اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

 

"ایشان"، سه روز است که مهمان منزل ما هستند.

 

مادر که یک طفل نوباوه‌ی دیگر نیز از خود دارد، هر روز با همان طفل دوم که پرواز می‌داند از راه می‌رسد و "ایشان" را با حوصله خوراک می‌دهد؛ روز اول با توت‌های آبدار، و حالا هم با دانه‌های مغذی‌‌ای مثل خرده‌گندم‌های بازمانده از وعده‌های غذایی نان‌قندی‌جان و پی‌پی‌جان، و همچنین دانه‌های جارو.

 

"ایشان" در اوقات فراغت، و حینی که از آرایش پرهایشان خسته هستند، در حیاط جست می‌زنند و به توت‌های ریخته بر زمین توک زده، و تمرین پرواز می‌نمایند.

 

"ایشان" آنقدر شیرین هستند که گه‌گاه هوس می‌کنم پیشی‌وار لیس‌شان زده، یک لقمه‌ی چپ‌شان کنم.

 

متاسفانه یه مدته اینجا نمیشه عکس اپلود کرد.

بعدها که مشکل رفع شه یه عکس خعلی خوشگل میزارم از حضرت "ایشان"

 

 

اینم از حضرت "ایشان"

*******************

 

دلخوشی‌های کوچک بسی ارزشمندترند از آرزوهای بزرگ،

در زمانه‌ای که بوی کپکش زیر رایحه‌ی عطر گل محمدی شناور است.

 

باید به گوشه‌ی خلوت خزید،

باید به "خود وحشی" برگشت.

 

****************

 

 

سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و عکاسی با موبایل گوشتکوبی

 

یه تیکه از زمین هست که هرچند وقت یکبار با خانواده می‌ریم تماشای قشنگیاش. البته اوج قشنگیش توی تابستونه که زحمتای بابا به ثمر میشینه. منم که فقط کارم اینه که از زیر کار در برم و آلوچه و چاقاله بجوم و دور بگردم.

 

 

*

 

از کشفیات جدیدم اینکه دو تا تپه بالاتر از تپه‌ی ما، یه خانواده‌ی خیلی موفق موش صحرایی زندگی می‌کنن. قبل از عید دیده بودمشون که با هم بازی و شادی می‌کنن اما این جمعه بالاخره تونستم آشیونه‌ی عشقشون رو هم کشف کنم.

 

*

دیگه اینکه سیزده بدر با یه خانوم هاپوی ناز دوست شدم که اواخر روز تصمیم گرفت حتی با ما بیاد زندگی کنه اما بابا گفت:«خیر! همین آقا نون‌قندی و پی‌پی خانم تاپاله‌ساز کافیته. هاپو دیگه می‌خوای چیکار؟!»

از اون موقع به بعد هاپومو ندیدم. تف تو روح شهرداری و طرح جمع‌آوری هاپوهاشون.کلافه 

همه‌ی آرزوم اینه که هاپوم هنوز زنده باشه و یه نفر به فرزندی قبولش کرده باشه.

 

 

 

*

بعد هم اینکه چندتا تپه اونطرف‌ترتر هم یه خونه‌ی زمان طاغوتی متروکه هست که یه ایوان بزرگ داره و یه استخری که کم از دریاچه نداره اما چندوقته آبش رو خالی کردن و حسرت به آبتنی مشتی رو به دلم گذاشتن. : ((

یعنی تو کف‌شم که چی می‌شد اگه یهو یه وصیتنامه‌ای از صاحاب خونه کشف می‌شد و من در اون وارث اصلی می‌بودم. نه، آخه واقعا چی می‌شد؟!

 

 

 

خلاصه اینکه جای همه‌ی دوستام خالی، حال و هوایی دارد این تپه‌زار. به قول مرشد و مرادمون:

 

گویند بهشت و حور و کوثر باشد

جوی می و شیر و شهد و شکّر باشد

 

پر کن قدح باده و بر دستم نه

نقدی ز هزار نسیه خوشتر باشد

 

 

*****************


یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: باغچه‌ی توس و عکاسی با موبایل گوشتکوبی

*

 

نوروز امسال عجیب از راه رسید. دو روز قبل از نوروز، کاتالوگی از ناشرم دریافت کردم که در آن خبر انتشار جلد اول کتاب‌هایم چاپ شده بود.(باتوجه به فضاحت سال گذشته و البته آنطوری که سرش را موقع خانه‌تکانی بریده بودم، احتمالا این خبر یک اشتباه چاپی بیشتر نیست.)

 

روز ششم نوروز، ماهی‌های عیدمان تخم‌گذاری کردند و من الان یک مهدکودک ماهی‌قرمز دارم.(فقط منو تصور کنین که هر بعد از ظهر باید حدود صدتا بچه‌ماهی رو سوار کالسکه کنم ببرم پارک بچرخونم.)

 

روز هشتم نوروز هم پی‌پی خانم، جوجه مرغی که بعد از مشتی‌جان تابستان همراه آقا نان‌قندی عضو خانواده‌ی ما شده بود، اولین تخمش را گذاشت.(من دیگه رسما مامان‌بزرگ محسوب می‌شم.)

 

 

خلاصه که این از شروع امسال، امیدوارم ختمش هم اگر همینقدر غافلگیرکننده باشد اقلا یه کمی کمتر سکته دهنده باشد. : ))

 

 

**

 

از اونجایی که برای عید امسال، فک و فامیل انگار جمعیا رفته بودند گردشگری، دید و بازدید عیدی چندان در کار نبود و وقت مبارک رفت پی کتاب و فیلم و البته کلاه قرمزی. چسبنده‌ترین فیلمم را هم همین دیروز دیدم: "ضیافت هیولا".

 

 

***

 

Monster's Ball یک فیلم غافلگیرکننده است. واکنش‌ شخصیت‌ها در لحظه‌های بحرانی کاملا غیرقابل پیشبینی است؛ آنها راهی را می‌روند که اصلا فکرش را هم نمی‌کنی.

حضور "هیث لجر" آنقدر کوتاه ولی تاثیرگزار است که آرزو می‌کنی کاش فیلمنامه‌نویس بیشتر درباره‌اش گفته و نوشته بود. "بیلی باب تورنتن" طوری نقش را بازی می‌کند و پا به پای آن تحلیل می‌رود که انگار زندگی خودش را پیش می‌برد. "هالی بری" باید هم برای این نقش آن همه جایزه درو می‌کرد. حتی پدربزرگ هم خوب است. سرنوشت تک تک شخصیت‌ها حساب‌شده روی کاغذ آمده. و این وسط پدربزرگ خوب مزد نژادپرستیش را دریافت می‌کند. او که سرگرمیش جمع‌آوری خبرهای اعدام سیاهپوستان از روزنامه‌ی محلیست، در نهایت سر از محلی در می‌آورد که گرداگردش را سیاهپوستان گرفته‌اند و او کوچکترین راه فراری ندارد.

کارگردان همانیست که فیلم‌های Finding Neverland و Stay و Stranger Than Fiction را هم کارگردانی کرده. یعنی یکجورهایی تا حدودی کاردرست است.

راجر ایبرت این فیلم را بهترین فیلم 2001 انتخاب کرده. فیلمی که از خیلی از فیلم‌های بادکنکی این چندساله‌ی سینمای آمریکا هم درخشانتر به نظر می‌رسد. فیلمی در لوکیشنی غم‌زده و روستایی با مردمانی تنها، منفعت طلب، و اغلب نژادپرست و خودخواه که خیلی خیلی شبیه خودمان هستند.

 

 

****

پ.ن:

دهم عید این وبلاگ هشت‌ساله شد.(پیر شدیم رفت!) باید زودتر می‌آمدم چیزی درباره‌اش می‌نوشتم. اما تصمیم گرفته بودم خیلی سراغ اینترنت‌جات نیایم. هرچند جریان توافق و تفاهم و ... و البته وسوسه‌ی فیسبوک نگذاشت آدم بمانم. : )) در هر حال تا همین الان هم زیادی حرف نوشتم. اگه تنبلی نکنم شاید در پستی دیگر. 

 

 

شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نیمچه نقد فیلم و فیلم و سینما و عکاسی با موبایل گوشتکوبی

 

خانه‌تکانی مزه‌ی عجیبی دارد. این سابیدن‌ها خوب دل را خنک می‌کند.

 

مثل این است که سال گذشته را زیر مشت و لگد می‌گیری.

 

مثل این است که تیزی فرو می‌‌کنی توی شکمش و روده‌های متعفنش را بیرون می‌کشی و می‌اندازی جلوی خوک‌ها.

 

مثل این است که رخت نارنجی تنش می‌کنی و جلوی دوربین روی زانو می‌نشانیش، و برای عبرت سال پش‌رو رو به دوربین خط و نشان می‌کشی، و بعد بی‌هوا تیغ می‌زنی به شاهرگش و آهسته آهسته می‌گذاری جان بکند، و بعد که دارد دیگر جانش خوب در می‌رود، توی چشمش زل می‌زنی و تیغ را از خرخره‌اش رد می‌کنی و با یک ضربه‌ی نرم و دقیق گردنش را می‌شکنی، بعد بلند می‌شوی و با دست‌های سرخت دستی به صورت سرخترت می‌کشی، و جلو می‌روی و دوربین را خاموش می‌کنی و می‌روی یک گوشه برای خودت می‌نشینی و سیگاری آتش می‌کنی و بارها و بارها دکمه پلی را می‌زنی.

 

 

امسال اصلا برایم سال خوبی نبود. با امید شروعش کردم اما هیچ‌کدام از امیدهایم به حقیقت نزدیک نشد. حس یک کوزه‌ی خالی را دارم. صدا درونم می‌پیچد.

 

شاید فقط توی این وبلاگ و در کنار دوستانم بود که لحظه‌های شاد به سراغم می‌آمد. از همگیتان ممنونم. لبخند

 

 

****

موسیقی این پست را از دوست هنرمندم آقای جعفری به امانت می‌گیرم و تقدیمش می‌کنم به خود ایشان، و چهار دوست خوب دیگرم، آقای د، و سپیده جان، و ستاره جان، و علی آقای گل و آقا محسن و همچنین به آقای بوترابی عزیز که نقش پروفسور دامبلدور را دارند در این پرشین خراب‌شده.

ریمیکسی از موسیقی متن فیلم بابل.

دانلود از اینجا

 

 

 

 

سال نو به مبارکی و خوشی و شادی.

لبخند

 

***********


سه‌شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: دانلود موسیقی و عکاسی با موبایل گوشتکوبی

دختری که عملا دارای سه پدر و مادر بیولوژیکی است

Alana Saarinen بازی گلف و نواختن پیانو را دوست دارد. از گوش دادن به موسیقی لذت می برد و عاشق این است که با دوستانش بیرون برود. از این نظر او شبیه به دیگر نوجوانان است اما استثنایی هم وجود دارد و آن اینکه سلول‌های بدن الینا با سلول‌های بدن من و شما متفاوت است. الینا یکی از معدود افرادی در جهان است که دی‌ان‌ای بدنش متعلق به سه نفر است و نه دو نفر.

 

 

الینا می‌گوید:«بسیاری از مردم می‌گویند که خطوط چهره‌ام شبیه مادرم است و چشمانم شبیه پدرم. کمی از خلق و خویم و همینطور شخصیتم هم شبیه آنهاست. در عین حال، بخشی از دی‌ان‌ای بدنم متعلق به زنی به جز مادرم است. اما من او را مادر دومم به حساب نمی‌آورم. فقط کمی از میتوکندری او در بدن من است.»

 

از میتوکندری به کارخانه‌ی سلول‌سازی یاد می‌شود. میتوکندری جزئی از سلول است که انرژی مورد نیاز سلول‌ را تامین می‌کند و باعث می‌شود بدن به کارش ادامه دهد. میتوکندری همچنین اندکی دی‌ان‌ای هم در خود دارد.

Alana Saarinen یکی از سی تا پنجاه تن از افرادی در جهان است که مقداری میتوکندری و به همان نسبت دی‌ان‌ای یک شخص سوم را در بدن دارند. او حاصل یکی از روش‌های درمان ناباروری نوین در امریکاست که بعدا استفاده از آن ممنوع اعلام شد.

اما به زودی باز هم کودکانی همانند الینا به دنیا خواهند آمد که سه پدر و مادر ژنتیکی خواهند داشت، چراکه انگلستان در پی قانونی کردن روش مشابهی است که در آن یک اهداکننده‌ی میتوکندری ثالث به کار گرفته می‌شود تا این نارسایی ژنتیکی را رفع کند. این روش جاگزینی میتوکندری نامیده می‌شود و چنانچه پارلمان انگلستان رای به قانونی شدن این روش بدهد، این کشور تنها مکانی در جهان خواهد بود که اجازه خواهد داد کودکانی با دی‌ان‌ای سه پدر و مادر به دنیا بیایند.

 

ساختار یک سلول:

هسته:جایی که بخش اعظم دی‌ان‌ای ما در آن نگهداری می‌شود ـ خصوصیات ظاهری و شخصیتی ما از اینجا سرچشمه می‌گیرد.

میتوکندری:از آن اغلب به کارخانه‌ی سلول‌سازی یاد می‌شود، بخشی از سلول که برای عملکرد سلول انرژی فراهم می‌سازد.

سیتوپلاسم:ماده‌ای ژله‌مانند که هسته و میتوکندری را در خود جای می‌دهد.

 

 

 

الینا از طریق درمان ناباروری خاصی به نام انتقال سیتوپلاسمی به دنیا آمده است. مادر او، Sharon Saarinen برای ده سال و از طریق روشهای متعدد IVF سعی در فرزندآوری داشت. روش انتقال سیتوپلاسمی در اواخر دهه‌ی نود و توسط دکتر جنین‌شناس Jacques Cohen و گروهش در انستیتو St Barnabu واقع در نیوجرزی امریکا به کار گرفته شد. دکتر کوهن مقداری از سیتوپلاسم حاوی میتوکندری یک زن اهداکننده را به تخمک Sharon Saarinen منتقل کرد و این تخمک بعدا با اسپرم پدر باور شد. این انتقال میتوکندری، وجود اندکی از دی‌ان‌ای شخص اهداکننده را در جنین ممکن کرده است.

 

 

هفده نوزاد در کلینیک دکتر کوهن از این روش به دنیا آمدند که دی‌ان‌ای آنها متعلق به سه پدر و مادر بود. اما درمورد بعضی از نوزادان نگرانی‌هایی وجود داشت. به گفته‌ی کوهن با وجود دوازده مورد حاملگی یک مورد سقط وجود داشت که چنین چیزی غیر منتظره‌ای‌ نیست. او و گروهش  معتقدند این سقط به این دلیل روی داد که جنین اولیه یک کروموزوم ایکس کم داشت. «یک حاملگی دو قلو هم پیش آمد که یکی از دوقلوها طبیعی و دیگری فاقد یک کروموزوم ایکس بود. بنابراین نتیجه به دو مورد رسید و این امر باعث نگرانی ما شد و مسئله را در مطبوعات و در نشست‌هایی که داشتیم مطرح کردیم.»

«دیگر نوزادان همگی در زمان تولد طبیعی بودند. سه یا دو سال بعد، یکی دیگر از کودکان نشانه‌هایی مبنی بر نوعی نارسایی مربوط به اوتیسم را از خود نشان داد.»

به گفته‌ی کوهن تشخیص اینکه این نتایج حاصل تصادف باشند و یا به واسطه‌ی روش باروری روی داده ‌باشند مشکل است.

کلینیک‌های دیگر نیز این روش را کپی‌برداری کردند و کوهن تخمین می‌زند که حدود سی تا پنجاه کودک در جهان وجود داشته باشند که دی‌ان‌ای آنها متعلق به سه پدر و مادر است. در سال 2002 اداره‌ی غذا و داروی امریکا (FDA) از کلیه‌ی کلینک‌ها درخواست کرد به دلایل اخلاقی و سلامتی استفاده از این روش درمان را متوقف کنند.

 

اینجا بیشتر بخوانید.

 

 

******

دیشب غنچه‌ی یکی از گلدان‌های کاکتوسم باز شد:

 

 

*****

شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩۳ساعت ۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: عکاسی با موبایل گوشتکوبی