اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

*

صحبت از زن شاعر که بشود اولین نام همیشه فروغ است. فروغ در زمانه‌ای به دنیا آمد که همه چیز از سیاست گرفته تا فرهنگ در حال بال‌گرفتن بود. حرف‌های فروغ، حرف‌های تازه‌ای نبودند؛ زنان هزاره‌ها بود که کنج قفس دل‌هایشان مشغول شعرسرایی بودند و فروغ اولینی بود که این پرندگان را به نحوی که باید پرواز داد. فروغ زنی بود که آنقدر بخت یارش بود که توانست تواناییش را مکتوب کند. او اولین بود و خوب به یادها ماند. زمانه هم برای او زمانه‌ی خوبی بود.

در مقابل، سیمین‌ پرندگانش را شجاعانه در زمانه‌ای هرچه بیشتر پرواز داد که پرواز در هر شکلی ممنوع بود. شعرهای سی‌وپنج‌سال گذشته‌ی او رنگ و بوی تندی دارد؛ طیف‌های مختلفی از رنگ سرخ به همراهی بوی گوشت سوخته، باروت و اشک‌آور. سیمین نمی‌توانست سکوت کند. برای سیمین، ایران و مردمش نه اجزایی در هم تنیده، که یک کل بزرگ بود. این دید، همان برگ برنده‌ی سیمین بر فروغ است. سیمین نشان داد که در شعر، خط‌کشی میان زن و مرد بی معنی‌ست. شعر زنانه و مردانه ندارد؛ شعر زمزمه‌ی گذر از آدمیزاد بودن و نزدیک شدن به معنای انسان است.

 

 

 

**

من او را نمی‌شناختم، جسته و گریخته و همانقدری که سکوت خبری یک سیستم بسته اجازه‌ی شناخت می‌دهد شعرهایش را خوانده بودم. در واقع اصلا او را نمی‌شناختم و همین عدم شناخت من و نود درصد دیگر آدمیزادهایی که این دو روزه ادعای شناخت او را کرده‌اند، خودش اثبات اینست که او چه خاری در چشم سیستم بود.

 

***

ادبیات ما و در اصل، کل ایران ما الان یک حفره‌ی خالی دارد. حفره‌ای که حالا حالاها پر شدنی نیست. آن هم در ایرانی که زن اگر آرزوی والایی داشته باشد قبولی در کنکور است. در ایرانی که زن اگر نگرانی‌ای دارد پر یا خالی ماندن میز توالتش است، کوفته‌ای بودن نوک دماغش است، کم و کسری سفره‌ی ابوالفضلش است، غم رسیدن زمستان و قیمت بوت‌های جدید است، یک نگاه پسر همسایه است، مراسم شام آخر هفته است، آپ کردن وبلاگش و افه‌ی روشنفکری آمدن است.

 

****

متنفرم از این یادبود‌نوشته‌های بعد از مرگ آدم‌ها. خنده‌دار است که یک نفر در این کشور باید بمیرد تا مرکز دید شود. خنده‌دار است که من باید جی لو را بیشتر بشناسم تا سیمین بهبهانی. منی که اگر کارداشیان سر صبحانه‌اش آروغ بزند درجا خبرش را در فیسبوک می‌خوانم، حالا بعد از مرگ یک زن هموطن، یک زن قلم‌بدست، باید دست به کیبورد ببرم و نامش را برای اولینبار در اینترنت جستجو کنم.

آرزو دارم روزی برسد که برای شعر و ادبیات هم فرش قرمز پهن شود. آرزوی عجیبی در سرزمینی عجیب‌تر.

 

چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: ضد سیاست و طنز سیاه و زن و مرگ

× 

ب‌اف‌جی(غول بزرگ مهربان) گفت:«فراموش نکرد که انسان‌های زیادی هر روز ناپدید شد؛ البته بی آنکه توسط غول‌ها ربوده شد. انسان‌ها یکدیگر را کشت؛ حتی خیلی سریع‌تر از غول‌ها.»

سوفیا گفت:«اما آن‌ها یکدیگر را نمی‌خورند.»

بی‌اف‌جی گفت:«غول‌ها هم یکدیگر را نخورد. غول‌ها همدیگر را نکشت. غول‌ها خیلی دوست‌داشتنی نیست اما یکدیگر را نکشت. حتی تمساح‌ها هم یکدیگر را نکشت. حتی گربه‌ها هم یکدیگر را نکشت.»

سوفیا گفت:«اما آن‌ها موش‌ها را می‌کشند.»

ب‌اف‌جی گفت:«اوه، بله! اما آن‌ها هم‌نوع خود را نکشت. انسان‌ها تنها حیواناتی هست که هم‌نوع خود را کشت.»

سوفیا پرسید:«آیا مارها سمی یکدیگر را نمی‌کشند؟» سوفیای بیچاره سعی می‌کرد نام حیوانی را بیاورد که مثل انسان‌ها بدرفتار باشد.

ب‌اف‌جی گفت:« حتی مارهای سمی یکدیگر را نکشت. حتی ببرها و کرگدن‌ها هم این‌کار را نکرد. هیچ‌کدام از آن‌ها هم‌نوع خودشان را نکشت. آیا تو هرگز به این مسئله فکر کرد؟»

سوفیا سکوت کرد.

ب‌اف‌جی گفت:«من هرگز از کار انسان‌ها سر در نیاورد. تو یک انسان است و این یک گناه نابخشودنی هست که غول‌ها انسان‌ها را خورد. راست یا چپ؟»

سوفیا گفت:«درست است.»

بی‌اف‌جی گفت:«اما انسان‌ها تمام وقت بلا سر هم آورد. آن‌ها با تفنگ به هم حمله کرد. با هواپیما بالا رفت و بر سر یکدیگر بمب ریخت. انسان‌ها همیشه انسان‌های دیگر را کشت.» او درست می‌گفت. البته که او حق داشت و سوفیا هم این را می‌دانست. او متحیر مانده بود که آیا واقعا انسان‌‌ها بهتر از غول‌ها هستند؟

غول بزرگ مهربان ـ رولد دال ـ ترجمه مهناز داودی

 

××

جنگ کلا چیز خوبیست. باید با همه جنگید. سر کلاس درس با آموزگار، در محل کار با همه محدودیت‌ها، در خیابان با آلودگی ذهنی، در دنیای مجازی با عقاید خشک و سنگ شده. اما یک جنگ است که فقط مال احمق‌هاست. جنگی که جان را می‌گیرد و بازماندگان را می‌سوزاند.

در دل سوریه و عراق یک غده در حال گسترش است. غده‌ای که به جرم عقیده سر می‌برد. غده‌ای که یک هفته پیش دستور داد تمامی زنان بین یازده تا چهل و شش سال ساکن موصل را خت*نه کنند. نوشتنش خیلی آسان است اما دیدنش برای آنان که شاهد و یا قربانی این قبیل دیوانگی‌ها هستند یک سایه‌ای خواهد شد که تمام عمر دنبالشان خواهد کرد.

مسئول پیدایی این غده آنهایی هستند که در مقابل کشته شدن بیش از صد و پنجاه هزار سوری در چهار سال گذشته سکوت کرده بودند. آنهایی که به پابرجایی حکومت قاتلان سوری‌ یاری رساندند؛ و این غده از هرج و مرج پایدار آن منطقه کمال استفاده را برد و هرچه بیشتر جای پایش را محکم کرد. خنده‌دار است که در قرن بیست و یکم هستیم و پدیده‌ای داریم به نام ایجاد حکومتی درون مرزهای یک کشور دیگر.

 

همزمان، در سمت دیگر سوریه یکعده از مردمی که جرمشان زندگی در آن سرزمین است و بس، زیر بمب و موشک سرانشان در حال جان دادن‌ند. هزار نفر این سمت و چهل نفر آن سمت. همگی آدمیزاد.

 

لازم نیست تاریخ‌دان بود تا به این نتیجه رسید که مردم هیچوقت جنگ نخواسته‌اند و این سیاستمدارها هستند که از آدمیزادها طعمه‌های جنگی می‌سازند.

 

×××

JOHN LENNON  - Imagine

1971

 

Imagine there's no heaven

It's easy if you try

No hell below us

Above us only sky

 

Imagine all the people

Living for today...

 

Imagine there's no countries

It isn't hard to do

Nothing to kill or die for

And no religion too

 

Imagine all the people

Living life in peace...

 

You may say I'm a dreamer

But I'm not the only one

I hope someday you'll join us

And the world will be as one

 

Imagine no possessions

I wonder if you can

No need for greed or hunger

A brotherhood of man

 

جان لنن – تصور کن

1971

 

تصور کن بهشتی در کار نباشد

اگر اراده کنی چنین تصوری آسان است

نه جهنمی زیر پایمان باشد و

برفراز تنها آسمان فرمانروایی کند

 

تصور کن تمامی مردم

لحظه را زندگی کنند ...

 

تصور کن دیگر مرزبندی و کشوری وجود نداشته باشد

کار سختی نیست

نه دیگر دلیلی برای کشتن باشد و نه بهانه ای برای جان دادن

و هیچ مذهب و آیینی وجود نداشته باشد

 

تصور کن تمامی مردم

صلح را به زندگی بنشینند ...

 

شاید مرا رویایی بدانی

اما در این جاده من تنها نیستم

بر این امیدم که روزی تو نیز به ما بپیوندی

و جهان به یگانگی برسد

 

تصور کن مالکیتی در کار نباشد

در شگفتم که در تخیلت بگنجد

نه نیازی به طمع باشد و نه خبری از گرسنگی

چنین چیزی برادری بشری را بر پا خواهد کرد

 

تصور کن تمامی مردم

تمامی جهان را مشترک شوند

 

شاید مرا رویایی بدانی

اما در این جاده من تنها نیستم

بر این امیدم که روزی تو نیز به ما بپیوندی

آن زمان که برسد جهان در یگانگی خواهد زیست

 

دریافت این موسیقی

×××××××××××××××

 

یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: ضد سیاست و طنز سیاه و داعش و برگردان ترانه

خیلی حرف‌ها هست که باید بنویسم. حرف‌هایی که هر قدر هم درباره‌شان نوشته شود دردی دوا نخواهد شد. حرف‌هایی که قرن‌ها زمان نیاز دارند تا دیگر نیازی به نوشتنشان نباشد.

 

* 

متنفرم از آن‌هایی زن را هیچ نمی‌شناسند. در قفس طلایی می ‌خواهندش. او را به دو دوره دختری و غیر‌دختری تقسیم می‌کنند. ناموس خطابش می‌کنند. غنیمت جنگی حسابش می‌کنند. تمامش هم به خاطر وجود یک عضو زاید در بدن زن که کارکردی کمتر از آپاندیس و لوزه دارد.

 

متنفرم از آن‌هایی که هنوز نمی‌دانند دخالت در زندگی شخصی از اساس اشتباه است و مرزبندی در شیوه دخالت در آن، معنایی ندارد.

 

متنفرم از آن‌هایی که آدم‌ها را مقدس می‌شمارند، و مردگان را مقدس‌تر.

 

متنفرم از آن‌هایی که از ما مردمانی ساختند که حتی از باخت فوتبال هم برای خودمان بهانه‌ای برای شادی بسازیم.

  

متنفرم از کفتارهایی که خود را سایة خدا بر زمین و چوپان خلق می‌دانند، و سلسله مراتب چوپانی را میان خود‌ی‌ها تقسیم کرده‌اند. این پدر زن آن‌ست. آن یکی برادر آن دیگری‌ست. یکی دیگر پسر یک نفر دیگر. همگی محرم رازهای پلشت یکدیگر.

 

متنفرم از تمامی انقلاب‌هایی که بوی خون می‌دهند.

 

متنفرم از زن‌هایی که دشمن‌ترین به جنس خود هستند.

 

متنفرم از خشک‌مغزهایی که دوباره قصد دارند ماشین جوجه‌کشی در خانه‌ها به راه بیندازند.

 

متنفرم از کفتارهای شیک‌پوش و لبخند بر لب که حرف از تدبیر و امید می‌زنند.

 

متنفرم از کروات‌زده‌ها و غیر  کروات‌زده‌های روشنفکرنمایی که با مغلطه و سفسطه و زبان‌بازی خلقی را به دنبال خود پای منبرهایشان کشاندند و در این چاه عمیق جهل که نوری به انتهایش راه ندارد رها کردند. همان دکترها، همان استادها، همان مردگانی که بزور مهر شهید می کوبند پای قبرهای متعفنشان. همان‌هایی که خائن‌ترین به وطن بودند. همان‌هایی که باید تف انداخت به صورت‌های سه تیغه‌شان و فلسفه‌بافی‌های تار عنکبوت گرفته‌شان. همان‌هایی که کپی‌‌های برابر اصلشان هنوز موجود است. بی‌عمامه و با عمامه. با ریش و بی‌ریش. با لبخند و بی‌لبخند.

متنفرم از تمامی مسببین این شوربختی که هر قدر هم دست و پا بزنی توان رهایی از آن را نداری.

 

از خودِ «گذشته‌ام»، آن گذشته‌ای که آن را از خودم شسته‌ام، از آنچه زمانی بوده‌ام و حالا دیگر نیستم، متنفرم.

 

**

دلم می‌خواست از خودم یک کودک داشتم و یک دنیای کوچک. خودم کودکم را بزرگ می کردم. افسانه‌های همه خدایان را از زئوس و مجمع خدایانش تا همین آخرینشان برایش بازگو می‌کردم. برایش از بی‌نظمی و بی‌ناظمی دنیا می‌گفتم. برایش از کوتاهی زندگی و بودنمان می گفتم. برایش از دوست داشتن می‌گفتم که تنها سلاح برای ادامه زندگی‌ست. برایش از نوری می‌گفتم که در خود انسان است و نه در آسمان. برایش از گرانقدری طبیعت می‌گفتم. برایش از آدم بودن می‌گفتم. برایش از منصف بودن می‌گفتم. برایش از بی‌وطنی می گفتم. برایش از ایستاده مردن می‌گفتم.

 

***

این قبیل آرزوها واقعا خنده دار و بیهوده و دلخوش‌کنک‌اند؛ می‌دانم هیچوقت هیچ کودکی از خودم نخواهم داشت.

کودک من خیلی پیشتر از اینکه نطفه اش در بطنم بسته شود زیر فشار این شوربختی مدام ارث برده از نیاکانم، مرد و نابود شد. ژن‌های او طاقت تاریکی را نداشت. دلش نور می‌خواست و آزادی و رقص و شادی بی‌مرز.

 

 

 

************

پ.ن 1:

به ارتمیس عزیز،

این روزها دل و دماغ برگردان ترانه ندارم. هر روز به زحمت چند کلمه‌ای به داستان نیمه‌تمامم اضافه می‌کنم و همین. این استفراغیات هم امروز ناگهان بالا آمد. باید یک جا ثبت می‌شد.

 

به زگیل خان عزیز،

 

 

پ.ن 2:

 

تصویری از «مَشتی» جوجه یک هفته‌ای خانواده ما، در پس‌زمینه‌ای از دستنوشته‌های من، دمپایی‌های من، گلدان‌ها و باغچه من.

***********
سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و ضد سیاست و طنز سیاه

من یک دیو ام. از وقتی یادم هست اینطوری بودم. حالا یک دنیا هم بیایند و بگویند نیستی تمامشان حرف مفت می‌زنند.

من کافیست سر بالا کنم و یک آتش کوچک از چشم‌هایم بجهانم تا یک الی شش نفر درجا نیست بشوند. کافیست انگشت میانی و شستم را روی هم بگذارم و اندامم را هفت دور در جهت عقربه‌های ساعت بچرخانم تا میانگین هفده نفر چشم‌هاشان تالاپی از چشمخانه بجهد بیرون و سقط شوند. 

اگر دامنة موج صدایم از دو وجب و نیم  بشود دو وجب و نیم و خورده‌ای، چند نفر را می بلعم. اگر نعره یا قه‌قه بزنم هجده نفر و نیم نفله می‌شوند. اگر جورابم سوراخ بشود و ناخن انگشت شست‌ پایم که رنگ خون خشک‌شده دارد بیرون بیفتد دست‌کم دو نفر درجا نفسشان می‌گیرد و خشک می‌شوند. 

اگر این مارهایی را که زیر این گونی سیاه افسارشان زده‌ام به نحوی سر بیرون بکشند و در ملا‌عام فس‌فسشان بگیرد که دیگر هیچ؛ یک چیزی در حدود سی میلیون نفر درجا پشت‌سرم توی جاده قِل‌قِل می‌زنند توی سوراخ جهنم! 

من یک همچین دیو خطرناکی هستم، و از این نوع من، فقط و فقط در این خراب‌شده وجود دارد. لذا فاصله‌تان را با من حفظ کنید. من دیوی هستم که زن نام دارد!

 

ارادتمند

مارگیسو دوزخیان اصل ایرانی

 

 

***

شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: زن و طنز سیاه و ضد سیاست و آزادی های یواشکی

*

معمولا برای روان کردن قلمم موسیقی گوش می‌کنم. متن ترانه‌ها جادویی در خود دارند که مثل شیره انگوری که در نان روستا بزنی به نوشته‌ها طعم می‌دهند. قلم همینطور پیش می‌رود و بر ترانه سواری می‌کند. قلم حتی گاهی شده که از زین جدا می‌شود و به پرواز هم در می‌آید.

اما زمان‌هایی هم هست که داستان فرق دارد. گاهی این ترانه است که سواری می‌کند و قلم را می‌راند و بال به قلم می‌دهد. ...

 

**

امروز هفدهم می، روز جهانی مقابله با « هـــم * جــــنس * گرا هراسی » و « ترا* جـــنس * گرا هراسی » است.

« هـــم * جــــنس * گرایی » گرایشی طبیعی‌ست که در میان دیگر جانداران زمین هم دیده می‌شود: دلفین‌ها، پنگوئن‌ها، آهوها، گوسفندها، گاومیش‌های کوهان دار، قو‌های سیاه، مارمولک‌ها، سنجاقک‌ها، شیرها، فنچ‌ها، کبوتر‌ها و حتی بین حشرات خاصی که ساکن رختخواب من و شما هستند هم دیده شده.

سرچ زدن برای شناخت فیزیولوژی این انسان‌ها کار سختی نیست. (شاید خیلی کمتر از وقتی که برای مرور پست های بی‌محتوای وبلاگ های جوک و طعنه و ... می‌گذاریم. )

این‌ها اینگونه به دنیا آمده‌اند. این‌ها بیمار نیستند. این‌ها حق زیستن دارند همانقدر که دیگران دارند. این را در ذهنمان فرو کنیم. اگر آلرژی داریم به دیدن ظاهرشان کافیست یک روز تمام تصویر یکی از ایشان را تصویر دسکتاپ کامپیوتر، لب‌تاپ یا موبایلمان کنیم تا دیدنشان برایمان عادی شود. چگونه است که از دیدن هر روزه اجسام پرنده فلزینی که در آسمان پرواز می کنند یا آن آدم هایی که توی آن صندوق آهنی حرف می زنند دچار ترس نمی شویم؟! این انسان ها هم کافیست هر روز در کنار ما قدم بزنند، با ما صحبت کنند. با ما بخندند و اشک بریزند. روزی که چنین اتفاقاتی عادی شود، آن روزی که آنان نیز کنار ما و در همسایگی‌مان در خیابان و اتوبوس و کلاس درس دانشگاه و محیط کار در کنارمان آزادانه و بی هیچ مزاحمت و هراسی و با پوشش خودخواسته‌شان قدم بزنند، آن روز خواهیم دید که دنیا تا چه حد متفاوت خواهد بود.

 

***

فرنگی‌ها اصطلاحی دارند: Raise your voice . هفته گذشته برنده مسابقات یوروویژن مشخص شد: Conchita Wurst. جدا از صدای بی نقص و مهارت تحسین برانگیز این انسان در کنترل آوازش که او را از نظر من به حق شایسته مقام اول می‌کند، آنچه که بیش از همه سزاوار احترام و تحسین است شجاعت این انسان در فریاد زدن حق طبیعیش در انتخاب پوشش و آرایش ظاهریش است. او نیز می‌توانست چون دیگرانی که همانند او دو‌*جنس*یتی هستند تن به خواست ( ترس) احمقانه مردم بدهد و نیمی از هویت طبیعیش را از اندامش پاک کند. می‌توانست رختی مردانه بپوشد، یا برعکس رختی زنانه به تن کند و به اجبار موهای صورتش را بتراشد تا من و شمای خودخواه از دیدنش یکوقتی چندششمان نشود. اما او ترجیح داد با مخلوط کردن المان های به هنجار پذیرفته شده برای ظاهر زن و مرد در اجتماع، از خودش تابلویی بسازد برای فریاد زدن دردی که انسان‌هایی همانند او طی تاریخ به خوشداشت من و شما دچارش بوده اند. او فریاد زد که هم زن است و هم مرد و از این دوگانگی شرم ندارد. چراکه اینگونه متولد شده و دیگران نیز باید و باید و باید موجودیت او و دیگرانی همانند او را در کنارشان بپذیرند.

 

****

معمولا برای روان کردن قلمم موسیقی گوش می‌کنم. متن ترانه‌ها جادویی در خود دارند که مثل شیره انگوری که در نان روستا بزنی به نوشته‌ها طعم می‌دهند. قلم همینطور پیش می رود و بر ترانه سواری می‌کند. قلم حتی گاهی شده که از زین جدا می‌شود و به پرواز هم در می‌آید.

اما زمان‌هایی هم هست که داستان فرق دارد. گاهی این ترانه است که سواری می‌کند و قلم را می‌راند و بال به قلم می‌دهد.

نمی توانم دنیای موسیقی را بدون وجود صدای آدم‌هایی مثل Freddie Mercury ، Elton John، Mika، Darren Hayes ، Adam Lambert ، Ricky Martin ، Conchita Wurst و خیلی های دیگر تجسم کنم. اصلا دنیا را نمی توانم بدون وجود گوناگونی آدم هایش تجسم کنم. این آدم‌هایی که حقشان است در انتخاب فرد مورد علاقه‌شان، نحوه پوشش و راه و رسم زندگی‌شان خود تصمیم گیرنده باشند.

 

به آینده‌ای فکر می‌کنم که انسان‌هایی مثل Conchita دیگر مجبور نیستند نیمه دوم هویتتشان را به خاطر ترس احمقانة من و دیگران از ظاهرشان محو کنند. این آدم‌ها یکروز در کنار نوه‌ها و نتیجه‌های ما در خیابان ها قدم خواهند زد و جهان آنروز به دیدنشان همانقدر عادت کرده که به دیدن هر روزه خورشید در آسمان. این آدم‌هایی که اگر از دیدی فارغ از قضاوت و بی‌زاویه نگاهشان کنیم شاید حتی خارق‌العاده هم باشند. آدم‌هایی که هم زن هستند و هم مرد.

چه کسی می‌داند شاید این ما هستیم که طی راه دراز فرگشت طبیعت دو نیمه شده‌ایم؟!

 

 *****

Conchita Wurst-Rise Like A Phoenix ( download link

 

Waking in the rubble 

Walking over glass 

Neighbours say we’re trouble 

Well that time has passed

  

Peering from the mirror

No, that isn’t me 

A stranger getting nearer 

Who can this person be?

  

You wouldn’t know me at all today 

From the fading light I fly

  

Rise like a phoenix 

Out of the ashes, seeking rather than vengeance 

Retribution, you were warned 

Once I’m transformed, once I’m reborn

  

You know I will rise like a phoenix 

But you’re my flame 

  

Go about your business 

Act as if you’re free 

No one could have witnessed 

What you did to me

  

‘Cause you wouldn’t know me today 

And you have got to see to believe 

From the fading light I fly

  

Rise like a phoenix 

Out of the ashes, seeking rather than vengeance 

Retribution, you were warned 

Once I’m transformed, once I’m reborn

  

I rise up to the sky 

You threw me down but I’m gonna fly 

And rise like a phoenix 

Out of the ashes, seeking rather than vengeance 

Retribution, you were warned 

Once I’m transformed, once I’m reborn

  

You know I will rise like a phoenix 

But you’re my flame

 

کنچیتا وورست ـ خیز می‌گیرم همانند ققنوس

در این ویرانه از خواب بر خواسته‌ایم و

قدم بر این زمین شکننده گذاشته‌ایم

همسایگان دردسرساز می خوانندمان اما

اکنون دیگر آب از سرمان گذشته

 

خیره به آینه‌ام

نه، این نمی‌توانم من باشم

این بیگانه‌ای که پیش می‌آید

چه کسی می‌تواند باشد؟

 

امروز که از این نور رو به مرگ امید به آسمان پر می‌گیرم

محال است که مرا بجا بیاوری

این منی که همانند ققنوس خیز می‌گیرم از

میان این تل خاکستر

منی که به دنبال چیزی فراتر از انتقام هستم

به دنبال کیفری که بایست از آن بترسی

در آن زمان که تغییر شکل می‌دهم و دوباره متولد می‌شوم

بدان که من همانند ققنوس خیز خواهم گرفت

و آتشی که مرا متولد خواهد کرد خود تو هستی

 

به کار خودت مشغولی و

چنان رفتار می‌کنی که گویی حق هر عداوتی بر تو آزاد است و

هیچکس نمی بیند که

با من چه ستم‌ها کرده‌ای

 

چرا که تا به امروز هیچ مرا نشناخته‌ای

اما امروز باید ببینی تا باورم کنی که

از این نور رو به مرگ امید من به آسمان پر می‌گیرم

این منی که همانند ققنوس خیز می‌گیرم از

میان این تل خاکستر

منی که به دنبال چیزی فراتر از انتقام هستم

به دنبال کیفری که بایست از آن بترسی

در آن زمان که تغییر شکل می‌دهم و دوباره متولد می‌شوم

 

من به آسمان قد خواهم کشید و

تو در پی پایین کشیدن منی اما من بر پرواز سخت مصمم‌ام

 

و من خیز خواهم گرفت همانند ققنوس

از میان این تل خاکستر

منی که به دنبال چیزی فراتر از انتقام هستم

به دنبال کیفری که بایست از آن بترسی

در آن زمان که تغییر شکل می‌دهم و دوباره متولد می‌شوم

 

بدان که من همانند ققنوس خیز خواهم گرفت

و آتشی که مرا متولد خواهد کرد خود تو هستی

 

 

Conchita wurst at Eurovision song contestant 2014

******

پ.ن:

لطفا مطالعه کنید:

اینجا

اینجا

اینجا و

اینجا

 

شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: ضد سیاست و دانلود موسیقی و طنز سیاه و برگردان ترانه

*

دیروز بعد مدت‌ها رفتم جایی که فرنگی‌ها به آن می‌گویند مال. جایی که گاهی جنس‌هایش واقعا مالی هستند برای خودشان. جدا از اینکه خرید خوبی داشتم و دلچسبترینشان یک گل سر به شکل کلاه پردار و یک خرس پارچه ای فسفری ـ رنگین کمانی بود، چشمم مدام به مادران و کودکانی می‌افتاد که خریدهایی دستشان بود که صدا می‌داد.

پیشترها گزارشی در تلویزیون دولتی دیده بودم از مازاد جوجه‌خروسهایی که در جوجه‌کشی‌ها به جرم خروس بودن و تخم‌گزار نبودن درون بشکه هایی بزرگ روی هم ریخته می‌شدند و بعد هم سر بشکه گذاشته می‌شد و ... ! دیروز که آن جوجه خروس‌ها را می دیدم که درون کیسه‌های پلاستیکی با بیرحمی تمام جابجا می‌شدند به این فکر کردم که کدام راه مرگ راحت‌تر است؟ مرگ تدریجی یا مرگ دردناک ولی فوری؟

 

 

**

به مرگ زیاد فکر می‌کنم. مرگ آشنایانم. مرگ آدم‌های معروف. مرگ آدم‌های ناشناس. مرگ همکلاسی‌ها. مرگ خودم.  به نظرم همة بچه‌ها همینطورند. میان ترس‌هایی که هر بچه‌ای دارد، ترس از دست دادن آنهایی که دوستشان دارد به باقی ترس‌هایش می‌چربد و لابد شاید همین هم می‌شود جرقه ای برای شروع فکر به مرگ.

 

یک نفری که مرگش خیلی به یادم مانده آدمیزادی‌ست که نمیشود نظری درباره‌اش نوشت. سال اول دبستان بودم که سر صبحانه مرگش را با بغض جار کشیدند. صدای رادیو کم‌زور بود و ما که سر سفره بودیم نشنیدیم تا اینکه مادر با بیخیالی خبر را تکرار کرد. من هم بیخیال لقمة نان و کره و مربای توی دهانم را فرو دادم. بعدها از یکی از همسایه‌ها شنیدم که شب دفن آن آدمیزاد تا صبح تلویزیونشان روشن بوده تا مراسم تدفین ملکوتیش مستقیم تماشا شود و درنهایت تلویزیون نیز از این مصیبت و فشار وارده بر لامپ تصویر به ملکوت‌ اعلی پیوسته!

مرگ برجستة دیگری که بازهم خوب یادم مانده مرگ فرزند همان آدمیزاد بود که چندان جای نوشتن ندارد جز اینکه مدام خبر و اعلان بود که در رسانه ها هوا میشد که دعا بخوانید برای بازگشت سلامتی. و من هم با شدت تمام می خواندم. اینکه سلامتی یکنفر اینقدر مهم باشد که توی تلویزیون و رادیو مدام جار بکشند خب معنیش این بود که لابد خیلی به دعای من نیاز بوده حتما.

 

مرگ دیگری که یادم مانده مرگ مادربزرگ بلند‌پیشانیم بود. مادربزرگی که به گفته مادرم بدجوری مرا دوست داشت و همیشه ... جانم، ... گلم، و ... عزیزمش از دیدنم به راه بود و مرا یک لحظه از بغلش زمین نمی گذاشت. اما من هیچ از او به یاد ندارم جز همین خبر محو شدنش از زمین. اویی که مادرم همیشه از نا‌ترس بودنش می‌گوید و رام‌شدنی نبودنش. تقریبا هیچکس از آشنایان و همسایگانش هم الان دیگر یادش نیست یک‌چنین آدمی هم روی زمین وجودداشته. مادربزرگم خیلی راحت و بیصدا از روی زمین محو شد و رفت.

 

مرگ دیگری که خیلی یادم هست مرگ یکی از همکلاسی‌های دوران دبیرستانم بود که چندان نمی‌شناختمش. دختر ساکتی بود و کم پیش می‌آمد لبخند بزند. می‌آمد و می‌رفت و من اصلا نمی‌دیدمش تا اینکه یکروز پیت نفت را روی سرش خالی کرد و خودش را سوزاند و اینطوری خودش را از آزار خانواده‌اش آزاد کرد.

 

 

***

درباره مرگ زیاد فکر می کنم و هربار دست آخر یاد روزی می‌افتم که هشت‌ساله بودم و جلوی پریز برق ایستاده بودم و به این فکر می‌کردم که شاید بهتر باشد بمیرم چراکه هنوز به سن تکلیف نرسیده‌ام و آموزگارم آنروز در مدرسه گفته بود نوزادان، بچه هایی که به دنیا نیامده مرده‌اند، آدم‌های عقب‌ماندة ذهنی و همینطور بچه‌های هنوز مکلف نشده مستقیم به بهشت می‌روند. و من از جهنم و آتش توصیفیش می‌ترسیدم.

 

مرگ همیشه وسوسه کننده است. مثل یکجور مار است که گرد تن آدم می‌خزد. صدایت می‌کند که بیا و مرا کشف کن. می‌ایستی و تماشایش می‌کنی که آدمیزاد و غیرآدمیزاد را برمی‌دارد و با خودش می‌برد یکجای دیگری که آدم‌ها برایش افسانه می‌بافند. بعضی‌ها می‌گویند که ترس از تاریکی و ناشناختگی پشت مرگ است که این افسانه ها را می‌سازد، بعضی‌ها می گویند جهل است، یعضی ها هم می‌گویند اشتیاق ذاتی بشر به فانتزی افسارگسیخته. اما من می‌گویم همگی‌تان خفه شوید. اجازه بدهید بچه ها خودشان تصمیم گیرنده باشند.

 

 

****

آنروز فقط به یک دلیل از پریز برق فاصله گرفتم و دست به آن کار نزدم و آن اینکه به خودم گفتم هنوز خیلی چیزهای خوبی هست که تجربه نکرده‌ام : هنوز نمرات ثلث بعد و شاگرد اول شدن دوباره ام مانده بود. هنوز نتیجه آزمون علمی ناحیه مانده بود. هنوز بابا برایم ساعت مچی عقربه‌ای نخریده بود. هنوز خیلی چیزها مانده بود که باید می‌دیدم. خیلی طعم‌ها بود که نچشیده بودم. ...

 

به یاد آنروز که می‌افتم جدا از لرزشی که به اندامم می‌افتد از حقیقت هنوز زنده بودنم، شادی دلچسبی هم به دلم می‌دود از دانایی لحظه‌ای آن روزم.

به نظرم دلمان باید به حماقت آموزگارانی بسوزد که سال‌هاست رسانه ها را در اختیار گرفته‌اند و نمی‌دانند که هزار سوراخ را ببندند و ده‌ها دهان را در دخمه ها با لگد خفه کنند و جارچی‌هایشان در صدگوشة جهان فلسفة موریانه زده‌شان را بام تا شام فریاد کند، باز هم در نهایت دانایی لحظه‌ای بچه‌ها پیروز میدان خواهد بود.

بچه‌ها همگی تشنه تجربه، آموختن، و آموزاندن هستند و مستحق منبع آموزشی بی‌غرضانه، برابرانه و در دسترس.

 

 

Pink Floyd – Another Brick in the Wall, Pt. 2 – 1979 ( doawnload link

 

We don't need no education

We don't need no thought control

No dark sarcasm in the classroom

Teachers leave them kids alone

Hey! Teachers! Leave them kids alone!

All in all it's just another brick in the wall.

All in all you're just another brick in the wall.

 

We don't need no education

We don't need no thought control

No dark sarcasm in the classroom

Teachers leave those kids alone

Hey! Teachers! Leave those kids alone!

All in all you're just another brick in the wall.

All in all you're just another brick in the wall.

 

پینک فلوید ـ آجری دیگر بر این دیوار ـ 1979

 

نه نیازی به آموزش داریم

نه نیازی به جهت دهی افکار داریم

ریشخند و کنایه در کلاس های درس کافیست

تو ای آموزگار دست از سر بچه ها بردار

 

هی آموزگار!

دست از سر بچه ها بردار

این رویه تمامش آجری دیگر بر این دیوار است

تو در نهایت آجری دیگر بر این دیوار فاصله هایی

 

نه نیازی به آموزش داریم

نه نیازی به جهت دهی افکار داریم

ریشخند و کنایه در کلاس های درس کافیست

تو ای آموزگار دست از سر بچه ها بردار

 

هی آموزگار!

دست از سر بچه ها بردار

این رویه تمامش آجری دیگر بر این دیوار است

تو در نهایت فقط آجری دیگر بر این دیوار فاصله هایی

 

 

×××××××

پ.ن:

برای جهانی کردن کمک به دختران نیجریه‌ای ربوده شده توسط گروه اسلامگرای افراطی بوکو حرام که به جرم تحصیل، در ازای دوازده دلار به عنوان عروس در حال فروش هستند، لطفا این تومار اینترنتی را امضا کنید.

 

 

پنجشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: ضد سیاست و مرگ و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

چند وقتی هست که ... یعنی چند سالی هست که متولدین دهة شصت قیام کرده اند. وقتی حرف از قیام می شود هزار صحنه در ذهن می جهد. ناگهان ده ها چهره و صدها واریتة مختلف از رنگ سرخ می جهد توی چشم.

اما ذهنمان خیلی دور نرود، قیام متولدین دهة شصت قیامی مخصوص به نسل خودشان است. نسلی که زادة سالهای جنگ است و از رنگ سرخ خاطرات تلخی داشته، دارد و مسلما خواهد داشت، و همین هم باعث می شود بدجوری از این رنگ دوری بجوید و سرش را گرم گذشته اش کند.

این قیام اصلا قیام نیست. یکجور دل‌درد است. یکجور دل‌درد مخصوص نسلی که نشسته در خود، و مرده در خود، و درجازننده است. نسلی که رفته رفته به دهة سی زندگی پا می گذارد. یک نسل که در پی سیاست افزایش جمعیت دهة شصت ناگهان به جهان فوران زد، و می رود که بشود یک نسل عظیم و پر جمعیت پیر افسرده که دل‌درد دارد. دل‌دردی به نام اعتیاد به نوستالژی.

نوستالژی؟! مگر گذشته‌مان چه داشت که معتاد به یادآوری ذهنیش باشیم؟! گذشته‌مان چه داشت؟! جز مارش های بی انتهای عملیات؟! جز حجله هایی که سر کوچه ها سبز می شدند؟! جز کامیون های تحویل کپسول گاز؟! جز کوپن شیر سوبسیدی ( یارانه ای) ؟! جز دفترچه های بسیج اقتصادی؟! جز رادیوی تنظیم شده روی موج بی بی سی؟! جز مهمانان تهرانی فراری از موشک‌باران؟! جز قطعنامه های آتش بسی که رد میشدند؟! جز نوحه های حاج صادق آهنگران؟! ...

گذشتة ما تمام رنج بود. و این میان از پس سال ها دلمان خوش است به سریال ها و کارتون های قیچی شدة آن سال ها. به دفترهای چهل برگ. به ساندویچ های گوجه و خیار، و به لواشک های زنگ های تفریح. به آلاسکاهای سرخ و سپید. به پفک نمکی. به پنیر دانمارکی. به بوی نفت چراغ گردسوز در تاریکی قطع شدن های مکرر برق. به کفتر های همسایه. به صدای چرخ و فلکی. به قژقژ گاری پیرمرد گلابی فروش. ... به ترانه « باز آمد بوی ماه مدرسه». به مقنعه های چانه دار. به سرهای ماشین شده. به خط‌کش خوردن های بی انتها. ...

 

***

و من از پی سال ها، هنوز هم دستم به ولخرجی نمی رود. هنوز هم روی برگه های سپید ریز می نویسم و گوشه و کنارهای سپید مانده اش را جا نمی اندازم که مبادا یکروز بی کاغذ بمانم. هنوز هم دلم می لرزد اگر ... روزی دوباره جنگ شود.

ما نسل فوران جمعیتی هستیم که قرار بود ارتش بیست میلیونی را تکمیل کنیم. و خوب ارتشی هم شدیم. ...

 

پ.ن مرتبط

افزایش یا کاهش جمعیت، مسئله این است!

 

پ.ن دو :

یکی از نوستالژی های شخصی من از دوران کودکی، کتابی که هیچوقت دلم نیامد مدادرنگی بردارم و طرح های نیمه رنگ شدة توی آن را تکمیل کنم:

کتاب رنگها به قلم و تصویرگری عباس کیارستمی

کتاب رنگها به قلم و تصویرگری عباس کیارستمی

**

پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نوستالژی و ضد سیاست و ضد جنگ

ریچارد نلسون فرای کیست و چه کرده؟

استاد دانشگاه هاروارد. آدمی که بالای شش دهه دربارة تاریخ فرهنگی ایران، آسیای میانه و خاور نزدیک تحقیق کرده و آموزش داده. آثار او تلفیقیست از مطالعات دربارة ایرانیان و تاریخ ایران و فرهنگ وابسته به آن که بر اساس منابع و مستنداتی به زبان های زنده و غیر زندة موجود در تاریخ ایران، از اوستایی و پارسی کهن و سغدی گرفته تا زبان های موجود امروز ایران انجام شده. او میان ما ایرانیان و دیگر مردمانی که فرهنگ ایرانی را به ارث برده اند و اکنون به دلیل تغییر نقشه های سیاسی ساکن دیگر کشورها محسوب می شوند سال ها زندگی کرده.

استاد دهخدا در لغتنامه اش به او لقب «ایران دوست» را داده. او برای پنج دهه مدیر موسسه آسیا و جانشین پروفسور آرتور پوپ در شیراز بوده. او در آلمان و دیگر کشورهای اروپایی، در افغانستان، در تاجیکستان، و در دیگر کشورهای خاورمیانه و آسیای میانه در مورد ایران و فرهنگ گذشتة ایران تدریس کرده و پروژه های تحقیقاتی را رهبری کرده. به زبان های پارسی، پشتو، ازبک، ترکی، عربی، آلمانی، فرانسوی مسلط بوده. او در سال های گذشته در دانشگاه های تهران و اصفهان سخنران بوده و دانشجویان بسیاری از نزدیک با او دیدار داشته اند. او از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۱۰ عضو افتخاری سازمان پرشن گلف آنلاین بود و همواره با ارسال نامه به تحریف کنندگان از نام خلیج پارس اعتراض کرده.

 

این آقا در آلاباما و در خانواده ای سوئدی تبار به دنیا آمد. در نوجوانی با مطالعه داستان های تاریخی به شرق و تاریخ آن علاقه مند شد. او پس از گذراندن دوره‌های چین‌شناسی و باستان‌شناسی چین و ژاپن، از یک ایرانی تاجر فرش پارسی آموخت. در سال 1946 دکترای تاریخ و زبان شناسی تطبیقیش را از دانشگاه هاروارد با رسالة « تاریخ بخارای نرشخی» دریافت کرد. در سال 1948 به استادی هاروارد رسید و بعدتر استاد کرسی تدریس مطالعات ایرانی موسوم به آقاخان شد. دارای همسری ایرانی-آشوری بود و فرزندانش به خاطر علاقه به ایران، دین خود را به زرتشتی تغییر داده بودند. او مرکز مطالعات خاورمیانه (CMES) را در هاروارد بنیان گذاشت. کتاب ها و مقالات او دربارة تاریخ و فرهنگ ایران مرجع بسیاری از مطالعات انجام شده در سطح جهان در این زمینه بوده. ( یعنی دنیای باستانی که یک عده ای از ما به غلط مدام به آن فخر خارج از حد می فروشیم توسط این آدم محترم و امثال او به دنیا و به خود ما معرفی شده ).

او روز پنجشنبه هفتم فروردین 1393در سن ۹۴ سالگی در شهر بوستون درگذشت. از کتاب های تالیفی او می توان به ایران (1953) ، ایران کهن (1968) ، میراث ایران کهن (1963) ، دوران طلایی ایران کهن (1975) ، تاریخ ایران باستان (1984) ، میراث آسیای میانه (1996) ، ایران بزرگ ( شرح حال ـ 2005 ) و تاریخ بخارا (2007) اشاره کرد.

 

ما با او چه کردیم؟

ریچارد فرای در ۹۱ سالگی و در مرداد ۱۳۸۹ (ژوئیه ۲۰۱۰) از طرف محمود احمدی‌نژاد قول خانه‌ای تاریخی در اصفهان را برای زندگی تا پایان عمرش دریافت کرد. وعده ای که مثل دیگر وعده های ا.ن هرگز به مرحله عمل نرسید و آن ساختمان برای تبدیل به هتل سنتی از طرف دولت به شخص دیگری فروخته شد.

ریچارد فرای در وصیتش خواسته بود بعد از مرگ در اصفهان و در کنار رودخانه زاینده رود نزدیک آرامگاه دیگر شرق شناس امریکایی پروفسور آرتور پوپ به خاک سپرده شود. و وصیت این آدم تا الان که شانزده روز از مرگش گذشته هنوز عملی نشده و جسد او کماکان در در سردخانه‌ای در بوستون بلاتکلیف باقی مانده و یک عده ای هم او را زباله و جاسوس و سارق فرهنگی می خوانند و بر ضدش تجمع می کنند. و این میان دولت تاجیکستان اظهار کرده اگر ایران مایل نیست، این کشور با کمال میل مفتخر است که خاکش مدفن او باشد.

 

منابع:

سایت ریچارد فرای

بهار نیوز

ویکیپدیا

و یکسری سایت ضالة دیگر

 

پ.ن : یکنفر این حاج ابراهیم حاتمی کیا را از برق بکشد و به ایشان حالی کند که به جای درجا زدن سینمایی در یکسری آرمان های خیالی کلیشه ای و توهم پرچمداری دیگرانی مثل مرتضی آوینی که دیگر در قید حیات نیستند، و در ضمن حمله به دیگرانی مثل اصغر فرهادی و کمال تبریزی که حداقل یک عدد فیلم غیر تقلیدی و بفروش در کارنامه دارند، برود کمی آب قند بخورد تا به مغزش خونرسانی شود. ظهر جمعه مان را در شبکه چهار زهرمار کرد این دوپای مدرن!

***

یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و ضد سیاست

در راستای مبارزه با گسترش روز افزون میکرو دوپاهایی که ژست طرفداری از محیط زیست می گیرند و اگر بپرسی جیگرت در این زمینه به چند من؟ لبخند ملیحی تحویل می دهند و دیگر هیچ، درست در  همین راستا یک راهکار ساده برای اندک کمکی به جلوگیری از به فنا رفتن تدریجی نسل ما دوپاها ارائه می شود:

کاشت درخت در جنگل های بارانی برزیل از راه دور و با استفاده از موتور جستجوی ecosia !

 

 ××

موتورهای جستجوی مختلفی وجود دارد که هر یک قابلیت های ویژه ای برای کاربران خود ارائه می کند. از همه شناخته شده‌ترها برای ما ایرانی ها گوگل و یاهو هستند. تا پارسال گوگل برتری مهمی بر یاهو داشت و آن هم استفاده از پروتکل امن https برای رمزگزاری داده های دریافتی و ارسالی بود که دست جاسوسان اینترنتی دولتی و غیر دولتی را تا حد زیادی می بست و بسیار محترمانه چوب در نشیمنگاهشان می نمود. خوشبختانه سال گذشته یاهو نیز به این پروتکل خودش را آراست و البته همزمان کاربران ایرانی را از سرویس ایمیلش محروم کرد.

حالا تمام اینها که هیچ ربطی هم به موضوع این نوشتة زیست محیطی ندارد به کنار، یک موتور امن خیلی بهتری هم برای جستجو وجود دارد که همگان در صورت استفاده از آن مشمول رحمت مادر طبیعت قرار خواهند گرفت و به خود و نوادگانشان کمک خواهند نمود که زندگی طبیعی اندک آسوده‌تری داشته باشند.

این موتور جستجو ecosia نام دارد و متصل به یکسری آدم ها و در راسشان Christian Kroll و Tim Schumacher است که طبق بیانیه کاریشان متعهد شده‌اند که حدود هشتاد درصد در آمد حاصل از تبلیغات ارایه شده در سایتشان را به پروژة کاشت درخت در جنگل های بارانی برزیل که به ریه های زمین معروفند و البته طی سال های اخیر رو به نابودی بوده اند، اختصاص دهند.

این سایت نتایج جستجویش را از طریق جستجوگر Yahoo انجام می دهد و در نتایجش تگ های داده شده به موارد جستجو را لحاظ می کند و لینک های خرید زیست محیطی را در اولویت قرار می دهد. همچنین در جستجو از فن آوری های  Wikipedia و bing نیز کمک می گیرد.

 

ecosia تا به حال چه کرده؟

این موتور جستجو در سال 2011 به موتور جستجوی محبوب Forestle که هدف مشابهی داشت پیوست و در حال حاضر 202,323 کاربر روزانه دارد. کاربران روزانه 518,912 بار جستجو انجام می دهند. این سایت به وسیله هر بار جستجوی انجام شده 0.5 سنت از طریق تبلیغات کسب می کند. برای کاشت هر درخت بارانی در برزیل یک دلار آمریکا نیاز است و در حال حاضر این سایت هر 26 ثانیه هزینة کاشت یک درخت را فراهم می کند. تا کنون، این سایت و کاربرانش در مجموع بانی کاشت 385,160 عدد درخت می باشند.

 

 

همینطورکه این بالا می بینید در قسمت More گزینه هایی وجود دارد که آخرین آن setting یا تنظیمات است. در این قسمت می توانید مشخص کنید که نتایج جستجویتان با استفاده از گوگل باشد یا همین سایت. ( که در صورت انتخاب google در پروژه کمپین برای کاشت یک میلیون درخت شرکت داده نخواهید شد. ) همچنین می توانید فیلتر مخصوص کودکان را فعال کنید و همچنین زبان سایت را تعیین کنید که در آن زبان های لتونیایی و استونیایی هم هست اما زبان پارسی وجود ندارد که با توجه به میزان ارزش پاسپورت ایرانی چنین چیزی اصلا مایه شگفتی نیست.

نکته خاص در مورد این موتور جستجو استفاده از تگ برای جستجوست که می تواند دستی وارد شود و یا با استفاده از زبانة مثلثی شکل کوچکی که کنار آیکن ذره‌بین صفحة اصلی قرار دارد. مثلا کلمه مورد نظر را تایپ می کنیم و بعد روی زبانه کلیک کرده و یکی از گزینه های news،  images، videos، google،  ecosia را انتخاب می کنیم تا کلمه مورد نظرمان در نتایج جستجو لحاظ شود.

 

چگونه این سایت را Home page خود نماییم یا چه کنیم که هنگام باز کردن مرورگرمان این سایت به صورت خودکار بالا بیایید :

برای مرورگر کروم: در قسمت Menu روی setting کلیک کنید و open a specific page or set of pages را انتخاب کنید و روی set pages در قسمت on start up کلیک کنید و https://ecosia.org را وارد کنید. توجه کنید که اگر قسمت on start up را نمی بینید روی show advanced setting … در پایین صفحه کلیک کنید.

برای مرورگر فایرفاکس: روی منوی tools کلیک کنید. روی Option کلیک کنید. روی تب general در بالای گوشة سمت چپ پنجرة option کلیک کنید تا انتخاب شود. show my home page را از کشوی when my firefox starts انتخاب کنید و https://ecosia.org را در قسمت home page تایپ کنید. ok را کلیک کنید.

 برای مرورگر اینترنت اکسپلورر : روی tools کلیک کنید. روی internet Option کلیک کنید. روی تب general در بالای گوشة سمت چپ پنجرة option کلیک کنید تا انتخاب شود و https://ecosia.org را در قسمت home page تایپ کنید. ok را کلیک کنید.

برای مرورگر سافاری : روی منوی safari دربالای صفحة نمایشگر کلیک کنید. روی preferences … درون منو کلیک کنید. روی تب general در گوشة سمت چپ پنجره کلیک کنید تا انتخاب شود. از کشوی  new windows open with گزینة homepage را انتخاب کنید و https://ecosia.org را در قسمت home page تایپ کنید. پنجره را ببندید.

برای مرورگر فایرفاکس برای Mac OS X : روی منوی tools در بالای صفحه کلیک کنید. روی preferences … درون منو کلیک کنید. روی تب general در گوشة سمت چپ پنجره کلیک کنید تا انتخاب شود. گزینة show my homepage را از کشوی when firefox starts انتخاب کنید و https://ecosia.org را در قسمت home page تایپ کنید. پنجره را ببندید.

 

****

پ.ن: طی آماده کردن این نوشته اینجانب 8 تا درخت کاشتماوه 

سه‌شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۱۱:٢٧ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: محیط زیست و ضد سیاست و معرفی موتور جستجوی سبز ecosia

دموکراسی مقدم  است یا ملی گرایی؟ این آن بلبشویی ست که اوکراین را مرکز توجه کرده. وقتی مردم یک منطقه می خواهند آینده شان را خودشان انتخاب کنند آیا ملی گرایی افراطی خودش نمی شود یک نوع دیکتاتوری خاموش؟

دست و پا زدن اتحادیه اروپا و آمریکا برای مخالفت با همه پرسی انجام شده در کریمه را شاید بشود اینگونه معنا داد :

کشمکش کودکانة غرب و شرق بر سر قدرتنماییشان در زمان جنگ سرد هنوز هم زیر پوسته ای از لبخندهای دیپلماتیک قرن بیست و یکمی به زندگی پنهان خودش ادامه می دهد. 

 

ورقپاره ای از کتاب « تراوشات یک ذهن مغشوش »- صفحة 361

 

 

همه پرسی در کریمه

 

همه پرسی در کریمه

 

پ.ن :

کلا سیاست پدر و مادر ندارد. بنابراین زنده باد Apoliticism !

 

دوشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: ضد سیاست

 

بدون شرح.

دیدار کاترین اشتون با گوهر عشقی و نرگس محمدی

 

دیدار کاترین اشتون با گوهر عشقی و نرگس محمدی

***********************

سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: ضد سیاست

" اومدیم که فقط یک نفسی بکشیم و بعد هم نیست بشیم. "

 

مطمئنم قبل از من میلیون ها نفر دیگه هم همین جمله به ذهنشون رسیده. یه جمله پر از کثافت. :‌ )

دیشب یلدا بود. امروز اولین روز از برتری گرفتن روشنایی خورشید به تاریکی شب. احمقانه است که شکست ظاهری شب رو هر سال جشن می گیریم و چشممون رو به شب واقعی اطرافمون می بندیم.

 

 

این یک نوشته سیاسی نیست. دید شما سیاسیش می کند. : )

یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: ضد سیاست و فلسفه بافی

مشاهده یادداشت خصوصی

دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: ضد سیاست و خـــــون

سه روز دیگه این وبلاگ یکساله می شه و فکر می کنم یه خونه تکونی اساسی لازم باشه.
اولا از اینکه این همه مدت به وبلاگم سر نزدم از خودم شرمنده ام. ثانیا فکر می کنم مطالبی که تا به حال در اون نوشتم یکمی زیادی از روی احساسات بوده. وبلاگ دفترچه یادداشتیه که همه می تونن بخوننش. پس باید جانب حرمت ها رو نگه داشت. اگه زیادی از ته دل بنویسی چرک و کثیف میشه. گاهی باید از امید و زندگی هم نوشت. سیاست مال آدم های دور از دل و حقیقته. این حرفیه که توی دانشگاه به همه می گفتم اما انگار خودم فراموشش کرده بودم. آدمک های دنیای سیاست میان و میرن. اما تنها کسی که می تونه زندگی ما رو تغییر بده فقط خود ما هستیم. حزب و اسم و رسم و سیاست سیخی چنده؟ 

می نویسم همه آنچه مرا می ماند
می نویسم همه آنچه تو را می خواند
در چنین سرد شبی نحس و پلشت
چه کسی جز دل تو اسب مرا می راند؟!
 
من از نور می نویسم. 
من از نور می نویسم...

چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نویسندگی و ضد سیاست و دانشگاه و وبلاگنویسی در ایران