشیدن نیاز دارد

 

اگر روشن‌تر بگویم

او درست مثل یک فرصت‌طلب فکر می‌کند

او همیشه سازگار است و 

در بهشت خودش زندگی می‌کند

 

کانفورمیست یک انسان همه‌جانبه است که

بدون مقاومت حرکت می‌کند

 

کانفورمیست موافق جریان آب حرکت می کند و

سازش‌کار است

 

کانفورمیست یک حیوان بسیار معمولی است که

با "کلمات گفتگوها" زندگی می‌کند

رویاهایش از خواب‌ها و رویاهای دیگران بیرون می‌آید

عید او زمانی است که 

با همه جهان در آشتی باشد و وقتی شنا می‌کند راهش باز شود

 

کانفورمیست!

کانفورمیست!

 

من یک انسان نوام

با زنان رابطه فوق‌العاده‌ای دارم، من فمینیستم!

همیشه در دسترس و خوشبین، اروپایی‌ام

و هرگز صدایم را بلند نمی‌کنم، من صلح‌طلبم!

 

قبلا مارکسیست و لنینیست بودم

بعدش نمی‌دانم چرا یکباره خودم را یک کمونیست خداپرست یافتم!

 

کانفورمیست نفهمیده که حتی بهتر از یک توپ به هوا می‌رود

کانفورمیست یک بالن هوایی تکامل‌یافته است که از اطلاعات باد کرده

و از آن نوعی‌ست که در ارتفاع کم پرواز می‌کند

جهان را با یک انگشت لمس می‌کند و گمان می‌کند در کارش ماهر است

زندگی می‌کند و همین برایش کافی‌ست

باید بگویم او خیلی شبیه همه‌ی ماست

 

کانفورمیست

کانفورمیست

 

من یک انسان نوام،

آنقدر نوام که

در همان نگاه اول توجه‌تان را جلب می‌کنم

من یک کانفورمیست نوین هستم

 

 

************

شنبه ٢٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و معرفی کتاب و موسیقی و برگردان ترانه

 

نواهایی هست که انگار سال‌هاست می‌شناسیشان. انگار خاک درونت را با جادوی این نواها نور داده‌اند. انگار ذهنت از همین نواها بن‌مایه گرفته.

یعنی چه که می‌گویند یک نوایی آسمانیست؟ کدام آسمان؟! این نواها اتفاقا از عمق تاریکی زمین می‌شکفند، و بی‌هیچ چشمداشت نور می‌افشانند بر این زندگی نکبتی. ...

 

 

*********

"قوشمه" یکی از سازهای بادی و محلی شمال خراسان با حدود بیست سانتیمتر طول است که از دو نی از جنس استخوان بال «قوش» تشکیل شده که کنار هم به هم محکم شده‌اند. هر نی دارای هفت سوراخ است. از نظر موسیقی این ساز دارای یک اکتاو کامل است و می تواند هفت نت اصلی را بنوازد.

 

استاد قوشمه‌نواز، علی‌خان یزدانی‌(آبچوری) در مورد روش ساخت و دشواری نحوه‌ی نواختن این ساز در مصاحبه‌ای با رادیو زما*نه می‌گوید:« استخوان بال پرنده [قوش] از طرفی که به سینه وصل است از دو قسمت تشکیل شده، یکی از آن‌ها باریک است که آن به درد قوشمه ساختن نمی‌خورد، در استخوانی که ضخیم‌تر است سوراخ تعبیه می‌کنم. دو نی را با سیم می‌بندیم، یک نوع چسب هم هست که از آن هم استفاده می‌کنیم تا کنار هم قرار بگیرند و از هم جدا نشوند. ... قوشمه نت نمی‌خواهد و در این ساز باید نفس‌گردان کنی تا نفس قطع نشود، وقتی می‌خواهی در آن بدمی باید از بینی نفس بکشی و بدهی به دهان.»

 

 مهدی رستمی پژوهشگر موسیقی مقامی خراسان در خصوص پیدایش این ساز می‌گوید:

"سال‌ها پیش در نواحی دامنه‌ای کوه الله اکبر با یک شبان قوشمه‌نواز برخورد داشتم، این شبان داستانی ساده و بی‌پیرایه اما بسیار غنی و پرمایه در مورد "قوشمه" تعریف کرد که خلاصه داستان این است که «... جوانی شیفته قوشمه می‌شود، در این رابطه به یک قوشمه‌نواز پیر مراجعه می‌کند. پیر صاحبدل به او متذکر می‌شود که قوشمه‌نواز واقعی کسی است که این ساز را با دست خودش بسازد. در ادامه او به راهی دلالت می‌شود که در انتهای مسیر یافتن قوشمه برایش میسر می‌گردد. در پیمودن راه این جوان شیفته باید از هفت چشمه عبور کند که هر کدام رنگی و طعمی خاص دارد و او مجاز یه نوشیدن از این آب ها هم نیست! تا اینکه به چشمه هفتم برسد. ... جوان با طی مراحل هفت‌گانه این راه به چشمه هفتم می‌رسد و بر روی این چشمه است که پیر صاحب دل را می‌یابد. جوان که تشنه‌تر از همیشه است، از نوشیدن آب چشمه هفتم نیز ـ که اتفاقا آبی زلال و گوارا هم دارد ـ  منع می‌شود. او از پای این چشمه که "‌کانیا مراد‌" یا چشمه مراد نام دارد، به ‌ صخره‌ای از کوه مقابل هدایت می‌شود، و می‌رود تا از بقایای مانده بر لانه‌ای فرسوده نی بال‌های "‌لاچین‌" مرده‌ای را برداشته به چشمه بازگردد. شگفت اینکه جوان در بازگشت به چشمه مراد، در زلال آینه وار این چشمه خود را می‌یابد که در سیمای پیری جاافتاده و قوشمه به دست ایستاده است."

 

 

**** 

دانلود بخشی از قطعه‌ی "بارون" با تکنوازی قوشمِه‌ی زنده‌یاد استاد علی آبچوری و آواز استاد محمدرضا شجریان

 

زنده‌یاد استاد علی آبچوری، نوازنده‌ی زبردست ساز قوشمه

 

*******

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و طنز سیاه و دانلود موسیقی

دختری خجالتی با چشمان گربه‌ای و موهای طلایی. اولینبار که اجرای زنده‌اش را دیدم در یکی از برنامه‌های مربوط به موسیقی تلویزیون BBC بود. یک ماهی قبلترش آخرین کلیپش را دیده بودم و رو به خواهرم گفته بودم: آهان! یک ستاره‌ی جدید. اگر این یکروز نرفت آن بالا و دست تکان نداد! حالا ببین من کی گفتم!

بعدها حتی شنیدم این دختر برای اینکه بخواند مادرش و بعد استودیوهای محلی را ذله کرده بوده. ... و حالا او در 24 سالگی، کارش چنان جدی گرفته شده که آخرین آلبومش که اینبار کاری به سبک پاپ است ظرف مدت دو هفته، بالای "یک میلیون نسخه" در امریکا فروش رفته است.

به این کاری ندارم که کانتری چقدر در این کشور محبوب است و یا طرفداران این دختر را چه گروه سنی و چه قشری تشکیل می‌دهند، مسئله این است که یک اراده و یک نیمچه‌استعداد، در سیستمی مناسب حالش، جدی گرفته شده، در گذر زمان بالیده و به یک ستاره تبدیل شده.

در یک سیستم مولد، در یک سیستم منصف و معتدل، اراده‌ها زیر فشار بی‌مسئولیتی‌ها، خرد و خاموش نمی‌شوند، بلکه ضعف‌هایشان بدل به قوت می‌شود. پر و بال می‌گیرند و می‌شوند روغنی بر چرخ فرهنگ و اقتصاد جامعه‌شان.

**

 

خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که اگر آدم‌هایی مثل تیلور سوییفت یا جی‌کی ‌رولینگ متولد ایران بودند اکنون سر از کجا درآورده بودند و چه می‌کردند.

 

××××××××××

چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و موسیقی و اینجا ایران

*

 

بچه که بودم. آنقدر که هنوز مدرسه نمی‌رفتم، روزهای عزاداری که می‌رسید بابایی دستمان را می‌گرفت و می‌برد حرم. آن‌موقع‌ها مثل حالا اینهمه ادا و ایست و بازرسی و دنگ‌و‌فنگ نبود و تمام دسته‌ها از شهر و روستاهای مختلف یکدفعه می‌ریختند توی حرم. آنقدر جرنگ‌جرنگ زنجیر و شرشر سنج و دامب‌و‌گرومپ طبل و شارق‌و‌شارق سینه‌زنی بود که الان که به آن روزها فکر می‌کنم بی‌تعارف کنسرت‌های راک و متال را برایم تداعی می‌کند. چیزی که وجدانا با موسیقی هاوس این دسته‌های عزاداری چاقال‌های امروز خیلی فرق می‌کرد. و البته نوحه‌ها هم مثل الان بند تنبانی نبود و آهنگ و وزنی خاص داشت که دل‌های پاک و بی‌خط را واقعا می‌لرزاند. شما مثلا بگو در نوع خودش یکجور لینکین‌پارک بود با ادویه‌ی صدای متیو بلامی یا حالا بیا داغش کنیم در موارد نادری حتی آوای ملکوتی استاد رابرت پلنت.

 

آن‌موقع‌ها، یک رادیو باتری‌خور زمان طاغوتی آخرین سیستم داشتیم(و کماکان داریم) با دو کیلو و هفتصد و چهل گرم وزن، و سوغات ماموریت عمان عمویم، که یادم هست بابایی آن را هم زیر بغل می‌زد، و جابه‌جا مراسم را روی نوارهای ‌سونی و تی‌دی‌کی که رویشان اسم‌هایی مثل اِبی و سوسن و پوران خط‌خطی شده بود، ضبط می‌کرد.(البته حالا که فکرش را که می‌کنم بابایی هیچوقت خیلی هم ضد موسیقی نبوده، که اگر بود آنهمه چهچهه‌های رادیویی شجریان چی بود که از بس سر ناهار در خانه تکرار شده بود مرا تا مدت‌ها از موسیقی سنتی دل‌زده کرده بود؟ و یا مثلا بعداز ظهر پنج‌سال پیش که بابا موقع برگشت از سیزده‌به‌در اعتراف کرد هایده دیگر هیچوقت تکرار نخواهد شد؟)

 

خلاصه آنهمه "شورش در خلق آدم" دورانی بود برای خودش. که البته رویه‌اش برای خانواده‌ی ما چند سالی بیشتر ادامه پیدا نکرد. من هم دیگر رنگ این مراسم را ندیده بودم تا رسید به عاشورای 88.

*

 

آن روز(الان می‌شود پنج‌سال پیش و سال دیگر می‌شود شش‌سال پیش و سال بعدترش ...) راه افتادم به قصد لبیک به فراخوان. هرچه به حرم نزدیک‌تر می‌شدم جمعیت توی کوچه‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد. همه‌ی آدم‌ها خانوادگی دست هم را گرفته بودند و ریخته بودند بیرون. خانه به خانه در باز می‌شد و زن و مرد و بچه با قیافه‌هایی مصمم قدم به خیابان می‌گذاشتند. برایم عجیب بود. از بعد از هجده‌تیر (و یک‌کمی هم روز قدس) شهر من آرام شده بود و حالا این همه جمعیت؟!

 

امیدی رفته رفته در دلم پا می‌گرفت. مثل این بود که جادویی پنهان به کار افتاده بود و همه‌ی زامبی‌ها ناگهان آدم شده بودند. نیم‌ساعتی که از پیاده‌روی گذشت دیگر داشتم بال در می‌آوردم و به زور خودم را کنترل می‌کردم که از شوق به دیگران لبخند نزنم.

*

 

حس و حال خوبی بود و هنوز که فکرش را می‌کنم شاید از بهترین دقایق انبار شده توی ذهنم. مثلا فرض کن مثل حسی که داری وقتی برای اولینبار سیگار دود می‌کنی. یک لذتی که به نظرت یک‌عمر طول باید بکشد اما خب ... نمی‌کشد.
 

در هرحال، این خوشی هم از آنجور خوشی‌ها مستثنی نبود و همینطور که می‌رفتم کم‌کم نگاهم صاف می‌شد و حقیقت پیش چشمانم‌ تمام‌قد می‌ایستاد و خودش را آشکار می‌کرد. همه خوش و سرحال و یک‌قدم بودند و خیابان پر از جمعیت بود و نهایت راه حرم بود و در راه:

سر و دست بود که برای گرفتن ظرف‌های شله‌ و حلیم و شربت نذری می‌شکست.

*

 

ساعتی بعد، به حرم رسیدم، با دلی شکسته و ضمیری غم‌زده، درست مثل یک زائر اصیل و یک عزادار واجد شرایط.

دوری زدم، و برگشتم خانه.

 

برگشتم خانه، پای سیستمم که آن‌روزها سرعت اینترنت دایل‌آپش از ای‌دی‌اس‌ال امروز حقیقتا بیشتر بود، و می‌شد اخبار را مثل برق‌و‌باد گرفت. منم که کارت شصت‌ساعته‌ی جدیدی جور کرده بودم و... :

...عکس‌های خونین، ارابه‌های مرگ، پل‌ها و مغز‌های پخش‌شده روی آسفالت، خیل سیاه‌پوش‌ها، حقیقت همچنان در زنجیر...فریادی که از دورها مدام تکرار می‌کرد ندا، ندا بمون! ......

 

...

یک‌نفر بیاید مغز مرا از این خاطرات لجنی پاک کند. چی، سیگار؟ ... فعلا نه، ممنون.

 

 

 

*********

*********

این هم ترانه ای برای تلطیف فضا و حفظ روحیه و صفای ذهن:

Usher ft Nicki Minaj - She Came To Give It To You - 2014

گاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچران

چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و اینجا ایران و دانلود موسیقی

*

سانسور رابطه مستقیمی با تابو دارد. تابو در طی زمان در مذهب خانه کرده است. یا شاید مذهب در تابو خانه کرده است.(رجوع شود به ماجرای آدم و حوا) ... مذهب هم مثل خون در رگ‌ها جریان دارد. نمی‌توان ایرانی بود و خودسانسورگر نبود.

 

**

وقتی یک شبکه‌ی ضاله‌ی ماهواره‌ای، سریال پر مخاطبی مثل Hell on Wheels را در دوبله‌اش به این شکل سانسور می‌کند که:از هم‌*خوابگی به ازدواج نام برده می‌شود، در حالیکه با این شاهکارش به صدا و سیما و دست‌پخت‌های دوبله‌ایش عملا می‌‌‌گوید:زکی!

وقتی همان شبکه‌ی ضاله، در سریال Grand Hotel بازی دو بازیگر در خلوت را به شکل محو نمایش می‌دهد،

وقتی شبکه‌ی ضاله‌ی دیگری، با وجود اینکه پیش از شروع تمام سریال‌هایش این عبارت را نمایش می‌دهد:

 

"توجه! این برنامه شامل صحنه‌هاییست که ممکن است برای همه مناسب نباشد."

 

و با این‌حال، "صحنه‌های مربوطه" را قیچی شده نمایش می‌دهد و بدینوسیله مشتی می‌کوبد به دهان مخاطبش که یعنی ما می‌دانیم تو خیلی بی‌جنبه‌ای و دلمان نمی‌خواهد یکوقت جنبه‌ات مورد امتحان قرار بگیرد،

وقتی یک شبکه‌ی ضاله‌تری که اتفاقا شبکه‌ای خبری و مستند هم هست، در مستندی به نام Divine Women با اجرای Bettany Hughes، بخش مربوط به معرفی عایشه به عنوان زنی قدرتمند در عرصه‌ی مذهب را آشکارا سانسور می‌کند،

.

.

.

 وقتی من، حین نوشتن داستان، حتی از مکتوب کردن واژه‌ی پاک و مقدس "بوسه" ترس دارم و این ترس ربطی به فیلتر ارشاد ندارد، و هزار و یک کلک سوار می‌کنم تا منظور نظرم را در داستان برسانم،

.

.

وقتی سانسور نه الزاما به تحمیل سیستم، که به تحمیل ذهن، توهم و باور راه به زندگی‌هامان باز کرده، ...

 

تمامی این مثال‌ها اثبات این مسئله است که تقصیر را نمی‌ شود همیشه به گردن سیستم انداخت. در اصل، من ایراد هستم. من سرآغاز مشکل هستم. این من هستم که باید پشت‌و رو شوم.

 ***

 

پ.ن:

این مستند زنان الهی مستند خیلی خوبیست. نسخه‌ی زبان اصلیش خوراک خوبی برای ذهن‌های پرسشگر می‌تواند باشد.

 

پ.ن2 :

یک آدمیزادی در فیس دیروز نوشته بود که نژاد و باور نسل به نسل به ارث برده می‌شود و آنچه به ارث برده شود الزاما دلیل برتری و برحق بودن نیست چرا که جبر جغرافیایی و تصادف است که در این زمینه نقش دارد و نه انتخاب شخصی. حالا فکر کن که به جای امروز، سه هزار سال پیش زندگیت را کرده بودی. جایی در سواحل مدیترانه و یا زیر آفتاب افریقا. پوستت به براقی و لطافت  زیتونِ رسیده بود و یا به سیاهی و زمختی پر و بال کلاغ. خدایانت در آسمان بودند و یا بر روی زمین و در جلد جانوران. از رعد و خسوف و کسوف و زلزله در ترس بودی و نذر به پیشگاه خدایان می‌بردی. ... هرچه بودی نقطه‌ی اشتراکت با حالا همین جلد آدمیزاد بود و با اینحال، بازم هم خودت و باورت را بر حق تصور می‌کردی.

آن خبرنگار دوم هم سر بریده شد. جان این نفر سوم کاش نجات داده شود.

 

****

چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و اینجا ایران و خودسانسورگری و داعش

به مهتابی که بر گورستان می‌تابید

 

حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچار

باید بر این ویرانه‌ی محزون بتابی

وز هرکجا گیری سراغ زندگی را

افسوس، ای مهتاب شهریور، نیابی

             یک شهر گورستان صفت، پژمرده، خاموش

 

«بر جای رطل و جام می» سجاده‌ی زرق

«گوران نهادستند پی» در مهد شیران

«برجای چنگ و نای و نی» هو یا ابالفضل

یا ناله‌ی جانسوز مسکینان، فقیران

             بدبخت‌ها، بیچاره‌ها، بی‌خانمان‌ها

.

.

.

اینجا چرا می‌تابی ای مهتاب برگرد

این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست

جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند

در دام یک زنجیر زرین دیدنی نیست

             می‌خندی، اما گریه دارد حال این شهر

 

ششصدهزار انسان که برخیزند و خسبند

با بانک محزون و کهنسال نقاره

دایم وضو را نو کنند و جامه کهنه

از ابروی خورشید تا چشم ستاره

             وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم

 

از زندگی اینجا فروغی نیست، الاک

در خشم آن زنجیریان خرد و خسته

خشمی که چون فریادهاشان گشته کمرنگ

با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته

             واندر سرود بامدادیشان فشرده‌ست

 

زینجا سرود زندگی بیرون تراود

همراه گردد با بسی نجوای لب‌ها

با لرزش دل‌های ناراضی هماهنگ

آهسته لغزد بر سکوت نیم ‌شب‌ها

             وین است تنها پرتو امید فردا

 

ای پرتوی محبوس! تاریکی غلیظ است

مه نیست آن مشعل که‌مان روشن کند راه

من تشنه‌ی صبحم که دنیایی شود غرق

در روشنایی‌های زلال مشربش؛ آه

             زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد ...

 

مشهد، شهریورماه 1331

 

××××

 

سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و مهدی اخوان ثالث و طنز سیاه

ریچارد نلسون فرای کیست و چه کرده؟

استاد دانشگاه هاروارد. آدمی که بالای شش دهه دربارة تاریخ فرهنگی ایران، آسیای میانه و خاور نزدیک تحقیق کرده و آموزش داده. آثار او تلفیقیست از مطالعات دربارة ایرانیان و تاریخ ایران و فرهنگ وابسته به آن که بر اساس منابع و مستنداتی به زبان های زنده و غیر زندة موجود در تاریخ ایران، از اوستایی و پارسی کهن و سغدی گرفته تا زبان های موجود امروز ایران انجام شده. او میان ما ایرانیان و دیگر مردمانی که فرهنگ ایرانی را به ارث برده اند و اکنون به دلیل تغییر نقشه های سیاسی ساکن دیگر کشورها محسوب می شوند سال ها زندگی کرده.

استاد دهخدا در لغتنامه اش به او لقب «ایران دوست» را داده. او برای پنج دهه مدیر موسسه آسیا و جانشین پروفسور آرتور پوپ در شیراز بوده. او در آلمان و دیگر کشورهای اروپایی، در افغانستان، در تاجیکستان، و در دیگر کشورهای خاورمیانه و آسیای میانه در مورد ایران و فرهنگ گذشتة ایران تدریس کرده و پروژه های تحقیقاتی را رهبری کرده. به زبان های پارسی، پشتو، ازبک، ترکی، عربی، آلمانی، فرانسوی مسلط بوده. او در سال های گذشته در دانشگاه های تهران و اصفهان سخنران بوده و دانشجویان بسیاری از نزدیک با او دیدار داشته اند. او از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۰ عضو افتخاری سازمان پرشن گلف آنلاین بود و همواره با ارسال نامه به تحریف کنندگان از نام خلیج پارس اعتراض کرده.

 

این آقا در آلاباما و در خانواده ای سوئدی تبار به دنیا آمد. در نوجوانی با مطالعه داستان های تاریخی به شرق و تاریخ آن علاقه مند شد. او پس از گذراندن دوره‌های چین‌شناسی و باستان‌شناسی چین و ژاپن، از یک ایرانی تاجر فرش پارسی آموخت. در سال 1946 دکترای تاریخ و زبان شناسی تطبیقیش را از دانشگاه هاروارد با رسالة « تاریخ بخارای نرشخی» دریافت کرد. در سال 1948 به استادی هاروارد رسید و بعدتر استاد کرسی تدریس مطالعات ایرانی موسوم به آقاخان شد. دارای همسری ایرانی-آشوری بود و فرزندانش به خاطر علاقه به ایران، دین خود را به زرتشتی تغییر داده بودند. او مرکز مطالعات خاورمیانه (CMES) را در هاروارد بنیان گذاشت. کتاب ها و مقالات او دربارة تاریخ و فرهنگ ایران مرجع بسیاری از مطالعات انجام شده در سطح جهان در این زمینه بوده. ( یعنی دنیای باستانی که یک عده ای از ما به غلط مدام به آن فخر خارج از حد می فروشیم توسط این آدم محترم و امثال او به دنیا و به خود ما معرفی شده ).

او روز پنجشنبه هفتم فروردین 1393در سن ۹۴ سالگی در شهر بوستون درگذشت. از کتاب های تالیفی او می توان به ایران (1953) ، ایران کهن (1968) ، میراث ایران کهن (1963) ، دوران طلایی ایران کهن (1975) ، تاریخ ایران باستان (1984) ، میراث آسیای میانه (1996) ، ایران بزرگ ( شرح حال ـ 2005 ) و تاریخ بخارا (2007) اشاره کرد.

 

ما با او چه کردیم؟

ریچارد فرای در ۹۱ سالگی و در مرداد ۱۳۸۹ (ژوئیه ۲۰۱۰) از طرف محمود احمدی‌نژاد قول خانه‌ای تاریخی در اصفهان را برای زندگی تا پایان عمرش دریافت کرد. وعده ای که مثل دیگر وعده های ا.ن هرگز به مرحله عمل نرسید و آن ساختمان برای تبدیل به هتل سنتی از طرف دولت به شخص دیگری فروخته شد.

ریچارد فرای در وصیتش خواسته بود بعد از مرگ در اصفهان و در کنار رودخانه زاینده رود نزدیک آرامگاه دیگر شرق شناس امریکایی پروفسور آرتور پوپ به خاک سپرده شود. و وصیت این آدم تا الان که شانزده روز از مرگش گذشته هنوز عملی نشده و جسد او کماکان در در سردخانه‌ای در بوستون بلاتکلیف باقی مانده و یک عده ای هم او را زباله و جاسوس و سارق فرهنگی می خوانند و بر ضدش تجمع می کنند. و این میان دولت تاجیکستان اظهار کرده اگر ایران مایل نیست، این کشور با کمال میل مفتخر است که خاکش مدفن او باشد.

 

منابع:

سایت ریچارد فرای

بهار نیوز

ویکیپدیا

و یکسری سایت ضالة دیگر

 

پ.ن : یکنفر این حاج ابراهیم حاتمی کیا را از برق بکشد و به ایشان حالی کند که به جای درجا زدن سینمایی در یکسری آرمان های خیالی کلیشه ای و توهم پرچمداری دیگرانی مثل مرتضی آوینی که دیگر در قید حیات نیستند، و در ضمن حمله به دیگرانی مثل اصغر فرهادی و کمال تبریزی که حداقل یک عدد فیلم غیر تقلیدی و بفروش در کارنامه دارند، برود کمی آب قند بخورد تا به مغزش خونرسانی شود. ظهر جمعه مان را در شبکه چهار زهرمار کرد این دوپای مدرن!

***

یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و ضد سیاست

دو دسته از افراد هستند که در ایران وبلاگ نویسی راست کارشان می شود. یک : آنها که اوایل دهة بیست هستند. یعنی امیدواران به آینده. دو: آنان که دهه بیست را رد کرده اند. یعنی ناامیدان از آینده.

دسته دوم خودشان به دو قسمت تقسیم می شوند. یک : آنها که یک چند صد نفری در فیسبوک دنباله رو و رفیق دارند. دو : آنها که هیچ رفیقی ندارند.

من جز آن دسته ای هستم که در هیچ دسته ای جا نمی گیرد. و این یعنی فاکدآپ! در هر حال، مطمئنم وضعم خیلی بهتر از آن دسته دوم است. از خود راضی

****

بخش جدی:

پنج نفر که چهار نفرشان سرباز وظیفه اند، در اثر بی تدبیری در گرداندن اوضاع مملکت در مرز سیستان به اسارت رفته اند. مطمئنم اگر رستم گرفتار چاه شغاد نشده بود، بدون فوت وقت می رفت و داد مادرانشان را می ستاند. البته اینکه رستم کدام جهت را برای دادستانی پیش می گرفت، ... بماند.  کیکاووس شاهی بی سیاست و نیمه دیوانه بود. اما مسئله اینست که کیکاووس کجا و ... . باز هم بماند! منتظر

سه‌شنبه ٢٩ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و وبلاگنویسی در ایران

مشاهده یادداشت خصوصی

جمعه ٢٦ تیر ۱۳۸۸ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران