اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

 

"شبکه‌ی عصبی مصنوعی" گوگل می‌تواند رویا ببیند.

 

 

 

مهندسان تصویری را به "شبکه‌ی عصبی مصنوعی" این شرکت نشان می‌دهند و بعد از او می‌خواهند چیزی را که از آن تصویر به یادش مانده نقاشی کند. "شبکه‌ی عصبی مصنوعی" همانند یک مغز کامپیوتری عمل می‌کند و در ساختش از سیستم عصبی مرکزی جانوران الهام گرفته شده.

 

وقتی چنگالی نشان این سیستم بدهیم، او سعی می‌کند با ویژگی‌های "خاص" ظاهریش ارتباط برقرار کند. او باید سردربیاورد که دو تا چهارشاخه دارد و یک دسته. اما اندازه یا رنگ و جهت‌گیریش برایش مهم نیست. همین هم می‌شود که تصاویر به دست آمده اینقدر رویایی از آب درمی‌آید.

 

تصاویری که "شبکه‌ی عصبی مصنوعی" گوگل با دریافت کلیدواژه از اجسام نقاشی کرده است.

 

 

گاهی تصاویر نهایی آن چیزی نیست که انتظار می‌رود. برای مثال تصویر زیر آنچیزی است که "شبکه‌ی عصبی مصنوعی" گوگل از یک دمبل در ذهن دارد. برای او بازویی که دمبل را بلند می‌کند جزوی از خود دمبل محسوب می‌شود.

 

 

 

ای شبکه این قابلیت را دارد که در اشیا تصاویری را تشخیص دهد که هنرمندان در رویا هم نمی‌توانند. او می‌تواند در ابرها ساختمان‌هایی را ببیند و یا در درختان معبد و یا درون برگ‌ها پرنده.

 

 

 

تصویر زیر نشان می‌دهد که  "شبکه‌ی عصبی مصنوعی" گوگل قهرمان یافتن تصاویر در میان ابرهای آسمان است.

این تکنیک که تصاویری را خلق می‌کند که وجود خارجی ندارد، inceptionism خوانده می‌شود.

 

 

 

 

در نهایت به تصاویری می‌رسیم که طراحان نام "رویا" به آن داده اند. بوم نقاشی در اینجا صدای‌سفید است و روش تحلیل کامپیوتری ابداع شده، این قابلیت را دارد که بعد از تلفیق تصاویر چیزی را استخراج کند که نامفهوم یا نا مربوط نباشد:تصاویری که فقط می‌توانند زاییده‌ی یک تخیل بی‌مرز باشند.

 

 

 

 

منبع و متن کامل

 

 ×××××

 

به روز رسانی:

با سپاس از دوست خوبم جناب آقای جعفری که ایراد برگردان بند آخر مقاله را به من یادآور شدند. این قسمت اصلاح شد.

جمعه ٥ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: برگردان مقاله

امروز خیلی یواشکی گریز زدم به بعضی صفحات ضاله. و این مطلب به نظرم مفید آمد. دلم نیامد بازنشرش نکنم و لذت خواندنش را با دیگران شریک نشوم.قلب

 

گفتگوی روزنامه دی ولت با محقق سرشناس جرد دایاموند


برگردان : علی محمد طباطبایی

جرد دایاموند نزد پاپواهای گینه جدید، اینوئیت های قطب شمال و یانومامی های برزیل زندگی کرده است. او از این فرهنگ های ابتدایی بسیار آموخته – این که مثلاً کودکان را چگونه تربیت کنیم.

در حالی که جرد دایاموند محقق و نویسنده ی کتاب پرفروش « سقوط » بالای هفتاد سال سن دارد هنوز هم نسبت به خارجی ترین بخش از تمدن جهان کشش خاصی در خود احساس می کند: گینه ی جدید. از آغاز دهه ی 60 او چندین سفر تحقیقاتی به این جزیره انجام داده است. انسان های این نقطه از عالم هنوز هم در حالت قبیلگی زندگی می کنند و از یک قدرت مرکزی چیز چندانی نمی دانند.



 

آنچه باعث مسحور شدگی این جغرافی دان و انسان شناس از دانشگاه کالیفرنیا گشته، تنوع فرهنگ ها و شیوه های متفاوت زندگی در این نقطه از جهان است. در هیج کجای دیگر نمی توان در یک فضای کاملاً محدود (در نگرشی نسبی) تا این اندازه زیاد گروه های قومی مختلف را مورد بررسی قرار داد. در این روزها جرد دایاموند مشغول معرفی آخرین کتاب خود « وصیت نامه » است. در این کتاب توضیح می دهد که ما از فرهنگ های سنتی جهان خود چه چیزهایی را می توانیم بیاموزیم. او در این کتاب نه فقط زندگی مردم در گینه ی جدید را مورد بررسی قرار می دهد، که همچنین جوامع قبیلگی مانند شکارچیان کونگ در کالاهاری آفریقا، اینوئیت های قطب شمال و یانومامی های برزیل و ونزوئلا را.

 

دی ولت: از اقوام بیگانه چه چیزها آموخته اید؟

دایاموند: بیش از هر چیز آموخته ام که نسبت به رویدادهایی با احتیاط برخورد کنم که البته بسیار نادر هستند اما اغلب خود را تکرار می کنند به طوری که چنانچه آنها را دائماً نادیده بگیریم سالهای طولانی ما را دچار گرفتاری خواهند کرد. یک مثال روشن آن چیزی است که من « شکاکیت سازنده » نام گذاری کرده ام. مثلاً هنگامی که زیر دوش هستم باید مواظب باشم که پایم سر نخورد، زیرا برای انسان هایی در سن و سال من مخاطرات جدی به دنبال خواهد آورد. دو تن از همکاران همسرم دچار همین مصیبت شدند و احتمال دارد که دیگر نتوانند هرگز راه بروند. نکته ی دیگری که آموختم تربیت بچه ها است. اول: تنبیه بدنی حتی برای یک بار هم شده ممنوع! و دیگر سپردن خواسته های آنها به خودشان. خیلی به ندرت می توانیم آنها را از آنچه در نظر دارند منصرف کنیم. مثلاً یک پسر سه ساله بود که به طور وحشتناکی عاشق مارها شد.

این همین طور ادامه پیدا کرد تا این که او در نهایت 167 مار، قورباغه، مارمولک و لاکپشت را به عنوان حیوانات خانگی نگه داشت. در جوامع سنتی تصور بر این است که کودکان مستقل اند و خودشان مسئول خود می باشند. این البته به آنجا نیز ختم می شود که آنها با کارد تیز و آتش بازی کنند. من تا این اندازه جلو نرفتم، اما وقتی با آنها برای گردش به پارک می رفتیم دستشان را نمی گرفتم و آزاد بودند. آنها 20 متر جلوتر از من می رفتند و من هم مثل یک پدر از گینه ی جدید رفتار می کردم: پشت سر آنها می دویدم و اگر ببری از جنگل بیرون می آمد کاملاً آماده بودم.

دی ولت: آیا در جوامع سنتی یک قاعده ی اساسی برای زندگی وجود دارد؟

دایاموند: قواعد اساسی چندی وجود دارد. یکی از مهمترین آنها این است که جهان را به سه بخش جهان دوستان، جهان دشمنان و جهان بیگانگان تقسیم کنند. یکی دیگراین است که فرد باید تابع قبیله باشد. یک عضو قبیله حق ندارد ثروتمند شود، بدون آن که ثروت خود را با اعضای قبیله تقسیم کند. یک اصل دیگر: روابط اجتماعی بالاترین اولویت را دارند و هیچ عضوی از قبیله نباید تنها باشد. و بالاخره: همه می دانند که زندگی کوتاه است، از این رو هرکس این احتمال را می دهد که شاید این آخرین روز او یا آخرین سفر او باشد.

دی ولت: پس این جوامع با ارزش های امروزی ما یعنی آزادی و فردگرایی هیچ سازگاری ندارند؟

دایاموند: پرسش بسیار جالبی است، بخصوص حالا که من در اروپا هستم. جوامع سنتی به اروپا شباهت بیشتری دارند تا به آمریکا. در آمریکا ما برای آزادی فردی اهمیت بسیاری قائل هستیم – حتی در حمل اسلحه یا هرجایی که شخصی دلش بخواهد ماهی گیری کند. جدا سازی زباله ها در آنجا نقض آزادی فردی محسوب می شود. در چنین مفهومی آلمان به جوامع سنتی نزدیک تر است، جایی که فرد اهمیت کمتری دارد. در اروپا جامعه مهمتر است. من مسائل بسیاری مربوط به اروپا را تحسین می کنم. مثلاً این که در اینجا هرکس این آزادی را ندارد که با خودش اسلحه حمل کند و هر وقت دلش خواست مثلاً در ملک خودش تیراندازی کند. اما چیزی که در آمریکا قابل تحسین است تحرک اجتماعی و اقتصادی است. کسی که در آمریکا فقیر دنیا آمده ممکن است به عنوان یک میلیاردر از دنیا برود.

دی ولت: آیا درست است که در جوامع سنتی افراد نمی توانند مرتبه ی اجتماعی خود را ترک کنند؟

دایاموند: خیر، این سخن کاملاً دقیق نیست. مرتبه ی اجتماعی را باید به طور دائم بدست آورد و آن را حفظ کرد. وقتی اختلافی پیش می آید پلیسی وجود ندارد که کسی به آن مراجعه کند، بلکه انسان باید بر حقوق خودش اصرار ورزد. و این هنگامی میسر است که آن فرد بتواند متحدینی به دور خودش جمع کند. در آنجا انسان باید برای جایگاه خودش مبارزه کند.

دی ولت: آیا جوامع قبیلگی همیشه جنگ طلب هستند؟

دایاموند: غالباً چنین اند زیرا دولت مرکزی وجود ندارد که صلح را برقرار کند. آدم های خشونت طلب و خطرناک همیشه همه جا هستند و یک دولت مرکزی به کمک نهادهایش می تواند آنها را زیر نظر داشته و مواظبشان باشد. اما در جوامع سنتی به خاطر بگومگو ها و اختلافات معمولی جنگ به راه می افتد. شاید به نظر غیر قابل باور باشد، لیکن جوامع قبیلگی از اروپایی های قرن بیستم هم جنگ طلب تر هستند. آلمان در قرن بیستم دو جنگ جهانی را تجربه کرد و تلفات انسانی بسیار هولناک بودند. اما به طور نسبی اگر حساب کنیم در آلمان قرن بیستم تعداد کمتری انسان کشته شدند تا آنچه به طور نسبی در جوامع سنتی روی می دهد. در این جوامع جنگ ها علت های اصلی مرگ و میرها هستند. در جنگ دوم هر کدام از طرفین اسرایی گرفته بودند، و سرباز ها می توانستند با تسلیم کردن خود از مرگ نجات پیدا کنند. در جوامع سنتی کسی خودش را تسلیم نمی کند زیرا می داند که ابتدا شکنجه و بعد به قتل می رسد.

دی ولت: ما چه می توانیم از آنها بیاموزیم؟

دایاموند: تغذیه ی خوب و سالم. در جوامع سنتی کسی از بیماری هایی مانند قند، گرفتگی عروق قلب و فشار خون بالا نمی میرد بلکه در آنجا تلفات ناشی از جنگ و بیماری های عفونی است. ما هم به طور مدام زیاد غذا می خوریم و هم زیادی نمک و قند و چربی های حیوانی. تحرک ما کم است و پیامد چنین تغذیه ای بیماری های معروف جوامع جدید هستند. من در آشپرخانه منزلمان اصلاً نمک ندارم، اصلاً قند مصرف نمی کنم و مقدار زیادی میوه و سبزی می خورم. معنایش این نیست که غذاهای من بی مزه و درویشانه اند. من شراب های آلمانی و پنیرهای فرانسوی و ایتالیایی می خورم. اما شیوه ی زندگی و تغذیه ی من عاقلانه است. من این را از جوامع سنتی آموخته ام. ما البته می توانیم مقداری هم از زندگی افراد سالخورده در آنجا یاد بگیریم.

البته در بعضی از قبایل با آنها به شکل بسیار بد و ستمگرانه ای رفتار می شود، مثلاً وقتی می بینند که پیرانشان دیگر نمی توانند کار کنند آنها را از قبیله بیرون می کنند یا خودشان آنها را می کشند. اما در جاهای دیگر به آنها احترام می گذارند و از توانایی هایشان بهره می برند. هنگامی که در این جوامع انسان پیر می شود، در دور و ور خود دوستان سالخورده و اقوامش را دارد. در جوامع مدرن ما، زندگی سالخوردگان خودش فاجعه ای است. به طور معمول آنها بسیار دور از کودکان زندگی می کنند و غالباً در خانه های سالخوردگان مقیم می شوند، زیرا یک آمریکایی امروزی هر پنج سال یک بار اسباب کشی می کند. آنچه با بازنشستگان در آلمان روی می دهد برای من بسیار خجالت آور است. در اینجا متداول است که با 65 سال سن بازنشسته شوند. اگر خود فرد بخواهد خب مانعی ندارد. اما من دوستان میان سالی در آلمان دارم که می خواهند به کار خود ادامه دهند، زیرا آنها کارشان و همکارانشان را بسیار دوست دارند. در آلمان افراد با تجربه را مجبور می کنند که بازنشسته شوند و این برای کشور شما خوب نیست. بهتر است از جوامع سنتی در این موارد بیاموزید.

دی ولت: غالباً این خود شرکت ها هستند که افراد مسن تر را نمی خواهند، زیرا دیگر مثل جوانی شان خوب کار نمی کنند.

دایاموند: البته افراد سن بالا دیگر آن قدرت سابق را ندارند، اما آنها از نظر نیروهای دیگرشان در وضعیت به مراتب بهتری قرار دارند. آنها تجربیات بیشتری با روابط اجتماعی و مشاوره دارند بدون آن که خودخواهی هایشان مانعی باشد. آنها در مورد رویدادهایی که طی 20 الی 40 سال پیش روی داده اند تجربیات زیادی دارند. چندی پیش با یکی از صنایع بزرگ سروکار پیدا کردم که در آن بیشتر افراد میان 30 الی 35 سال سن دارند. و در طی پنج سال آنها چندین میلیارد دلار ثروت تولید می کنند. من مدیری را می شناسم که با 35 سال سن فقط در یک سال چهار میلیارد دلار درآمد داشت. آنگاه یک سال بد از راه رسید و او هیچ تجربه ای نداشت که چه کاری باید بکند تا از آن بحران جان به در ببرد. افراد سالخورده تر این تجربه ها را دارند.

دی ولت: اقتصاد ما نیازمند رشد مداوم است. اگر بخواهیم این رشد را بر اساس قوانین طبیعت قرار دهیم به نتایج خوبی نمی رسیم. در اینجا چه می توانیم بیاموزیم؟

دایاموند: بسیاری از آرمان گرایان در اینجا بر این باور هستند که جوامع سنتی به شکل خردمندانه ای با محیط زیست خود رفتار می کنند. لیکن مثال های بسیاری وجود دارد برای جوامعی که منابع خود را تا به آخر مصرف و نابود کرده اند، مثلاً فرهنگی که در جزیره ی ایستر زندگی می کرد. موضوع کتابم « سقوط » نیز همین است. و جوامع سنتی هم وجود دارد که با منابع خود بسیار با احتیاط رفتار می کنند – درست مثل حکومت های امروز غربی. برای مثال در نروژ و فنلاند به وضعیت جنگل ها بسیار توجه می شود، در روسیه اما نه چندان. اما ما یقیناً می توانیم از بسیاری جوامع سنتی بیاموزیم که چگونه منابع خود را مدیریت کنیم تا بتوانند از یک نسل به نسل دیگر ادامه یابند.

دی ولت: آیا این خطر وجود دارد که به جوامع سنتی صورت آرمانی بدهیم؟

دایاموند: این یک خطر ممکن است. امروزه بسیاری از انسان شناسان به آنها چهره ی آرمانی می بخشند و وجود جنگ در میان آنها را منکر می شوند. همین امسال کتابی منتشر شده است که در آن انسن شناسان در این خصوص با هم به مجادله می پردازند که آیا آنها جنگ و نابودی منابع را در جوامع سنتی به طور صادقانه باید تشریح کنند یا کتمان کنند. از نظر من بسیار تأسف انگیز است که بیائیم و در این باره که آیا باید حقیقت را بنویسیم یا نه بحث هم بکنیم.

دی ولت: پس ما نباید این جوامع را الگو قرار دهیم؟

دایاموند: خیر. ما باید از هر دو جهان چیزهای خوب را با هم یکجا جمع کنیم و نکته های بد آنها را مورد توجه قرار ندهیم. به عبارت دیگر انسان های پیر و فرتوت را از خود جدا نکنیم و نوزادان را به قتل نرسانیم و از به راه انداختن هر روزه ی جنگ نیز بپرهیزیم. از طرف دیگر باید از چیزهای ارزشمند آنها پیروی کنیم. در حقیقت باید ببینیم که چه چیزهایی مفید و بدردبخور هستند.

سه‌شنبه ۱۳ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: برگردان مقاله و معرفی کتاب و محیط زیست

به این فرد نگاه کنید. حالت صورتش نیمه خوشحال و نیمه اخمالوست. تصویر طوری کشیده شده تا دقیقا نصف به نصف شاد و غمگین باشد.

اما وقتی به شکل یک کل نگاهش می کنیم آیا می توان گفت که صاحب این تصویر براستی روز خوشی را از سر گذرانده یا شاید برعکس بوده؟

بیشتر مردم در جواب خواهند گفت روز خوشی داشته. بیشتر به نظر می آید در حال لبخند زدن باشد تا اخم و ناراحتی.

به گفته  Sam Keanکه یک نویسنده مقاله های علمیست این نتیجه‌گیری از آنجا ناشی می‌شود که وقتی ما به یک نفر نگاه می کنیم نیمه چپ تصویر صورت آن فرد از نظر احساسی بیشتر بر ما تاثیر می گذارد و به عبارت دیگر "این نیمه بر حکم ما بر حالت احساسی کلی فرد مورد موثرتر است."

بنابراین اگر نیمه چپ صورت فرد مورد نظر حالتی شاد داشته باشد و نیمه راست غمگینانه، در نهایت این نیمه چپ است که در قضاوت پیروز خواهد شد و کل صورت شاد به نظر می آید. آنچه که به نظر متوازن می آید در اصل نامتوازن است. این مسئله مثل این ماند که وقتی کسی به شما نگاه می کند به جای اینکه شما را به صورت یک تصویر تمام و کمال ببیند دارد صورتتان را از چپ به راست به تدریج اسکن می کند و از نظر می گذراند و در این حالت سمت چپ صورت به نظرش مسلط بر کل می رسد.

چرا اینگونه است؟

می شود در جواب گفت که وقتی به فردی نگاه می کنید نیمه راست مغزتان است که در حال عملیات است. این نیمه از مغز آن بخشی است که متخصص چهره هاست و در خواندن احساسات مهارت بالایی دارد.

اما همانطورکه احتمالا خودتان هم می دانید نیمه راست مغز مسئول اصلی عملکرد نیمه چپ بدن است. بنابراین وقتی به چهره یک نفر نگاه می کنید، نیمه راست مغز است که دارد از نیمه چپ محدوده بینایی شما اطلاعات کسب می کند. که معنیش اینست که آن بخشی که دارید به آن بیشتر توجه به خرج می دهید و احساسات دریافت می کنید و این توجه و احساسات را به خاطر می سپارید در اصل نیمه چپ صورت آن فرد از نقطه نظر دید شماست. به عبارت دیگر «نیمة راست بدن آن فرد از دید شما» در این حالت اهمیت کمتری پیدا می کند.

بعدها اگر شما تصویری از آن فرد را ببینید و آن عکس را به دو نیمه تقسیم کنید ممکن است با خودتان بگویید:« وای این آدم بیشتر شبیه نیمه چپ صورتش است. » و این پندار به این دلیل به نظرتان می رسد که این مغزتان است که دارد گولتان می زند و باعث می شود اینطور به نظرتان بیاید.

 Sam Keanدر کتاب جدیدش The Tale of the Dueling Neurosurgeons ذکر می کند که این عادت به چپ توجه کردن به طرز قابل توجهی دنیای هنر و بویژه نقاشی پرتره را تحت تاثیر خودش قرار داده.

به گفته او آدم هایی که برای طراحی پیش روی هنرمندان قرار می گیرند به نظر می رسد بیشتر این حس را دارند که سمت چپ چهره شان می تواند قدرت حسی بیشتری را در خود داشته باشد و این نیمه نسبت به نیمه دیگر صورتشان بیشتر به چشم قرار است بیاید. این طرز تلقی تقریبا می‌شود گفت که غیر آگاهانه صورت می پذیرد اما اگر به صورت روشمند تابلوهای نقاشی را مورد بررسی قرار بدهیم می بینیم که یک الگوی مشخص و آشکار در میان است.

وقتی به پرتره ها دقت کنیم متوجه می شویم که سوژه ها به عوض دارا بودن نگاهی بیجان به ببیننده ...

... چهره هایشان طوری جهت گیری دارد و سمت چپشان را اندکی بیشتر در معرض دید می گذارد.

تابلوی مونالیزا نمونه معروفی است. او ( یا شاید هم خود لیوناردو؟ ) تصمیم گرفته که صورتش را طوری ژست بدهد که سمت چپ مشخص تر و در معرض دیدتر باشد.

 

این پیشفرض « تمایل چهره به سمت چپ تصویر » تا چه حد قابل اعتناست؟ شاید بشود گفت اگر سوژه ها به نحو تصادفی عمل کرده باشند آنچه باید اتفاق بیفتد به سه مورد ختم شود: 33 درصد سوژه ها باید رو به مخاطب نشسته باشند 33 درصد باید به چپ متمایل باشند، 33 درصد هم به راست.

اما پژوهشگران به نتیجه متفاوتی رسیده اند. تحقیقی که بر روی 1,474 پرتره نقاشی شده در اروپای قرن شانزده تا بیست انجام شده نشان می دهد 60 درصد سوژه ها سمت چپ صورتشان را در معرض دیده نقاش قرار داده اند. سوژه های مرد 56 درصد موارد و زنان 68 درصد موارد. تحقیقی دیگر بر روی 50000 سوژه از زمان عصر حجر تا زمان حاضر نشان داده است که از بعد از دوره یونان این پیشفرض تصویر چپگرا به نحو موثری موجود بوده است. اما زمانی که نوبت به مسیح مصلوب می رسد این مایل بودن چهره بیشتر به چشم می آید: سر مسیح در بیش از 90 درصد موارد سمت چپ صورتش را به نمایش گذاشته.

به گفته Sam Kean این پیشفرض « تمایل چهره به سمت چپ تصویر » ارتباطی به این نداشته است که هنرمند چپ دست بوده باشد یا راست دست.

ما نمی دانیم که آیا هنرمندها به سوژه هایشان می گفته اند که به چپ نگاه کنند یا این خود سوژه ها بوده اند که اینطور ژست می گرفته اند تا نیمه تاثیرگذارتر چهره شان را به نمایش بگذارند. اما Sam Kean می نویسد که « این پیشفرض جهانی به نظر می رسد.» به نظر او وقتی سوژه ژست می گیرد چشم چپش به سمت مرکز بوم می چرخد. مثل این تصویر ...

... که اینکار باعث می شود سمت چپ صورتش بیشتر در معرض دید قرار بگیرد. تا به گفته Sam Kean « نیمه راست مغز ببیننده بتواند آن را مورد مطالعه قرار دهد. »

 

چه زمان هایی چنین اتفاقی نمی افتد؟

البته که استثناهایی وجود دارد. لیوناردو داوینچی که نقاش مونالیزاست اغلب برعکس عمل می کرده و یک عالمه از این پرتره های راست گرا خلق کرده است.

پرتره های سلفی به نظر می آید اغلب رو به سمت راست داشته باشند. اما Sam Kean می گوید:« هنرمندان پرتره های سلفی‌شان را با استفاده از آینه خلق می کنند که باعث می شود نیمه چپ صورتشان در سمت راست بوم قرار بگیرد. بنابراین این یک استثنا ممکن است در اصل در تایید این پیشفرض باشد. »

Sam Kean همچنین متوجه شده که دانشمندان برجسته حداقل در پرتره های انجمن سلطنتی انگلستان معمولا به راست می چرخند. « شاید این دانشمندان و بیشتر آن گروهی از آنان که به اصطلاح عقلگرا هستند ترجیح می دهند با این ترفند خونسردتر و غیر احساساتی تر به نظر بیایند. »

آن افرادی که پرسشگرند و به راحتی هر مسئله‌ای مورد قبولشان نمی افتد ممکن است بگویند این اتفاق می تواند امری اکتسابی باشد. اینکه در مدرسه هنر یا حین کارآموزی، استاد نقاش صورت سوژه ها را طوری می چرخاند که گونه چپشان را در معرض دید قرار دهند و بنابراین شما این عادت را به خود می گیرید. در این صورت این فقط یک عادت است. و شاید عادتی غربی. زبان های غربی در هر حال از چپ به راست خوانده می شوند. در زبان عربی ( و شاید چهره ها) پس داستان باید طور دیگری باشد.

Sam Kean این مسئله را هم در نظر گرفت اما متوجه شد که « در تحقیقات انجام شده روی پرتره های مصری ( جایی که از راست به چپ نوشته ها خوانده می شوند) باز هم همین رویه پرتره های چپ گرا مورد تایید است. »

نقاشی های کودکان چطور؟ کودکان تحت تاثیر پرتره های بزرگسالان، موزه های هنر، و نمایه های فرهنگی هنوز قرار نگرفته اند و خیلی راحت دست به مدادرنگی می برند و نقاشی می کنند. آیا اینها هم پرتره هایی چپ گرا طراحی می کنند؟

به گفته Sam Kean پاسخ مثبت است. بیشتر بچه ها مخصوصا راست دست ها مردم را به صورت چپ گرا نقاشی می کنند. « رویهم رفته شاید تا حدودی این فرهنگ باشد که جهتگیری پرتره ها را تعیین می کند اما بیشتر هنرمندان به طور طبیعی طوری طراحی می کنند که سوژه‌شان سمت چپش را بیشتر به معرض دید بگذارد. »

این یافته ها فرد را به این فکر می اندازد که وقتی در تصورمان یک هنرمند و سوژه‌اش را در استودیو مجسم می کنیم اوضاع مرتب و معمولی به نظر می رسد. اما اگر ایده Sam Kean درست باشد هم هنرمند و هم سوژه‌اش در اصل در جدالی خاموش به سر می برند.

نیمه راست مغز هنرمند به سمت چپ سوژه خیره شده. نیمه راست مغز سوژه زیر لب می گوید :« سمت چپم را بکش! » اما سمت چپ از نظر هنرمند برای سوژه سمت راست است بنابراین هر دو در حال کشتی گرفتن با هم هستند، سوژه به چپ خودش می خواهد بچرخد و با اینکار از محدوده دید آنچه که مورد نظر هنرمند است و سمت دیگر بدن اوست می کاهد، و هنرمند هم بنابر آنچه که بایسته است هرچه بیشتر می خواهد روی همان نیمه ای متمرکز شود که سوژه دارد از نمایش آن دریغ می کند. در اصل، آنچه که سکوتی آرام و متین و سرشار از آرامش به نظر می آید شاید این جنگ و تقلای بی حد و حصر باشد که در آن هنرمند  می گوید:« سمت چپت را بیشتر به سمتم بچرخان! » و سوژه می گوید:« سمت چپ را می خواهی نشانت بدهم که دارم می دهم . مگر نمی بینی که این سمتم سمت چپم است! »

هنر. هنر همیشه شیرین و سرگرم کننده بوده. همیشه.

 

*****

 

پ.ن1:

من از این قاعده مستثنی هستم. حتی وقتی هم که بچه بودم همیشه چهره هایی که می کشیده‌ام به سمت راست کاغذ خیره شده بودند و سمت راست چهره‌شان را به نمایش می‌گذاشته‌اند. وقتی هم سلفی می‌گیرم باز هم عادت دارم به چپ خودم بچرخم و بنابراین سلفی‌هایم هم مثل نقاشی‌هایم اغلب به سمت راست عکس خیره شده‌اند و سمت راست صورتشان را نشان می‌دهند. (که این یکی باید به خاطر راست دست بودنم باشد) اما جالب اینجاست که هر وقت در سلفی گرفتن برعکس عمل می‌کنم به نظرم خیلی باحال‌تر می افتم. که این نشان می دهد این فرضیه عملکرد مغز در درک اشیا می تواند درست باشد!

 

پ.ن 2:

با سپاس از ستاره جان دوست عزیزم که ترجمه این مقاله را به من پیشنهاد داد.

 

پ.ن 3 :

سلفی های باستان!نیشخند

*****

چهارشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: برگردان مقاله

*

امروز مقاله‌ای خواندم که به نظرم خیلی جالب بود. این مقاله از تاثیری می‌گوید که جداماندگی از اجتماع و تنهایی مفرط و دنباله‌دار، چه اجباری باشد و چه خودخواسته باشد می تواند بر ذهن بگذارد.

در این مقاله به مواردی از تحربیات افرادی اشاره شده که در سلول های انفرادی زندانی بوده‌اند یا درگیر پروژه های تحقیقاتی شخصی مدت زمان هایی خاص را در غارهای زیر زمینی یا یخی گذرانده‌اند و همچنین به تحقیقاتی اشاره شده که دانشمندان در این ارتباط بر روی داوطلبان انجام داده‌اند.

در تقریبا تمامی موارد افراد با حالتی از استرس و توهم مواجه می‌شوند و زمان برایشان کشدار می‌شود. بیست و چهار ساعت شبانه روز 48 ساعت تصور می‌شود و خواب به دوازده ساعت در روز می‌رسد. افراد تصور می‌کنند صداهایی را می‌شنوند و خطوط و نقاطی نورانی در اطرافشان می‌بینند که اندک اندک و در گذر زمان به اشیا و موجودات تغییر شکل می‌دهند.

 

دلیل بروز این توهمات چیست؟

بنا بر این مقاله در مغز بخشی وجود دارد که با مسایل جاری در اطراف در ارتباط است و عادت دارد میزان انبوهی از اطلاعات دیداری، شنیداری، و ... را دریافت کند. اما وقتی ورود این اطلاعات کاهش می‌‌یابد باز هم سیستم اعصابی که پردازنده مرکزی مغز را با اطلاعات تغذیه می کنند به نحوی غیر منطقی کار خود ادامه می‌دهند. بنابراین پس از مدتی مغز سعی می‌کند به این اطلاعات بی منطق، منطق بدهد و ازشان الگویی معنادار بسازد. و رفته رفته از نیمچه تصاویری که دریافت می کند یکجور تصویر کلی می‌سازد. به عبارت دیگر مغز سعی می کند از سیگنال های موجود و در دسترسش یکجور حقیقت بسازد که در نهایت این عمل موجب می شود دنیایی فانتزی و غیر حقیقی پیش روی فرد ایجاد شود.

آدمیزاد موجودیست اجتماعی و دریغ شدن اجتماع از او چه خودخواسته و چه به اجبار، رفته رفته او را به موجودی در خودفرورفته و ترسان بدل می کند. چراکه ما عادت داریم احساساتمان را با اشتراک و ارتباط با اطرافیان تلطیف کنیم. وقتی این مسئله امکان پذیر نباشد این احساسات در فرد انباشته می‌شود و تصویری خط خطی و اغراق شده از خودمان به ما دست می دهد.

 

پیروزی با چه کسانی بوده؟

در این مقاله همچنین به این اشاره شده که افرادی هم بوده‌اند که در سلول های انفرادی بوسیله درگیر کردن مغز با ریاضیات و زبان بر این توهمات و تخریب درونی فایق آمده‌اند. و در کل افرادی با سابقه نظامی خیلی راحت‌تر از دام چنین شرایطی خودشان را می رهانند. در مورد کوهنوردان یا کشتی شکستگان، ارتباط برقرار کردن با زیبایی و عظمت محیط پیرامون و تلاش برای برتری بر شرایط موجود نقشی اساسی در بقا و تعادل ذهنیشان داشته. مثلا به فردی اشاره شده که برای بالابردن روحیه‌اش اشیا را آگاهانه جاندار فرض می‌کرده و به این وسیله ارتباط اجتماعیش را ادامه می‌داده و یا دوستانی خیالی برای خودش می ساخته. یا دریانوردان تنهایی که ایمیل هایشان را با ضمیر جمع به جای مفرد می نوشته و امضا می کرده‌اند و وقتشان را با یوگا بر روی عرشه می‌گذرانده‌اند.

منبع

 

**

خیالپردازی باید کنترل شده باشد. باید افسارش توی دستت باشد. نباید بگذاری توهمات غارنشینی‌ و چله‌نشینی‌ات یکروز شکل قانون به خود بگیرد و یک ایل را بردة خودش بکند.

 

 

 

 

***

فانتزی و خیالپردازی را همیشه دوست داشته‌ام. داستان نویسی بدون خیالپردازی اصلا امکان ندارد. اما همین حبس شدن‌های مداوم و در ارتباط ملموس با بیگانگان نبودن خودش نیاز به خیالپردازی‌های کنترل شدة شخصی دارد.

گه گاه حس کشتی شکسته‌ای را پیدا می کنم که پنج سال است توی جزیره اش حبس مانده. از سکوت آن بیرون بیزار است. از درخود‌مردگی و کبک‌منشی آدم‌های آن بیرون بیزار است. دلش فریاد می خواهد. دلش خیابانی از موسیقی می خواهد. دلش آواز همگانی می‌خواهد. دلش می خواهد بی‌ترس در را باز کند و توی کوچه برود تا آن دورها و در راه چندتایی آدمیزاد مثل خودش ببیند.

از دوستان خیالی‌ای که در خانه دارم می توانم از مدادهای پارس‌ام نام ببرم و از باغک‌چه فسقلی‌ام که یک بوته بزرگ یاس دارد و یک رز چند شاخة رونده و یک بوته رز صورتی و چندین بوتة جعفری که حالا دیگر به گل نشسته اند، چند عروسک پارچه‌ای، و دو ماهی قرمز عید سه ساله ای که حالا دیگر نیستند.

در هر حال، زمان می گذرد حتی بدون من.

 

****

پ.ن:

پیشنهاد می کنم اصل مقاله را حتما مطالعه کنید.

 

پ.ن 2 :

موسیقی پیشنهادی ـ درمورد خواننده اش در پست بعد حتما خواهم نوشت. در مورد بعضی آدم ها حتما باید یک چیزی نوشت.

چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: برگردان مقاله و فلسفه بافی و دانلود موسیقی

نصف شبی زد به سرم که این ملاقه رو ترجمه کنم. بیمزغی که درمان نداره. برای شفای عاجل مزغ اینجانب تقاضای طلاق دارم! یول  خمیازه  ... حالا یه دست و جیغ و هورااااااااا !

 

سیر فرگشت جهان هستی در آزمایشگاه بازآفرینی شد

یک تیم بین‌المللی از پژوهشگران به کامل‌ترین شکل ممکن چگونگی شکفتگی جهان هستی را به صورت تصویری شبیه سازی کرد.

این مدل کامپیوتری نشان می‌دهد که نخستین کهکشان‌ها چگونه در اطراف خوشه‌هایی از ماده‌ای مرموز و نادیدنی به نام مادة تاریک شکل گرفته است.

این اولینباری‌ست که جهان هستی با چنین وسعت و وضوح گرافیکی مدلسازی شده است.

این پژوهش در مجله Nature منتشر شده است.

این شبیه‌سازی بستری آزمایشی برای ارائة نظریه هایی‌ست در باب آنچه جهان هستی از آن ساخته شده و آنچه به روند حیات آن جهت می‌دهد.

پروفسور ریچارد الیس از اینستیتو تکنولوژی کالیفرنیا در پاسادنا و از سرگروه‌های انجام این پژوهش، این شبیه‌سازی را خارق العاده توصیف می کند:« اکنون می‌توانیم به این درک برسیم که ستارگان و کهکشان‌ها چگونه شکل گرفته‌اند و روند این شکل‌گیری را با مادة تاریک پیوند دهیم. »

این مدل کامیپوتری بر طبق نظریه‌های پروفسور کارلوس فرنک از دانشگاه دورهام انگلیس پایه‌ریزی شده است. این استاد دانشگاه از اینکه یک مدل کامپیوتری توانسته باشد با در نظرگیری فرض شروع جهان از مادة تاریک به چنین نتایج خوبی رسیده باشد ابراز خشنودی کرده است:« شما می توانید ستارگان و کهکشان را انگار که واقعی باشند بسازید اما در اصل این مادة تاریک است که نقش اول را بازی می کند. »

کیهان‌شناسان بیش از بیست سال است که در حال ایجاد مدل‌های چگونگی فرگشت جهان هستی هستند. این فرایند شامل وارد کردن جزییات آن چیزی‌ست که جهان هستی اندکی پس از بیگ بنگ به آن شبیه بوده که از طریق کار بر روی برنامه‌ای کامپیوتری ممکن شده است که برپایة نظریات اساسی کیهان‌شناسی ساخته و به اجرا در می‌آید.

جهان شبیه‌سازی شدة حاصل اغلب اوقات به زحمت به آن چیزی که فضانوردان می‌بینند شبیه است.

 

تصویر حقیقی جهان که توسط تلسکوپ هابل عکسبرداری شده است در سمت چپ قرار دارد و تصویر شبیه‌سازی شده در سمت راست

 

البته باید گفت که در این آخرین مورد شبیه‌سازی، جهان به طرز غیر منتظره‌ای شبیه به واقعیت از کار درآمده است.برای بازسازی این جهان مجازی قدرت محاسباتی بالایی مورد استفاده قرار گرفته. برای یک لب‌تاپ معمولی چیزی در حدود دوهزارسال زمان لازم است تا از پس چنین شبیه سازی ای بربیاید. همچنین باید اضافه کرد که پژوهشگران با استفاده از سوپرکامپیوترهای state-of-the-art و نرم‌افزار هوشمند Arepo توانسته اند ظرف مدت سه ماه این شبیه‌سازی را به انجام برسانند.

 

درخت کیهانی

در آغاز این شبیه‌سازی می بینیم که باریکه‌هایی از ماده ای مرموز که کیهان شناسان به آن مادة تاریک نام داده‌اند، در گسترة فضا همانند شاخه هایی از درختی کیهانی پراکنده می شود. با گذشت میلیون‌ها سال مادة تاریک دسته شده و متمرکز می شود و هسته‌هایی برای تشکیل اولین کهکشان‌ها را ایجاد می‌کند. بعدتر نیز ضدماده تاریک ظهور می یابد تا در زمان مناسب ستارگان، سیارات و زندگی را ایجاد نماید.

اما پیش از آن همزمان با کشیده شدن این مادة تاریک به درون سیاهچاله‌ها و به بیرون پرتاب شدنش انفجارهای کاتالیزکننده ای رخ می دهد: یک بازة زمانی سرشار از بی نظمی که شکل‌گیری ستارگان و کهکشان‌ها را جهت می‌دهد. در نهایت، این شبیه‌سازی به جهانی ختم می شود که به جهان اطراف ما بسیار شبیه است.

بنا بر اظهار نظر دکتر مارک ووگلسبرگر از اینستیتو تکنولوژی ماساچوست که رهبری این پژوهش را بر عهده دارد این شبیه‌سازی درستی بسیاری از نظریات رایج کیهان‌شناسی را تایید می‌کند: « بسیاری از کهکشان‌های شبیه‌سازی شده مطابقت بالایی با کهکشان های جهان واقعی دارند. این واقعیت نشان می‌دهد که اساس درک ما از چگونگی عملکرد کیهان باید صحیح و کامل باشد. »

به طور اخص، این پژوهش این نظریه را تایید می‌کند که مادة تاریک داربستی‌ست که جهان قابل دید اطراف ما بر آن استوار است. بنا بر گفتة دکتر ووگلسبرگر اگر مادة تاریک از این شبیه‌سازی حذف شود، جهان نهایی حاصل از این شبیه‌سازی دیگر به جهان اطراف ما شباهتی نخواهد داشت.

 

این شبیه‌سازی کهکشان‌هایی با اندازه‌ها و شکل‌های گوناگون به دست می دهد که فضانوردان در جهان واقعی می بینند

 

این شبیه‌سازی اولین در نوع خود می‌باشد که نشان می دهد جهان قابل دید اطراف ما از مادة تاریک به پیدایی می‌رسد. این شبیه‌سازی همچنین به کیهان‌شناسان کمک می‌کند تا دربارة نیروی مرموز دیگری به نام انرژی تاریک که قدرت‌دهنده به شتاب پراکنش هستی است اطلاعات بیشتری کسب کنند.

آژانس فضایی اروپا در تلاشند تا سفینه‌ای به نام Euclid را در سال 2020 راهی فضا نمایند تا شتاب پراکنش هستی را اندازه‌گیری نماید. بنا به گفتة دکتر دانکلی از دانشگاه اکسفورد شبیه‌سازی‌هایی همانند این شبیه‌سازی انجام شده می تواند در این اندازه گیری نیز سودمند واقع شود:« به منظور استفاده از داده های Euclid ما نیاز به شبیه‌سازی آنچه که از انرژی تاریک انتظار می‌رود داریم تا آن را با آنچه واقعا وجود دارد مقایسه کنیم. »

دکتر کیهان شناس رابین کچپول از اینستیتو ستاره‌شناسی کمبریج ضمن تماشایی خواندن این شبیه‌سازی در مقابل به نکته ای احتیاطی اشاره می‌کند:« باید مراقب بود که تحت تاثیر زیبائی این اثر گرافیکی قرار نگرفت، تصاویری که از این شبیه سازی بدست امده شبیه به کهکشان هستند بدون اینکه از لحاظه فیزیکی مانند یک کهکشان به وجود آمده باشند. »

ترجمه ای از این منبع

 

پ.ن : کلیک کنید ! 

دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: بازسازی سیر فرگشت جهان هستی و دانلود موسیقی و برگردان مقاله