اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

کوره‌ی کوچکیست خاورمیانه، با دریچه‌های چفت و هوا و سوخت کافی و دوربین‌های مداربسته. چیز مهیجی‌ست در میان ردیف سرگرمی‌های روزانه. آمار و ارقام است و نمودار، و اقتباسی علمی‌تخیلی در تعامل محض با فانتزی‌های تماشاگران گرسنه.

 

سینما و ادبیات بهتر است درهایشان را تخته کنند. عینک‌های سه بعدی را باید دور انداخت. باید به آغوش کشید لذت تجربه‌ی نزدیک این هولوکاست رایگان را.

 

 

************


پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: طنز سیاه و داعش

 

 

تا نیم‌ساعت پیش اینجا قیامت بود. رگبار می‌زد و پشت سرهم رعد و برق. رعدا توی هم قاطی می‌شدن و برق شده بود مثل فلاشای پشت سر هم دوربین. طوری بارید که آب از پیاده‌رو زد توی حیاط و یه دریاچه‌ی بزرگ به عمق ده سانت درست کرد.

 

بچه‌کاکتوسام از روی سقف ماشین آبجیم ریخته بودن پایین، و از توی گلدوناشون دراومده بودن، و با ریشه‌های کوچولوشون روی آب شناور شده بودن و اینور و اونور می‌رفتن.

 

تا الان داشتم دوباره برشون می‌گردوندم توی گلدوناشون؛ درست عینهو یه ناظم خط‌کش به دست. عیش‌شون رو کلا زایل کردم.

 

خب دیگه، نه خودمون آزادیم و نه قدرت اینو داریم که آزادی هدیه کنیم. : |

 

جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: طنز سیاه

*

[شب ـ داخلی ـ آشپزخانه‌ی منزل هنک]

 

هنک که تازه وارد منزل شده در کابینت را می‌بندد و  در جایش می‌چرخد و با لتیشا مواجه می‌شود که با حالتی گنگ به او خیره شده.

 

هنک : هی! من یه کم بستنی شکلاتی خریدم. ... تو حالت خوبه؟ ...

 

[لتیشا به جواب مثبت سر تکان می‌دهد]

 

هنک : مطمئنی؟

 

[لتیشا باز هم به جواب مثبت سر تکان می‌دهد]

 

هنک : تو واقعا خوشگلی. ... بیا بریم بیرون رو پله‌ها. دلت می‌خواد؟

 

[لتیشا به موافقت سر تکان می‌دهد]

 

هنک : پس بریم.

 

شب ـ خارجی ـ بیرون منزل روی پله‌ها

 

[هنک و لتیشا روی پله‌ها می‌نشینند، و هنک یکی از دو قاشق پلاستیکی را به دست لتیشا می‌دهد، و در ظرف بستنی شکلاتی را باز می‌کند. لتیشا چشمش به هنک است. هنک روبرو را نگاه می‌کند و یک قاشق بستنی شکلاتی در دهان می‌گذارد. لتیشا حالا با چشمان نیمه اشک‌آلود به سه سنگ قبر آماده‌ی درون حیاط نگاه می‌کند که زیر یکیشان پسر هنک خوابیده. لتیشا تازه نگاهش را متوجه روبرو کرده که هنک یک قاشق بستنی شکلاتی در دهان او می‌گذارد. لتیشا همانطورکه نگاهش را به نگاه هنک دوخته بستنی را مزمزه می‌کند و پنهان از چشم هنک لبخند می‌زند.]

 

هنک : سر راهم به خونه یه توقفی جلوی پمپ بنزین‌مون داشتم. تابلو سردرش رو دوست دارم.[این نشونه رو دوست دارم.] ... فکر می‌کنم عاقبت بخیر بشیم.

 

لتیشا نگاهش را بالا می‌آورد و به ستاره‌ها چشم می‌دوزد. هنک هم همینطور.

نمای دوربین از پشت سر هنک و لتیشا که کم‌کم به بالا متمایل می‌شود و ستاره‌ها را قاب می‌گیرد.

پدیدار شدن تیتراژ پایانی بر زمینه‌ی آسمان پر ستاره.

 

Monster’s ballMarc Forster – 2001 – 1:45 to 1:48

 

 

 

**

 

دوست دارم درمورد این فیلم دو سه خط دیگر هم بنویسم. نمی‌دانم چرا اما نصفه‌شبی زده است به سرم. خوابم نمی‌برد و باید بنویسم تا حرف‌ها زهر نشده و مستقیم نرفته توی جگرم.

سالی که اکران شد، من اولین کنکور عمرم را دادم. نتیجه‌اش همان روزی آمد که هواپیماها خوردند به برج‌های دوقلو. یادم هست که اسمم در روزنامه نبود و ساعت‌ حول و حوش پنج و ریع بود که غمگین از کتابخانه رسیدم خانه و بنا به عادت تلویزیون را روشن کردم و از دیدن دودی که برج‌ها را گرفته بود در جا خشک شدم.

آن سال، من جوجه دانش‌آموزی بودم که همه‌ی هدفش این بود که یک ضرب کنکور قبول شود و بزند و برود از این مملکت. دلم دنیایی می‌‌خواست آزاد. آزادی نداشتم که اگر داشتم باید خبردار می‌بودم که آن سال "ضیافت هیولا" روی پرده است. آزادی نداشتم که اگر داشتم موقع افتتاحیه و اختتامیه جام جهانی صدا و سیما را نفرین نمی‌کردم که چرا مراسم را مستقیم پخش نمی‌کند. آزادی نداشتم که گوش دادن یواشکی به برنامه‌ی رادیویی روز هفتم بی‌بی‌سی یا شباهنگ صدای امریکا برایم ته آزادی بود. آزادی نداشتم که نهایت رویاهایم داشتن یک زندگی بود شبیه آن چیزی که در فیلم و سریال‌های غیر ایرانی دیده بودم یا در کتاب‌های جین استین خوانده بودم.

 

آن سال، برای هیچکس سال خوبی از آب درنیامد و شاید به همین دلیل هم این فیلم لابلای هیاهوی تعیین محورهای شرارت گم شد و خیلی گل نکرد.

 

آدم‌های این فیلم خیلی شبیه ما هستند. آنقدر که انگار آینه را تماشا می‌کنیم. آدم‌هایی تنها، درهم‌شکسته، قفل، بی‌عشق، ساکت، و تکراری. آدم‌هایی که اندک رگه‌های عشق آشکار اطرافیانشان را نمی‌بینند و همانطور که یکدیگر را تکه‌پاره می‌کنند، خواسته و ناخواسته حاملان آن عشق‌ها را نیز ذره‌ذره خُرد و نابود می‌کنند.

 

صحنه‌ی آخر و آن تنهایی دونفره روی پله‌ها لایق ریختن اشک است. اما اشکم نیامد. اگر شما هم دیدید و اشکتان نیامد باید بگویم وضعمان حتی از آدم‌‌های توی این فیلم هم خرابتر است و خودمان خبر نداریم.

 

******

پ.ن:

دست این مردم گل و بلبل‌مان درد نکند که ریختند در خیابان برای شادی تفاهمی که تمامی تحریم‌ها از جمله تحریم شخصیت‌های خاص را قرار است لغو کند. باید از خودمان بپرسیم این تفاهم برایمان نان می‌شود یا آزادی. جواب گوهربانو را چه باید بدهیم؟!

 

 

***

Avril Lavigne - Give You What You Like - 2015

 

Please wrap your drunken arms around me

And I'll let you call me yours tonight

'Cause slightly broken's just what I need

And if you give me what I want

Then I'll give you what you like

 

Please tell me I'm your one and only

Or lie, and say it at least tonight

I've got a brand new cure for lonely

And if you give me what I want

Then I'll give you what you like

 

When you turn off the lights

I get stars in my eyes

Is this love?

Maybe someday

So don'’t turn on the lights

I’ll give you what you like

 

Emotions aren’t that hard to borrow

When love's the word you never learned

And in a room of empty bottles

If you don'’t give me what I want

Then you’ll get what you deserve

 

When you turn off the lights

I get stars in my eyes

Is this love?

Maybe someday

I've got the scene in my head

I’'m not sure how it ends

Is it love?

Maybe one day

So don'’t turn on the lights

I'll give you what you like

Give you what you like

 

I'll give you one last chance to hold me

If you give me one last cigarette

By now it's early in the morning

Now that I gave you what you want

All I want is to forget

 

When you turn off the lights

I get stars in my eyes

Is this love?

Maybe someday

I've got the scene in my head

I’m not sure how it ends

Is it love?

Maybe one day

So don'’t turn on the lights

I'll give you what you like

Give you what you like

 

What you like

 

آوریل لوین ـ آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم - 2015

 

لطفا بازوان مستت را به گردم حلقه کن

و من می‌گذارم که امشب مرا مال خودت بدانی

آن‌کسی که زیاده از حد شکسته نباشد چیزی است که نیازمندش هستم

و اگر تو آنچه را که نیازم است به من بدهی

من هم آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

 

لطفا بگو که تنها مرا می‌خواهی و بس

یا اینکه دروغ بگو و فقط برای امشب این حرف را به من بزن

این درمان دست اول و تازه‌ایست که برای تنهایی گیر آورده‌ام

و اگر تو آنچه را که نیازم است به من بدهی

من هم آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

 

وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کنی

در چشمانم ستاره‌ها به درخشش می‌افتند

این همان عشق است؟

شاید یکروز بدل به عشق شود

پس چراغ‌ها را روشن نکن که

من آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

 

وقتی که عشق واژه‌ای نیست که اسمی از آن شنیده باشی،

و در اتاقی پر از بطری‌های خالی،

هدیه دادن احساسات آنقدرها هم سخت نیست؛

اگر تو آنچه را که می‌خواهم به من بدهی

من هم آنچه را لایقش هستی در اختیارت می‌گذارم

 

وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کنی

در چشمانم ستاره‌ها به درخشش می‌افتند

این همان عشق است؟

شاید یکروز بدل به عشق شود

صحنه را در ذهنم دارم اما

مطمئن نیستم عاقبتش به کجا می‌کشد

عشق همین است؟

شاید یک روز بدل به عشق شود

پس چراغ‌ها را روشن نکن که

من آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

 

اگر این آخرین سیگار را به من بدهی

یکبار دیگر می‌گذارم که مرا در کنارت داشته باشی

دیگر باید سپیده زده باشد

حالا که من آنچه را که خواستی در اختیارت گذاشتم

در ازایش فقط فراموشی می‌خواهم

 

وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کنی

در چشمانم ستاره‌ها به درخشش می‌افتند

این همان عشق است؟

شاید یکروز بدل به عشق شود

صحنه را در ذهنم دارم اما

مطمئن نیستم عاقبتش به کجا می‌کشد

عشق همین است؟

شاید یک روز بدل به عشق شود

پس چراغ‌ها را روشن نکن که

من آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

آنچه را که دوست داری

 

دانلود این ترانه

 

 

یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: طنز سیاه و فیلم و سینما و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

داشتن رفقای خوب، مثل خواندن کتاب خوب است. زندگی را خواستنی می‌کنند. مدام می‌خوانیشان. تنها که می‌شوی یادشان تنهایی را دور می‌کند. با خودت می‌گویی چقدر خوب که در این دنیا چند نفری هستند که همراهند و همدرد و همقدم.

آنها مثل گل‌ها و درختانند، مثل پرندگان سر صبح، و مثل صدای به هم خوردن برگ‌ها در باد. آنها فقط در ظاهر دور به نظر می‌آیند. کافی‌ست سکوت باشد آنوقت آنها نزدیک می‌شوند. آنقدر نزدیک که می‌توانی در آنها نه ترکیب که حل شوی. هم خودت باشی و هم یک چیز دیگر. یک چیز بهتر و گرانبهاتر.

 

**

 

دیروز نشستم و این کتاب را پس از سال‌ها دوباره خواندم. می‌خواندم و می‌خندیدم. می‌خندیدم و می‌خواندم.

 

 

"...ناپلئون دستور داده بود که یکبار در هفته همه‌ی حیوانات جمع شده راهپیمایی بکنند و به آن نام تظاهرات خودانگیز را داده بود زیرا این تظاهرات داوطلبانه باید می‌بود و در آن پیروزی‌هایی را که در مرغزار حیوانات واقع شده بود جشن می‌گرفتند. در هر روز در ساعت معین حیوانات باید دست از کار می‌کشیدند و گرداگرد مزرعه مانند سربازان پیاده‌روی نظامی می‌کردند که در این پیاده‌روی در صف اول خوکان و در عقب اسبان، گاوان، گوسفندان، و آخر از همه ماکیان بودند. سگان در دوطرف مسئول حفظ انضباط بودند. باکسر و کلاور هم پارچه‌ی سبزرنگی را که بر روی آن نقش سم و شاخ و نوشته‌ی «جاوید باد برادر ناپلئون» بود در بالای سر حیوانات نگاه می‌داشتند. پس از پایان پیاده‌روی سرود و یا شعری در مدح ناپلئون ازبر خوانده می‌شد و سپس سکوئیلر سخنوری مبسوطی درباره‌ی آخرین ارقام محصولات غذایی اجرا کرده و بنابر شرایط گلوله‌ای هم گاه شلیک می‌شد. بزرگترین هواخواه و پشتیبان این کارها گوسفندان بودند و اگر حیوانی پیدا می‌شد که این اعمال را وقت‌کشی بیهوده بنامد ـ که اکثر حیوانات اگر سگ یا خوکی در اطراف نبود این طرز فکر خود را با نهایت خودداری ابراز می‌کردند و نیز هوای سرد را باعث سختی اجتماع می‌دانستند ـ گوسفندان با بع‌بع و «دوپا گجسته چارپا خجسته» دَم هر حیوان را قطع می‌کردند. حیوانات نیز با این فکر که دیگر خود ارباب شده‌اند و هر زحمتی که می‌کشند حاصلش به خودشان می‌رسد تسلی خاطر می‌یافتند و خشنود بودند. ..."

 

قلعه حیوانات ـ جرج اورول ـ صفحات 115 و 116 ـ مهنوش جواهری ـ نشر یاد عارف ـ چاپ دوم ـ 1383

 

 

***************

 

پنجشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: طنز سیاه و دانلود کتاب

آزادی قلم و نوشتن تنها زمانی معنا خواهد داشت که ذهن‌ها تحمل شنیدن نظر مخالف را داشته باشند.

 

از بچگی همیشه یک ویژگی بابا خیلی متعجبم می‌کرد. بابا همیشه می‌گفت دخترم اگر فلانی ناسزا می‌گوید چیزی از تو کم نمی‌شود. هرچه که بگوید بی‌اثر است. آن موقع‌ها این حرفش را اصلا نمی‌فهمیدم و باور نداشتم. اما الان که سی را رد کرده‌ام، الان که گیس‌هایم شروع کرده‌اند به سپید شدن، حالا می‌فهمم بابا چه می‌گفت.

 

داستان آزادی قلم هم در مقیاسی دیگر همین‌گونه است. باید ما آنقدری بزرگ بشویم که بفهمیم هر حرفی هرقدر هم از نظرمان ناسزا باشد ارزش سرکوب ندارد. باید آنقدر منشمان فروتنانه باشد که در مقابل آنچه در نظرمان خوش نیامد فورا جبهه نگرفته و دکمه‌ی delete را فشار ندهیم.

 

**************

 

Imagine dragons-gold-2015

 

,First comes the blessing of all that you've dreamed 
.But then comes the curses of diamonds and rings
.Only at first did it have its appeal, but now you can't tell the false from the real
Who can you trust
Who can you trust

.When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold, gold
When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah

,Statues and empires are all at your hands
.Water to wine and the finest of sands
,When all that you have's turnin stale and its cold
.Oh you'll no longer feel when your heart's turned to gold
Who can you trust
Who can you trust

.When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold, gold
When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah

,I'm dying to feel again
,Oh anything at all
'But oh I feel nothin', nothin', nothin', nothin

.When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold, gold
When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah

 

ایمجین درگنز ـ طلا ـ 2015

 

اول کار، همه‌چیز بر وفق مراد است و رویاها دانه به دانه به حقیقت مبدل می‌شوند

اما به دنبالش نفرین الماس و زر و قدرت دامنت را می‌گیرد

اوایل همه چیز روبراه‌ست اما روزگار که می‌گذرد تمیز درست و نادرست ناممکن می‌شود

به چه کسی می‌شود اعتماد کرد

به چه کسی می‌شود اعتماد کرد

آن‌زمان که روزگار نفرین فرا می‌رسد و

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

طلا

طلا

طلا

طلا

 

تندیس‌ها و امپراتوری‌ها یک به یک متعلق به تو و زیر فرمان تو هستند؛

از آب بگیر تا آب‌انگور و بهترین خاک‌ها.

آن‌زمان که هرچه داری کهنه می‌شود و گیراییش را از دست می‌دهد

آن‌زمان که دیگر حتی دلت هم به طلا بدل شده و احساسات در تو مرده

به چه کسی می‌شود اعتماد کرد

به چه کسی می‌شود اعتماد کرد

آن‌زمان که روزگار نفرین فرا می‌رسد و

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

طلا

طلا

طلا

طلا

 

جان می‌دهم که دیگربار احساسات در من زنده شود

هر نوع حسی

اما آه که دیگر حسی ندارم، ندارم، ندارم، ندارم

 

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

طلا

طلا

طلا

طلا

 

دانلود این ترانه

 

************

یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و طنز سیاه و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

جانوران عجیبی هستیم. یک مدتی هست که ثابتم شده که حتی اگر از در و دیوار هم ببارد، باز ککمان نمی‌گزد؛ یا دو دستی کلاه‌هایمان را چسبیده‌ایم، یا چهار دستی میله‌های اطرافمان را.

 

 

******************

 

AaRON (Artificial Animals Riding On Neverland) – U-turn(Lili) – 2007

 

Lili, take another walk out of your fake world
Please put all the drugs out of your hand
You'll see that you can breathe without no back-up
So much stuff you got to understand

For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide

Lili, you know there's still a place for people like us
The same blood runs in every hand
You see it’s not the wings that makes the angel
Just have to move the bats out of your head

For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide

Lili, easy as a kiss we'll find an answer
Put all your fears back in the shade
Don't become a ghost without no color
Cause you're the best paint life ever made

For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide

 

آرن(حیوانات بدلی تازنده در سرزمین کمال) ـ دوربرگردان(لی‌لی) ـ 2007

 

لی‌لی، از این دنیای تقلبی قدم به بیرون بگذار

لطفی کن و از این خواب‌کننده‌‌ها دست بکش

آنوقت است که می‌بینی بدون کمکشان هم می‌شود نفس کشید

هنوز خیلی‌چیزها هست که باید زندگیشان کنی

 

در هر قدم این مسیر

در هر شهری با هر خطی هم که باشد

من راهبرت خواهم بود

در هر کوی و معرکه‌ای

حتی در ناشناخته‌ترین مکان‌‌ها

من راهبرت خواهم بود

 

لی‌لی، برای آدم‌های مثل ما هنوز جایی در این دنیا هست

بالاخره خون خون را که می‌کشد و

حتما نباید بال داشت که فرشته بود

کافیست افکار ناامیدکننده را از سرت بیرون کنی

 

در هر قدم این مسیر

در هر شهری با هر خطی هم که باشد

من راهبرت خواهم بود

در هر کوی و معرکه‌ای

حتی در ناشناخته‌ترین مکان‌‌ها

من راهبرت خواهم بود

 

لی‌لی، پاسخ را به آسانی یک بوسه خواهیم یافت

ترس‌‌هایت را به تاریکی‌‌ها و سایه‌ها بسپار

اجازه نده به شبحی بی‌رنگ بدل شوی

چراکه تو زیباترین رنگ ساخته‌ی دست طبیعتی

 

در هر قدم این مسیر

در هر شهری با هر خطی هم که باشد

من راهبرت خواهم بود

در هر کوی و معرکه‌ای

حتی در ناشناخته‌ترین مکان‌‌ها

من راهبرت خواهم بود

 

دانلود این ترانه

 

******************

یکشنبه ٢۸ دی ۱۳٩۳ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و طنز سیاه و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

یک خوبی قدیم‌ترها این بود که بعضی تجربه‌ها خیلی می‌چسبید. گذشتن از یک کوچه‌ی تاریک با خانه‌های متروک و وحشت از اشباح پنهان شده درون خرابه‌ها. گذراندن شب در قبرستان و چشم گرداندن به دنبال ارواح سرگردان. راه رفتن در تاریکی خانه‌های درندشت و ترس ظاهر شدن ناگهانی یک جن با دستان گرد که بر سقف راه می‌رود یا گوشه‌ای نشسته و دارد نان مانده گاز می‌زند. حمام در نیمه شب و رفتن برق. ...

 

الان حتی فیلم‌های ژانر وحشت هم برایمان کمدی‌ست. الان دیگر فهمیده‌ایم از همنوعان خودمان باید خیلی بیشتر می‌ترسیدیم.

 

 

××××××××××

 

ترانه‌ای برای جوانی‌های از دست‌رفته‌مان:

 

Milky chance – stolen dance – 2013

 

I want you by my side

So that I never feel alone again

They've always been so kind

But now they've brought you away from here

I hope they didn't get your mind

Your heart is too strong anyway

We need to fetch back the time

They have stolen from us

 

And I want you

We can bring it on the floor

You've never danced like this before

But we don't talk about it

Dancin' on

Doin' the boogie all night long

Stoned in paradise

Shouldn't talk about it

And I want you

We can bring it on the floor

You've never danced like this before

But we don't talk about it

Dancin' on

Doin' the boogie all night long

Stoned in paradise

Shouldn't talk about it

Shouldn't talk about it

 

Coldest winter for me

No sun is shining anymore

The only thing I feel is pain

Caused by absence of you

Suspense is controlling my mind

I cannot find the way out of here

I want you by my side

So that I never feel alone again

 

And I want you

We can bring it on the floor

You've never danced like this before

But we don't talk about it

Dancin' on

Doin' the boogie all night long

Stoned in paradise

Shouldn't talk about it

And I want you

We can bring it on the floor

You've never danced like this before

But we don't talk about it

Dancin' on

Doin' the boogie all night long

Stoned in paradise

Shouldn't talk about it

Shouldn't talk about it

 ...

 

میلکی چنس – رقص دزدیده شده - 2013

 

تو را در کنارم می‌خواهم

که اگر کنارم باشی دیگر اینقدر احساس تنهایی نمی‌کنم

آنها که همیشه با ما مهربان بودند

حالا تو را از من دور کرده‌اند

امیدوارم نظرت را نسبت به من عوض نکرده باشند

ولی در هر حال می‌دانم قلبت آنقدرها که باید مقاوم و توانا ست

باید این فاصله‌ی زمانی را که

آنها از ما دزدیده‌اند، به نحوی از بین ببریم

 

تو را در کنارم می‌خواهم

می‌توانیم در سکوی رقص به هم بپیوندیم

با رقصی که پیش از این کسی هرگز از ما ندیده است

و ما زمان را با حرف زدن هدر نخواهیم داد

می‌رقصیم و می‌رقصیم

تمام شب را بر زمین پای می‌کوبیم

در بهشتی مسکون در لحظه

نه، نباید وقت را به گفتگو تلف کنیم

تو را در کنارم می‌خواهم

می‌توانیم در سکوی رقص به هم بپیوندیم

با رقصی که پیش از این کسی هرگز از ما ندیده است

و ما زمان را با حرف زدن هدر نخواهیم داد

می‌رقصیم و می‌رقصیم

تمام شب را بر زمین پای می‌کوبیم

در بهشتی مسکون در لحظه

نه، نباید وقت را به گفتگو تلف کنیم

نه، نباید وقت را به گفتگو تلف کنیم

 

سردترین زمستان‌هاست

دیگر خورشیدی نیست که بتابد

تنها چیزی که حس می‌کنم

درد دوری توست

ذهنم معلق و پا در هواست و

درمانی برایش پیدا نمی‌کنم

تو را در کنارم می‌خواهم

که اگر کنارم باشی دیگر اینقدر احساس تنهایی نمی‌کنم

 

تو را در کنارم می‌خواهم

می‌توانیم در سکوی رقص به هم بپیوندیم

با رقصی که پیش از این کسی هرگز از ما ندیده است

و ما زمان را با حرف زدن هدر نخواهیم داد

می‌رقصیم و می‌رقصیم

تمام شب را بر زمین پای می‌کوبیم

در بهشتی مسکون در لحظه

نه، نباید وقت را به گفتگو تلف کنیم

تو را در کنارم می‌خواهم

می‌توانیم در سکوی رقص به هم بپیوندیم

با رقصی که پیش از این کسی هرگز از ما ندیده است

و ما زمان را با حرف زدن هدر نخواهیم داد

می‌رقصیم و می‌رقصیم

تمام شب را بر زمین پای می‌کوبیم

در بهشتی مسکون در لحظه

نه، نباید وقت را به گفتگو تلف کنیم

نه، نباید وقت را به گفتگو تلف کنیم

...

دانلود این ترانه

 

دانلود همین ترانه در ورژنی اندک متفاوت در موسیقی و نه در وکال (این ورژن را من بیشتر می‌پسندم)

××××××××××

پنجشنبه ٢٥ دی ۱۳٩۳ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: طنز سیاه و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

 

نواهایی هست که انگار سال‌هاست می‌شناسیشان. انگار خاک درونت را با جادوی این نواها نور داده‌اند. انگار ذهنت از همین نواها بن‌مایه گرفته.

یعنی چه که می‌گویند یک نوایی آسمانیست؟ کدام آسمان؟! این نواها اتفاقا از عمق تاریکی زمین می‌شکفند، و بی‌هیچ چشمداشت نور می‌افشانند بر این زندگی نکبتی. ...

 

 

*********

"قوشمه" یکی از سازهای بادی و محلی شمال خراسان با حدود بیست سانتیمتر طول است که از دو نی از جنس استخوان بال «قوش» تشکیل شده که کنار هم به هم محکم شده‌اند. هر نی دارای هفت سوراخ است. از نظر موسیقی این ساز دارای یک اکتاو کامل است و می تواند هفت نت اصلی را بنوازد.

 

استاد قوشمه‌نواز، علی‌خان یزدانی‌(آبچوری) در مورد روش ساخت و دشواری نحوه‌ی نواختن این ساز در مصاحبه‌ای با رادیو زما*نه می‌گوید:« استخوان بال پرنده [قوش] از طرفی که به سینه وصل است از دو قسمت تشکیل شده، یکی از آن‌ها باریک است که آن به درد قوشمه ساختن نمی‌خورد، در استخوانی که ضخیم‌تر است سوراخ تعبیه می‌کنم. دو نی را با سیم می‌بندیم، یک نوع چسب هم هست که از آن هم استفاده می‌کنیم تا کنار هم قرار بگیرند و از هم جدا نشوند. ... قوشمه نت نمی‌خواهد و در این ساز باید نفس‌گردان کنی تا نفس قطع نشود، وقتی می‌خواهی در آن بدمی باید از بینی نفس بکشی و بدهی به دهان.»

 

 مهدی رستمی پژوهشگر موسیقی مقامی خراسان در خصوص پیدایش این ساز می‌گوید:

"سال‌ها پیش در نواحی دامنه‌ای کوه الله اکبر با یک شبان قوشمه‌نواز برخورد داشتم، این شبان داستانی ساده و بی‌پیرایه اما بسیار غنی و پرمایه در مورد "قوشمه" تعریف کرد که خلاصه داستان این است که «... جوانی شیفته قوشمه می‌شود، در این رابطه به یک قوشمه‌نواز پیر مراجعه می‌کند. پیر صاحبدل به او متذکر می‌شود که قوشمه‌نواز واقعی کسی است که این ساز را با دست خودش بسازد. در ادامه او به راهی دلالت می‌شود که در انتهای مسیر یافتن قوشمه برایش میسر می‌گردد. در پیمودن راه این جوان شیفته باید از هفت چشمه عبور کند که هر کدام رنگی و طعمی خاص دارد و او مجاز یه نوشیدن از این آب ها هم نیست! تا اینکه به چشمه هفتم برسد. ... جوان با طی مراحل هفت‌گانه این راه به چشمه هفتم می‌رسد و بر روی این چشمه است که پیر صاحب دل را می‌یابد. جوان که تشنه‌تر از همیشه است، از نوشیدن آب چشمه هفتم نیز ـ که اتفاقا آبی زلال و گوارا هم دارد ـ  منع می‌شود. او از پای این چشمه که "‌کانیا مراد‌" یا چشمه مراد نام دارد، به ‌ صخره‌ای از کوه مقابل هدایت می‌شود، و می‌رود تا از بقایای مانده بر لانه‌ای فرسوده نی بال‌های "‌لاچین‌" مرده‌ای را برداشته به چشمه بازگردد. شگفت اینکه جوان در بازگشت به چشمه مراد، در زلال آینه وار این چشمه خود را می‌یابد که در سیمای پیری جاافتاده و قوشمه به دست ایستاده است."

 

 

**** 

دانلود بخشی از قطعه‌ی "بارون" با تکنوازی قوشمِه‌ی زنده‌یاد استاد علی آبچوری و آواز استاد محمدرضا شجریان

 

زنده‌یاد استاد علی آبچوری، نوازنده‌ی زبردست ساز قوشمه

 

*******

 

 

 

 

 

 

یکشنبه ٩ آذر ۱۳٩۳ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و طنز سیاه و دانلود موسیقی

عصر به خیر لندن!

اجازه بدید معذرت خواهی بکنم. من هم مانند بسیاری از شما قدردان رفاه و آسایش در زندگی روزمره هستم. امنیتی که در آشنایی‌ها وجود داره، آرامشی که در تکرار کارهاست. من هم مثل همه از اینها لذت می‌برم، ولی از آنجایی که حوادث مهمی که در گذشته رخ داده مثل مرگ یک شخص یا پایان یک کشمکش خونین به وسیله یک روز یادبود جشن گرفته می‌شه من فکر می‌کنم ما می‌تونیم این 5 نوامبر رو که متاسفانه مناسبتش دیگه فراموش شده، به عنوان روزی برگزینیم تا برای مدت کوتاهی از زندگی روزمره جدا بشیم بشینیم و با هم کمی صحبت کنیم.

البته افرادی هم وجود دارن که دوست ندارن ما صحبت کنیم. بذار فکر کنم، بذار فکرکنم... حتی همین حالا هم برای جلوگیری از پخش این حرف‌ها دستورات داره تلفنی داده میشه و مردان مسلح به زودی از راه می‌رسن.

چرا؟ چون حتی وقتی باتوم جای گفتگو رو گرفته باشه، باز هم کلمات قدرت خودشون رو خواهند داشت. کلمات معنادهنده هستند و برای کسانی که اهل شنیدن باشند بشارت حقیقت. و حقیقت اینه که مشکلات وحشتناکی توی این کشور وجود داره. شما این سیستم رو طراحی کردید و خواستید بدون خطا باشه. شما در تلویزیون‌های لندن صحبت کردید. هر جا ظلم و بی عدالتی، تعصب و افسردگی دیدید حق اعتراض کردن دارید، آزادی فکر کردن، آزادی حرف زدن. ولی حالا ما سانسور و نظارت رو داریم، پیروی اجباری از عقاید فرمانبرداری و وفادار بودن.

چطور این اتفاق افتاد؟ چه کسی رو سرزنش کنیم؟ یقینا افرادی هستند که بیش از دیگران در این زمیته مسئولن. این افراد به موقعش باید پاسخگو باشند. و حقیقتی دیگر هم برای گفتن هست:

اگر شما به دنبال گناهکار هستید ... کافیه که به آینه نگاهی بکنید.

می‌دونم چرا کار به اینجا کشید. می‌دونم که ترس شما رو به این روز انداخت. کی بوده که نترسیده باشه؟ جنگ، ترور، بیماری. مشکلات زیادی عمدا بوجود آورده شد تا عقل و منطق شما رو از بین ببره و احساسات واقعی شما رو ازتون بگیره. ترس بهترین چیزهاتون رو گرفته. و در این وحشت درونی، شما همگی تبدیل شده‌اید به صدراعظم "آدام ستلر".

صدراعظم قولهای زیادی به شما داد؛ قول صلح رو به شما داد و تنها چیزی که از شما خواست سکوت و فرمانبرداری بود. دیشب من خواستم این سکوت رو بشکنم. دیشب من عمارت Old Bailey رو منفجر کردم تا چیزی رو به خاطر این کشور بیارم که فراموش کرده. چهارصدسال پیش یک شهروند خوب خواست که روز 5 نوامبر رو برای همیشه توی خاطرات ما جا بندازه. امیدوار بود که به جهان یادآوری کنه عدالت، آزادی و روشنایی چیزی فراتر از کلماتند، و حاوی ابعادی عمیقتر.

اگر مشکلی نمی‌بینید، اگر جنایات حکومت بر شما پوشیده است، پس خواهش می‌کنم روز 5 نوامبر رو فراموش کنید. ولی اگر چیزی رو که من درک کرده‌ام شما هم درک می‌کنید، چیزی رو که من حس می‌کنم شما هم حس می‌کنید، و دنبال همون چیزی هستید که من دنبالش هستم، ازتون می‌خواهم که سال دیگر در شبی مثل امشب، بیرون از دروازه‌های مجلس شورا در کنار من باشید.

. ...و آن شب که برسد ما همگی در کنار هم 5 نوامبری رو براشون میسازیم که هرگز فراموش نشه.

 

V For Vendetta - 2005 – A film by James Mc Teigue – 18:48 to 21:49

××××××××××

پ.ن:

دیروز پنجم نوامبر بود. و تماشای دوباره‌ی این فیلم برایم واجب موکد. بعضی فیلم‌ها آینه‌اند و سیلی.

 

جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: طنز سیاه و فیلم و سینما

به مهتابی که بر گورستان می‌تابید

 

حیف از تو ای مهتاب شهریور، که ناچار

باید بر این ویرانه‌ی محزون بتابی

وز هرکجا گیری سراغ زندگی را

افسوس، ای مهتاب شهریور، نیابی

             یک شهر گورستان صفت، پژمرده، خاموش

 

«بر جای رطل و جام می» سجاده‌ی زرق

«گوران نهادستند پی» در مهد شیران

«برجای چنگ و نای و نی» هو یا ابالفضل

یا ناله‌ی جانسوز مسکینان، فقیران

             بدبخت‌ها، بیچاره‌ها، بی‌خانمان‌ها

.

.

.

اینجا چرا می‌تابی ای مهتاب برگرد

این کهنه گورستان غمگین دیدنی نیست

جنبیدن خلقی که خشنودند و خرسند

در دام یک زنجیر زرین دیدنی نیست

             می‌خندی، اما گریه دارد حال این شهر

 

ششصدهزار انسان که برخیزند و خسبند

با بانک محزون و کهنسال نقاره

دایم وضو را نو کنند و جامه کهنه

از ابروی خورشید تا چشم ستاره

             وز حاصل رنج و تلاش خویش محروم

 

از زندگی اینجا فروغی نیست، الاک

در خشم آن زنجیریان خرد و خسته

خشمی که چون فریادهاشان گشته کمرنگ

با مشت دشمن در گلوهاشان شکسته

             واندر سرود بامدادیشان فشرده‌ست

 

زینجا سرود زندگی بیرون تراود

همراه گردد با بسی نجوای لب‌ها

با لرزش دل‌های ناراضی هماهنگ

آهسته لغزد بر سکوت نیم ‌شب‌ها

             وین است تنها پرتو امید فردا

 

ای پرتوی محبوس! تاریکی غلیظ است

مه نیست آن مشعل که‌مان روشن کند راه

من تشنه‌ی صبحم که دنیایی شود غرق

در روشنایی‌های زلال مشربش؛ آه

             زین مرگ سرخ و تلخ جانم بر لب آمد ...

 

مشهد، شهریورماه 1331

 

××××

 

سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و مهدی اخوان ثالث و طنز سیاه

*

صحبت از زن شاعر که بشود اولین نام همیشه فروغ است. فروغ در زمانه‌ای به دنیا آمد که همه چیز از سیاست گرفته تا فرهنگ در حال بال‌گرفتن بود. حرف‌های فروغ، حرف‌های تازه‌ای نبودند؛ زنان هزاره‌ها بود که کنج قفس دل‌هایشان مشغول شعرسرایی بودند و فروغ اولینی بود که این پرندگان را به نحوی که باید پرواز داد. فروغ زنی بود که آنقدر بخت یارش بود که توانست تواناییش را مکتوب کند. او اولین بود و خوب به یادها ماند. زمانه هم برای او زمانه‌ی خوبی بود.

در مقابل، سیمین‌ پرندگانش را شجاعانه در زمانه‌ای هرچه بیشتر پرواز داد که پرواز در هر شکلی ممنوع بود. شعرهای سی‌وپنج‌سال گذشته‌ی او رنگ و بوی تندی دارد؛ طیف‌های مختلفی از رنگ سرخ به همراهی بوی گوشت سوخته، باروت و اشک‌آور. سیمین نمی‌توانست سکوت کند. برای سیمین، ایران و مردمش نه اجزایی در هم تنیده، که یک کل بزرگ بود. این دید، همان برگ برنده‌ی سیمین بر فروغ است. سیمین نشان داد که در شعر، خط‌کشی میان زن و مرد بی معنی‌ست. شعر زنانه و مردانه ندارد؛ شعر زمزمه‌ی گذر از آدمیزاد بودن و نزدیک شدن به معنای انسان است.

 

 

 

**

من او را نمی‌شناختم، جسته و گریخته و همانقدری که سکوت خبری یک سیستم بسته اجازه‌ی شناخت می‌دهد شعرهایش را خوانده بودم. در واقع اصلا او را نمی‌شناختم و همین عدم شناخت من و نود درصد دیگر آدمیزادهایی که این دو روزه ادعای شناخت او را کرده‌اند، خودش اثبات اینست که او چه خاری در چشم سیستم بود.

 

***

ادبیات ما و در اصل، کل ایران ما الان یک حفره‌ی خالی دارد. حفره‌ای که حالا حالاها پر شدنی نیست. آن هم در ایرانی که زن اگر آرزوی والایی داشته باشد قبولی در کنکور است. در ایرانی که زن اگر نگرانی‌ای دارد پر یا خالی ماندن میز توالتش است، کوفته‌ای بودن نوک دماغش است، کم و کسری سفره‌ی ابوالفضلش است، غم رسیدن زمستان و قیمت بوت‌های جدید است، یک نگاه پسر همسایه است، مراسم شام آخر هفته است، آپ کردن وبلاگش و افه‌ی روشنفکری آمدن است.

 

****

متنفرم از این یادبود‌نوشته‌های بعد از مرگ آدم‌ها. خنده‌دار است که یک نفر در این کشور باید بمیرد تا مرکز دید شود. خنده‌دار است که من باید جی لو را بیشتر بشناسم تا سیمین بهبهانی. منی که اگر کارداشیان سر صبحانه‌اش آروغ بزند درجا خبرش را در فیسبوک می‌خوانم، حالا بعد از مرگ یک زن هموطن، یک زن قلم‌بدست، باید دست به کیبورد ببرم و نامش را برای اولینبار در اینترنت جستجو کنم.

آرزو دارم روزی برسد که برای شعر و ادبیات هم فرش قرمز پهن شود. آرزوی عجیبی در سرزمینی عجیب‌تر.

 

چهارشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: ضد سیاست و طنز سیاه و زن و مرگ

 

*

شاید یک ماه پیش بود که خبرش را شنیدم که به آسایشگاه ترک اعتیاد به الکل منتقل شده. یادم هست همان لحظه که مجری‌خبر اسمش را آورد از مغزم گذشت و ترس به دلم افتاد که نکند او هم برای همیشه رفته باشد. ... این ترس دور شدن خوب‌ها و محو شدنشان همیشه آزارم داده و می‌دهد.

 

**

اولینباری که آن فیلم را دیدم حسی به سراپایم افتاد که انگار قدرتی در من بود که می‌توانستم به جنگ تمام دنیا بروم. من می توانستم و باید تمام قواعد را می‌شکستم. انجمن شاعران مرده برایم یک جادوی زنده بود. همانوقت بود که برای اولینبار در عمرم عاشق یک آموزگار شدم.

 

 

***

رابین ویلیامز حتی وقتی نقش آن قاتل خونسرد و مهربان‌چهره را هم در کنار ال پاچینوی غول بازی کرد باز هم برایم همان آموزگار قانون‌شکن و تخس بود.

از بعد از مرگ ویتنی هیوستون، حالا دوباره رفتن یک هنرمندی باعث شده دیوانه شوم. احمقانه است که خوب‌ها باید زود بروند؛ آن هم اینطور مبهم و نامعلوم. انگار باری هستند که بر سینه‌ی زمین سنگینی دارند؛ این زمین پر از کینه و پر از آتش سرد.

 

****

دوباره دارم پوست لب‌هایم را با دندان می‌کنم. کلا خود بی‌خودی هستم. آخر هفته، به مجلسی دعوت هستیم و من باید زیبا به نظر برسم. درست مثل یک صیندراللهی که شازده‌‌ی زشتش دارد می‌رود پی بخت اصلیش باید بایستم و لبخند بزنم و زیبا باشم. شاید هیچکس هیچ‌چیز نداند جز من و آن شازده. درواقع بینمان چیز خاصی نبود. فقط یک حسی بود که از او می‌آمد و من آگاهانه بی‌محلی می‌کردم. نمی‌توانم خودم را به شکل یک عاشقی تصور کنم که بعدتر عاشق عاشق خود شده.

من خودم باید عاشق بشوم. کسی نباید مرا عاشق خودش بکند. من باید وسط دشت بایستم و خودم جفتم را صدا بزنم و دورش بچرخم و گردن بر گردنش بسایم. بعد بال باز کنیم و برویم تا خود سرزمین اسب‌های وحشی بال‌دار. اینجا جایی برای اسب‌های وحشی نیست. اینجا اسب‌های وحشی را سر می‌برند.

 

*****

کلا خیلی بی‌خود هستم. آخر هفته دعوتیم و من دیوانه شده‌ام و من دارم از غصه‌ی محو شدن آموزگار محبوبم از روی زمین پوست لب‌هایم را با دندان می‌کنم. شاید به خاطر همین عادت احمقانه‌ام هست که یک خورجین ماتیک در خانه دارم. بعدا یک پست مخصوصی هم باید برای ماتیک بگذارم. اسمش را هم باید بگذارم ماتیک دوای درد لب‌های بی‌بوسه.

 

 

 

 

******

هدیه‌ای برای زندگی‌کنندگان در لحظه، از طرف یکی از خوانندگان محبوبم:


SIA - chandelier - 2014

 

Party girls don't get hurt
Can't feel anything, when will I learn?
I push it down, push it down

I'm the one for a good time call
Phone's blowing up, they're ringing my doorbell
I feel the love, feel the love

1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink

Throw 'em back till I lose count

I'm gonna swing from the chandelier
FROM THE CHANDELIER
I'm gonna live like tomorrow doesn't exist
Like it doesn't exist

I'm gonna fly like a bird through the night
Feel my tears as they dry
I'm gonna swing from the chandelier
FROM THE CHANDELIER

And I'm holding on for dear life, 
Won't look down, won't open my eyes
Keep my glass full until morning light
'Cause I'm just holding on for tonight

Help me, I'm holding on for dear life
Won't look down, won't open my eyes
Keep my glass full until morning light
'Cause I'm just holding on for tonight
On for tonight

Sun is up, I'm a mess
Gotta get out now, gotta run from this
Here comes the shame, here comes the shame

1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink

Throw 'em back 'till I lose count

I'm gonna swing from the chandelier
FROM THE CHANDELIER
I'm gonna live like tomorrow doesn't exist
Like it doesn't exist

I'm gonna fly like a bird through the night
Feel my tears as they dry
I'm gonna swing from the chandelier
FROM THE CHANDELIER

And I'm holding on for dear life, 
Won't look down, won't open my eyes
Keep my glass full until morning light
'Cause I'm just holding on for tonight

Help me, I'm holding on for dear life
Won't look down, won't open my eyes
Keep my glass full until morning light
'Cause I'm just holding on for tonight
On for tonight

'Cause I'm just holding on for tonight
On for tonight
On for tonight
On for tonight

 

سیا ـ چلچراغ ـ 2014

 

دخترانِ بزم رویین‌تنند

هیچ‌دردی برآنان کارگر نیست، پس کی به گوش می‌گیرم؟

مدام پشت گوش می‌اندازم، پشت گوش می‌اندازم

 

من پایه‌ی بزمم

همینکه تلفن به زنگ بیفتد و در کوفته شود

انگار تمام جهان را به من داده‌اند

 

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

 

یکی پس از دیگری جام بالا می‌اندازم تا شماره‌اش از دستم در برود

 

حسی دارم که باید به چلچراغ بیاویزم

به چلچراغ

باید به گونه‌ای زندگی کنم که گویی فردایی وجود ندارد

ندارد که ندارد

 

باید چون پرنده به شب بزنم و

اشک‌هایم را حس کنم که بر گونه‌هایم می‌خشکند

باید به چلچراغ بیاویزم

به چلچراغ

 

و من بر این زندگی تکرارناشدنی چنگ خواهم زد

از فراز چلچراغ سر به پایین نخواهم کرد، چشم‌هایم را باز نخواهم کرد

جامم را تا سپیده‌دم لبالب نگاه خواهم داشت

چراکه همین یک امشب را غنیمت دارم

همین یک شب

 

خورشید بالا آمده

دیگر باید از جا برخیزم، باید از این آشفتگی بگریزم

اینجاست که شرم از راه می‌رسد، شرم از راه می‌رسد

 

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

 

یکی پس از دیگری جام بالا می‌اندازم تا شماره‌اش از دستم در برود

 

حسی دارم که باید به چلچراغ بیاویزم

به چلچراغ

باید به گونه‌ای زندگی کنم که گویی فردایی وجود ندارد

ندارد که ندارد

 

باید چون پرنده به شب بزنم و

اشک‌هایم را حس کنم که بر گونه‌هایم می‌خشکند

باید به چلچراغ بیاویزم

به چلچراغ

 

و من بر این زندگی تکرارناشدنی چنگ خواهم زد

از فراز چلچراغ سر به پایین نخواهم کرد، چشم‌هایم را باز نخواهم کرد

جامم را تا سپیده‌دم لبالب نگاه خواهم داشت

چراکه همین یک امشب را غنیمت دارم

همین یک شب

 

یاریم کن، من بر این زندگی تکرارناشدنی چنگ خواهم زد

از فراز چلچراغ سر به پایین نخواهم کرد، چشم‌هایم را باز نخواهم کرد

جامم را تا سپیده‌دم لبالب نگاه خواهم داشت

چراکه همین یک امشب را غنیمت دارم

همین یک شب

 

چراکه همین یک امشب را غنیمت دارم

همین یک شب

همین یک شب

همین یک شب

 

 

دانلود این ترانه

 

 

سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما و طنز سیاه و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

× 

ب‌اف‌جی(غول بزرگ مهربان) گفت:«فراموش نکرد که انسان‌های زیادی هر روز ناپدید شد؛ البته بی آنکه توسط غول‌ها ربوده شد. انسان‌ها یکدیگر را کشت؛ حتی خیلی سریع‌تر از غول‌ها.»

سوفیا گفت:«اما آن‌ها یکدیگر را نمی‌خورند.»

بی‌اف‌جی گفت:«غول‌ها هم یکدیگر را نخورد. غول‌ها همدیگر را نکشت. غول‌ها خیلی دوست‌داشتنی نیست اما یکدیگر را نکشت. حتی تمساح‌ها هم یکدیگر را نکشت. حتی گربه‌ها هم یکدیگر را نکشت.»

سوفیا گفت:«اما آن‌ها موش‌ها را می‌کشند.»

ب‌اف‌جی گفت:«اوه، بله! اما آن‌ها هم‌نوع خود را نکشت. انسان‌ها تنها حیواناتی هست که هم‌نوع خود را کشت.»

سوفیا پرسید:«آیا مارها سمی یکدیگر را نمی‌کشند؟» سوفیای بیچاره سعی می‌کرد نام حیوانی را بیاورد که مثل انسان‌ها بدرفتار باشد.

ب‌اف‌جی گفت:« حتی مارهای سمی یکدیگر را نکشت. حتی ببرها و کرگدن‌ها هم این‌کار را نکرد. هیچ‌کدام از آن‌ها هم‌نوع خودشان را نکشت. آیا تو هرگز به این مسئله فکر کرد؟»

سوفیا سکوت کرد.

ب‌اف‌جی گفت:«من هرگز از کار انسان‌ها سر در نیاورد. تو یک انسان است و این یک گناه نابخشودنی هست که غول‌ها انسان‌ها را خورد. راست یا چپ؟»

سوفیا گفت:«درست است.»

بی‌اف‌جی گفت:«اما انسان‌ها تمام وقت بلا سر هم آورد. آن‌ها با تفنگ به هم حمله کرد. با هواپیما بالا رفت و بر سر یکدیگر بمب ریخت. انسان‌ها همیشه انسان‌های دیگر را کشت.» او درست می‌گفت. البته که او حق داشت و سوفیا هم این را می‌دانست. او متحیر مانده بود که آیا واقعا انسان‌‌ها بهتر از غول‌ها هستند؟

غول بزرگ مهربان ـ رولد دال ـ ترجمه مهناز داودی

 

××

جنگ کلا چیز خوبیست. باید با همه جنگید. سر کلاس درس با آموزگار، در محل کار با همه محدودیت‌ها، در خیابان با آلودگی ذهنی، در دنیای مجازی با عقاید خشک و سنگ شده. اما یک جنگ است که فقط مال احمق‌هاست. جنگی که جان را می‌گیرد و بازماندگان را می‌سوزاند.

در دل سوریه و عراق یک غده در حال گسترش است. غده‌ای که به جرم عقیده سر می‌برد. غده‌ای که یک هفته پیش دستور داد تمامی زنان بین یازده تا چهل و شش سال ساکن موصل را خت*نه کنند. نوشتنش خیلی آسان است اما دیدنش برای آنان که شاهد و یا قربانی این قبیل دیوانگی‌ها هستند یک سایه‌ای خواهد شد که تمام عمر دنبالشان خواهد کرد.

مسئول پیدایی این غده آنهایی هستند که در مقابل کشته شدن بیش از صد و پنجاه هزار سوری در چهار سال گذشته سکوت کرده بودند. آنهایی که به پابرجایی حکومت قاتلان سوری‌ یاری رساندند؛ و این غده از هرج و مرج پایدار آن منطقه کمال استفاده را برد و هرچه بیشتر جای پایش را محکم کرد. خنده‌دار است که در قرن بیست و یکم هستیم و پدیده‌ای داریم به نام ایجاد حکومتی درون مرزهای یک کشور دیگر.

 

همزمان، در سمت دیگر سوریه یکعده از مردمی که جرمشان زندگی در آن سرزمین است و بس، زیر بمب و موشک سرانشان در حال جان دادن‌ند. هزار نفر این سمت و چهل نفر آن سمت. همگی آدمیزاد.

 

لازم نیست تاریخ‌دان بود تا به این نتیجه رسید که مردم هیچوقت جنگ نخواسته‌اند و این سیاستمدارها هستند که از آدمیزادها طعمه‌های جنگی می‌سازند.

 

×××

JOHN LENNON  - Imagine

1971

 

Imagine there's no heaven

It's easy if you try

No hell below us

Above us only sky

 

Imagine all the people

Living for today...

 

Imagine there's no countries

It isn't hard to do

Nothing to kill or die for

And no religion too

 

Imagine all the people

Living life in peace...

 

You may say I'm a dreamer

But I'm not the only one

I hope someday you'll join us

And the world will be as one

 

Imagine no possessions

I wonder if you can

No need for greed or hunger

A brotherhood of man

 

جان لنن – تصور کن

1971

 

تصور کن بهشتی در کار نباشد

اگر اراده کنی چنین تصوری آسان است

نه جهنمی زیر پایمان باشد و

برفراز تنها آسمان فرمانروایی کند

 

تصور کن تمامی مردم

لحظه را زندگی کنند ...

 

تصور کن دیگر مرزبندی و کشوری وجود نداشته باشد

کار سختی نیست

نه دیگر دلیلی برای کشتن باشد و نه بهانه ای برای جان دادن

و هیچ مذهب و آیینی وجود نداشته باشد

 

تصور کن تمامی مردم

صلح را به زندگی بنشینند ...

 

شاید مرا رویایی بدانی

اما در این جاده من تنها نیستم

بر این امیدم که روزی تو نیز به ما بپیوندی

و جهان به یگانگی برسد

 

تصور کن مالکیتی در کار نباشد

در شگفتم که در تخیلت بگنجد

نه نیازی به طمع باشد و نه خبری از گرسنگی

چنین چیزی برادری بشری را بر پا خواهد کرد

 

تصور کن تمامی مردم

تمامی جهان را مشترک شوند

 

شاید مرا رویایی بدانی

اما در این جاده من تنها نیستم

بر این امیدم که روزی تو نیز به ما بپیوندی

آن زمان که برسد جهان در یگانگی خواهد زیست

 

دریافت این موسیقی

×××××××××××××××

 

یکشنبه ٥ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:٤۸ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: ضد سیاست و طنز سیاه و داعش و برگردان ترانه

اولین جام‌جهانی زندگیم جام نود و هشت فرانسه بود. جام‌های قبلترش برایم مهم نبود. به نظرم پیش از سال نود و هشت ذهنم فوتبال را آنقدرها نمی شناختم. شاید در حد عکس‌های توی مجله‌ها. روماریو، باجیو، کلینزمن، مالدینی و همین.

 

چهار جام جهانی از آن روزها گذشته؛ کره و ژاپن، آلمان، آفریقای جنوبی، برزیل. ...

 

و همین جام‌ها میزان خوبیست برای اندازه زدن گذر عمر. به نظرم دارم می‌رسم به همان دوره پیش از جام نود و هشت.

دوره امسال را فقط تماشا می‌کردم که به خودم بگویم هنوز هم یک سر قاشق در ته دلم شوری وجود دارد. اما حقیقتش وقتی گزارشگر در بازی برزیل و آلمان میروسلاو کلوزه را بابابزرگ فوتبال خواند فهمیدم احتمالا خود من هم دیگر مامان بزرگی شده‌ام برای خودم.

قهرمان‌های دوره من همگی بازنشسته شده‌اند. نه بکهام آن بکهام است. نه رائول، نه دل‌پیرو، نه اینزاگی، نه کان‌ناوارو، نه زیدان، نه رونالدو، نه حتی علی دایی خودمان.

 

در هر حال، یاد آن سال‌هایی که باید پوستر و عکس بازیکنان را پیش پیش به بقالی محل سفارش می‌دادی بخیر. گمان نکنم خوره‌های اینترنت نسل جدید لذت انتظار رسیدن عکس و پوسترهای سفارشی، و تحویل گرفتن داغ داغ مجله‌های ورزشی را بتوانند درک کنند.

 

پ.ن:

دوست دارم امشب آلمان ببرد اما احتمالا طبق یک قانون نانوشته‌ای که نابودی و بی‌ربطی علایق مرا شامل می‌شود این آرژانتین است که امسال قهرمان می‌شود.

 

پ.ن 2:

این گروه داعش دیگر در نوع خودش نوبر است. یکجورهایی زده است روی دست گروه بوکوحرام. وقتی رهبرشان در آن مسجد سخنرانی می کرد تمام درس‌های دینی دبستان جلوی چشمم رژه می‌رفت. اگر در جمع آن نمازگزاران بخت برگشته بودم فورا جلو می‌رفتم و با خلیفه بیعت می‌کردم. آخر من گردنم را خیلی دوست دارم. وقتی خلیفه جان گفت که : "اگر من اشتباهی می کنم به من گوشزد کنید." بدجوری یاد فیلم دیکتاتور افتادم! یک چنین خلیفه رئوف و متواضعی داریم ما!

زمانه‌ای شده که خنده‌های ما همه از گریه غم‌انگیزتر است.

دیکتاتور

 

××××××××××

 

یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: جام جهانی و نوستالژی و طنز سیاه و داعش

خیلی حرف‌ها هست که باید بنویسم. حرف‌هایی که هر قدر هم درباره‌شان نوشته شود دردی دوا نخواهد شد. حرف‌هایی که قرن‌ها زمان نیاز دارند تا دیگر نیازی به نوشتنشان نباشد.

 

* 

متنفرم از آن‌هایی زن را هیچ نمی‌شناسند. در قفس طلایی می ‌خواهندش. او را به دو دوره دختری و غیر‌دختری تقسیم می‌کنند. ناموس خطابش می‌کنند. غنیمت جنگی حسابش می‌کنند. تمامش هم به خاطر وجود یک عضو زاید در بدن زن که کارکردی کمتر از آپاندیس و لوزه دارد.

 

متنفرم از آن‌هایی که هنوز نمی‌دانند دخالت در زندگی شخصی از اساس اشتباه است و مرزبندی در شیوه دخالت در آن، معنایی ندارد.

 

متنفرم از آن‌هایی که آدم‌ها را مقدس می‌شمارند، و مردگان را مقدس‌تر.

 

متنفرم از آن‌هایی که از ما مردمانی ساختند که حتی از باخت فوتبال هم برای خودمان بهانه‌ای برای شادی بسازیم.

  

متنفرم از کفتارهایی که خود را سایة خدا بر زمین و چوپان خلق می‌دانند، و سلسله مراتب چوپانی را میان خود‌ی‌ها تقسیم کرده‌اند. این پدر زن آن‌ست. آن یکی برادر آن دیگری‌ست. یکی دیگر پسر یک نفر دیگر. همگی محرم رازهای پلشت یکدیگر.

 

متنفرم از تمامی انقلاب‌هایی که بوی خون می‌دهند.

 

متنفرم از زن‌هایی که دشمن‌ترین به جنس خود هستند.

 

متنفرم از خشک‌مغزهایی که دوباره قصد دارند ماشین جوجه‌کشی در خانه‌ها به راه بیندازند.

 

متنفرم از کفتارهای شیک‌پوش و لبخند بر لب که حرف از تدبیر و امید می‌زنند.

 

متنفرم از کروات‌زده‌ها و غیر  کروات‌زده‌های روشنفکرنمایی که با مغلطه و سفسطه و زبان‌بازی خلقی را به دنبال خود پای منبرهایشان کشاندند و در این چاه عمیق جهل که نوری به انتهایش راه ندارد رها کردند. همان دکترها، همان استادها، همان مردگانی که بزور مهر شهید می کوبند پای قبرهای متعفنشان. همان‌هایی که خائن‌ترین به وطن بودند. همان‌هایی که باید تف انداخت به صورت‌های سه تیغه‌شان و فلسفه‌بافی‌های تار عنکبوت گرفته‌شان. همان‌هایی که کپی‌‌های برابر اصلشان هنوز موجود است. بی‌عمامه و با عمامه. با ریش و بی‌ریش. با لبخند و بی‌لبخند.

متنفرم از تمامی مسببین این شوربختی که هر قدر هم دست و پا بزنی توان رهایی از آن را نداری.

 

از خودِ «گذشته‌ام»، آن گذشته‌ای که آن را از خودم شسته‌ام، از آنچه زمانی بوده‌ام و حالا دیگر نیستم، متنفرم.

 

**

دلم می‌خواست از خودم یک کودک داشتم و یک دنیای کوچک. خودم کودکم را بزرگ می کردم. افسانه‌های همه خدایان را از زئوس و مجمع خدایانش تا همین آخرینشان برایش بازگو می‌کردم. برایش از بی‌نظمی و بی‌ناظمی دنیا می‌گفتم. برایش از کوتاهی زندگی و بودنمان می گفتم. برایش از دوست داشتن می‌گفتم که تنها سلاح برای ادامه زندگی‌ست. برایش از نوری می‌گفتم که در خود انسان است و نه در آسمان. برایش از گرانقدری طبیعت می‌گفتم. برایش از آدم بودن می‌گفتم. برایش از منصف بودن می‌گفتم. برایش از بی‌وطنی می گفتم. برایش از ایستاده مردن می‌گفتم.

 

***

این قبیل آرزوها واقعا خنده دار و بیهوده و دلخوش‌کنک‌اند؛ می‌دانم هیچوقت هیچ کودکی از خودم نخواهم داشت.

کودک من خیلی پیشتر از اینکه نطفه اش در بطنم بسته شود زیر فشار این شوربختی مدام ارث برده از نیاکانم، مرد و نابود شد. ژن‌های او طاقت تاریکی را نداشت. دلش نور می‌خواست و آزادی و رقص و شادی بی‌مرز.

 

 

 

************

پ.ن 1:

به ارتمیس عزیز،

این روزها دل و دماغ برگردان ترانه ندارم. هر روز به زحمت چند کلمه‌ای به داستان نیمه‌تمامم اضافه می‌کنم و همین. این استفراغیات هم امروز ناگهان بالا آمد. باید یک جا ثبت می‌شد.

 

به زگیل خان عزیز،

 

 

پ.ن 2:

 

تصویری از «مَشتی» جوجه یک هفته‌ای خانواده ما، در پس‌زمینه‌ای از دستنوشته‌های من، دمپایی‌های من، گلدان‌ها و باغچه من.

***********
سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و ضد سیاست و طنز سیاه

من یک دیو ام. از وقتی یادم هست اینطوری بودم. حالا یک دنیا هم بیایند و بگویند نیستی تمامشان حرف مفت می‌زنند.

من کافیست سر بالا کنم و یک آتش کوچک از چشم‌هایم بجهانم تا یک الی شش نفر درجا نیست بشوند. کافیست انگشت میانی و شستم را روی هم بگذارم و اندامم را هفت دور در جهت عقربه‌های ساعت بچرخانم تا میانگین هفده نفر چشم‌هاشان تالاپی از چشمخانه بجهد بیرون و سقط شوند. 

اگر دامنة موج صدایم از دو وجب و نیم  بشود دو وجب و نیم و خورده‌ای، چند نفر را می بلعم. اگر نعره یا قه‌قه بزنم هجده نفر و نیم نفله می‌شوند. اگر جورابم سوراخ بشود و ناخن انگشت شست‌ پایم که رنگ خون خشک‌شده دارد بیرون بیفتد دست‌کم دو نفر درجا نفسشان می‌گیرد و خشک می‌شوند. 

اگر این مارهایی را که زیر این گونی سیاه افسارشان زده‌ام به نحوی سر بیرون بکشند و در ملا‌عام فس‌فسشان بگیرد که دیگر هیچ؛ یک چیزی در حدود سی میلیون نفر درجا پشت‌سرم توی جاده قِل‌قِل می‌زنند توی سوراخ جهنم! 

من یک همچین دیو خطرناکی هستم، و از این نوع من، فقط و فقط در این خراب‌شده وجود دارد. لذا فاصله‌تان را با من حفظ کنید. من دیوی هستم که زن نام دارد!

 

ارادتمند

مارگیسو دوزخیان اصل ایرانی

 

 

***

شنبه ۱٧ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: زن و طنز سیاه و ضد سیاست و آزادی های یواشکی

*

معمولا برای روان کردن قلمم موسیقی گوش می‌کنم. متن ترانه‌ها جادویی در خود دارند که مثل شیره انگوری که در نان روستا بزنی به نوشته‌ها طعم می‌دهند. قلم همینطور پیش می‌رود و بر ترانه سواری می‌کند. قلم حتی گاهی شده که از زین جدا می‌شود و به پرواز هم در می‌آید.

اما زمان‌هایی هم هست که داستان فرق دارد. گاهی این ترانه است که سواری می‌کند و قلم را می‌راند و بال به قلم می‌دهد. ...

 

**

امروز هفدهم می، روز جهانی مقابله با « هـــم * جــــنس * گرا هراسی » و « ترا* جـــنس * گرا هراسی » است.

« هـــم * جــــنس * گرایی » گرایشی طبیعی‌ست که در میان دیگر جانداران زمین هم دیده می‌شود: دلفین‌ها، پنگوئن‌ها، آهوها، گوسفندها، گاومیش‌های کوهان دار، قو‌های سیاه، مارمولک‌ها، سنجاقک‌ها، شیرها، فنچ‌ها، کبوتر‌ها و حتی بین حشرات خاصی که ساکن رختخواب من و شما هستند هم دیده شده.

سرچ زدن برای شناخت فیزیولوژی این انسان‌ها کار سختی نیست. (شاید خیلی کمتر از وقتی که برای مرور پست های بی‌محتوای وبلاگ های جوک و طعنه و ... می‌گذاریم. )

این‌ها اینگونه به دنیا آمده‌اند. این‌ها بیمار نیستند. این‌ها حق زیستن دارند همانقدر که دیگران دارند. این را در ذهنمان فرو کنیم. اگر آلرژی داریم به دیدن ظاهرشان کافیست یک روز تمام تصویر یکی از ایشان را تصویر دسکتاپ کامپیوتر، لب‌تاپ یا موبایلمان کنیم تا دیدنشان برایمان عادی شود. چگونه است که از دیدن هر روزه اجسام پرنده فلزینی که در آسمان پرواز می کنند یا آن آدم هایی که توی آن صندوق آهنی حرف می زنند دچار ترس نمی شویم؟! این انسان ها هم کافیست هر روز در کنار ما قدم بزنند، با ما صحبت کنند. با ما بخندند و اشک بریزند. روزی که چنین اتفاقاتی عادی شود، آن روزی که آنان نیز کنار ما و در همسایگی‌مان در خیابان و اتوبوس و کلاس درس دانشگاه و محیط کار در کنارمان آزادانه و بی هیچ مزاحمت و هراسی و با پوشش خودخواسته‌شان قدم بزنند، آن روز خواهیم دید که دنیا تا چه حد متفاوت خواهد بود.

 

***

فرنگی‌ها اصطلاحی دارند: Raise your voice . هفته گذشته برنده مسابقات یوروویژن مشخص شد: Conchita Wurst. جدا از صدای بی نقص و مهارت تحسین برانگیز این انسان در کنترل آوازش که او را از نظر من به حق شایسته مقام اول می‌کند، آنچه که بیش از همه سزاوار احترام و تحسین است شجاعت این انسان در فریاد زدن حق طبیعیش در انتخاب پوشش و آرایش ظاهریش است. او نیز می‌توانست چون دیگرانی که همانند او دو‌*جنس*یتی هستند تن به خواست ( ترس) احمقانه مردم بدهد و نیمی از هویت طبیعیش را از اندامش پاک کند. می‌توانست رختی مردانه بپوشد، یا برعکس رختی زنانه به تن کند و به اجبار موهای صورتش را بتراشد تا من و شمای خودخواه از دیدنش یکوقتی چندششمان نشود. اما او ترجیح داد با مخلوط کردن المان های به هنجار پذیرفته شده برای ظاهر زن و مرد در اجتماع، از خودش تابلویی بسازد برای فریاد زدن دردی که انسان‌هایی همانند او طی تاریخ به خوشداشت من و شما دچارش بوده اند. او فریاد زد که هم زن است و هم مرد و از این دوگانگی شرم ندارد. چراکه اینگونه متولد شده و دیگران نیز باید و باید و باید موجودیت او و دیگرانی همانند او را در کنارشان بپذیرند.

 

****

معمولا برای روان کردن قلمم موسیقی گوش می‌کنم. متن ترانه‌ها جادویی در خود دارند که مثل شیره انگوری که در نان روستا بزنی به نوشته‌ها طعم می‌دهند. قلم همینطور پیش می رود و بر ترانه سواری می‌کند. قلم حتی گاهی شده که از زین جدا می‌شود و به پرواز هم در می‌آید.

اما زمان‌هایی هم هست که داستان فرق دارد. گاهی این ترانه است که سواری می‌کند و قلم را می‌راند و بال به قلم می‌دهد.

نمی توانم دنیای موسیقی را بدون وجود صدای آدم‌هایی مثل Freddie Mercury ، Elton John، Mika، Darren Hayes ، Adam Lambert ، Ricky Martin ، Conchita Wurst و خیلی های دیگر تجسم کنم. اصلا دنیا را نمی توانم بدون وجود گوناگونی آدم هایش تجسم کنم. این آدم‌هایی که حقشان است در انتخاب فرد مورد علاقه‌شان، نحوه پوشش و راه و رسم زندگی‌شان خود تصمیم گیرنده باشند.

 

به آینده‌ای فکر می‌کنم که انسان‌هایی مثل Conchita دیگر مجبور نیستند نیمه دوم هویتتشان را به خاطر ترس احمقانة من و دیگران از ظاهرشان محو کنند. این آدم‌ها یکروز در کنار نوه‌ها و نتیجه‌های ما در خیابان ها قدم خواهند زد و جهان آنروز به دیدنشان همانقدر عادت کرده که به دیدن هر روزه خورشید در آسمان. این آدم‌هایی که اگر از دیدی فارغ از قضاوت و بی‌زاویه نگاهشان کنیم شاید حتی خارق‌العاده هم باشند. آدم‌هایی که هم زن هستند و هم مرد.

چه کسی می‌داند شاید این ما هستیم که طی راه دراز فرگشت طبیعت دو نیمه شده‌ایم؟!

 

 *****

Conchita Wurst-Rise Like A Phoenix ( download link

 

Waking in the rubble 

Walking over glass 

Neighbours say we’re trouble 

Well that time has passed

  

Peering from the mirror

No, that isn’t me 

A stranger getting nearer 

Who can this person be?

  

You wouldn’t know me at all today 

From the fading light I fly

  

Rise like a phoenix 

Out of the ashes, seeking rather than vengeance 

Retribution, you were warned 

Once I’m transformed, once I’m reborn

  

You know I will rise like a phoenix 

But you’re my flame 

  

Go about your business 

Act as if you’re free 

No one could have witnessed 

What you did to me

  

‘Cause you wouldn’t know me today 

And you have got to see to believe 

From the fading light I fly

  

Rise like a phoenix 

Out of the ashes, seeking rather than vengeance 

Retribution, you were warned 

Once I’m transformed, once I’m reborn

  

I rise up to the sky 

You threw me down but I’m gonna fly 

And rise like a phoenix 

Out of the ashes, seeking rather than vengeance 

Retribution, you were warned 

Once I’m transformed, once I’m reborn

  

You know I will rise like a phoenix 

But you’re my flame

 

کنچیتا وورست ـ خیز می‌گیرم همانند ققنوس

در این ویرانه از خواب بر خواسته‌ایم و

قدم بر این زمین شکننده گذاشته‌ایم

همسایگان دردسرساز می خوانندمان اما

اکنون دیگر آب از سرمان گذشته

 

خیره به آینه‌ام

نه، این نمی‌توانم من باشم

این بیگانه‌ای که پیش می‌آید

چه کسی می‌تواند باشد؟

 

امروز که از این نور رو به مرگ امید به آسمان پر می‌گیرم

محال است که مرا بجا بیاوری

این منی که همانند ققنوس خیز می‌گیرم از

میان این تل خاکستر

منی که به دنبال چیزی فراتر از انتقام هستم

به دنبال کیفری که بایست از آن بترسی

در آن زمان که تغییر شکل می‌دهم و دوباره متولد می‌شوم

بدان که من همانند ققنوس خیز خواهم گرفت

و آتشی که مرا متولد خواهد کرد خود تو هستی

 

به کار خودت مشغولی و

چنان رفتار می‌کنی که گویی حق هر عداوتی بر تو آزاد است و

هیچکس نمی بیند که

با من چه ستم‌ها کرده‌ای

 

چرا که تا به امروز هیچ مرا نشناخته‌ای

اما امروز باید ببینی تا باورم کنی که

از این نور رو به مرگ امید من به آسمان پر می‌گیرم

این منی که همانند ققنوس خیز می‌گیرم از

میان این تل خاکستر

منی که به دنبال چیزی فراتر از انتقام هستم

به دنبال کیفری که بایست از آن بترسی

در آن زمان که تغییر شکل می‌دهم و دوباره متولد می‌شوم

 

من به آسمان قد خواهم کشید و

تو در پی پایین کشیدن منی اما من بر پرواز سخت مصمم‌ام

 

و من خیز خواهم گرفت همانند ققنوس

از میان این تل خاکستر

منی که به دنبال چیزی فراتر از انتقام هستم

به دنبال کیفری که بایست از آن بترسی

در آن زمان که تغییر شکل می‌دهم و دوباره متولد می‌شوم

 

بدان که من همانند ققنوس خیز خواهم گرفت

و آتشی که مرا متولد خواهد کرد خود تو هستی

 

 

Conchita wurst at Eurovision song contestant 2014

******

پ.ن:

لطفا مطالعه کنید:

اینجا

اینجا

اینجا و

اینجا

 

شنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: ضد سیاست و دانلود موسیقی و طنز سیاه و برگردان ترانه

این تبعیضی که مدام زن ها از آن شاکیند؛ این دیوار بلندی که خراب کردنش نیاز به ذره ذره و ناخن ناخن خراش شخصی دارد؛ همین تبعیض با کلاس؛ همین زجه مویه همراه با قر و قمیش خانه خراب کن؛ این «چیز» از خود ما آغاز می شود.

دیوار خود من هستم که اجازه می دهم پدرم، برادرم، دوستم، همکارم، رییسم، آنچه را که مطلوب دلش است بر تحمیل کند و این تن دادن به این تحمیل را افتخار و ثواب و ارزش هم بدانم. سر خم کنم و گره چارقدم را زیر گلو هرچه بیشتر محکم کنم که : « به به! من چه قهوه ای ام امروز! »

 

این را برای بانو شکیرا نوشتم. برای این اسوه دست و دلبازی زنان و مردان نیکوکار، برای این رقصنده بی رقیب، برای این بلبل، برای این غزال، برای این مرغ بهشتی جنگل های بارانی کلمبیا. برای بانو شکیرا که : پدر فرزندش او را از انجام حرکات رقص همراه مردان و اجرای کلیپ همراه آنان منع کرده و او شهادت طلبانه این دستور را پذیرفته!

 

همه تن می دهیم و توجیه اینست: « من به پدرم و برادرم احترام می گذارم! من عاشق هستم و برای عشق فداکاری می کنم! » و خنده آور اینکه با این کرنش احمقانه ثابت می کنم لیاقت دریافت احترام متقابل پدر و برادر، و عشق متقابل عشقم را ندارم. زل می زنم توی چشم عزیزانم و همزمان خودم را بدل به دیوار خودم می کنم و افتخار هم می کنم که چه دیوار لطیف لوند پدر قح ... ه ای هم هستم من!

در پایان، برای تلطیف فضا می خواهم عرض کنم که:

« تف به هرچه دیوار! »

 

پ.ن: هرچه سعی کردم امسال به مناسبت این روز جهانی ننویسم باز هم نشد. که همین نوشتن ها و بوق و کرناها و برگزاری مراسم ها و سخنرانی ها و هندوانه قاچ کردن ها و کباب خوردن ها و آروغ زدن های برابرانه، اینها همه اش یعنی : من مخلسانه و هلو مابانه و همزمان بسیار شیک به تبعیض علیه زن و تداومش معتقد هستم و جان هم خواهم داد که برقرار بماند.

یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: زن و طنز سیاه

 

در دل دشت های بی انتهای گوگلستان گلگشت می زدیم و خوش خوشک برگة زردآلو لیس می زدیم که به این لینک برخوردیم که چنان در بحر مکاشفت غرقمان کرد که دامن از دست برفت و برگه های زردآلو و دانه های قیسی و ورقه های لواشک آلو ترش تمام بر دشت پراکنده گشت، و مرغان بیامدند و هر یک طعمه برگرفتند و ما را هیچ هوش در سر نبود. و چون به خانه بازگشتیم نیز مادر درجا خفتمان کرده، گوشمان بپیچاند که :« باز مکتب را دو در نمودی، هان!!! »

و ما از ته گلو قُل قُل کردیم:

A wise man is superior to any insults which can be put upon him, and the best reply to unseemly behavior is patience and moderation. 

و مادر باز بیشتر گوشمان پیچاند: « دِ واس من فرنگی بلغور میکنی، ورپریده!! » و باز بیشتر بپیچاند آنقدر که به جای دامن خشتک از دست مان برفت و اینبار عاجزانه قُل قُل کردیم:

 

«اوووووخ!!!!!!! یواشتر!!!!!!!! غلط کردم!!! به جون ددی غلط کردم، دیگه از مَرسه در نمیرم!!!!!!!!گریه »

و زان پس ما شاگرد سر به زیری گشتیم و شاگرد اول ها شدیم و ... یول

دوشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: طنز سیاه

قالب وبلاگ را عوض نمودیم. باشد که تغییری نیز در غالب بودن زندگی بر ما اتفاق افتد.

 

گویند شیخی را خری بود چموش. شیخ پالان عوض نمود بدین امید بی حاصل که خر آدم شود. صبح روز بعد که چشم باز کرد دید خود خر شده بود و خرش آدم. شیخ درجا هفت تیر بر شقیقه گذاشت و خر را خلاص کرد.

 

حالا هر کی گفت کدوم به کدومه! عینک

 

در ضمن اینجانب اصن از این لوس بازی ولنتاین و اینا خوشم نمیاد ولی خب چون شاید شما خوشت بیاد،

 

ولـــــــــــــــــــــــــــنتاین مبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارک!!!! هوراهورا

پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: طنز سیاه

وقت گذاشتن روی تماشای بعضی مستندها حتی اگر شب امتحان هم باشد ارزشش را دارد.

مستند Through the Wormhole یکی از آنهاست. صدای مورگن فریمن عزیز به علاوه کند و کاو در رازهای هستی و البته آشنایی با دانشمندان و نوابغ زنده. اگه از این آش نچشی ناکام از دنیا رفتی!گاوچران

 

 

 

http://p30download.com/fa/entry/41892

 

 

به هر حال، ما یک همچین بچه مثبتی هم هستیم که فقط فیلم بدآموزی لینک نمی دیم. لینک میزاریم که یه کمی آدم بشین و وقتی بزرگ شدین نرین معتاد و قاچاقچی و ولگرد و بدبخت بشین. برعکس اونقدری عارف مسلک بشین که از فقر و نداری به خودتون برینین و بمیرین. دیگه به هر حال نمی دونم کدوم یکی آخر و عاقبت بهتری باشه. تصمیم با خودتونه. نیشخند

چهارشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: through the wormhole و دانلود یک مستند مفید و طنز سیاه

حدود ٢٢ روزه که سر کار می رم.

الانم توی شرکتم. جناب رییس بین التعطیلین هستن!!!زبان

منم به عنوان مبصر چهارساله کلاس از فرصت استفاده کردم و نشستم دارم وبلاگم رو پر می کنم!!!!زبانزبانزبانزبان

تازگی ها به این نتیجه فلسفی رسیدم که ما آدما خیلی احمقیم!!! تا وقتی بیکاریم جوش می زنیم که بدبختیم. وقتی هم میریم سر کار تازه می فهمیم بدبخت تر شدیم! حتی یه روزمون هم دیگه مال خودمون نیست. شدیم بنده حلقه به گوش سرمایه داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یول

بگذریم....

 

امروز عکسی که لایق وبلاگم باشه ندارم.

فعلا..... 

پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و طنز سیاه