اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

کلا آدمی هستم که دنیای مشخصی برای خودم ساخته‌ام. یک حصاری دورم دارم که آدم‌های معدودی تویش هستند. مهر و دوستیم هم نثار همین تعداد کم می‌شود. همین هم می‌شود وقتی یک فرد تازه وارد حصار می‌شود مدتی طول می‌کشد متوجه شود توجهی که مبذولش می‌شود ربطی به سادگی شخص من ندارد. طول می‌کشد تا متوجه شود حواسم به منفعت‌طلبی‌های شخصی او هم هست و می‌دانم اگر قبول می‌کنم همکاری داشته باشیم نود درصد به خاطر علاقه‌ی شخصی خودم به کار است و نه سادگی و بی‌تجربگیم.

طول می‌کشد تا متوجه شود حواسم هست چقدر پاچه‌خواری کرده، چقدر مدح و ثنای نابجا بر زبان آورده، چقدر دستش به بودجه است و چقدر نیست. طول می‌کشد تا متوجه شود من می‌دانم و من می‌فهمم.

 

دنیا پر از آدم‌هایی که خورجین پر می‌کنند از منفعت‌های ناپایدار.

 

فقط اینجاست که دلم قرص دوستی‌هاست. چون اینجا آدم‌ها دست دیو درونشان را دراز می‌کنند نه دست فرشته‌ی خوش‌ظاهر و بزک کرده ‌ی نشسته بر چهره‌هایشان را. من به دیوها بیشتر اعتماد دارم.

دیوها بی‌نقابند و یک‌رو.

 

**

مدتی است که حرف تازه‌ای برای نوشتن ندارم. یعنی هست اما نوشتنی نیست؛ بیشتر به نق زدن می‌ماند. از طرف دیگر نمی‌توانم این وبلاگ و دوستان خوب وبلاگیم را ترک کنم. دلم تنگ می‌شود. و می‌ترسم از دستشان بدهم.

برای همین هم از این به بعد می‌آیم و اگر حرفی نبود به جایش از نوشته‌های ارزشمند دیگران پست می‌گذارم. از کتاب‌ها و از دیالوگ‌های خوب، از هرچه که ارزش پست کردن داشته باشد. موسیقی هم که زندگی همگی‌مان است.

 

****

 

Madness-Never knew your name-live in BBC-2012

 

It was very late in the discotheque
And I was feeling blue as I sometimes do
I turned around it was time to go
A face in the crowd; a face I didn't know
We got to talking for a little while
;You said it’s not the sort of thing you usually do
Talking to strangers so late in the night
These days you never know

Well I thought you were nice I even told you so
But you smiled so shyly and said to me
I bet you say that to all the girls you meet
.But it isn't so
Yes, the club was closing so we had to leave
We walked out together just a little ill at ease
I would have liked to have walked you home
But you said you'd catch the bus. I ended up alone

I never knew your name nor your telephone number
.Will I ever see you again? I wonder

Yes, the club was closing so we had to leave
We walked out together just a little ill at ease
You glanced back at me as I turned the corner
Was the last I saw of you

Oh I wanted to call, call out your name
But stupid pride, an idiot's shame
Hesitated scared of playing the fool
So you walked away, from Mr. Cool

I never knew your name nor your telephone number
.Will I ever see you again? I wonder
No, I never knew your name nor your telephone number
.Will I ever see you again? Oh girl I wonder

Cause it was very late in the discotheque
And I was feeling blue as I sometimes do
I thought you were nice I told you so
But I ended up alone

No, I never knew your name nor your telephone number
.Will I ever see you again? Oh, Girl, I wonder

It's so very late in the disco tech
And I'm feeling blue as I always do

!I turn around and it’s time to go … west

 

 

 

 

دیوانگی ـ هرگز نامت را ندانستم ـ اجرای زنده در بی‌بی‌سی ـ 2012

 

در دیسکو اواخر شب بود

و مطابق معمول حسی از غم به دلم چنگ انداخته بود

در جایم چرخیدم. زمان رفتن بود.

در جمعیت با چهره‌ای مواجه شدم؛ چهره‌ای که نمی‌شناختم

مدت کوتاهی به صحبت پرداختیم

گفتی:«این کاری نیست که همه اهلش باشند؛

گفتگو با غریبه‌ها در آخر شب

این‌روزها به هیچکس اعتمادی نیست.»

 

طبیعتا به نظرم آمد زیبایی. حتی همین را به تو هم گفتم

اما تو با خجالت لبخندی زدی و گفتی:

«شک ندارم این را به تمام دخترانی که ملاقات می‌کنی می‌گویی.»

اما اینطور نیست.

بله، باشگاه داشت بسته می‌شد و باید می‌رفتیم

با اندکی ناراحتی در کنار هم از باشگاه بیرون رفتیم

من دلم می‌خواست تو را به خانه برسانم

اما تو گفتی می‌روی که به اتوبوس برسی. آخرش من ماندم و خودم.

 

هرگز نامت را ندانستم، و یا شماره‌ات را

آیا دوباره تو را خواهم دید؟ نمی‌دانم.

 

بله، باشگاه داشت بسته می‌شد و باید می‌رفتیم

با اندکی ناراحتی در کنار هم از باشگاه بیرون رفتیم

همانطورکه داشتم از پیچ خیابان می‌گذشتم نگاهی به من انداختی

این آخرین‌چیزی است که از تو به یاد دارم

 

چقدر دلم می‌خواست تو را ... تو را صدا کنم

اما غرور احمقانه‌ای داشتم، شرم بر من ابله

در این ترس و تردید بودم که احمق به نظر برسم

این شد که تو رفتی و دور شدی از آقای سرخوش

 

هرگز نامت را ندانستم، و یا شماره‌ات را

آیا دوباره تو را خواهم دید؟ نمی‌دانم.

نه، هرگز نامت را ندانستم، و یا شماره‌ات را

آیا دوباره تو را خواهم دید؟ آه، دختر، نمی‌دانم.

 

چراکه در دیسکو اواخر شب بود

و مطابق معمول حسی از غم به دلم چنگ انداخته بود

به نظرم آمد زیبایی و این را به خودت هم گفتم

اما آخرش من ماندم و خودم.

 

نه، هرگز نامت را ندانستم، و یا شماره‌ات را

آیا دوباره تو را خواهم دید؟ آه، دختر، نمی‌دانم.

 

در دیسکو اواخر شب است

و مثل همیشه حسی از غم به دلم چنگ انداخته

در جایم می‌چرخم و زمان رفتن است به ... جهان مردگان

 

 

دانلود این ترانه

 

********

دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤ساعت ۳:۳۳ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

 

"ایشان"، سه روز است که مهمان منزل ما هستند.

 

مادر که یک طفل نوباوه‌ی دیگر نیز از خود دارد، هر روز با همان طفل دوم که پرواز می‌داند از راه می‌رسد و "ایشان" را با حوصله خوراک می‌دهد؛ روز اول با توت‌های آبدار، و حالا هم با دانه‌های مغذی‌‌ای مثل خرده‌گندم‌های بازمانده از وعده‌های غذایی نان‌قندی‌جان و پی‌پی‌جان، و همچنین دانه‌های جارو.

 

"ایشان" در اوقات فراغت، و حینی که از آرایش پرهایشان خسته هستند، در حیاط جست می‌زنند و به توت‌های ریخته بر زمین توک زده، و تمرین پرواز می‌نمایند.

 

"ایشان" آنقدر شیرین هستند که گه‌گاه هوس می‌کنم پیشی‌وار لیس‌شان زده، یک لقمه‌ی چپ‌شان کنم.

 

متاسفانه یه مدته اینجا نمیشه عکس اپلود کرد.

بعدها که مشکل رفع شه یه عکس خعلی خوشگل میزارم از حضرت "ایشان"

 

 

اینم از حضرت "ایشان"

*******************

 

دلخوشی‌های کوچک بسی ارزشمندترند از آرزوهای بزرگ،

در زمانه‌ای که بوی کپکش زیر رایحه‌ی عطر گل محمدی شناور است.

 

باید به گوشه‌ی خلوت خزید،

باید به "خود وحشی" برگشت.

 

****************

 

 

سه‌شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و عکاسی با موبایل گوشتکوبی

 

*


دو سه روز پیش، یک سال دیگر بر عمرمان افزوده شد.

هیچ حس خاصی ندارم. پارسال انگار یه بمب بودم. امسال اما شبش که رسید با خودم گفتم خب که چی؟ حتی واسه خودم هدیه هم نخریدم. فکرش رو که می‌کنم می‌بینم دیگه تقریبا کافیمه. به فروغ  و حتی به بروسلی(ره) حسودیم می‌شه.

منصفانه نگاه کنیم آدم سی رو که رد می‌کنه دیگه مغزش کم‌کم به فنا میره و سلولای مغزی میرن تعطیلات. ایده‌های آدم برای زندگی دیگه ته کشیده. نهایتش اینه که بزنی به سیم دیوونگی و هرچی رو که تو بیست سالگی برات قدغن کرده بودن حالا که حساسیتا روت کمر شده تا جایی که ممکنه واسه خودت ممکن کنی. گذر سریع زمان هم دیگه خیلی برات مهم نیست. پس دلت به کتاب خوندن هم دیگه نمیره. با خودت میگی:«خب بیشتر از این بخونم که چی؟ من که دیگه ته کشیدم و اون چیزایی رو که باید در مورد حقایق زندگی بدونم فهمیدم، و دونستن بیشتر به دردم نمی‌خوره.»

بعد، سرگرمیت کم‌کم این می‌شه که بی دغدغه تا لنگ ظهر بخوابی و باقی روز هم به اونایی که برات عزیزن برسی.

خب، دیگه تمومه. با خودت که شوخی نداری.

 

 

**

 

"...رونیا حرف او [برک] را تایید کرد و گفت:«من مثل یک زنبور وحشی که شیره‌ی گل‌ها را می‌مکد، شیرینی تابستان را ازش می‌گیرم و مزه مزه می‌کنم. من همه‌ی این شیرینی‌ها را توی ظرفی از خاطره‌های تابستانی جمع می‌کنم. تا بعدا که ... بعدا که تابستان تمام شد با آنها زندگی کنم. می‌دانی توی آن ظرف چه چیزهایی هست؟»

 

و بلافاصله گفت:«خاطره‌ی طلوع خورشید تو همه‌ی روزها، بوته‌های بلوبِری، همه‌ی کک‌ومک‌هایی که روی بازوی تو هست، خاطره‌ی شب‌ها و مهتاب را روی رودخانه، آسمان پر از ستاره و جنگل را در گرمای ظهر وقتی که خورشید روی درخت‌های سرو می‌تابد، نم‌نم باران را تو شب‌ها و تمام سنجاب‌ها و روباه‌ها و خرگوش‌ها و گوزن‌ها و همه‌ی اسب‌های وحشی که می‌شناسیم‌شان و آن ساعت‌هایی را که آب‌تنی می‌کنیم و یا وقت‌هایی که تو جنگل اسب‌سواری می‌کنیم و همه‌ی آن چیزهایی که روی هم می‌شوند تابستان!»

 

برک گفت:«آشپز خوبی هستی، تابستان را تو ظرفت خوب جا انداختی، ادامه بده.» ..."

 

 

رونیا، دختر یک راهزن ـ آسترید لیندگرن ـ صفحات 203 و 204 ـ ترجمه‌ی نسرین وکیلی ـ نشر چشمه ـ چاپ اول، زمستان 1381

 

 

*

این کتاب خیلی خوبه. هر چند وقت یک بار باید بخونمش. درمورد مهر و محبت بین آدم‌هاست و معجزه‌ای که می‌تونه بکنه و بدبختی‌ها رو از بین ببره. درمورد یه عالمه موجود جادوییه و در مورد دوتا نوجوان که می‌خوان کاری کنن تابستان همیشه توی زندگیشون برقرار بمونه.

 

دوست داشتم وقتی می‌مردیم می‌رفتیم توی یه کتاب. منم می‌رفتم این تو. :‌ )

 

 

دوشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و معرفی کتاب

آزادی قلم و نوشتن تنها زمانی معنا خواهد داشت که ذهن‌ها تحمل شنیدن نظر مخالف را داشته باشند.

 

از بچگی همیشه یک ویژگی بابا خیلی متعجبم می‌کرد. بابا همیشه می‌گفت دخترم اگر فلانی ناسزا می‌گوید چیزی از تو کم نمی‌شود. هرچه که بگوید بی‌اثر است. آن موقع‌ها این حرفش را اصلا نمی‌فهمیدم و باور نداشتم. اما الان که سی را رد کرده‌ام، الان که گیس‌هایم شروع کرده‌اند به سپید شدن، حالا می‌فهمم بابا چه می‌گفت.

 

داستان آزادی قلم هم در مقیاسی دیگر همین‌گونه است. باید ما آنقدری بزرگ بشویم که بفهمیم هر حرفی هرقدر هم از نظرمان ناسزا باشد ارزش سرکوب ندارد. باید آنقدر منشمان فروتنانه باشد که در مقابل آنچه در نظرمان خوش نیامد فورا جبهه نگرفته و دکمه‌ی delete را فشار ندهیم.

 

**************

 

Imagine dragons-gold-2015

 

,First comes the blessing of all that you've dreamed 
.But then comes the curses of diamonds and rings
.Only at first did it have its appeal, but now you can't tell the false from the real
Who can you trust
Who can you trust

.When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold, gold
When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah

,Statues and empires are all at your hands
.Water to wine and the finest of sands
,When all that you have's turnin stale and its cold
.Oh you'll no longer feel when your heart's turned to gold
Who can you trust
Who can you trust

.When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold, gold
When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah

,I'm dying to feel again
,Oh anything at all
'But oh I feel nothin', nothin', nothin', nothin

.When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold, gold
When everything, everything, everything you touch turns to gold, gold
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah
Ooh, gold, woah

 

ایمجین درگنز ـ طلا ـ 2015

 

اول کار، همه‌چیز بر وفق مراد است و رویاها دانه به دانه به حقیقت مبدل می‌شوند

اما به دنبالش نفرین الماس و زر و قدرت دامنت را می‌گیرد

اوایل همه چیز روبراه‌ست اما روزگار که می‌گذرد تمیز درست و نادرست ناممکن می‌شود

به چه کسی می‌شود اعتماد کرد

به چه کسی می‌شود اعتماد کرد

آن‌زمان که روزگار نفرین فرا می‌رسد و

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

طلا

طلا

طلا

طلا

 

تندیس‌ها و امپراتوری‌ها یک به یک متعلق به تو و زیر فرمان تو هستند؛

از آب بگیر تا آب‌انگور و بهترین خاک‌ها.

آن‌زمان که هرچه داری کهنه می‌شود و گیراییش را از دست می‌دهد

آن‌زمان که دیگر حتی دلت هم به طلا بدل شده و احساسات در تو مرده

به چه کسی می‌شود اعتماد کرد

به چه کسی می‌شود اعتماد کرد

آن‌زمان که روزگار نفرین فرا می‌رسد و

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

طلا

طلا

طلا

طلا

 

جان می‌دهم که دیگربار احساسات در من زنده شود

هر نوع حسی

اما آه که دیگر حسی ندارم، ندارم، ندارم، ندارم

 

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

به هرچه، به هرچه، به هرچه که دست می‌زنی بدل به طلا می‌شود، طلا

طلا

طلا

طلا

طلا

 

دانلود این ترانه

 

************

یکشنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩۳ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و طنز سیاه و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

اون ته ته دنیا که برسه. اون زمانی که کل دنیا می‌ریزه تو الک.

همه، ریز و لیز، از لای سوراخیا راهی عدم میشن.

 

همه به جز دیوونه‌های اصیل.

اینا اون گل‌درشتایی هستن که نامیرای ابدین.

 

پس در هر منصبی هستید، در هر کوچه‌ای زندگی می‌کنید، خدای هر دنیایی هستید، فقط سعی کنید اندکی دیوانه باشید.

 

**************************************************

 

Queen – Don’t stop me now – 1979

 

Tonight I'm gonna have myself a real good time

I feel alive and the world I'll turn it inside out - yeah

And floating around in ecstasy

So don't stop me now don't stop me

'Cause I'm having a good time having a good time

 

I'm a shooting star leaping through the sky

Like a tiger defying the laws of gravity

I'm a racing car passing by like Lady Godiva

I'm gonna go go go

There's no stopping me

 

I'm burnin' through the sky yeah

Two hundred degrees

That's why they call me Mister Fahrenheit

I'm trav'ling at the speed of light

I wanna make a supersonic man out of you

 

Don't stop me now I'm having such a good time

I'm having a ball

Don't stop me now

If you wanna have a good time just give me a call

Don't stop me now ('Cause I'm having a good time)

Don't stop me now (Yes I'm havin' a good time)

I don't want to stop at all

 

Yeah, I'm a rocket ship on my way to Mars

On a collision course

I am a satellite I'm out of control

I am a sex machine ready to reload

Like an atom bomb about to

Oh oh oh oh oh explode

 

I'm burnin' through the sky yeah

Two hundred degrees

That's why they call me Mister Fahrenheit

I'm trav'ling at the speed of light

I wanna make a supersonic woman of you

 

Don't stop me don't stop me

Don't stop me hey hey hey

Don't stop me don't stop me

Ooh ooh ooh, I like it

Don't stop me don't stop me

Have a good time good time

Don't stop me don't stop me ah

Oh yeah

Alright

 

Oh, I'm burnin' through the sky yeah

Two hundred degrees

That's why they call me Mister Fahrenheit

I'm trav'ling at the speed of light

I wanna make a supersonic man out of you

 

Don't stop me now I'm having such a good time

I'm having a ball

Don't stop me now

If you wanna have a good time (wooh)

Just give me a call (alright)

Don't stop me now ('Cause I'm having a good time - yeah yeah)

Don't stop me now (Yes I'm havin' a good time)

I don't want to stop at all

La da da da daah

Da da da haa

Ha da da ha ha haaa

Ha da daa ha da da aaa

Ooh ooh ooh

 

کویین ـ راهم را سد نکن ـ 1979

 

 

یک امشب را می خواهم خوش و خرم باشم

سراپا سرزندگیم و باید دنیا را پشت و رو کنم ـ آری

از شور سر از پا نمی‌شناسم

پس سعی نکن راهم را سد کنی، راهم را سد نکن

چراکه از این خوشی و خرمی، خوش و خرم هستم

 

یک ستاره‌ی دنباله دارم که در آسمان می‌جهد

همانند ببری هستم که قانون جاذبه را به مبارزه می‌طلبم

مثل "لیدی گدایوا" همانند یک ماشین مسابقه به پیش می تازم

باید به راهم ادامه بدهم، ادامه، ادامه، ادامه

هیچ چیزی سد راهم نمی تواند بشود

 

در آسمان درحال سوختنم، آری

با دمای دویست درجه

به همین خاطر هم هست که مرا "جناب فارنهایت" می‌نامند

به سرعت نور در حرکتم

می خواهم از شما مردانی بسازم فراتراز سرعت صوت

 

راهم را سد نکن نمی دانی چقدر خوش و خرمم

ضیافتی برپا کرده‌ام

راهم را سد نکن

اگر می خواهی خوش و خرم باشی فقط یک تماس کوچک با من بگیر

راهم را سد نکن (چرا که بدجوری خوش و خرمم)

راهم را سد نکن (بلی بدجوری خوش و خرمم)

هیچ خوش ندارم هیچ‌چیزی متوقفم کند

 

آری، من موشکی در راه مریخ هستم

با سرعتی دیوانه‌وار و فراتر از حد تصور 

من ماهواره‌ای خارج از کنترل هستم

من ماشین خفت‌وخیزی آماده‌ی آتشم

مثل بمب اتمی هستم که

که که که که که چیزی به انفجارش نمانده

 

در آسمان درحال سوختنم، آری

با دمای دویست درجه

به همین خاطر هم هست که مرا "جناب فارنهایت" می‌نامند

به سرعت نور در حرکتم

می خواهم از شما زنانی بسازم فراتراز سرعت صوت

 

راهم را سد نکن راهم را سد نکن

راهم را سد نکن هی هی

راهم را سد نکن راهم را سد نکن

ااوه ااوه بدجوری خوشم

راهم را سد نکن راهم را سد نکن

خوش و خرم باش خوش و خرم

راهم را سد نکن راهم را سد نکن

اوه آری

خیلی هم خوب

 

در آسمان درحال سوختنم، آری

با دمای دویست درجه

به همین خاطر هم هست که مرا "جناب فارنهایت" می‌نامند

به سرعت نور در حرکتم

می خواهم از شما مردانی بسازم فراتراز سرعت صوت

 

راهم را سد نکن نمی دانی چقدر خوش و خرمم

ضیافتی برپا کرده‌ام

راهم را سد نکن

اگر می خواهی خوش و خرم باشی (واااو)

فقط یک تماس کوچک با من بگیر (خیلی هم خوب)

راهم را سد نکن (چرا که بدجوری خوش و خرمم ـ آری آری)

راهم را سد نکن (بلی بدجوری خوش و خرمم)

هیچ خوش ندارم هیچ‌چیزی متوقفم کند

لا دا دا دااا

دا دا دا هااا

ها دا دا ها ها هااا

ها دا داا ها دا دا اااا

ااووه ااووه ااووه

 

موسیقی و متن ترانه هر دو از فردی مرکوری

دانلود این ترانه

*********

دوشنبه ۳ آذر ۱۳٩۳ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

دختری خجالتی با چشمان گربه‌ای و موهای طلایی. اولینبار که اجرای زنده‌اش را دیدم در یکی از برنامه‌های مربوط به موسیقی تلویزیون BBC بود. یک ماهی قبلترش آخرین کلیپش را دیده بودم و رو به خواهرم گفته بودم: آهان! یک ستاره‌ی جدید. اگر این یکروز نرفت آن بالا و دست تکان نداد! حالا ببین من کی گفتم!

بعدها حتی شنیدم این دختر برای اینکه بخواند مادرش و بعد استودیوهای محلی را ذله کرده بوده. ... و حالا او در 24 سالگی، کارش چنان جدی گرفته شده که آخرین آلبومش که اینبار کاری به سبک پاپ است ظرف مدت دو هفته، بالای "یک میلیون نسخه" در امریکا فروش رفته است.

به این کاری ندارم که کانتری چقدر در این کشور محبوب است و یا طرفداران این دختر را چه گروه سنی و چه قشری تشکیل می‌دهند، مسئله این است که یک اراده و یک نیمچه‌استعداد، در سیستمی مناسب حالش، جدی گرفته شده، در گذر زمان بالیده و به یک ستاره تبدیل شده.

در یک سیستم مولد، در یک سیستم منصف و معتدل، اراده‌ها زیر فشار بی‌مسئولیتی‌ها، خرد و خاموش نمی‌شوند، بلکه ضعف‌هایشان بدل به قوت می‌شود. پر و بال می‌گیرند و می‌شوند روغنی بر چرخ فرهنگ و اقتصاد جامعه‌شان.

**

 

خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که اگر آدم‌هایی مثل تیلور سوییفت یا جی‌کی ‌رولینگ متولد ایران بودند اکنون سر از کجا درآورده بودند و چه می‌کردند.

 

××××××××××

چهارشنبه ٢۸ آبان ۱۳٩۳ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و موسیقی و اینجا ایران

 یک

Guy Fawkes یکی از سیزده تنی بود که در پنجم نوامبر سال 1605 قصد منفجر کردن مجلس اعیان انگلستان و ترور پادشاه وقت را داشتند. این اقدام که به توطئه‌ی باروت معروف شد ناموفق بود و حکومت دستور داد به شکرانه‌ی به سلامت ماندن پادشاه، در این تاریخ آتش‌های فراوان برپا شود و این اعجاز الهی جشن گرفته شود.

با اینکه این مراسم از سال 1859 اجباری بودن خود را از دست داد، باز هم ادامه پیدا کرد و امروزه از آن به نام‌های شب گای فاوکس، روز گای فاوکس، شب توطئه، و شب آتش‌بازی یاد می‌شود. از رسوم این جشن آتش‌بازی، سوزاندن تمثال فاوکس بود، که بعدها دیگرانی چون مارگرت تاچر هم از این رسم بی‌نصیب نماندند.

گای فاوکس 31 ژانویه 1606 به همراه سه تن از دیگر رفقایش اعدام و سپس پیکرش چهارتکه شد تا با گرداندن در چهارگوشه‌ی انگلستان درس عبرت مخالفان شود.

*

در گذر زمان با انتشار داستان‌های مختلف از جمله "گای فاوکس، یا خیانت باروت" رمانی تاریخی نوشته شده توسط  William Harrison Ainsworth به سال 1841، سایه‌ی خیانت از چهره‌ی این فرد کنده شد و اندک اندک او در نظر عموم به قهرمانی عمل‌گرا تغییر کرد.

به گفته‌ی تاریخدان Lewis Call فاوکس اکنون به نمادی مهم در فرهنگ سیاسی بدل شده و مخصوصا با ظاهر شدن شخصیت V در سری کمیک‌بوک‌هایی تحت نام V for Vendetta در اواخر قرن بیستم، که نقابی با طرح چهره‌ی فاوکس بر چهره دارد و با یک رژیم فاشیستی در انگلستان مبارزه می‌کند، این تصویر از فاوکس به ابزاری بالقوه برای گفتمان آنارشیسم پست‌مدرن بدل شده است.

از گای فاوکس اغلب به آخرین فردی یاد می‌شود که با نیتی صادقانه وارد مجلس انگلستان شده است.

 

طرحی از Guy Fawkes به قلم George Cruikshank

 

نقاب طراحی شده با الهام از چهره‌ی گای فاوکس،

و استفاده شده در کمیک‌بوک و فیلم V for Vendetta

 

***********

پ.ن:

این عکس‌العمل حکومتیان در آن زمان و جشن گرفتن سلامت ماندن پادشاه و حکومتش، تا حدودی حماسه‌ی 9 دی را به یادم می‌آورد و باقی قضایا.

این تاریخ نیست که خودش را تکرار می‌کند، بلکه این آدمیزاد است که ماهیتش را در گذر زمان فریاد می‌کند.

 

*****************************************************

 

دو:

 

یکی دو روز پیش بالاخره آخرین آلبوم موسیقی گروه پینک فلوید منتشر شد.

درود بر تک تک اعضاشون، چه اونایی که جدا شدن و چه اونایی که برای همیشه رفتن.

دانلود آلبوم Pink Floyd - The Endless River

 

**********

یکشنبه ۱۸ آبان ۱۳٩۳ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و دانلود موسیقی

*

 

بچه که بودم. آنقدر که هنوز مدرسه نمی‌رفتم، روزهای عزاداری که می‌رسید بابایی دستمان را می‌گرفت و می‌برد حرم. آن‌موقع‌ها مثل حالا اینهمه ادا و ایست و بازرسی و دنگ‌و‌فنگ نبود و تمام دسته‌ها از شهر و روستاهای مختلف یکدفعه می‌ریختند توی حرم. آنقدر جرنگ‌جرنگ زنجیر و شرشر سنج و دامب‌و‌گرومپ طبل و شارق‌و‌شارق سینه‌زنی بود که الان که به آن روزها فکر می‌کنم بی‌تعارف کنسرت‌های راک و متال را برایم تداعی می‌کند. چیزی که وجدانا با موسیقی هاوس این دسته‌های عزاداری چاقال‌های امروز خیلی فرق می‌کرد. و البته نوحه‌ها هم مثل الان بند تنبانی نبود و آهنگ و وزنی خاص داشت که دل‌های پاک و بی‌خط را واقعا می‌لرزاند. شما مثلا بگو در نوع خودش یکجور لینکین‌پارک بود با ادویه‌ی صدای متیو بلامی یا حالا بیا داغش کنیم در موارد نادری حتی آوای ملکوتی استاد رابرت پلنت.

 

آن‌موقع‌ها، یک رادیو باتری‌خور زمان طاغوتی آخرین سیستم داشتیم(و کماکان داریم) با دو کیلو و هفتصد و چهل گرم وزن، و سوغات ماموریت عمان عمویم، که یادم هست بابایی آن را هم زیر بغل می‌زد، و جابه‌جا مراسم را روی نوارهای ‌سونی و تی‌دی‌کی که رویشان اسم‌هایی مثل اِبی و سوسن و پوران خط‌خطی شده بود، ضبط می‌کرد.(البته حالا که فکرش را که می‌کنم بابایی هیچوقت خیلی هم ضد موسیقی نبوده، که اگر بود آنهمه چهچهه‌های رادیویی شجریان چی بود که از بس سر ناهار در خانه تکرار شده بود مرا تا مدت‌ها از موسیقی سنتی دل‌زده کرده بود؟ و یا مثلا بعداز ظهر پنج‌سال پیش که بابا موقع برگشت از سیزده‌به‌در اعتراف کرد هایده دیگر هیچوقت تکرار نخواهد شد؟)

 

خلاصه آنهمه "شورش در خلق آدم" دورانی بود برای خودش. که البته رویه‌اش برای خانواده‌ی ما چند سالی بیشتر ادامه پیدا نکرد. من هم دیگر رنگ این مراسم را ندیده بودم تا رسید به عاشورای 88.

*

 

آن روز(الان می‌شود پنج‌سال پیش و سال دیگر می‌شود شش‌سال پیش و سال بعدترش ...) راه افتادم به قصد لبیک به فراخوان. هرچه به حرم نزدیک‌تر می‌شدم جمعیت توی کوچه‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد. همه‌ی آدم‌ها خانوادگی دست هم را گرفته بودند و ریخته بودند بیرون. خانه به خانه در باز می‌شد و زن و مرد و بچه با قیافه‌هایی مصمم قدم به خیابان می‌گذاشتند. برایم عجیب بود. از بعد از هجده‌تیر (و یک‌کمی هم روز قدس) شهر من آرام شده بود و حالا این همه جمعیت؟!

 

امیدی رفته رفته در دلم پا می‌گرفت. مثل این بود که جادویی پنهان به کار افتاده بود و همه‌ی زامبی‌ها ناگهان آدم شده بودند. نیم‌ساعتی که از پیاده‌روی گذشت دیگر داشتم بال در می‌آوردم و به زور خودم را کنترل می‌کردم که از شوق به دیگران لبخند نزنم.

*

 

حس و حال خوبی بود و هنوز که فکرش را می‌کنم شاید از بهترین دقایق انبار شده توی ذهنم. مثلا فرض کن مثل حسی که داری وقتی برای اولینبار سیگار دود می‌کنی. یک لذتی که به نظرت یک‌عمر طول باید بکشد اما خب ... نمی‌کشد.
 

در هرحال، این خوشی هم از آنجور خوشی‌ها مستثنی نبود و همینطور که می‌رفتم کم‌کم نگاهم صاف می‌شد و حقیقت پیش چشمانم‌ تمام‌قد می‌ایستاد و خودش را آشکار می‌کرد. همه خوش و سرحال و یک‌قدم بودند و خیابان پر از جمعیت بود و نهایت راه حرم بود و در راه:

سر و دست بود که برای گرفتن ظرف‌های شله‌ و حلیم و شربت نذری می‌شکست.

*

 

ساعتی بعد، به حرم رسیدم، با دلی شکسته و ضمیری غم‌زده، درست مثل یک زائر اصیل و یک عزادار واجد شرایط.

دوری زدم، و برگشتم خانه.

 

برگشتم خانه، پای سیستمم که آن‌روزها سرعت اینترنت دایل‌آپش از ای‌دی‌اس‌ال امروز حقیقتا بیشتر بود، و می‌شد اخبار را مثل برق‌و‌باد گرفت. منم که کارت شصت‌ساعته‌ی جدیدی جور کرده بودم و... :

...عکس‌های خونین، ارابه‌های مرگ، پل‌ها و مغز‌های پخش‌شده روی آسفالت، خیل سیاه‌پوش‌ها، حقیقت همچنان در زنجیر...فریادی که از دورها مدام تکرار می‌کرد ندا، ندا بمون! ......

 

...

یک‌نفر بیاید مغز مرا از این خاطرات لجنی پاک کند. چی، سیگار؟ ... فعلا نه، ممنون.

 

 

 

*********

*********

این هم ترانه ای برای تلطیف فضا و حفظ روحیه و صفای ذهن:

Usher ft Nicki Minaj - She Came To Give It To You - 2014

گاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچران

چهارشنبه ۱٤ آبان ۱۳٩۳ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و اینجا ایران و دانلود موسیقی

انتهای شهریورماه و شروع مهر، فصل دو چیز است: هوا کردن بادبادک و پرواز دایره‌وار عقاب‌ها در آسمان شهر من.

خوبی طبیعت این‌ست که هرکاری در آن فصلی دارد و ما آدمیزاد‌ها همیشه برای طبیعت زیادی بوده‌ایم. هیچوقت نتوانسته‌ایم نظمی برای کارهایمان قائل شویم. مثل همین الان من که دلم می خواهد همزمان سه کار را با هم انجام دهم و همین هم باعث می‌شود نتوانم درست و حسابی از عهده‌ی انجامشان بربیایم:

 

* یک کتاب بالای پانصد صفحه‌ای دارم که باید خواندنش را تمام کنم و بعد از گذشته یک هفته تازه پنجاه صفحه‌اش را خوانده‌ام.

* داستانی دارم که پنج ـ شش ماه از شروع نوشتنش می‌گذرد و هشت فصل بیشتر جلو نرفته‌ام و چون دو ماه از آخرین خطی که نوشته‌ام می‌گذرد الان دیگر دستم به ادامه‌دادنش نمی‌رود.

* و مورد آخر هم زندگی کردن مثل یک آدمیزاد متمدن ست.

 

این آخری اصلا از من بر نمی‌آید. مثل همین الان که به جای تایپ کردن دلم می‌خواهد بزنم بیرون و توی کوچه‌ها آنقدر راه بروم که برسم ان سمت شهر. و چرایش را نمی‌دانم اما باید این کار را بکنم. این کار احمقانه، این کار غیر آدمیزادی و بی‌دلیل.

 

آخرینباری که به چنین کار احمقانه‌ای دست زدم پنج سال پیش همین موقع‌ها بود. تمام راه پارک ملت را پیاده تا خانه برگشتم. یک ساعت و نیم طول کشید. و وقتی رسیدم خانه حسی داشتم که می خواستم همانجا کوله‌ام را ببندم و کلا از این شهر بروم. اما از این شهر نمی‌شود رفت. این شهر همه‌جا هست. باید از این سرزمین رفت.

 

در کتاب "ریشه‌های آسمان" زنی هست از اهالی اصیل آلمان نازی که کوله‌بارش را بسته و رفته است آفریقا و هر روز به تماشای فیل‌ها، تمساح‌ها و درناها می‌ایستد و از گرمای آفتاب لذت می‌برد تا آدمیزادها را فراموش کند. زنی با موهای طلایی که در کشور خودش معشوقه‌ای از افسران روس داشت و منفور مردمش بود.

 

درست که نگاه کنیم شاید هریک از ما به نحوی منفور دیگران باشیم. شاید باید همگی بقچه‌هایمان را ببندیم و بزنیم به دشت و کنار قوچ‌های کوهی زندگی کنیم و اگر بخت یارمان باشد گه گاه چشم‌مان به یوزپلنگی چیزی بیفتد و نور به دلمان راه باز کند که هنوز هم اینجا می تواند جای بهتری برای زندگی بشود.

 

 

 ****

 

Oceana – unexpected - 2014

 

I was feeling down with my back against the wall and suddenly

I got an unexpected call 

Feeling weak feeling like I’m gonna fall and then a voice said

I will catch you if you fall

 

catch you if you fall

 

'Cause life is so unexpected,

So live life without no regrets, yeah

Smile and drive your fears away,

You used to live your life like it’s a holiday, everyday

 

'Cause life is so unexpected,

So live life without no regrets, yeah

Smile and drive your fears away,

You used to live your life like it’s a holiday, everyday

 

Now you want to keep me to yourself and

Party with your friends 

But I really think you need to find somebody else 

And I can drink and smoke if I want to 

Bank my money in the mall if I want to 

I can be a player I can ball if I want to 

Break all the rules in your school if I want to 
'Cause ....

 

'Cause life is so unexpected,

So live life without no regrets, yeah

Smile and drive your fears away,

You used to live your life like it’s a holiday, everyday

 

 

اوشنا ـ غیرمنتظره ـ 2014

 

خرد و خراب به دیوار تکیه داشتم که ناگهان

چیزی در ذهنم درخشید

خودم را ضعیف می‌دیدم، انگار که در حال فرو ریختن بودم و بعد ندایی در ذهنم گفت

اگر فرو بریزی من دوباره تو را سرپا خواهم کرد

 

سرپا خواهم کرد

 

چراکه زندگی سرشار از غیرمنتظره‌هاست

پس طوری باید زندگی کرد که افسوس نخورد، نه نخورد

لبخند زد و هیولای هراس را پس زد

یک زمانی بود که زندگی برایمان عید بود، هر روز زندگی‌مان

 

چراکه زندگی سرشار از غیرمنتظره‌هاست

پس طوری باید زندگی کرد که افسوس نخورد، نه نخورد

لبخند زد و هیولای هراس را پس زد

یک زمانی بود که زندگی برایمان عید بود، هر روز زندگی‌مان

 

حالا مرا فقط برای خودت می‌خواهی و

با دوستانت خوش و خرمی

اما دیگر وقتش رسیده به دنبال فرد دیگری باشی

و من می توانم بنوشم و دود کنم اگر بخواهم

پول هایم را در بازار آتش بزنم اگر بخواهم

می توانم بازیکن میدان باشم، می توانم دل به دریا بزنم اگر بخواهم

تمامی قوانین مدرسه‌ی تو را زیر پا بگذارم اگر بخواهم

چراکه ...

 

چراکه زندگی سرشار از غیرمنتظره‌هاست

پس طوری باید زندگی کرد که افسوس نخورد، نه نخورد

لبخند زد و هیولای هراس را پس زد

یک زمانی بود که زندگی برایمان عید بود، هر روز زندگی‌مان

 

 

دانلود این ترانه

 

 

*********

 

 

سه‌شنبه ۱ مهر ۱۳٩۳ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

*

سانسور رابطه مستقیمی با تابو دارد. تابو در طی زمان در مذهب خانه کرده است. یا شاید مذهب در تابو خانه کرده است.(رجوع شود به ماجرای آدم و حوا) ... مذهب هم مثل خون در رگ‌ها جریان دارد. نمی‌توان ایرانی بود و خودسانسورگر نبود.

 

**

وقتی یک شبکه‌ی ضاله‌ی ماهواره‌ای، سریال پر مخاطبی مثل Hell on Wheels را در دوبله‌اش به این شکل سانسور می‌کند که:از هم‌*خوابگی به ازدواج نام برده می‌شود، در حالیکه با این شاهکارش به صدا و سیما و دست‌پخت‌های دوبله‌ایش عملا می‌‌‌گوید:زکی!

وقتی همان شبکه‌ی ضاله، در سریال Grand Hotel بازی دو بازیگر در خلوت را به شکل محو نمایش می‌دهد،

وقتی شبکه‌ی ضاله‌ی دیگری، با وجود اینکه پیش از شروع تمام سریال‌هایش این عبارت را نمایش می‌دهد:

 

"توجه! این برنامه شامل صحنه‌هاییست که ممکن است برای همه مناسب نباشد."

 

و با این‌حال، "صحنه‌های مربوطه" را قیچی شده نمایش می‌دهد و بدینوسیله مشتی می‌کوبد به دهان مخاطبش که یعنی ما می‌دانیم تو خیلی بی‌جنبه‌ای و دلمان نمی‌خواهد یکوقت جنبه‌ات مورد امتحان قرار بگیرد،

وقتی یک شبکه‌ی ضاله‌تری که اتفاقا شبکه‌ای خبری و مستند هم هست، در مستندی به نام Divine Women با اجرای Bettany Hughes، بخش مربوط به معرفی عایشه به عنوان زنی قدرتمند در عرصه‌ی مذهب را آشکارا سانسور می‌کند،

.

.

.

 وقتی من، حین نوشتن داستان، حتی از مکتوب کردن واژه‌ی پاک و مقدس "بوسه" ترس دارم و این ترس ربطی به فیلتر ارشاد ندارد، و هزار و یک کلک سوار می‌کنم تا منظور نظرم را در داستان برسانم،

.

.

وقتی سانسور نه الزاما به تحمیل سیستم، که به تحمیل ذهن، توهم و باور راه به زندگی‌هامان باز کرده، ...

 

تمامی این مثال‌ها اثبات این مسئله است که تقصیر را نمی‌ شود همیشه به گردن سیستم انداخت. در اصل، من ایراد هستم. من سرآغاز مشکل هستم. این من هستم که باید پشت‌و رو شوم.

 ***

 

پ.ن:

این مستند زنان الهی مستند خیلی خوبیست. نسخه‌ی زبان اصلیش خوراک خوبی برای ذهن‌های پرسشگر می‌تواند باشد.

 

پ.ن2 :

یک آدمیزادی در فیس دیروز نوشته بود که نژاد و باور نسل به نسل به ارث برده می‌شود و آنچه به ارث برده شود الزاما دلیل برتری و برحق بودن نیست چرا که جبر جغرافیایی و تصادف است که در این زمینه نقش دارد و نه انتخاب شخصی. حالا فکر کن که به جای امروز، سه هزار سال پیش زندگیت را کرده بودی. جایی در سواحل مدیترانه و یا زیر آفتاب افریقا. پوستت به براقی و لطافت  زیتونِ رسیده بود و یا به سیاهی و زمختی پر و بال کلاغ. خدایانت در آسمان بودند و یا بر روی زمین و در جلد جانوران. از رعد و خسوف و کسوف و زلزله در ترس بودی و نذر به پیشگاه خدایان می‌بردی. ... هرچه بودی نقطه‌ی اشتراکت با حالا همین جلد آدمیزاد بود و با اینحال، بازم هم خودت و باورت را بر حق تصور می‌کردی.

آن خبرنگار دوم هم سر بریده شد. جان این نفر سوم کاش نجات داده شود.

 

****

چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و اینجا ایران و خودسانسورگری و داعش

*

دلم می‌خواست برای یک‌روز پوستم به رنگ مخمل شکلاتی در می‌آمد و چشمانم درشت و پر مژه می‌شد. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم دیگران هیچ خوششان نخواهد آمد.

دلم می‌خواست برای یک‌روز تن و اندام و چشم‌هایم به ظرافت تن و اندام و چشم‌های دختران شرقی می‌شد. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم دیگران هیچ خوششان نخواهد آمد.

دلم می‌خواست برای یک‌روز لب بر لب هم‌جنسم می‌گذاشتم و دست بر تنش می‌ساییدم. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم هیچ خوششان نخواهد آمد.

دلم می‌خواست برای یک‌روز لب بر لب غیر هم‌جنسم می‌گذاشتم و دست بر تنش می‌ساییدم. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم هیچ خوششان نخواهد آمد.

دلم می‌خواست برای یک‌روز در کوچه‌ها برقصم و آواز بخوانم. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم دیگران هیچ خوششان نخواهد آمد.

دلم می‌خواست برای یک‌روز یک زن واقعی، یک آدمیزاد واقعی، می‌بودم. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم دیگران هیچ خوششان نخواهد آمد.

دلم می‌خواست برای یک‌‌روز همانی می‌شدم که شاید دلم بخواهد. می‌گویم فقط یک‌روز، چون می‌دانم دیگران هیچ خوششان نخواهد آمد.

 

**

مردم ما نیز همانقدر نژادپرست، کوته‌فکر، آدمیزاد‌ستیز، و تنگ‌نظرند که مردم دیگر کشورها. در این دنیای پر از چشم‌های تنگ، تنها راه موفقیت اینست که فقط راه خودت را بروی. همان کاری را بکنی که بهترین می‌دانی. همان باشی که دیگران بیشترین دشمنی را با او دارند. ...

 

در انتها، و آن‌زمان که به انتهای جاده برسی، آن‌زمان، تنها آن زمان است که می‌توانی در جایت بچرخی به عقب نگاه کنی و لبخند بزنی.

 

***

 

Imany - You Will Never Know - 2011

 

It breaks my heart 'couse I know you're the one for me
Don't you feel sad that never was a story obviously
never be

And you will never know
I will never show
What I feel, what I need from you, no
And you will never know
I will never show
What I feel, what I need from you

With every smile comes my reality, irony
You won’t find out what has been killing me
Can’t you see me? Can’t you see?

And you will never know
I will never show
What I feel, what I need from you, no
You will never know
I will never show
What I feel, what I need from you

No no, you will never know
I will never show
What I feel, what I need from you, no

No no no no you'll never know
No no no no you'll never know
No no no no
Love me, love me, love me, love me, no

And you will never know
I will never show, no no no
What I feel, what I need from you, no no no
You will never know
And I will never show, no no no
What I feel, what I feel
What I feel, what I need
What I need from you, no.

 

 

Imany ـ هرگز نخواهی فهمید ـ 2011

 

خوب می‌دانم که تو همانی که می‌خواهمش، و این قلبم را می‌شکند

غمگین نمی‌شوی که حقیقتا هرگز هیچ قصه‌ای پا نگرفت؟

اصلا قصه‌ای وجود نداشت که پا بگیرد

 

و تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم، نه

و تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم

 

هر لبخندی که می‌زنی مرا به دنیای حقیقی باز می‌گرداند، طنز سیاهی‌ست

هرگز نخواهی فهمید از چه در رنجم

مرا نمی بینی؟ واقعا نمی‌بینی؟

و تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم، نه

و تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم

 

نه نه، تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم، نه

 

نه نه نه نه تو هیچوقت نخواهی فهمید

نه نه نه نه تو هیچوقت نخواهی فهمید

نه نه نه نه

نخواهی فهمید که باید دوستم بداری، دوستم بداری، دوستم بداری، دوستم بداری، نه

 

و تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت، نه نه نه

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم، نه نه نه

و تو هیچوقت نخواهی فهمید

من هم هیچ نخواهم گفت، نه نه نه

از حسی که دارم، از حسی که دارم

از حسی که دارم، از آنچه که از تو انتظار دارم

از آنچه از تو انتظار دارم، نه

 

 

دانلود این ترانه

 

 

 

یکشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩۳ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و زن و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

خیلی حرف‌ها هست که باید بنویسم. حرف‌هایی که هر قدر هم درباره‌شان نوشته شود دردی دوا نخواهد شد. حرف‌هایی که قرن‌ها زمان نیاز دارند تا دیگر نیازی به نوشتنشان نباشد.

 

* 

متنفرم از آن‌هایی زن را هیچ نمی‌شناسند. در قفس طلایی می ‌خواهندش. او را به دو دوره دختری و غیر‌دختری تقسیم می‌کنند. ناموس خطابش می‌کنند. غنیمت جنگی حسابش می‌کنند. تمامش هم به خاطر وجود یک عضو زاید در بدن زن که کارکردی کمتر از آپاندیس و لوزه دارد.

 

متنفرم از آن‌هایی که هنوز نمی‌دانند دخالت در زندگی شخصی از اساس اشتباه است و مرزبندی در شیوه دخالت در آن، معنایی ندارد.

 

متنفرم از آن‌هایی که آدم‌ها را مقدس می‌شمارند، و مردگان را مقدس‌تر.

 

متنفرم از آن‌هایی که از ما مردمانی ساختند که حتی از باخت فوتبال هم برای خودمان بهانه‌ای برای شادی بسازیم.

  

متنفرم از کفتارهایی که خود را سایة خدا بر زمین و چوپان خلق می‌دانند، و سلسله مراتب چوپانی را میان خود‌ی‌ها تقسیم کرده‌اند. این پدر زن آن‌ست. آن یکی برادر آن دیگری‌ست. یکی دیگر پسر یک نفر دیگر. همگی محرم رازهای پلشت یکدیگر.

 

متنفرم از تمامی انقلاب‌هایی که بوی خون می‌دهند.

 

متنفرم از زن‌هایی که دشمن‌ترین به جنس خود هستند.

 

متنفرم از خشک‌مغزهایی که دوباره قصد دارند ماشین جوجه‌کشی در خانه‌ها به راه بیندازند.

 

متنفرم از کفتارهای شیک‌پوش و لبخند بر لب که حرف از تدبیر و امید می‌زنند.

 

متنفرم از کروات‌زده‌ها و غیر  کروات‌زده‌های روشنفکرنمایی که با مغلطه و سفسطه و زبان‌بازی خلقی را به دنبال خود پای منبرهایشان کشاندند و در این چاه عمیق جهل که نوری به انتهایش راه ندارد رها کردند. همان دکترها، همان استادها، همان مردگانی که بزور مهر شهید می کوبند پای قبرهای متعفنشان. همان‌هایی که خائن‌ترین به وطن بودند. همان‌هایی که باید تف انداخت به صورت‌های سه تیغه‌شان و فلسفه‌بافی‌های تار عنکبوت گرفته‌شان. همان‌هایی که کپی‌‌های برابر اصلشان هنوز موجود است. بی‌عمامه و با عمامه. با ریش و بی‌ریش. با لبخند و بی‌لبخند.

متنفرم از تمامی مسببین این شوربختی که هر قدر هم دست و پا بزنی توان رهایی از آن را نداری.

 

از خودِ «گذشته‌ام»، آن گذشته‌ای که آن را از خودم شسته‌ام، از آنچه زمانی بوده‌ام و حالا دیگر نیستم، متنفرم.

 

**

دلم می‌خواست از خودم یک کودک داشتم و یک دنیای کوچک. خودم کودکم را بزرگ می کردم. افسانه‌های همه خدایان را از زئوس و مجمع خدایانش تا همین آخرینشان برایش بازگو می‌کردم. برایش از بی‌نظمی و بی‌ناظمی دنیا می‌گفتم. برایش از کوتاهی زندگی و بودنمان می گفتم. برایش از دوست داشتن می‌گفتم که تنها سلاح برای ادامه زندگی‌ست. برایش از نوری می‌گفتم که در خود انسان است و نه در آسمان. برایش از گرانقدری طبیعت می‌گفتم. برایش از آدم بودن می‌گفتم. برایش از منصف بودن می‌گفتم. برایش از بی‌وطنی می گفتم. برایش از ایستاده مردن می‌گفتم.

 

***

این قبیل آرزوها واقعا خنده دار و بیهوده و دلخوش‌کنک‌اند؛ می‌دانم هیچوقت هیچ کودکی از خودم نخواهم داشت.

کودک من خیلی پیشتر از اینکه نطفه اش در بطنم بسته شود زیر فشار این شوربختی مدام ارث برده از نیاکانم، مرد و نابود شد. ژن‌های او طاقت تاریکی را نداشت. دلش نور می‌خواست و آزادی و رقص و شادی بی‌مرز.

 

 

 

************

پ.ن 1:

به ارتمیس عزیز،

این روزها دل و دماغ برگردان ترانه ندارم. هر روز به زحمت چند کلمه‌ای به داستان نیمه‌تمامم اضافه می‌کنم و همین. این استفراغیات هم امروز ناگهان بالا آمد. باید یک جا ثبت می‌شد.

 

به زگیل خان عزیز،

 

 

پ.ن 2:

 

تصویری از «مَشتی» جوجه یک هفته‌ای خانواده ما، در پس‌زمینه‌ای از دستنوشته‌های من، دمپایی‌های من، گلدان‌ها و باغچه من.

***********
سه‌شنبه ۳ تیر ۱۳٩۳ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و ضد سیاست و طنز سیاه

به بهانه موج آزادی‌های یواشکی

 

 

*

مرغ عشق ها عادتی قفس‌ند. حتی اگر ببری و رهایشان کنی، آنقدر دور خودشان می‌چرخند و از این شاخه به آن شاخه درخت و از این بام و دیوار به آن دیش و این آنتن می‌پرند، و گیج می‌زنند که در نهایت یا قرقی‌های شهری به پنجه می زنندشان، یا طعمه گربه‌ها می‌شوند. خیلی هم بخت یارشان باشد یک گوشه‌ای در بیکسی و تنهایی چشم روی هم می‌گذارند و بیصدا راحت می‌شوند از این قفس ممتد میله‌زده تا انتهای جهان.

 

 

**

آزادی بیش از آنکه یک آرزو باشد یک توهم است وقتی در قفس چشم باز کنی.

بدترین حالتش هم اینست که میله ها را هیچگاه ندیده باشی و تا سال‌ها در گوش‌ات خوانده باشند محدودة آزادی موجود در جهان همین است که می بینی: همین که دور خودت چرخ بزنی. مروارید شوی، سر در صدفت خمیازه بکشی، کش و قوس بخوری و پلک بزنی رو به خورشیدهای سیاه سر تاقچه.

 

 

***

روزها می‌گذرد اما وای اگر یکروز زمانه بچرخد و پرده از قفس بیفتد و ناگهان چشمت بینای جهان حقیقی شود. آنوقت است که در مغزت ولوله می‌شود. ...

قرص قرمز را با ولع می‌بلعی. حالا باید هر مرزی را بشکنی. باید هر تجربه ناشده‌ای را به تجربه بنشینی. باید لب به آب انگور بزنی. باید لب بر لب آن اولین غریبه‌ای که آن روز صبح سر راهت می‌بینی بگذاری؛ فرقی هم نمی‌کند مرد باشد یا زن. باید بدوی تا ته دنیا و بر سر گنبد‌طلا گذشته‌ات را عق بزنی. باید بجهی بر پشت بام و بی‌باوریت را بر جهان فریاد کنی. باید دست در مغزت کنی و هرچه زباله و تار عنکبوت هست بیرون بکشی. باید تف کنی به تصویرت در آینه.

 

 

****

با اینهمه از یک سنی به بعد همین آزادی، همین آزادی شیرین ناگهان حقیقی‌شده، هر قدر هم سعی کنی معنای اصلی خودش را دیگر پیدا نخواهد کرد. یک چنین آزادی‌ای حتی یواشکیش هم بوی کافور می‌دهد. اصلا این تمام تنت است که بوی گور هزار سال کنده می‌دهد.

 

یک عمر در قفس نفس کشیده‌ای و حالا همین قفس دیگر برایت حقیقتی‌ست که گذر از چارچوبش برایت حکم تنگی نفس دارد. انگار اگر قدمی از قدم‌هایت خلاف قدم‌های پیشینت باشد تمام جهان هر آن ممکن است بر سرت آوار شود. این قفسی‌ست که ذره ذره مماس تنت شده. چنان مماس که تو خود بی آنکه عمدی داشته باشی قفس خودت شده‌ای.

آنوقت است که حتی در بیابان خدایان مرده هم باز فراموشت می‌شود دست به شال ببری و گیس‌هایت را باد بدهی. این گیس‌هایی که مثل گندم‌های سبزه نوروز، سال‌هاست که در بطن نم‌زده‌شان جوانه زده‌اند و ریشه دوانده‌اند در تمام تنت.

گیس‌هایی که سپید شده‌اند از بی‌آفتابی.

گیس‌هایی که چین و شکن و خمشان شده است هزارتوی بی‌ته تنهایی‌هایت.

گیس‌هایی که حالا دیگر بوی خفقان می‌دهند،

بوی اشک‌آور می‌دهند،

بوی خون دلمه شده بر سنگفرش خیابان کارگر می‌دهند،

بوی اشک و دارچین پیراهن گوهربانو می‌دهند،

بوی نعش‌های صف شده تا ابدیت می‌دهند، ...

 

 

*****

باید شامپوی جدیدی بخرم و می‌دانم باز هم افاقه نمی‌کند. هم‌نسلان مرا ساخته‌اند برای همان شامپو تخم‌مرغی داروگر.

زمان اینگونه می‌گذرد و با اینحال می‌دانم که یکروز می‌رسد که برای کودکان پس از خودم به جای شامپوی ضد‌شوره بروم و گل‌سرهای رنگین بخرم، و همانطور که باد می‌وزد لای گیس‌هایشان، برایشان افسانه سال‌های سیاه دشت را زمزمه کنم و با هم بخندیم به ریش و قبای تمامی خدایان مرده و رفته و فراموش شده ...

 

 

*****


 Dido - No freedom - 2013 (download link

Take it by your silence
That I'm free to walk out the door
By the look in your eyes I can tell
You don't think I'll be back for more

Try to think of the world
Where you could stay and these safe hands could go
Take your heart above the water
Wherever I choose to go

No love without freedom
No love without freedom
No love without freedom
No freedom without love

Even when you don't see me
Even when you don't hear
I'll be flying low below the sun
And you'll feel it all out here

No love without freedom
No love without freedom
No love without freedom
No freedom without love

No love without freedom
No love without freedom
No love without freedom
No freedom without love

Standing here in silence
The world in front of me
Holding you in my hand
And seeing as you'd see

No love without freedom
No love without freedom
No love without freedom
No freedom without love
No freedom without love

 

دایدو ـ آزادی بی‌معناست ـ 2013

طوری در برابر رفتنم سکوت می‌کنی که

انگار من برای رفتن آزادم

با آن نگاهی که در چشمانت است

معلوم است که می‌دانی دیگر به سویت باز نخواهم گشت

 

به دنیایی می‌اندیشم که

می‌توان بی هیچ تکیه‌گاه محدود کننده‌ای نفس کشید و

به عشق فرصت زندگی داد و

هر جا که بخواهی بروی

 

عشق بدون آزادی معنا ندارد

عشق بدون آزادی معنا ندارد

عشق بدون آزادی معنا ندارد

آزادی بدون عشق بی معناست

 

حتی آنوقتی هم که مرا نمی‌بینی

حتی آنوقتی هم که مرا نمی‌شنوی

من دوشادوش خورشید بال می‌کشم و

و تو این را متوجه خواهی شد

 

عشق بدون آزادی معنا ندارد

عشق بدون آزادی معنا ندارد

عشق بدون آزادی معنا ندارد

آزادی بدون عشق بی معناست

 

عشق بدون آزادی معنا ندارد

عشق بدون آزادی معنا ندارد

عشق بدون آزادی معنا ندارد

آزادی بدون عشق بی معناست

 

اینجا در سکوت ایستاده‌ام و

جهانی را برای تجربه پیش رو دارم

بر سد تو فایق آمده‌ام و

دنیای را آنگونه‌ای می‌بینم که تو می‌بینی

 

عشق بدون آزادی معنا ندارد

عشق بدون آزادی معنا ندارد

عشق بدون آزادی معنا ندارد

آزادی بدون عشق بی معناست

 

آزادی بدون عشق بی‌ معناست

 

 

*****

دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: آزادی های یواشکی و فلسفه بافی و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

*

امروز مقاله‌ای خواندم که به نظرم خیلی جالب بود. این مقاله از تاثیری می‌گوید که جداماندگی از اجتماع و تنهایی مفرط و دنباله‌دار، چه اجباری باشد و چه خودخواسته باشد می تواند بر ذهن بگذارد.

در این مقاله به مواردی از تحربیات افرادی اشاره شده که در سلول های انفرادی زندانی بوده‌اند یا درگیر پروژه های تحقیقاتی شخصی مدت زمان هایی خاص را در غارهای زیر زمینی یا یخی گذرانده‌اند و همچنین به تحقیقاتی اشاره شده که دانشمندان در این ارتباط بر روی داوطلبان انجام داده‌اند.

در تقریبا تمامی موارد افراد با حالتی از استرس و توهم مواجه می‌شوند و زمان برایشان کشدار می‌شود. بیست و چهار ساعت شبانه روز 48 ساعت تصور می‌شود و خواب به دوازده ساعت در روز می‌رسد. افراد تصور می‌کنند صداهایی را می‌شنوند و خطوط و نقاطی نورانی در اطرافشان می‌بینند که اندک اندک و در گذر زمان به اشیا و موجودات تغییر شکل می‌دهند.

 

دلیل بروز این توهمات چیست؟

بنا بر این مقاله در مغز بخشی وجود دارد که با مسایل جاری در اطراف در ارتباط است و عادت دارد میزان انبوهی از اطلاعات دیداری، شنیداری، و ... را دریافت کند. اما وقتی ورود این اطلاعات کاهش می‌‌یابد باز هم سیستم اعصابی که پردازنده مرکزی مغز را با اطلاعات تغذیه می کنند به نحوی غیر منطقی کار خود ادامه می‌دهند. بنابراین پس از مدتی مغز سعی می‌کند به این اطلاعات بی منطق، منطق بدهد و ازشان الگویی معنادار بسازد. و رفته رفته از نیمچه تصاویری که دریافت می کند یکجور تصویر کلی می‌سازد. به عبارت دیگر مغز سعی می کند از سیگنال های موجود و در دسترسش یکجور حقیقت بسازد که در نهایت این عمل موجب می شود دنیایی فانتزی و غیر حقیقی پیش روی فرد ایجاد شود.

آدمیزاد موجودیست اجتماعی و دریغ شدن اجتماع از او چه خودخواسته و چه به اجبار، رفته رفته او را به موجودی در خودفرورفته و ترسان بدل می کند. چراکه ما عادت داریم احساساتمان را با اشتراک و ارتباط با اطرافیان تلطیف کنیم. وقتی این مسئله امکان پذیر نباشد این احساسات در فرد انباشته می‌شود و تصویری خط خطی و اغراق شده از خودمان به ما دست می دهد.

 

پیروزی با چه کسانی بوده؟

در این مقاله همچنین به این اشاره شده که افرادی هم بوده‌اند که در سلول های انفرادی بوسیله درگیر کردن مغز با ریاضیات و زبان بر این توهمات و تخریب درونی فایق آمده‌اند. و در کل افرادی با سابقه نظامی خیلی راحت‌تر از دام چنین شرایطی خودشان را می رهانند. در مورد کوهنوردان یا کشتی شکستگان، ارتباط برقرار کردن با زیبایی و عظمت محیط پیرامون و تلاش برای برتری بر شرایط موجود نقشی اساسی در بقا و تعادل ذهنیشان داشته. مثلا به فردی اشاره شده که برای بالابردن روحیه‌اش اشیا را آگاهانه جاندار فرض می‌کرده و به این وسیله ارتباط اجتماعیش را ادامه می‌داده و یا دوستانی خیالی برای خودش می ساخته. یا دریانوردان تنهایی که ایمیل هایشان را با ضمیر جمع به جای مفرد می نوشته و امضا می کرده‌اند و وقتشان را با یوگا بر روی عرشه می‌گذرانده‌اند.

منبع

 

**

خیالپردازی باید کنترل شده باشد. باید افسارش توی دستت باشد. نباید بگذاری توهمات غارنشینی‌ و چله‌نشینی‌ات یکروز شکل قانون به خود بگیرد و یک ایل را بردة خودش بکند.

 

 

 

 

***

فانتزی و خیالپردازی را همیشه دوست داشته‌ام. داستان نویسی بدون خیالپردازی اصلا امکان ندارد. اما همین حبس شدن‌های مداوم و در ارتباط ملموس با بیگانگان نبودن خودش نیاز به خیالپردازی‌های کنترل شدة شخصی دارد.

گه گاه حس کشتی شکسته‌ای را پیدا می کنم که پنج سال است توی جزیره اش حبس مانده. از سکوت آن بیرون بیزار است. از درخود‌مردگی و کبک‌منشی آدم‌های آن بیرون بیزار است. دلش فریاد می خواهد. دلش خیابانی از موسیقی می خواهد. دلش آواز همگانی می‌خواهد. دلش می خواهد بی‌ترس در را باز کند و توی کوچه برود تا آن دورها و در راه چندتایی آدمیزاد مثل خودش ببیند.

از دوستان خیالی‌ای که در خانه دارم می توانم از مدادهای پارس‌ام نام ببرم و از باغک‌چه فسقلی‌ام که یک بوته بزرگ یاس دارد و یک رز چند شاخة رونده و یک بوته رز صورتی و چندین بوتة جعفری که حالا دیگر به گل نشسته اند، چند عروسک پارچه‌ای، و دو ماهی قرمز عید سه ساله ای که حالا دیگر نیستند.

در هر حال، زمان می گذرد حتی بدون من.

 

****

پ.ن:

پیشنهاد می کنم اصل مقاله را حتما مطالعه کنید.

 

پ.ن 2 :

موسیقی پیشنهادی ـ درمورد خواننده اش در پست بعد حتما خواهم نوشت. در مورد بعضی آدم ها حتما باید یک چیزی نوشت.

چهارشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: برگردان مقاله و فلسفه بافی و دانلود موسیقی

*

خورشید می‌افتد

اژدها برای بلعیدن ماه خیز می‌گیرد

باغ از زمستان آبستن می‌شود

ما سیل می‌شویم

ما غرق می‌شویم

 

زوال تدریجی یک انارستان ـ ص ماقبل آخر

 

 

**

 

در زندگی قواعدی هست که با آن متولد می‌شویم. اینها همان قواعدی هستند که باید شکسته شوند. این را آن اولین نفری که انگور را فشرد و شیره‌اش را بیرون کشید خوب می‌فهمد.

 

***

 

Rihanna – Diamonds - 2013 ( download link

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

 

Find light in the beautiful sea, I choose to be happy

You and I, you and I , we’re like diamonds in the sky

You’re a shooting star I see, a vision of ecstasy

When you hold me, I’m alive

We’re like diamonds in the sky

 

I knew that we’d become one right away

Oh, right away

At first sight I felt the energy of sun rays

I saw the life inside your eyes

 

So shine bright tonight,

You and I

We’re beautiful like diamonds in the sky

Eye to eye,

So alive

We’re beautiful like diamonds in the sky

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shining bright like a diamond

We’re beautiful like diamonds in the sky

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shining bright like a diamond

We’re beautiful like diamonds in the sky

 

Palms rise to the universe, as we moonshine and molly

Feel the warmth, we’ll never die

We’re like diamonds in the sky

 

You’re a shooting star I see, a vision of ecstasy

When you hold me, I’m alive

We’re like diamonds in the sky

At first sight I felt the energy of sun rays

I saw the life inside your eyes

 

So shine bright

Tonight,

You and I

We're beautiful like diamonds in the sky

Eye to eye,

So alive

We're beautiful like diamonds in the sky

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shining bright like a diamond

We’re beautiful like diamonds in the sky

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shining bright like a diamond

We're beautiful like diamonds in the sky

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

 

So shine bright

Tonight,

You and I

We're beautiful like diamonds in the sky

Eye to eye,

So alive

We're beautiful like diamonds in the sky

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

 

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

Shine bright like a diamond

 

Shine bright like a diamond

 

ریانا ـ الماس ـ 2013

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

 

نور را در این دریای بیحرف یافتم چرا که انتخابم شادی بود

تو و من، تو و من، چنان الماس بر تن آسمانیم

تو در نظرم یک شهابی، یک بارقه از سرمستی ناب!

تا آن زمان جان دارم که تو مرا در آغوش داشته باشی

ما چنان الماس بر تن آسمانیم

 

از اول می دانستم که ما در هم یکی خواهیم شد

از همان اول اول

با همان اولین نگاه قدرت خورشید را به درون کشیدم؛

زندگی را در درون چشمان تو یافتم

 

پس بیا امشب را بدرخش که

من و تو

چنان الماس بر تن آسمانیم

چشم در چشم هم

چنین زنده و بیمرگ

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس در درخششیم

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس در درخششیم

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

دستانمان جهان را به چنگ می گیرد، از مستی این باده

گرما به تنمان می دود، مرگ از ما به دور است

ما چنان الماس بر تن آسمانیم

 

تو در نظرم یک شهابی، یک بارقه از سرمستی ناب!

تا آن زمان جان دارم که تو مرا در آغوش داشته باشی

چراکه ما چنان الماس بر تن آسمانیم

با همان اولین نگاه قدرت خورشید را به درون کشیدم؛

زندگی را در درون چشمان تو یافتم

 

پس بیا امشب را بدرخش که

من و تو

چنان الماس بر تن آسمانیم

چشم در چشم هم

چنین زنده و بیمرگ

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس در درخششیم

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس در درخششیم

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

 

پس بیا امشب را بدرخش که

من و تو

چنان الماس بر تن آسمانیم

چشم در چشم هم

چنین زنده و بیمرگ

ما زیبایان، چنان الماس بر تن آسمانیم

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

 

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

چون الماس بدرخش

 

چون الماس بدرخش

 

 

****

پ. ن:

ریانا خاتون در این ترانه به moonshine و molly اشاره می فرمایند که اولی نوعی آب انگور و دومی اسم رمز یک نوع حب شادی آور می باشد.  ... آه!!! روزگار نصیب همگیمان کند! خوشمزه

 

********

چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: شبه شعر و فلسفه بافی و برگردان ترانه و دانلود موسیقی

خیلی‌ها خیال می‌کنند ترس آدمیزاد با ترس باقی جانوران متفاوت است. اصلا خیال می‌کنند همه‌چیز آدمیزاد متفاوت‌تر از سایر جانوران است. و همین همه‌چیز آدمیزاد آنقدر یکجورِ چیز خیلی برتری است که باید "مادر طبیعت" آدمیزاد را بردارد و بگذارد روی تخم چشمش.

البته اگر از یک زاویة خیلی خاص اشی‌مشی‌آنه‌ای بخواهیم به این مسئله نگاه کنیم ما دوپاها یکجورهایی هم واقعا متفاوت‌تر از دیگر جانوران هستیم. آن هم به اینجوری که هر صفتمان شبیه یکی از جانوران است. کلا لطف کرده ایم و جمعی از جانوران را کرده ایم توی پوست لطیفمان.

ما دوپاها، ما ابر‌میمون های متکامل بدون مو، همین ماهایی که طمع‌مان به لاشخور رفته، ترس‌مان به خرگوش، بی‌خبری‌مان به کبک، درندگی‌مان به گرگ، پاچه گیری‌مان به سگ، پاچه خواری‌مان به گربه، دنباله‌روی و تقلید کورکورانه‌مان به گوسفند و ... و تکه‌پاره کردن هم‌نوعمان هم به کفتار.

باقی صفات قابل تحمل‌مان هم بین تمام جانوران مشترک است. مثلا هم‌نوع دوستی گاه به گاهمان، حس کمرنگ عشق به خانواده‌مان، جرات و جسارت نمورمان که گه گاه فورانی می‌کند و باز ناپدید می‌شود، یا امید به آینده‌ای که این یکی از حق نگذریم جلوی انقراض خودخواستة نه تنها آدمیزاد که تمامی گونه‌ها را گرفته و می‌گیرد ...

اما ترس. ترس چیز خیلی خوبیست برای آنها که حس جسارتشان بالاست. برای آنهایی که خلاف جهت جریان می‌خزند و می‌دوند و پرواز می‌کنند و شنا می‌کنند. این دسته از افراد قابلیت بالایی برای به باد دادن سرشان دارند و عجیب اینکه این آدم‌ها به هیچوجه ترس سرشان نمی‌شود. اینها دست‌آخر یک آدمهایی می‌شوند مثل میرزا، مثل پسیان، مثل لوترکینگ، مثل بابی ساندز، مثل مادیبا، مثل خسرو، ... مثل محسن و سهراب و محمد و مصطفی ... مثل ستار، ... مثل اهالی یک بند ... مثل تمامی آن جسورهای بی کلة لجوج یکدنده‌ای که ناگهان شدند و شده اند و می شوند لکه هایی سرخ بر چکمه های کفتارهای زمان خودشان.

 

***

ترس یک زیر‌مجموعه‌ای هم دارد که به ترس می‌ماند اما بیشتر یک خوره است تا ترس. این خوره، ترسی است که می‌ماند برای آنهایی که قافله می‌رود و آنها عقب می‌مانند و محکومند به یادآوری همیشگی هر آنچه گذشته است؛ ترس از آنچه که دیگر در پیش نیست و نخواهد بود. ترس از اینکه سال‌ها بگذرد و گیس‌ها و زلف‌ها سپید شود و کفتارها همچنان بر بام باشند. ترس از اینکه سال‌ها بگذرد و حسرت به درون کشیدن آزادی بشود یک آه، یک سوز جگر. ترس از اینکه شاخ‌های هنر و غیر هنر و همان‌ها که دادشان داد آدم های سرخ است یک به یک از زمین محو شوند و صدایشان خاموش شود و باز "کفتاران کبیر" همچنان تکیه بر تخت پولادین هفت‌اقلیم داشته باشند. ترس از ابدی شدن زمستان اخوان. ترس از آلزایمر بادهایی که تمامی زمین را وزیدند جز زمین زادگاه خدایان؛ زمینی که مردمانش مردگان راه‌رونده‌اند و راه‌هایشان راه به دوزخ دارد و دوزخ‌هایشان آتش از بهشت می‌گیرد و این هر دو تازیانه ایست که روزی هزاربار گرده‌هایشان را خار می‌زند. و اینان هرچه بیشتر خار می‌خورند بیشتر کمر خم می‌کنند و کفتارها رقصان بر بام، لاشه بر لاشه‌خواران و سگ‌ها و گربه‌ها و بچه کفتارها می ریزند. ...

 

**

و زمان می‌گذرد و بادها کماکان جهان را طواف می‌کنند و مردگان راه خود را می‌روند و ترس همچنان می‌پاید و قرنی دیگر نیز اینگونه می‌گذرد تا خاطره‌ای شویم بی‌مفهوم و لک و پیس زده از جانورانی که توهم خلافت زمین داشتیم. ...

*******

 

 

 

U2ordinary love - 2013 (download link

 

The sea wants to kiss the golden shore

The sunlight warms your skin

All the beauty that's been lost before wants to find us again

 

I can't fight you anymore, it's you I'm fighting for

The sea throws rock together but time leaves us polished stones

 

We can't fall any further if

We can't feel ordinary love

And we can't reach any higher,

If we can't deal with ordinary love

 

Birds fly high in the summer sky and rest on the breeze.

The same wind will take care of you and I.

We'll build our house in the trees.

 

Your heart is on my sleeve

Did you put it there with a magic marker?

For years I would believe that the world couldn't wash it away

 

'Cause we can't fall any further if

We can't feel ordinary love

And we can't reach any higher,

If we can't deal with ordinary love

 

Are we tough enough for ordinary love?

 

We can't fall any further if

We can't feel ordinary love

And we can't reach any higher,

If we can't deal with ordinary love

 

We can't fall any further, if

We can't feel ordinary love

And we can't reach any higher,

If we can't deal with ordinary love

 

یوتو ـ عشق همگانی ـ 2013

 

همانطورکه دریا در آرزوی پیوند دوباره با ساحل و بوسه بر تن طلاییش است و

روشنایی آفتاب گرماده تن توست،

هر آنچه از زیبایی ها که تا کنون از دسترسمان دور بوده اکنون در آرزوی یافتن دوبارة ماست.

 

دیگر نمی توانم با تو بجنگم چرا که حال این تو هستی که برایش می جنگم.

دریای زندگی ما را به سان سنگ به هم می ساید اما گذر زمان و سختی هایش قدرتمان می دهد و از ما مرد می سازد.

 

نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم اگر

عشق همگانی را درک نکنیم

اوضاعمان بهتر نخواهد شد

اگر نتوانیم با عشق همگانی آنطور که باید بسازیم و ببازیم

 

پرندگان در آسمان تابستان در پروازند و بر باد شمال تکیه دارند؛

همین باد نیز می تواند راهبر و تکیه گاه تو و من باشد و

ما نیز آشیانه‌مان را می توانیم بر درختان بنا کنیم

 

معنای هر حرکتت مثل کف دست برایم آشکار است؛

مگر قلبت را با ماژیک جادویی در قلبم جا داده بودی که

برای سال ها خیال می کردم جهان نخواهد توانست آن را از قلبم پاک کند؟

 

بدان که نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم اگر

عشق همگانی را درک نکنیم

اوضاعمان بهتر نخواهد شد

اگر نتوانیم با عشق همگانی آنطور که باید بسازیم و ببازیم

 

براستی آنقدری استقامت داریم که عشق همگانی را دوام آوریم؟

 

نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم اگر

عشق همگانی را درک نکنیم

اوضاعمان بهتر نخواهد شد

اگر نتوانیم با عشق همگانی آنطور که باید بسازیم و ببازیم

 

نخواهیم توانست قدم از قدم برداریم اگر

عشق همگانی را درک نکنیم

اوضاعمان بهتر نخواهد شد

اگر نتوانیم با عشق همگانی آنطور که باید بسازیم و ببازیم

 

 

****

دوشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و موسیقی و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

در جیغ و فریاد مهارت مادرزادی دارم اما راک را دیر فهمیدم. یک فریاد راک می تواند به اندازة سه دفتر دست‌نوشته و چندین سخنرانی اوج و دامنه و برد داشته باشد. شاید به دلیل همین حس جاماندگی از قافله هم بود که دو روز پیش رفتم و دادم دماغم را سوراخ کنند.

من حالا یک دماغ سربالای سوراخ دارم. شبیه یکجور اردک ناشناخته شده‌ام که به عوض کنار آبگیر درست وسط بیابان چشم به دنیا باز کرده. یک جوجه اردک زشتی که بزرگ هم که شد همانطور زشت ماند.

 

**

گاهی به نظرم می رسد بلندپروازی یک جایی به اشتباه به خونم تزریق شده. شاید توی یک دانة شاه‌توت بوده که مادرم در دهان گذاشته، یا در عطر یک پرتقال بوده، یا همراه اشعه خورشید جذب چشمان مادرم شده. در هر حال از هرجا به ذهنم راه باز کرده دُزش زیادی بالا بوده.

هفده ساله که بودم نقشه ریخته بودم که ظرف پنج سال این خاک را ترک کرده باشم و آن سمت یک شغل مرتبط با رشتة تحصیلی‌ام داشته باشم و شاید آن آزادی‌ای را که فقط و فقط در یکسری سریال های دهة نودی آن زمان دیده بودم که در آن نوجوان‌ها خوش و شاد کنار هم روزگار می گذراندند و شیطنت می کردند.

بیست و چهارساله که شدم متنی دربارة گنده های تاریخ علم و غیر علم نوشتم و حال و روزی که در بیست و پنج سالگی داشتند. و به یک سالی فکر کردم که پیش رو داشتم تا ضرب العجلی بدل به یک گندة تاریخی شوم.

بیست و هشت ساله که شدم سر کلاس زبان از این گفتم که دلم می خواهد یک روزی برسد که نوشته هایم به زبان های دیگر ترجمه شده باشند، و آن روز باید یک خانة خیلی بزرگ داشته باشم با یک استخری که در آن یک دلفین باشد که همراهش شنا کنم، و در ضمن اضافه کردم که حقیقت زندگی یک چیزی است که جلوی داشتن آرزوهای بزرگ سد می زند اما من دوست دارم با تخیل کردن آرزوهای گنده‌ام را حقیقی شده ببینم هرچند هرگز امکان حقیقی شدن نتوانند پیدا کنند.

امروز سی و یک ساله هستم، و طبق منحنی رو به سراشیبی بلندپروازی ذهنی این سن و سال که الان طبیعتا دیگر باید محور افقی زمان را به سمت نیمة منفی محور عمودی رد کرده باشد باید گفت که ـ ... خب، من چنین چیزی را نمی گویم. بلند پروازی و سرکشی رمز زنده بودن و زنده ماندن است و من الان و در این لحظه اصلا قصد ندارم یک مرده به حساب بیایم.

 

**

امروز سی و یک ساله شدم و آرزو دارم یکروز از خودم کلبه ای در یک جنگل داشته باشم که هر نیمه شب در آبگیرش همراه ماهی‌های زنده و سرحالش شنا کنم. یک بغل کاغذ همیشه دم دستم باشد و یک عالم مداد. بعد از ظهرها را بزنم به دشت حاشیة جنوبی جنگل و از دور آدم‌ها را تماشا کنم، بعد برگردم و داستان بلندپروازی‌هایشان را بنویسم.

 

یکروز اگر فقط همین‌ها را از خودم داشته باشم دیگر تمام هیولا‌ها، اژدها‌ها، جادوگرها، اسب‌های بالدار، خفاش ـ آدم‌ها، سرابتن‌ها، و حتی خود ساحر اعظم قصه هایم نیز در خدمتم خواهند بود.

 

 

 Bon Jovi - It's My Life - 2000 ( download link

This ain't a song for the broken-hearted
No silent prayer for the faith-departed
I ain't gonna be just a face in the crowd
You're gonna hear my voice
When I shout it out loud

It's my life
It's now or never
I ain't gonna live forever
I just want to live while I'm alive
(It's my life)
My heart is like an open highway
Like Frankie said
I did it my way
I just want to live while I'm alive
It's my life

This is for the ones who stood their ground
For Tommy and Gina who never backed down
Tomorrow's getting harder, make no mistake
Luck ain't even lucky
Got to make your own breaks

It's my life
And it's now or never
I ain't gonna live forever
I just want to live while I'm alive
(It's my life)
My heart is like an open highway
Like Frankie said
I did it my way
I just want to live while I'm alive
'Cause it's my life

Better stand tall when they're calling you out
Don't bend, don't break, baby, don't back down

It's my life
And it's now or never
'Cause I ain't gonna live forever
I just want to live while I'm alive
(It's my life)
My heart is like an open highway
Like Frankie said
I did it my way
I just want to live while I'm alive
(It's my life)
And it's now or never
'Cause I ain't gonna live forever
I just want to live while I'm alive
(It's my life)
My heart is like an open highway
Like Frankie said
I did it my way
I just want to live while I'm alive
'Cause it's my life

بن جووی ـ این زندگی مال منست ـ 2000

 

این ترانه برای دل‌شکسته ها نیست

آرزویی سربسته برای بی‌باورها هم نیست

قرار نیست فقط صورتکی در جمع آدم ها باشم

چراکه وقتی این ترانه را فریاد می کنم

صدایم در گوش‌ات فرو می شود که :

 

این زندگی مال من است

یا همین الان باید تجربه‌اش کنم یا هیچوقت

قرار نیست تا ابد زنده بمانم

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

این زندگی مال منست

به قول فرانکی

قلب من به قد و اندازة یک بزرگراهیست که

خودم می سازمش

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

این زندگی مال منست

 

این ترانه برای آنهاییست که سر حرفشان ایستاده اند

برای تامی و جینا که یک‌ذره هم پا پس نکشیدند

اگر قرار بر این باشد که خطایی نکنیم برعکس فردا اوضاع خرابتر خواهد شد و

حتی بخت هم به بداقبالی خواهد افتاد

پس برو که خودت حقت را از عالم بگیری :

 

این زندگی مال من است و

یا همین الان باید تجربه‌اش کنم یا هیچوقت

قرار نیست تا ابد زنده بمانم

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

این زندگی مال منست

به قول فرانکی

قلب من به قد و اندازة یک بزرگراهیست که

خودم می سازمش

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

آخه، این زندگی مال منست

 

وقتی صدایت می کنند بهتر اینست که تمام قد بایستی

کمر خم نکن، نشکن، عزیزم، پا پس نکش

 

این زندگی مال من است و

یا همین الان باید تجربه‌اش کنم یا هیچوقت

آخه قرار نیست تا ابد زنده بمانم

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

این زندگی مال منست

به قول فرانکی

قلب من به قد و اندازة یک بزرگراهیست که

خودم می سازمش

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

این زندگی مال منست و

یا همین الان باید تجربه‌اش کنم یا هیچوقت

آخه قرار نیست تا ابد زنده بمانم

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

این زندگی مال منست

به قول فرانکی

قلب من به قد و اندازة یک بزرگراهیست که

خودم می سازمش

تمام حرفم اینست که می خواهم تا فرصت دارم زندگی کنم

آخه این زندگی مال منست

 

*****

پ.ن: در همین زمینه اینجا را کلیک کنید!



 

 

پنجشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٥ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و موسیقی و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

سپیده دم رهایی (Rescue Dawnیک فیلم معمولی نیست. نتیجة یک فیلم معمولی دو ـ سه پاکت چیپس خالیست و یک بغل خندة سطحی. اما انتهای این فیلم، شمایید و پاکت چیپسی که باز شده و دست نخورده مانده و در کنارش یک تیغه درد که از ستون فقراتتان دور میزند به قلب و باز می گردد و باز می رود به مغز و باز باز می گردد.

دیتر دنگلر طی فیلم آب می رود و شما هم همراهش. گرسنگی و میل به بقا درد مشترکیست. او جوان است. بیست و دو سال دارد. حسی دارد که انگار تمام جهان و قدرت هایش متعلق به اوست. همه مان در این سن همین حس را داشتیم. ( و احتمالا الان کوچکترین اثری از این حس در درونمان وجود ندارد. )

 

طی فیلم بارها خندیدم. بارها خودم را دیدم که در پوست او درون گل و لای جنگل غلت می زنم و به دنبال راهی برای رهایی هستم. خودم را دیدم که حرف های امیدبخش می زنم. خودم را دیدم که قوی هستم و پر از تقلا برای چنگ زدن به زندگی و تداومش. خودم را دیدم که یک جادویی در رگ هایم بود که انگار یکبار دیگر فرمانروای تمام هستی هستم و ... و با اینهمه، تمام مدت دلم می خواست فیلم را قطع کنم و از تماشایش دست بکشم.

شب قبل یکی از بهترین دوستانم می گفت مردم نمی توانند کتاب های سارتر یا کافکا را که اغلب کم حجم هستند تا آخر دوام بیاورند و فوری کنارشان می گذارند چون بازتاب حقیقت زندگی بدون روح ماست. و حالا امروز به نظرم به این نتیجه رسیدم که بعضی فیلم ها هم همینطور هستند.

 

Rescue Dawn-2006

 

********

دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما و فلسفه بافی و نیمچه نقد فیلم

یک عده ای هستند که در خودشان مرده اند و خبر ندارند. بوی زوال می دهند. یک آلبوم عکس از گذشته های خیلی دور مدام توی دامنشان پهن است و درونش آن چیزهایی را که دوست دارند تماشا می کنند. تنشان همینجاست اما خیالشان در یک دنیایی در پرواز است که کسی نمی تواند حقیقتش را ثابت کند.

در جا می زنند. مدام زمزمه می کنند:« سال به سال، دریغ از پارسال. » هرچه فشار بر سرشان بیشتر می شود بیشتر به عمق می روند و باز لقلقه می کنند:« نور به قبرش ببارد! »

اینها آدم هایی هستند که نتیجه اعمالشان را به گردن روزگار می اندارند. فراموش می کنند که آن زمان که نباید، سکوت کرده اند و یا آن زمان که باید، شلوغ کرده اند. فراموش کرده اند همیشه مختار بوده اند و اکنون هم هستند.

اینها آدم هایی هستند که تسلیم جبر خودخواسته شان هستند. اینها مردگان راه رونده اند.

 

 

ترجیح می دهم سرکشی کنم تا مدام به گذشته سرکشی کنم.

 

*******************

یکشنبه ۱٠ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:٥٠ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و مردگان راه رونده

دوازده سال بردگی فیلم خوبیست. تلخیش قابل هضم است. گاهی باعث می شود سرت را پایین بیندازی. بیست دقیقة پایانی تکان دهنده است. بازی Michael Fassbender، Lupita Nyong'o و Paul Dano عالیست. موسیقی دلنشین است اما در بعضی موارد مخصوصا در صحنة های ابتدایی به جا استفاده نشده. استیو مک کویین در کارگردانی این فیلم البته که به پای کارگردانیش در فیلم گرسنگی نمی رسد اما مکث هایی هست و سکوت هایی که به سکوت مرگ می ماند. از آنجا که داستان حقیقیست و حقیقت همیشه غیر قابل باور، بیننده از اینکه سالومون تمام دوازده سال این فیلم را به چنین شرایطی تن می دهد و دم بر نمی آورد و صبوری می کند، دچار خشم می شود. در حالیکه زندگی همین است. همة ما به شرایط تن می دهیم. همه ما برده زمانه خود و آوار شرایطش هستیم و کم پیش می آید قدمی برای بهبود شرایط برداریم. که اگر برداریم چه اتفاق ها که نخواهد افتاد.

پوستر فیلم دوازده سال بردگی

 

جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نیمچه نقد فیلم و فلسفه بافی و فیلم و سینما

مطلب جدیدی نیست جز اینکه روزهایی که دارند می آیند بوی عجیبی همراهشان است. بدجوری مشکوکم که این سالی که گذشت با تمام شادی های خیابانیش، با تمام دلخوش کنک های لحظه ایش، با تمام دهن دره های آمیخته به لبخندهای احمقانه اش، دست آخر پرتابمان کند به عمقی عمیقتر.

کپسول های اکسیژن اضافه باید خرید و انبار کرد.

شقایق ها حرف ها دارند از آسفالت های داغ و گام های کوبان و فریادهای خروشان.

پنجشنبه ۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: شک و فلسفه بافی

" اومدیم که فقط یک نفسی بکشیم و بعد هم نیست بشیم. "

 

مطمئنم قبل از من میلیون ها نفر دیگه هم همین جمله به ذهنشون رسیده. یه جمله پر از کثافت. :‌ )

دیشب یلدا بود. امروز اولین روز از برتری گرفتن روشنایی خورشید به تاریکی شب. احمقانه است که شکست ظاهری شب رو هر سال جشن می گیریم و چشممون رو به شب واقعی اطرافمون می بندیم.

 

 

این یک نوشته سیاسی نیست. دید شما سیاسیش می کند. : )

یکشنبه ۱ دی ۱۳٩٢ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: ضد سیاست و فلسفه بافی

هر چی زمان می گذره بیشتر دارم مشکوک میشم که انگار یکی داره ذهن هامون رو کنترل می کنه. خنثی نمی دونم شایدم ذهن های ما قابلیت این رو داره که خیلی تصادفی افکاری مشابه رو نتیجه بده.

بارها شده بدون هیچ مطالعه خاصی به یک نتیجه خاص فلسفی رسیدم و بعد دیدم توی نت یه نفر دیگه هم دقیقا مثل اون چیزی رو که توی ذهن من بوده، ریخته توی دایره. و تازه دقیقا همون ساختار جمله ها و اصطلاحات رو هم به کار برده! خنده دارتر اینکه یارو اصن ایرانی هم نبوده و نمی دونم اهل کدوم دارقوزسیتی و سینت ممد آباد سفلی یا اولیای اون سر دنیاس.

یا شده توی نوشته ها و داستان هام صحنه هایی رو تجسم کردم و نوشتم که بعدا دیدم توی فلان فیلم یا سریال استفاده شده.

الان یه موسیقی خیلی خشتک دران احتیاج هست پخش بشه: یعنی ما اسباب بازی هایی هستیم که بدون اینکه خبرداشته باشیم یه موجود عجیب و غریب فضایی داره بازیمون میده و به دیوونه بازیامون می خنده؟!هیپنوتیزم

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و نویسندگی و شک

هیچی بدتر از این نیست که از بیکاری یه گوشه نشسته باشی و نتونی مغزتو خاموش کنی.

 

دست آخر باید یه سیلی مشتی بزنی در گوش خودت که وقتی از پس خودت نمی تونی بربیای می خوای از پس اون گرگایی بربیای که اون بیرون مدام زوزه میکشن؟!

 

انگاری دنیا اومدیم که تمام عمر دنبال دوای درد بیدرمون بیش فعالی یه مغز معلول باشیم.ابرو

جمعه ٢٧ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٤:٤٤ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی

 

 

جایی خوانده ام که آدم در زندگیش مدام تغییر می کند. یک تحقیق علمی بود. می گفت آدم هربار در زندگیش به نقطه ای می رسد که خیال می کند شخصیتش شکل گرفته و دیگر هرگز تغییر نمی کند، اما اشتباه می کند.

آمدم بنویسم که همینطور هم هست. من دیگر آن آدم قبل نیستم. هیچ چیزم شبیه ده سال پیشم نیست. آن موقع اگر الانم را نشانم می دادند شاید به مرز دیوانگی می رسیدم. درست مثل الان که وقتی به ده سال پیشم فکر می کنم احساس دیوانگی می کنم. و جالب اینجاست که ده سال پیش خیال می کردم تمام و کامل شده ام و هیچ چیزی در دنیا تغییرم نخواهد داد.

اما تغییر کردم. درست مثل مار پوست انداخته ام. فقط یک تفاوت این وسط هست. پوست تازة مار، حس آزادی به او می دهد و پوست تازة من دارد از درون خفه ام می کند.

به دنیای بدون اکسیژن من خوش آمدید.

 


چهارشنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۱ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی

انگار از آخرین باری که اینجا نوشتم صد سال می گذره. از خودم باید خجالت بکشم. وبلاگ مثل یه تیکه زمین می مونه. یه مدت که توش نوشته نشه دلش میگیره. الانم که یهو به سرم زد بیام این تو، نمی تونم سرمو بلند کنم و توی چشماش نگاه کنم. خنده داره، ولی عین واقعیته. از این نظر مثل آیینه هم هست. حتما شده نتونی توی چشمای خودت زل بزنی.

 

 

کلا امشب حالم خیلی گرفته است. به این فکر میکنم که بار های بعدی که میام بنویسم چند ساله شدم؟ ممکنه این وبلاگ تا اون ته مه های عمرم هنوز توی وب باشه؟ بار بعد زودتر میام و درمورد یه موضوع خاص می نویسم. الان نمی تونم سرمو بالا کنم. نه نمی تونم.

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نویسندگی و فلسفه بافی و وبلاگنویسی در ایران

حدود ٢٢ روزه که سر کار می رم.

الانم توی شرکتم. جناب رییس بین التعطیلین هستن!!!زبان

منم به عنوان مبصر چهارساله کلاس از فرصت استفاده کردم و نشستم دارم وبلاگم رو پر می کنم!!!!زبانزبانزبانزبان

تازگی ها به این نتیجه فلسفی رسیدم که ما آدما خیلی احمقیم!!! تا وقتی بیکاریم جوش می زنیم که بدبختیم. وقتی هم میریم سر کار تازه می فهمیم بدبخت تر شدیم! حتی یه روزمون هم دیگه مال خودمون نیست. شدیم بنده حلقه به گوش سرمایه داری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یول

بگذریم....

 

امروز عکسی که لایق وبلاگم باشه ندارم.

فعلا..... 

پنجشنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٧ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و طنز سیاه

سر کار رفتن و سر کار بودن چه فرقی با هم داره؟ وقتی نمی دونی شغلی که داری واقعا راضیت می کنه یا نه  اصلا انجام دادنش بهت می چسبه؟

کاش دنیا اینقدر سخت نبود! یادمه وقتی دبستان می رفتم با خودم می گفتم: هی تو! تو وقتی بزرگ شدی میشی یکی مثل ماری کوری. یعنی باید بشی. چون آینده مال توئه و اصلا کی جرات داره جلوت رو بگیره!خیال باطل

حالا آینده است. و من می فهمم که کی جرات نداره جلوت رو بگیره؟!خنثی

کاش یه روزی برسه که آرزوی بچه ها به آه و افسوس بزرگسالی بدل نشه.بعضی روزها به مرگ فکر می کنم. و اینکه این همه دویدن برای پول واقعا لازمه؟ وقتی مردی فرقی نداره شاهی یا بی چیز. با اینهمه انگار دویدن بیش از حد برای نان یک قانون شده.

کاش دیدها کمی شفافتر می شد.لبخند

پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۸٧ساعت ۳:٢٧ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: مرگ و فلسفه بافی

گرم نگاهت در مسیر بقای ماده و انرژی به چه تبدیل می شود؟
لختی موهایت؟
انحنای نرم کلماتت؟
و بلندای قامتت؟
منطق علوم ازلی نیز در برابرت به خاک می افتند.
آری اینگونه است.

دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧ساعت ۳:٢٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و شبه شعر

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ٤:٠٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: شبه شعر و فلسفه بافی

مشاهده یادداشت خصوصی

دوشنبه ٢ اردیبهشت ۱۳۸٧ساعت ۳:٠٦ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و شبه شعر