اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

*

[شب ـ داخلی ـ آشپزخانه‌ی منزل هنک]

 

هنک که تازه وارد منزل شده در کابینت را می‌بندد و  در جایش می‌چرخد و با لتیشا مواجه می‌شود که با حالتی گنگ به او خیره شده.

 

هنک : هی! من یه کم بستنی شکلاتی خریدم. ... تو حالت خوبه؟ ...

 

[لتیشا به جواب مثبت سر تکان می‌دهد]

 

هنک : مطمئنی؟

 

[لتیشا باز هم به جواب مثبت سر تکان می‌دهد]

 

هنک : تو واقعا خوشگلی. ... بیا بریم بیرون رو پله‌ها. دلت می‌خواد؟

 

[لتیشا به موافقت سر تکان می‌دهد]

 

هنک : پس بریم.

 

شب ـ خارجی ـ بیرون منزل روی پله‌ها

 

[هنک و لتیشا روی پله‌ها می‌نشینند، و هنک یکی از دو قاشق پلاستیکی را به دست لتیشا می‌دهد، و در ظرف بستنی شکلاتی را باز می‌کند. لتیشا چشمش به هنک است. هنک روبرو را نگاه می‌کند و یک قاشق بستنی شکلاتی در دهان می‌گذارد. لتیشا حالا با چشمان نیمه اشک‌آلود به سه سنگ قبر آماده‌ی درون حیاط نگاه می‌کند که زیر یکیشان پسر هنک خوابیده. لتیشا تازه نگاهش را متوجه روبرو کرده که هنک یک قاشق بستنی شکلاتی در دهان او می‌گذارد. لتیشا همانطورکه نگاهش را به نگاه هنک دوخته بستنی را مزمزه می‌کند و پنهان از چشم هنک لبخند می‌زند.]

 

هنک : سر راهم به خونه یه توقفی جلوی پمپ بنزین‌مون داشتم. تابلو سردرش رو دوست دارم.[این نشونه رو دوست دارم.] ... فکر می‌کنم عاقبت بخیر بشیم.

 

لتیشا نگاهش را بالا می‌آورد و به ستاره‌ها چشم می‌دوزد. هنک هم همینطور.

نمای دوربین از پشت سر هنک و لتیشا که کم‌کم به بالا متمایل می‌شود و ستاره‌ها را قاب می‌گیرد.

پدیدار شدن تیتراژ پایانی بر زمینه‌ی آسمان پر ستاره.

 

Monster’s ballMarc Forster – 2001 – 1:45 to 1:48

 

 

 

**

 

دوست دارم درمورد این فیلم دو سه خط دیگر هم بنویسم. نمی‌دانم چرا اما نصفه‌شبی زده است به سرم. خوابم نمی‌برد و باید بنویسم تا حرف‌ها زهر نشده و مستقیم نرفته توی جگرم.

سالی که اکران شد، من اولین کنکور عمرم را دادم. نتیجه‌اش همان روزی آمد که هواپیماها خوردند به برج‌های دوقلو. یادم هست که اسمم در روزنامه نبود و ساعت‌ حول و حوش پنج و ریع بود که غمگین از کتابخانه رسیدم خانه و بنا به عادت تلویزیون را روشن کردم و از دیدن دودی که برج‌ها را گرفته بود در جا خشک شدم.

آن سال، من جوجه دانش‌آموزی بودم که همه‌ی هدفش این بود که یک ضرب کنکور قبول شود و بزند و برود از این مملکت. دلم دنیایی می‌‌خواست آزاد. آزادی نداشتم که اگر داشتم باید خبردار می‌بودم که آن سال "ضیافت هیولا" روی پرده است. آزادی نداشتم که اگر داشتم موقع افتتاحیه و اختتامیه جام جهانی صدا و سیما را نفرین نمی‌کردم که چرا مراسم را مستقیم پخش نمی‌کند. آزادی نداشتم که گوش دادن یواشکی به برنامه‌ی رادیویی روز هفتم بی‌بی‌سی یا شباهنگ صدای امریکا برایم ته آزادی بود. آزادی نداشتم که نهایت رویاهایم داشتن یک زندگی بود شبیه آن چیزی که در فیلم و سریال‌های غیر ایرانی دیده بودم یا در کتاب‌های جین استین خوانده بودم.

 

آن سال، برای هیچکس سال خوبی از آب درنیامد و شاید به همین دلیل هم این فیلم لابلای هیاهوی تعیین محورهای شرارت گم شد و خیلی گل نکرد.

 

آدم‌های این فیلم خیلی شبیه ما هستند. آنقدر که انگار آینه را تماشا می‌کنیم. آدم‌هایی تنها، درهم‌شکسته، قفل، بی‌عشق، ساکت، و تکراری. آدم‌هایی که اندک رگه‌های عشق آشکار اطرافیانشان را نمی‌بینند و همانطور که یکدیگر را تکه‌پاره می‌کنند، خواسته و ناخواسته حاملان آن عشق‌ها را نیز ذره‌ذره خُرد و نابود می‌کنند.

 

صحنه‌ی آخر و آن تنهایی دونفره روی پله‌ها لایق ریختن اشک است. اما اشکم نیامد. اگر شما هم دیدید و اشکتان نیامد باید بگویم وضعمان حتی از آدم‌‌های توی این فیلم هم خرابتر است و خودمان خبر نداریم.

 

******

پ.ن:

دست این مردم گل و بلبل‌مان درد نکند که ریختند در خیابان برای شادی تفاهمی که تمامی تحریم‌ها از جمله تحریم شخصیت‌های خاص را قرار است لغو کند. باید از خودمان بپرسیم این تفاهم برایمان نان می‌شود یا آزادی. جواب گوهربانو را چه باید بدهیم؟!

 

 

***

Avril Lavigne - Give You What You Like - 2015

 

Please wrap your drunken arms around me

And I'll let you call me yours tonight

'Cause slightly broken's just what I need

And if you give me what I want

Then I'll give you what you like

 

Please tell me I'm your one and only

Or lie, and say it at least tonight

I've got a brand new cure for lonely

And if you give me what I want

Then I'll give you what you like

 

When you turn off the lights

I get stars in my eyes

Is this love?

Maybe someday

So don'’t turn on the lights

I’ll give you what you like

 

Emotions aren’t that hard to borrow

When love's the word you never learned

And in a room of empty bottles

If you don'’t give me what I want

Then you’ll get what you deserve

 

When you turn off the lights

I get stars in my eyes

Is this love?

Maybe someday

I've got the scene in my head

I’'m not sure how it ends

Is it love?

Maybe one day

So don'’t turn on the lights

I'll give you what you like

Give you what you like

 

I'll give you one last chance to hold me

If you give me one last cigarette

By now it's early in the morning

Now that I gave you what you want

All I want is to forget

 

When you turn off the lights

I get stars in my eyes

Is this love?

Maybe someday

I've got the scene in my head

I’m not sure how it ends

Is it love?

Maybe one day

So don'’t turn on the lights

I'll give you what you like

Give you what you like

 

What you like

 

آوریل لوین ـ آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم - 2015

 

لطفا بازوان مستت را به گردم حلقه کن

و من می‌گذارم که امشب مرا مال خودت بدانی

آن‌کسی که زیاده از حد شکسته نباشد چیزی است که نیازمندش هستم

و اگر تو آنچه را که نیازم است به من بدهی

من هم آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

 

لطفا بگو که تنها مرا می‌خواهی و بس

یا اینکه دروغ بگو و فقط برای امشب این حرف را به من بزن

این درمان دست اول و تازه‌ایست که برای تنهایی گیر آورده‌ام

و اگر تو آنچه را که نیازم است به من بدهی

من هم آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

 

وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کنی

در چشمانم ستاره‌ها به درخشش می‌افتند

این همان عشق است؟

شاید یکروز بدل به عشق شود

پس چراغ‌ها را روشن نکن که

من آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

 

وقتی که عشق واژه‌ای نیست که اسمی از آن شنیده باشی،

و در اتاقی پر از بطری‌های خالی،

هدیه دادن احساسات آنقدرها هم سخت نیست؛

اگر تو آنچه را که می‌خواهم به من بدهی

من هم آنچه را لایقش هستی در اختیارت می‌گذارم

 

وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کنی

در چشمانم ستاره‌ها به درخشش می‌افتند

این همان عشق است؟

شاید یکروز بدل به عشق شود

صحنه را در ذهنم دارم اما

مطمئن نیستم عاقبتش به کجا می‌کشد

عشق همین است؟

شاید یک روز بدل به عشق شود

پس چراغ‌ها را روشن نکن که

من آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

 

اگر این آخرین سیگار را به من بدهی

یکبار دیگر می‌گذارم که مرا در کنارت داشته باشی

دیگر باید سپیده زده باشد

حالا که من آنچه را که خواستی در اختیارت گذاشتم

در ازایش فقط فراموشی می‌خواهم

 

وقتی چراغ‌ها را خاموش می‌کنی

در چشمانم ستاره‌ها به درخشش می‌افتند

این همان عشق است؟

شاید یکروز بدل به عشق شود

صحنه را در ذهنم دارم اما

مطمئن نیستم عاقبتش به کجا می‌کشد

عشق همین است؟

شاید یک روز بدل به عشق شود

پس چراغ‌ها را روشن نکن که

من آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

آنچه را دوست داری در اختیارت می‌گذارم

آنچه را که دوست داری

 

دانلود این ترانه

 

 

یکشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱:٥٥ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: طنز سیاه و فیلم و سینما و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

*

 

نوروز امسال عجیب از راه رسید. دو روز قبل از نوروز، کاتالوگی از ناشرم دریافت کردم که در آن خبر انتشار جلد اول کتاب‌هایم چاپ شده بود.(باتوجه به فضاحت سال گذشته و البته آنطوری که سرش را موقع خانه‌تکانی بریده بودم، احتمالا این خبر یک اشتباه چاپی بیشتر نیست.)

 

روز ششم نوروز، ماهی‌های عیدمان تخم‌گذاری کردند و من الان یک مهدکودک ماهی‌قرمز دارم.(فقط منو تصور کنین که هر بعد از ظهر باید حدود صدتا بچه‌ماهی رو سوار کالسکه کنم ببرم پارک بچرخونم.)

 

روز هشتم نوروز هم پی‌پی خانم، جوجه مرغی که بعد از مشتی‌جان تابستان همراه آقا نان‌قندی عضو خانواده‌ی ما شده بود، اولین تخمش را گذاشت.(من دیگه رسما مامان‌بزرگ محسوب می‌شم.)

 

 

خلاصه که این از شروع امسال، امیدوارم ختمش هم اگر همینقدر غافلگیرکننده باشد اقلا یه کمی کمتر سکته دهنده باشد. : ))

 

 

**

 

از اونجایی که برای عید امسال، فک و فامیل انگار جمعیا رفته بودند گردشگری، دید و بازدید عیدی چندان در کار نبود و وقت مبارک رفت پی کتاب و فیلم و البته کلاه قرمزی. چسبنده‌ترین فیلمم را هم همین دیروز دیدم: "ضیافت هیولا".

 

 

***

 

Monster's Ball یک فیلم غافلگیرکننده است. واکنش‌ شخصیت‌ها در لحظه‌های بحرانی کاملا غیرقابل پیشبینی است؛ آنها راهی را می‌روند که اصلا فکرش را هم نمی‌کنی.

حضور "هیث لجر" آنقدر کوتاه ولی تاثیرگزار است که آرزو می‌کنی کاش فیلمنامه‌نویس بیشتر درباره‌اش گفته و نوشته بود. "بیلی باب تورنتن" طوری نقش را بازی می‌کند و پا به پای آن تحلیل می‌رود که انگار زندگی خودش را پیش می‌برد. "هالی بری" باید هم برای این نقش آن همه جایزه درو می‌کرد. حتی پدربزرگ هم خوب است. سرنوشت تک تک شخصیت‌ها حساب‌شده روی کاغذ آمده. و این وسط پدربزرگ خوب مزد نژادپرستیش را دریافت می‌کند. او که سرگرمیش جمع‌آوری خبرهای اعدام سیاهپوستان از روزنامه‌ی محلیست، در نهایت سر از محلی در می‌آورد که گرداگردش را سیاهپوستان گرفته‌اند و او کوچکترین راه فراری ندارد.

کارگردان همانیست که فیلم‌های Finding Neverland و Stay و Stranger Than Fiction را هم کارگردانی کرده. یعنی یکجورهایی تا حدودی کاردرست است.

راجر ایبرت این فیلم را بهترین فیلم 2001 انتخاب کرده. فیلمی که از خیلی از فیلم‌های بادکنکی این چندساله‌ی سینمای آمریکا هم درخشانتر به نظر می‌رسد. فیلمی در لوکیشنی غم‌زده و روستایی با مردمانی تنها، منفعت طلب، و اغلب نژادپرست و خودخواه که خیلی خیلی شبیه خودمان هستند.

 

 

****

پ.ن:

دهم عید این وبلاگ هشت‌ساله شد.(پیر شدیم رفت!) باید زودتر می‌آمدم چیزی درباره‌اش می‌نوشتم. اما تصمیم گرفته بودم خیلی سراغ اینترنت‌جات نیایم. هرچند جریان توافق و تفاهم و ... و البته وسوسه‌ی فیسبوک نگذاشت آدم بمانم. : )) در هر حال تا همین الان هم زیادی حرف نوشتم. اگه تنبلی نکنم شاید در پستی دیگر. 

 

 

شنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نیمچه نقد فیلم و فیلم و سینما و عکاسی با موبایل گوشتکوبی

 

می‌دونم که می‌ترسی. از ما می‌ترسی. 

از تغییر می‌ترسی.

نمی‌دونم در آینده چه اتفاقی میفته. نیومدم که بهت بگم این داستان آخرش چی می‌شه.

اومدم که بگم قراره چه‌جوری شروع بشه.

من این تماس رو قطع می‌کنم و

بعد به این مردم اون چیزی رو نشون می‌دم که شما نمی‌خواین ازش چیزی بدونن.

من می‌خوام بهشون دنیایی رو نشون بدم که شما توش جایی ندارین.

دنیایی بدون قوانین و بدون نظارت، بدون هیچ مرز و هیچ محدودیتی.

دنیایی که در اون هرچیزی امکان‌پذیره.

اینکه ما تا کجا بتونیم پیش بریم دیگه به خودت برمی‌گرده.

 

*************

 

The Matrix – 02:7:59 to 02:08:38

 

 

*************

 

 

بدجوری دوست داشتم دنیا در همان سال 99 متوقف می‌ماند. ست سپیدرنگ سیستم با آن مانیتورهای لامپ کاتدی و ماوس‌های پین‌دار و اسپیکرهای غول‌پیکر. موبایل‌‌های سایز آجرِ آنتن‌دار. گیس‌های فرق وسط بلند برای دخترها و زلف‌های کوتاه ژل زده‌ی مدل سیخ تو پریز برای پسرها. ظهور تاپ و تی‌شرت‌های شکم‌نما. درخشش جذاب لباس‌های چرمی....

 

جهان پیش از ظهور غائط‌مال القاعده و داعش و موبایل‌های هوشمند.

 

**********

 

پ.ن1:

اول ماوس و کی‌بوردم رفت، بعد سرعت کیس سیستمم کم آورد، هفته‌ی پیش هم پاور مانیتورم سوخت. از گذشته یک مغز لعنتی مانده و مانیتوری پانسمان‌شده و اسپیکرهایی همچنان قدرتمند.

 

پ.ن2:

هر بار که این فیلم را تماشا می‌کنم باز هم برایم تازه است.

 

پ.ن3:

ماشین زمان جایی سراغ دارید؟

 


سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما و نوستالژی

فیلم سوگلی من Whiplash سه تا اسکار برد.هورا

Birdman  رو هنوز ندیدم اما خیلی دلم می‌خواست Boyhood بهترین فیلم می‌شد. دوازده سال عشق برای ساخت فیلم که شوخی نیست.

 

 

 

 

بهترین فیلم

Birdman or (The Unexpected Virtue of Ignorance) – Alejandro González Iñárritu, John Lesher, and James W. Skotchdopole

 

بهترین کارگردان

Alejandro González Iñárritu – Birdman or (The Unexpected Virtue of Ignorance)

 

بهترین بازیگر مرد

Eddie RedmayneThe Theory of Everything as Stephen Hawking

 

بهترین بازیگر زن

Julianne MooreStill Alice as Dr. Alice Howland

 

بهترین بازیگر مرد نقش مکمل

J. K. SimmonsWhiplash as Terence Fletcher

 

بهترین بازیگر زن نقش مکمل

Patricia ArquetteBoyhood as Olivia Evans

 

بهترین فیلمنامه‌ی غیر اقتباسی

Birdman or (The Unexpected Virtue of Ignorance) – Alejandro González Iñárritu, Nicolás Giacobone, Alexander Dinelaris, Jr. and Armando Bo

 

بهترین فیلمنامه‌ی اقتباسی

The Imitation Game – Graham Moore from Alan Turing: The Enigma by Andrew Hodges

 

بهترین انیمیشن

Big Hero 6 – Don Hall, Chris Williams and Roy Conli

 

بهترین فیلم خارجی

Ida (Poland) in Polish  – Paweł Pawlikowski

 

بهترین مستند بلند

Citizenfour – Laura Poitras, Mathilde Bonnefoy and Dirk Wilutsky

 

بهترین مستند کوتاه

Crisis Hotline: Veterans Press 1 – Ellen Goosenberg Kent and Dana Perry

 

Best Live Action Short Film

The Phone Call – Mat Kirkby and James Lucas

 

بهترین انیمشن کوتاه

Feast – Patrick Osborne and Kristina Reed

 

بهترین موسیقی متن

The Grand Budapest Hotel – Alexandre Desplat

 

بهترین ترانه

"Glory" from Selma – Music and Lyric by John Legend and "Common"

 

بهترین تدوین صدا

American Sniper – Alan Robert Murray and Bub Asman

 

بهترین میکس صدا

Whiplash – Craig Mann, Ben Wilkins and Thomas Curley

 

Best Production Design

The Grand Budapest Hotel – Adam Stockhausen (Production Design); Anna Pinnock (Set Decoration)

 

بهترین فیلمبرداری

Birdman or (The Unexpected Virtue of Ignorance) – Emmanuel Lubezki

 

بهترین آرایش چهره و مو

The Grand Budapest Hotel – Frances Hannon and Mark Coulier

 

بهترین طراحی لباس

The Grand Budapest Hotel – Milena Canonero

 

بهترین تدوین فیلم

Whiplash – Tom Cross

 

بهترین جلوه‌های ویژه

Interstellar – Paul Franklin, Andrew Lockley, Ian Hunter and Scott Fisher

 

××××××××××××××

 

چند عکس یادگاری در ادامه مطلب

 

 


ادامه مطلب
دوشنبه ٤ اسفند ۱۳٩۳ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما و اسکار هشتاد و هفتم و تصاویری از مراسم اسکار 2015

عصر به خیر لندن!

اجازه بدید معذرت خواهی بکنم. من هم مانند بسیاری از شما قدردان رفاه و آسایش در زندگی روزمره هستم. امنیتی که در آشنایی‌ها وجود داره، آرامشی که در تکرار کارهاست. من هم مثل همه از اینها لذت می‌برم، ولی از آنجایی که حوادث مهمی که در گذشته رخ داده مثل مرگ یک شخص یا پایان یک کشمکش خونین به وسیله یک روز یادبود جشن گرفته می‌شه من فکر می‌کنم ما می‌تونیم این 5 نوامبر رو که متاسفانه مناسبتش دیگه فراموش شده، به عنوان روزی برگزینیم تا برای مدت کوتاهی از زندگی روزمره جدا بشیم بشینیم و با هم کمی صحبت کنیم.

البته افرادی هم وجود دارن که دوست ندارن ما صحبت کنیم. بذار فکر کنم، بذار فکرکنم... حتی همین حالا هم برای جلوگیری از پخش این حرف‌ها دستورات داره تلفنی داده میشه و مردان مسلح به زودی از راه می‌رسن.

چرا؟ چون حتی وقتی باتوم جای گفتگو رو گرفته باشه، باز هم کلمات قدرت خودشون رو خواهند داشت. کلمات معنادهنده هستند و برای کسانی که اهل شنیدن باشند بشارت حقیقت. و حقیقت اینه که مشکلات وحشتناکی توی این کشور وجود داره. شما این سیستم رو طراحی کردید و خواستید بدون خطا باشه. شما در تلویزیون‌های لندن صحبت کردید. هر جا ظلم و بی عدالتی، تعصب و افسردگی دیدید حق اعتراض کردن دارید، آزادی فکر کردن، آزادی حرف زدن. ولی حالا ما سانسور و نظارت رو داریم، پیروی اجباری از عقاید فرمانبرداری و وفادار بودن.

چطور این اتفاق افتاد؟ چه کسی رو سرزنش کنیم؟ یقینا افرادی هستند که بیش از دیگران در این زمیته مسئولن. این افراد به موقعش باید پاسخگو باشند. و حقیقتی دیگر هم برای گفتن هست:

اگر شما به دنبال گناهکار هستید ... کافیه که به آینه نگاهی بکنید.

می‌دونم چرا کار به اینجا کشید. می‌دونم که ترس شما رو به این روز انداخت. کی بوده که نترسیده باشه؟ جنگ، ترور، بیماری. مشکلات زیادی عمدا بوجود آورده شد تا عقل و منطق شما رو از بین ببره و احساسات واقعی شما رو ازتون بگیره. ترس بهترین چیزهاتون رو گرفته. و در این وحشت درونی، شما همگی تبدیل شده‌اید به صدراعظم "آدام ستلر".

صدراعظم قولهای زیادی به شما داد؛ قول صلح رو به شما داد و تنها چیزی که از شما خواست سکوت و فرمانبرداری بود. دیشب من خواستم این سکوت رو بشکنم. دیشب من عمارت Old Bailey رو منفجر کردم تا چیزی رو به خاطر این کشور بیارم که فراموش کرده. چهارصدسال پیش یک شهروند خوب خواست که روز 5 نوامبر رو برای همیشه توی خاطرات ما جا بندازه. امیدوار بود که به جهان یادآوری کنه عدالت، آزادی و روشنایی چیزی فراتر از کلماتند، و حاوی ابعادی عمیقتر.

اگر مشکلی نمی‌بینید، اگر جنایات حکومت بر شما پوشیده است، پس خواهش می‌کنم روز 5 نوامبر رو فراموش کنید. ولی اگر چیزی رو که من درک کرده‌ام شما هم درک می‌کنید، چیزی رو که من حس می‌کنم شما هم حس می‌کنید، و دنبال همون چیزی هستید که من دنبالش هستم، ازتون می‌خواهم که سال دیگر در شبی مثل امشب، بیرون از دروازه‌های مجلس شورا در کنار من باشید.

. ...و آن شب که برسد ما همگی در کنار هم 5 نوامبری رو براشون میسازیم که هرگز فراموش نشه.

 

V For Vendetta - 2005 – A film by James Mc Teigue – 18:48 to 21:49

××××××××××

پ.ن:

دیروز پنجم نوامبر بود. و تماشای دوباره‌ی این فیلم برایم واجب موکد. بعضی فیلم‌ها آینه‌اند و سیلی.

 

جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: طنز سیاه و فیلم و سینما

مطلب جالبی که بد ندیدم اینجا بازنشرش کنم:

 

موقعیت افراد و نزدیکی آنها به قدرت چه اثری در رفتار آنها و دیگران دارد؟

یکی از جنجالی‌ترین و خطرناک‌ترین آزمایش‌های روانشناسی در سال ۱۹۷۱ به سرپرستی دکتر زیمباردو در دانشگاه استنفورد انجام شد. دکتر زیمباردو و همکارانش طی یک اطلاعیه ۲۴ نفر انسان سالم و بدون هیچ سابقه روانی یا سوء سابقه را به کمک آگهی استخدام کردند، به آنها قول دستمزد خوبی دادند و از آنها تعهد گرفتند تا در یک آزمایش روانی شرکت کنند.

با قرعه‌کشی ۱۲ نفر آنها زندانی و ۱۲ نفر دیگر زندانبان شدند. مقرر شد زندانیان در زندانی که زیرزمین دانشگاه استنفورد بود به مدت ۶ روز مراقب زندانیان باشند. آنها حق نداشتند زندانیان را کتک بزنند اما باید آنها را کنترل می‌کردند. در واقع سیستمی طراحی شده بود تا قوانین، عده‌ای را حاکم عده دیگر کند.

زیمباردو که خودش سرپرستی زندان را به عهده داشت به زندانبانان گفت:«می‌توانید در زندانی‌ها احساس ترس ایجاد کنید، این احساس را در آنها به وجود آورید که زندگی آنها کاملاً تحت کنترل سیستم، شما، و من است. باید بدانند که هیچگونه حریم شخصی ندارند. به طور کلّی کار ما باید به یک حس ناتوانی، درماندگی، و بیقدرتی در آنها منجر شود. یعنی، در این موقعیت، همهٔ قدرت دست ماست و آنها هیچ قدرتی در اختیار ندارند.»

قبل از شروع آزمایش همه ۲۴ نفر معتقد بودند که در این شش روز بدون هیچ مشکل خاصی از آزمایش ساده در یک محیط بی‌دردسر و متمدن لذت خواهند برد.

روز اول اتفاق خاصی نیافتاد.

روز دوم درگیری مختصری روی داد. عده‌ای از زندانیان که به رفتار طرف مقابل اعتراض داشتند از اتاقشان بیرون نیامدند. زندانبانان با کپسول آتش نشانی درب اتاق را شکستند و بدون به مجوز به زندانیان حمله کردند. یکی از زندانیان به قدری تحت فشار روانی قرار گرفت که نزدیک به جنون بود. او همان روز مرخص شد.

از روز سوم حالت‌های خاص روانی رنگ بیشتری گرفت. زندانبان‌ها خیلی زود یاد گرفتند که چطور بدون تنبیه بدنی و شکستن مقررات موجود، زیردستان را شکنجه کنند. به صورت گفتاری زندانیان را تحقیر می‌کردند، اجازه رفتن به توالت نمی‌دادند، اجازه تخیله سطل زباله که گاهی با ادرار و مدفوع هم پر شده بود ندادند، برخی از زندانیان مجبور شدند با دست خالی توالت بشورند، ساعتها برهنه نگه داشته شدند، تشک‌ها گرفته شد و گاه مجبور بودند روی کف سیمانی بخوابند. تعدادی را در کمد حبس کردند و از دیگران خواستند که پتوهایشان را تحویل دهند تا دیگران آزاد شوند، اکثر زندانیان نپذیرفتند و این باعث دو دستگی زندانیان شد.

زندانبانان به شدت روحیه سادیسمی یافتند و از اینکه فقط ۶ روز فرصت شکنجه و حکومت دارند اظهار نارضایتی کردند. از طرف دیگر حتی وقتی به زندانیان گفته شد که می‌توانند از حقوق صرفنظر کنند و از آزمایش خارج شوند به بردگی و زندانی بودن ادامه دادند. به گفته زیمباردو «آنها برای ماندن هیچ دلیلی نداشتند، با این حال ادامه دادند زیرا هویتی به نام «هویت زندانی» را درونی سازی کرده بودند. آنها خودشان را زندانی می‌پنداشتند.»

آزمایش پیش از زمان معمول به علت تخریب روانی شدید طرفین متوقف شد.

آزمایش زندان استنفورد، نمایشی است از قدرت خارق العادهٔ موقعیتِ افراد نسبت به هم. شرکت کنندگان، به طور شانسی در نقش زندانی یا زندانبان قرار داده شدند، بنابراین هیچ چیزی در شخصیت یا بیوگرافی آنها وجود نداشت که بتواند رفتار آنها را توضیح دهد. با این که آنهایی که نقش نگهبان و زندانی را ایفا می‌کردند آزاد بودند تا هر طور که دلشان می‌خواهد رفتار کنند، تعاملات میان قشر حاکم و زیردستان به شدت منفی، خصمانه، و انسانیت زدا بود. این موضوع، به طرز اعجاب آوری، شبیه به همان چیزی است که در زندگی واقعی می‌بینیم.

این یافته‌ها نشان می‌دهند که خودِ «موقعیت فرد در جمع» به قدری آسیب‌زننده است که می‌تواند رفتار انسان‌های معمولی را تخریب کرده و از آنها موجودات دیگری بسازد.

آزمایش فوق انقلابی در آزمایش‌های روانی بود که جهان قرن بیستم را در شک و حیرت فرو برد. دکتر زیمباردو که خودش هم در جریان آزمایش ناخواسته به شدت سادیسمی عمل کرده بود در یکی از مصاحبه‌هایش گفت «اکثر ما در موقعیت مشابه هستیم، ما در زندگی نقش زندانبان را برای یک عده و زندانی را برای دیگران بازی می‌کنیم و کاملاً به آن خو کرده‌ایم.»

در سال ۲۰۰۱ فیلمی بر اساس هیمن آزمایش توسط اولیور هیرشبیگل به زبان آلمانی ساخته شده استُ بازسازی هالیوودی آن در سال ۲۰۱۰ با بازی بسیار درخشان آدرین برودی و فارست ویتاکر ساخته شد.

 







مقالات دانشگاه استنفورد در این مورد:

اینجا و اینجا

 

 

************

یکشنبه ٢۳ شهریور ۱۳٩۳ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما

 

*

شاید یک ماه پیش بود که خبرش را شنیدم که به آسایشگاه ترک اعتیاد به الکل منتقل شده. یادم هست همان لحظه که مجری‌خبر اسمش را آورد از مغزم گذشت و ترس به دلم افتاد که نکند او هم برای همیشه رفته باشد. ... این ترس دور شدن خوب‌ها و محو شدنشان همیشه آزارم داده و می‌دهد.

 

**

اولینباری که آن فیلم را دیدم حسی به سراپایم افتاد که انگار قدرتی در من بود که می‌توانستم به جنگ تمام دنیا بروم. من می توانستم و باید تمام قواعد را می‌شکستم. انجمن شاعران مرده برایم یک جادوی زنده بود. همانوقت بود که برای اولینبار در عمرم عاشق یک آموزگار شدم.

 

 

***

رابین ویلیامز حتی وقتی نقش آن قاتل خونسرد و مهربان‌چهره را هم در کنار ال پاچینوی غول بازی کرد باز هم برایم همان آموزگار قانون‌شکن و تخس بود.

از بعد از مرگ ویتنی هیوستون، حالا دوباره رفتن یک هنرمندی باعث شده دیوانه شوم. احمقانه است که خوب‌ها باید زود بروند؛ آن هم اینطور مبهم و نامعلوم. انگار باری هستند که بر سینه‌ی زمین سنگینی دارند؛ این زمین پر از کینه و پر از آتش سرد.

 

****

دوباره دارم پوست لب‌هایم را با دندان می‌کنم. کلا خود بی‌خودی هستم. آخر هفته، به مجلسی دعوت هستیم و من باید زیبا به نظر برسم. درست مثل یک صیندراللهی که شازده‌‌ی زشتش دارد می‌رود پی بخت اصلیش باید بایستم و لبخند بزنم و زیبا باشم. شاید هیچکس هیچ‌چیز نداند جز من و آن شازده. درواقع بینمان چیز خاصی نبود. فقط یک حسی بود که از او می‌آمد و من آگاهانه بی‌محلی می‌کردم. نمی‌توانم خودم را به شکل یک عاشقی تصور کنم که بعدتر عاشق عاشق خود شده.

من خودم باید عاشق بشوم. کسی نباید مرا عاشق خودش بکند. من باید وسط دشت بایستم و خودم جفتم را صدا بزنم و دورش بچرخم و گردن بر گردنش بسایم. بعد بال باز کنیم و برویم تا خود سرزمین اسب‌های وحشی بال‌دار. اینجا جایی برای اسب‌های وحشی نیست. اینجا اسب‌های وحشی را سر می‌برند.

 

*****

کلا خیلی بی‌خود هستم. آخر هفته دعوتیم و من دیوانه شده‌ام و من دارم از غصه‌ی محو شدن آموزگار محبوبم از روی زمین پوست لب‌هایم را با دندان می‌کنم. شاید به خاطر همین عادت احمقانه‌ام هست که یک خورجین ماتیک در خانه دارم. بعدا یک پست مخصوصی هم باید برای ماتیک بگذارم. اسمش را هم باید بگذارم ماتیک دوای درد لب‌های بی‌بوسه.

 

 

 

 

******

هدیه‌ای برای زندگی‌کنندگان در لحظه، از طرف یکی از خوانندگان محبوبم:


SIA - chandelier - 2014

 

Party girls don't get hurt
Can't feel anything, when will I learn?
I push it down, push it down

I'm the one for a good time call
Phone's blowing up, they're ringing my doorbell
I feel the love, feel the love

1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink

Throw 'em back till I lose count

I'm gonna swing from the chandelier
FROM THE CHANDELIER
I'm gonna live like tomorrow doesn't exist
Like it doesn't exist

I'm gonna fly like a bird through the night
Feel my tears as they dry
I'm gonna swing from the chandelier
FROM THE CHANDELIER

And I'm holding on for dear life, 
Won't look down, won't open my eyes
Keep my glass full until morning light
'Cause I'm just holding on for tonight

Help me, I'm holding on for dear life
Won't look down, won't open my eyes
Keep my glass full until morning light
'Cause I'm just holding on for tonight
On for tonight

Sun is up, I'm a mess
Gotta get out now, gotta run from this
Here comes the shame, here comes the shame

1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink
1, 2, 3 1, 2, 3 drink

Throw 'em back 'till I lose count

I'm gonna swing from the chandelier
FROM THE CHANDELIER
I'm gonna live like tomorrow doesn't exist
Like it doesn't exist

I'm gonna fly like a bird through the night
Feel my tears as they dry
I'm gonna swing from the chandelier
FROM THE CHANDELIER

And I'm holding on for dear life, 
Won't look down, won't open my eyes
Keep my glass full until morning light
'Cause I'm just holding on for tonight

Help me, I'm holding on for dear life
Won't look down, won't open my eyes
Keep my glass full until morning light
'Cause I'm just holding on for tonight
On for tonight

'Cause I'm just holding on for tonight
On for tonight
On for tonight
On for tonight

 

سیا ـ چلچراغ ـ 2014

 

دخترانِ بزم رویین‌تنند

هیچ‌دردی برآنان کارگر نیست، پس کی به گوش می‌گیرم؟

مدام پشت گوش می‌اندازم، پشت گوش می‌اندازم

 

من پایه‌ی بزمم

همینکه تلفن به زنگ بیفتد و در کوفته شود

انگار تمام جهان را به من داده‌اند

 

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

 

یکی پس از دیگری جام بالا می‌اندازم تا شماره‌اش از دستم در برود

 

حسی دارم که باید به چلچراغ بیاویزم

به چلچراغ

باید به گونه‌ای زندگی کنم که گویی فردایی وجود ندارد

ندارد که ندارد

 

باید چون پرنده به شب بزنم و

اشک‌هایم را حس کنم که بر گونه‌هایم می‌خشکند

باید به چلچراغ بیاویزم

به چلچراغ

 

و من بر این زندگی تکرارناشدنی چنگ خواهم زد

از فراز چلچراغ سر به پایین نخواهم کرد، چشم‌هایم را باز نخواهم کرد

جامم را تا سپیده‌دم لبالب نگاه خواهم داشت

چراکه همین یک امشب را غنیمت دارم

همین یک شب

 

خورشید بالا آمده

دیگر باید از جا برخیزم، باید از این آشفتگی بگریزم

اینجاست که شرم از راه می‌رسد، شرم از راه می‌رسد

 

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

یک دو سه، یک دو سه، بنوش!

 

یکی پس از دیگری جام بالا می‌اندازم تا شماره‌اش از دستم در برود

 

حسی دارم که باید به چلچراغ بیاویزم

به چلچراغ

باید به گونه‌ای زندگی کنم که گویی فردایی وجود ندارد

ندارد که ندارد

 

باید چون پرنده به شب بزنم و

اشک‌هایم را حس کنم که بر گونه‌هایم می‌خشکند

باید به چلچراغ بیاویزم

به چلچراغ

 

و من بر این زندگی تکرارناشدنی چنگ خواهم زد

از فراز چلچراغ سر به پایین نخواهم کرد، چشم‌هایم را باز نخواهم کرد

جامم را تا سپیده‌دم لبالب نگاه خواهم داشت

چراکه همین یک امشب را غنیمت دارم

همین یک شب

 

یاریم کن، من بر این زندگی تکرارناشدنی چنگ خواهم زد

از فراز چلچراغ سر به پایین نخواهم کرد، چشم‌هایم را باز نخواهم کرد

جامم را تا سپیده‌دم لبالب نگاه خواهم داشت

چراکه همین یک امشب را غنیمت دارم

همین یک شب

 

چراکه همین یک امشب را غنیمت دارم

همین یک شب

همین یک شب

همین یک شب

 

 

دانلود این ترانه

 

 

سه‌شنبه ٢۱ امرداد ۱۳٩۳ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما و طنز سیاه و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

*

بچه‌تر که بودم، آن زمانی که سریال اوشین به راه بود و خانم‌ها همگی مو فوکول می‌کردند و اوپل و بلوزهای گشاد دهةهشتادی مد بود و آرایش‌های غلیظ، عادتم و عشقم این بود که خوب صبر کنم تا مادرم کارهای روزانه‌اش را تمام کند؛ آنوقت خیلی بیصدا می‌خزیدم توی آشپزخانه و کنارش می نشستم و تماشایش می‌کردم که توی باریکة نور آفتاب نشسته بود و چای می‌خورد. گه گاه هم پیش می‌آمد که سیگاری آتش می کرد، هربار فقط یک نخ.

از آن روش سیگار آتش زدنش خوشم می آمد و آنطوری که دود کدرش را از لای لبهای بی ماتیکش و از توی سوراخ های بینی ادری هپبورنی‌ایش بیرون می‌داد. و دود می‌پیچید به گیس‌های کوتاه فندقیش و بالا می‌رفت و بعد ... بعدش مهم نبود. من فقط چشمم به او بود.

می نشستم او را تماشا می‌کردم که چطور عسل چشمانش در گرمای آفتاب کش می‌آمد. روشش نوشیدنِ داغ داغِ چای بود. داغی چای در گرمای آفتاب. همینکه می توانست چای را داغ بخورد در نظرم او را بدل به یکجور ابَرمرد می کرد. و آنطوری که سیگار را بین انگشتانش بازی می‌داد هیچ کابوی هفت‌تیر کشی نمی‌توانست.

در آفتاب می نشست و با چشم‌های گربه‌ایش به یکجایی که نمی فهمیدم کجا خیره می‌شد، و من به او. برای سال‌ها همین بزرگترین سینمایی بود که بی آنکه بدانم سینماست سرگرمم می‌کرد. تماشای یک زن چشم گربه‌ای بی‌آرایش که مثل یک ماده یوزی که شکارهای روزانه‌اش را کرده باشد، بر دهانة کنامش آفتاب می گرفت و همزمان بچه‌یوزش را شیر می‌داد.

 

**

جلوی آینه که می‌ایستم شباهت چندانی بین خودم و آن روزهای مادرم نمی‌بینم. خطوطی که برای دلداری به خودم نام خطوط رنج را به آنها داده ام پای چشمانم را نقاشی کرده اند. تنها شباهتمان شاید پف هنوز جوان ماندة چشمان نیمچه گربه‌ایم باشد و پیشانی بلندم که مادرم می‌گوید از مادربزرگم به ارث برده‌ام اما در اصل از خودش و مادرش به همراه هم ارث گرفته ام. نمی‌دانم من زودتر از موعد پیر شده ام یا این مادرم بود که مثل زن برفی « کوایدان » تا سالها و سالها که من بچه‌تر بودم پیری و زمستان در نظرم راه به اندامش نداشت.

 

Audrey Hepburn 

 

***

یک فیلمی هست به اسم « اسامه ». داستان یک مادربزرگ، یک مادر، و یک دختر افغان. این فیلم به یک تیغ می‌ماند که راست می‌رود توی جگر.

برقع کوتاه و بلندش فرقی نمی کند. همه جا هست و هرجا به یک طرح و رنگ.

 

Sharbat Gula در گذر هفده سال

عکاس:Steve McCurry

 

 

****

Coldplay - Magic - 2014 (download link


Call it magic, call it true
I call it magic when I'm with you
And I just got broken, broken into two
Still I call it magic, when I'm next to you

And I don't, and I don't, and I don't, and I don't
No I don't, it's true
I don't, no, I don't, no, I don't, no, I don't
Want anybody else but you

I don't, no, I don't, no, I don't, no, I don't
No I don't, it's true
I don't, no, I don't, no, I don't, no, I don't
Want anybody else but you

Ooh ooh ooh

Call it magic, cut me into two
And with all your magic, I disappear from view
And I can't get over, can't get over you
Still, I call it magic, such a precious truth

And I don't, and I don't, and I don't, and I don't
No I don't, it's true
I don't, no, I don't, no, I don't, no, I don't
Want anybody else but you

I don't, no, I don't, no, I don't, no, I don't
No I don't, it's true
I don't, no, I don't, no, I don't, no, I don't
Want anybody else but you

Wanna fall, I fall so far
I wanna fall, fall so hard
And I call it magic
And I call it true
Call it magic

Ooh ooh ooh
Ooh ooh ooh
Ooh ooh ooh
Ooh ooh ooh

And if you were to ask me
After all that we've been through
"Still believe in magic?"
Well yes, I do
Oh yes, I do
Oh yes, I do
Oh yes, I do
Of course I do

 

کلدپلی ـ جادو ـ 2014

 

این جادو ست، واقعا که جادو ست

این بودنم در کنار تو جادو ست

و تازگی‌ها که شکست خورده‌ام، شکست خوردنی

باز هم این بودنم در کنار تو جادو ست

 

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة من؛ این حقیقتیست.

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة منست که از تو دور بمانم

 

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة من؛ این حقیقتیست.

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة منست که از تو دور بمانم

 

این عشق جادو ست، جادویی که مرا در هم می‌شکند

بدان که این جادوی تو مرا از زمین محو می‌‌کند

بدان که حریف قدرت تو نمی‌شوم، نه نمی‌شوم

و همچنان، این قدرت را جادو می‌دانم، یکچنین حقیقت پر ارزشیست جادوی تو

 

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة من؛ این حقیقتیست.

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة منست که از تو دور بمانم

 

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة من؛ این حقیقتیست.

و این خارج از ارادة منست، خارج، خارج، خارج،

خارج از ارادة منست که از تو دور بمانم

 

حاضرم از این عشق سقوط کنم، بد سقوطی

حاضرم از این عشق سقوط کنم، سخت سقوطی

و این دیوانگی جادو ست

واقعا که جادو ست

این دیوانگی جادو ست

 

و از پس این روزگاری که با هم گذرانده‌ایم

اگر از من بپرسی که

آیا هنوز به جادو باور دارم

باید بگویم که بلی که باور دارم

بلی که باور دارم

بلی که باور دارم

بلی که باور دارم

البته که باور دارم

*******

 

 

 

دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: زن و فیلم و سینما و برگردان ترانه و دانلود موسیقی

... مثل طلسم شده ها چشم از صفحة تلویزیون بر نمی داشتم. دیگر خیلی نمانده بود. باید می دیدم ارنستو بالاخره ته این سفر موتورسیکلتیش به کجا خواهد رسید که باعث خواهد شد یکزمانی تبدیل شود به الگوی چندین نسل برای مطالبة بی رودربایستی حقشان. باید می دیدم او چگونه او شد. گور بابای امتحان پایان ترم معادلات دیفرانسیل و انتگرال فردا صبح دانشگاه. ... من آنشب روی ترک موتور ارنستو باید تا ته ماجرا را می رفتم. من بودم و تلویزیون و یک فیلم سینمایی.

 

پیش‌ترها تلویزیون جعبه ای بود که هیبت و حرمت داشت. اگر وجود دو کانال نوستالژی دهة شصتی‌هاست، چهار کانال را دیگر دهة هفتادی‌ها خوب یادشان هست. هر کانال هفته ای یک فیلم داشت. کانال سه یکشنبه ها ساعت هشت شب، کانال دو سه‌شنبه ها ساعت نه شب، کانال یک جمعه ها ساعت چهار بعد‌از‌ظهر. اما کانال چهار که شبکة فرهیختگان بود کمی که گذشت جمعه ها ساعت هشت و نیم شب را به برنامه ای اختصاص داد به اسم سینما چهار که دنباله ای بود بر سینما دو و برای ده سال متوالی همچنان با نام های متفاوتی مثل سینما دو و سینما یک و سینمای نوروزی از طریق کانال های دیگر ادامه پیدا کرد. یک گروه دوست داشتنی به سرپرستی یک لوطی‌منش خرابات رفتة دست به چلیکی به اسم محمد حمیدی مقدم که سینمای ممنوع نوارهای وی‌اچ‌اسی را که داشت به سی‌دی‌های کم حجم تغییر قالب می داد، مفت و ارزان و با اندکی قیچی و خیاطی به داخل خانه ها کشاند. اسم کارگردانان و بازیگران همراه فرهنگ منحط غربیشان ناگهان لغزید توی خانه ها. برای من و امثال من که گنده ترین منبع اطلاعات سینماییشان از برنامة هنر هفتم تولیدی دهة شصت، و طنزهای زنده‌یادان چارلی چاپلین و نورمن ویزدم و لورل و هاردی آب می خورد، این برنامة سینما چهار و برنامه های مشابهی مثل سینما ماورا و روانشناسی و سینما شد یک دریچة جادویی به سرزمین عجایب. حتی کمی که گذشت گزارش هایی از کن و خبرهایی از اسکار هم درونش گنجانده شد. ...

سینما اینطوری بود که جفت پا پرید وسط و نشست کنار سریال هایی مثل شرلوک هلمز و هرکول پوآرو و ارتش سری و از سرزمین شمالی و دیگر دوست داشتنی های به اتمام رسیدة دهة شصت من و امثال من. [حتی این شبکة خبر جیز جگر زده تا یک سال اول شروع کارش برنامه های سینمایی قاطی خبرهایش می کرد تا جلب مخاطب کند. ]

 

تلویزیون آن دوره که انگار صدها سال پیش بود یکجور خدایی بود که هنوز نمرده و به باقی خدایان نپیوسته بود. هیبت و حرمت داشت. هنوز نشده بود تلویزیون دولتی. هنوز نشده بود بنگاه معاملات افکار. هنوز یک سیبیل کلفت دستمال یزدی بدست تو خالی یکه بزن قُرُق‌چی قمه‌بدست سر گذر نشده بود. هنوز میشد رویش حساب کرد. هنوز هم میشد گه گاه توصیه های ایمنی خانم خامنة، مجری برنامه کودک دوران کودکی‌مان را یواشکی و از ته دل پیچاند و تا میشد جلو رفت و چشم در چشم شیشه ایش دوخت و دست در گردنش انداخت و دنیا را در درونش تماشا کرد و به زمین و زمان گفت : گور بابای درس و مشق و امتحان معادلات دیفرانسیل فردا صبح! ... میشد نیمه شب پایش بیدار نشست و «خاطرات موتور سیکلت» والتر سالس را تماشا کرد و آمریکای جنوبی را دور زد و دور زد و دور زد و دور زد و ...

 

*** 

پ.ن : زمزمه هایی هست از آزادی چهار سرباز اسیر با پادرمیانی یکی از شاخ های اهل سنت زاهدان. بالاخره یک خبر خوب در سال نود و سه.بغل

شنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما و تلویزیون

سپیده دم رهایی (Rescue Dawnیک فیلم معمولی نیست. نتیجة یک فیلم معمولی دو ـ سه پاکت چیپس خالیست و یک بغل خندة سطحی. اما انتهای این فیلم، شمایید و پاکت چیپسی که باز شده و دست نخورده مانده و در کنارش یک تیغه درد که از ستون فقراتتان دور میزند به قلب و باز می گردد و باز می رود به مغز و باز باز می گردد.

دیتر دنگلر طی فیلم آب می رود و شما هم همراهش. گرسنگی و میل به بقا درد مشترکیست. او جوان است. بیست و دو سال دارد. حسی دارد که انگار تمام جهان و قدرت هایش متعلق به اوست. همه مان در این سن همین حس را داشتیم. ( و احتمالا الان کوچکترین اثری از این حس در درونمان وجود ندارد. )

 

طی فیلم بارها خندیدم. بارها خودم را دیدم که در پوست او درون گل و لای جنگل غلت می زنم و به دنبال راهی برای رهایی هستم. خودم را دیدم که حرف های امیدبخش می زنم. خودم را دیدم که قوی هستم و پر از تقلا برای چنگ زدن به زندگی و تداومش. خودم را دیدم که یک جادویی در رگ هایم بود که انگار یکبار دیگر فرمانروای تمام هستی هستم و ... و با اینهمه، تمام مدت دلم می خواست فیلم را قطع کنم و از تماشایش دست بکشم.

شب قبل یکی از بهترین دوستانم می گفت مردم نمی توانند کتاب های سارتر یا کافکا را که اغلب کم حجم هستند تا آخر دوام بیاورند و فوری کنارشان می گذارند چون بازتاب حقیقت زندگی بدون روح ماست. و حالا امروز به نظرم به این نتیجه رسیدم که بعضی فیلم ها هم همینطور هستند.

 

Rescue Dawn-2006

 

********

دوشنبه ۱۱ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما و فلسفه بافی و نیمچه نقد فیلم

دروگر اسکار امسال فیلم جاذبه با هفت جایزه بود!

اسکار هشتاد و ششم

 

بهترین فیلم

12 Years a Slave

 

بهترین بازیگر نقش اول مرد

Matthew McConaughey (Dallas Buyers Club)

 

بهترین بازیگر نقش اول زن

Cate Blanchett (Blue Jasmine)

 

بهترین بازیگر نفش مکمل مرد

Jared Leto (Dallas Buyers Club)

 

بهترین بازیگر نقش مکمل زن

Lupita Nyong'o (12 Years a Slave)

 

بهترین انیمیشن

Frozen (Chris Buck, Jennifer Lee, Peter Del Vecho)

 

بهترین فیلمبرداری

Gravity (Emmanuel Lubezki)

 

بهترین طراحی لباس

The Great Gatsby (Catherine Martin)

 

بهترین کارگردانی

Gravity (Alfonso Cuarón)

 

بهترین مستند بلند

20 Feet from Stardom (Nominees to be determined)

 

بهترین مستند کوتاه

The Lady in Number 6: Music Saved My Life (Malcolm Clarke, Nicholas Reed)

 

بهترین تدوین

Gravity (Alfonso Cuarón, Mark Sanger)

 

بهترین فیلم خارجی

The Great Beauty (Italy)

 

بهترین گریم و آرایش مو

Dallas Buyers Club (Adruitha Lee, Robin Mathews)

 

بهترین موسیقی متن

Gravity (Steven Price)

 

بهترین ترانه

Let It Go - Frozen

 

بهترین طراحی تهیه

The Great Gatsby (Catherine Martin, Beverley Dunn)

 

بهترین انیمیشن کوتاه

Mr. Hublot (Laurent Witz, Alexandre Espigares)

 

بهترین فیلم ماجرایی کوتاه

Helium (Anders Walter, Kim Magnusson)

 

بهترین تدوین صدا

Gravity (Glenn Freemantle)

 

بهترین صداگزاری

Gravity (Skip Lievsay, Niv Adiri, Christopher Benstead, Chris Munro)

 

بهترین جلوه های ویژه

Gravity (Tim Webber, Chris Lawrence, Dave Shirk, Neil Corbould)

 

بهترین فیلمنامه اقتباسی

12 Years a Slave (John Ridley

 

بهترین فیلمنامه اوریجینال

Her (Spike Jonze)

 

دوشنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما

کارگردانی حساب شده، بازی های قرص و محکم، فیلمنامة چکش کاری و ظریف کاری شده و تدوین دلچسب. این چهار ستونیست که کلاهبرداری آمریکایی را به فیلمی تبدیل می کند که ارزش تماشای دوباره را دارد.

کریسچن بیل نقش را به نام خودش مُهر زده. ایمی ادمز و جنیفر لارنس فقط می درخشند. رابرت دنیرو با همان یک سکانس باروت به فیلم می ریزد. موسیقی و ترانه ها به جا هستند. طراحی لباس کمی مدرن تر از دهة هفتاد به نظر می رسد اما قابل قبول است. گریم شخصیت ها عالیست. دوید اُ راسل سکان فیلم را خوب در دستانش تاب می دهد و در نشان دادن جزییات روابط و صحنه ها تا حدودی اصغر فرهادی خودمان را به یاد می آورد. این وسط تنها مسئله آزاردهنده چپاندن زورکی تم "تحکیم بنیان خانواده" است که در انتهای فیلم دقیقا مثل شعارهای یوملاه بیست ودو بهمن عمل کرده و برعکس مشت می شود به دهان بیننده.

فیلم را باید دوباره دید تا بازیهای پس زمینه و واکنش شخصیت ها در مقابل هم و جنبه کمیکش را بهتر درک کرد. فیلم به دل می نشیند چرا که : « همه دست به حقه بازی می زنند تا این زندگی [نفرین شده ] را دوام بیاورند. »

 

پوستر فیلم کلاهبرداری آمریکایی

American Hustle

 

  

پ.ن : کریسچن بیل از نظر من یکی لایق اسکار بهترین بازیگر نقش اول مرد است!گاوچران اما مسئله اینست که نظر من اصلا مهم نیست! گمان می کنم اسکار را بدهند به متیو مک کاناهی. که انصافا او هم خوب نقشش را در آورده.چشم

 

××××××××××××××××××××××××××  

جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نیمچه نقد فیلم و فیلم و سینما

دوازده سال بردگی فیلم خوبیست. تلخیش قابل هضم است. گاهی باعث می شود سرت را پایین بیندازی. بیست دقیقة پایانی تکان دهنده است. بازی Michael Fassbender، Lupita Nyong'o و Paul Dano عالیست. موسیقی دلنشین است اما در بعضی موارد مخصوصا در صحنة های ابتدایی به جا استفاده نشده. استیو مک کویین در کارگردانی این فیلم البته که به پای کارگردانیش در فیلم گرسنگی نمی رسد اما مکث هایی هست و سکوت هایی که به سکوت مرگ می ماند. از آنجا که داستان حقیقیست و حقیقت همیشه غیر قابل باور، بیننده از اینکه سالومون تمام دوازده سال این فیلم را به چنین شرایطی تن می دهد و دم بر نمی آورد و صبوری می کند، دچار خشم می شود. در حالیکه زندگی همین است. همة ما به شرایط تن می دهیم. همه ما برده زمانه خود و آوار شرایطش هستیم و کم پیش می آید قدمی برای بهبود شرایط برداریم. که اگر برداریم چه اتفاق ها که نخواهد افتاد.

پوستر فیلم دوازده سال بردگی

 

جمعه ٩ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نیمچه نقد فیلم و فلسفه بافی و فیلم و سینما

مدت هاست که نشده که در یک روز دو پست بگذارم. اما مسئله اینست که چند تصویر از مراسم بفتا دیدم که دلم نیامد اینجا برای یادگاری ثبتشان نکنم. می دانم یکروز می رسد که برمی گردم و می گویم: هی! اینها و خودت یک زمانی چقدر جوان و زیبا بودید!

این زن، cate blanchet یک اعجوبه است. هیچ بازی ضعیفی از او ندیده ام.

 

 

این دختر، lupita nyongo هر رختی در هر رنگی به تنش زیباست. اگر بازیش هم همینطور باشد که دیگر معرکه می شود. باید این دوازده سال بردگی را زودتر ببینم.

 

 

یکی از بهترین رخت های این مراسم از نظر من. ( ruth wilson )

 

 

لیوناردوی همیشه خوب با کفش های بندی. فرقی ندارد انتهای داستان غرق شود یا نماند که در آخرین لحظه از واقعی بودن دنیای اطرافش مطمئن شود و فقط برود که کودکانش را در آغوش بگیرد. ... در هر حال و همیشه،

او لیوناردوی همیشه خوب است.

 

 

و حالا دو زوجی که از نظر من دوست داشتنی ترین های سینما هستند و جداییشان برایم غیر قابل تصور است:

 

christian bale & sibi blazic

 

angelina jolie & brad pitt

 

بعله! ما بچه های دوران طلایی اوایل قرن بیست و یک هستیم. ما انجلینایی داریم که بیشتر از آنکه در روی فرش قرمز ببینیمش او را در ویرانه های افغانستان، پاکستان و عراق دیده ایم. ما کیت بلنشتی داریم که چه ملکه باشد چه زنی ورشکسته باز هم وجاهت و وقار از فرق سر تا نوک کفش هایش می بارد. ما کریسچن بیلی داریم که چه چاق و خپل دهه هفتادی باشد چه لاغر و استخوانی و غرق گریس باز هم همان بروس وین، ابرقهرمان بی رقیبیست که گتم سیتی را برای همیشه در امن و امان نگاه خواهد داشت. ما لیوناردو دیکپریو یی داریم که فعالیت های زیست محیطیش همانقدر در اوج است که بازی های یکدست و روانش. ما اوما تورمن، لیلا حاتمی، ژولیت بینوش، نیکل کیدمن، راسل کرو، دنیل دی لوییس، تام هنکس، رایان گاسلینگ، پال دانو، جیک جیلنهال، جنیفر لارنس، جانی دپ، مایکل فاسبندر، بندیکت کامبربچ، و خیلی های دیگر را داریم. راستی!!! ما کلینت ایستوود را هم داریم( این یکی در بست مال ماست. اصلا کارگردان نسل ماست! )

 بعله! حالا این قدیمی ها به مارلن براندو شان بنازند و به پال نیومن و پاچینو و د نیرو شان. می بینید که! ما هم دستمان حسابی پر و پیمان است! از خود راضی

چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: تصاویری از مراسم بفتای 2014 و فیلم و سینما و نوستالژی

 

نتایج اسکار هشتاد و پنجم:

 

 

بهترین فیلم:

Argo – Grant Heslov, Ben Affleck, and George Clooney

 

بهترین کارگردان: 

Ang Lee – Life of Pi

 

 

بهترین بازیگر مرد:

Daniel Day-Lewis – Lincoln as Abraham Lincoln

 

بهترین بازیگر زن:

Jennifer Lawrence – Silver Linings Playbook

 

بهترین بازیگر مرد نقش مکمل:

Christoph Waltz – Django Unchained as Dr. King Schultz

 

بهترین بازیگر زن نقش مکمل:

Anne Hathaway – Les Misérables

 

بهترین فیلمنامه غیر اقتباسی:

Django Unchained – Quentin Tarantino

 

بهترین فیلمنامه اقتباسی:

Argo – Chris Terrio from The Master of Disguise by Antonio J. Mendez & The Great Escape by Joshuah Bearman

 

بهترین انیمیشن:

Brave – Mark Andrews and Brenda Chapman

 

بهترین فیلم خارجی زبان:

Amour (Austria) in French – Michael Haneke

 

بهترین مستند بلند:

Searching for Sugar Man – Malik Bendjelloul

 

بهترین فیلم کوتاه:

Curfew – Shawn Christensen

 

بهترین فیلم کوتاه مستند:

Inocente – Sean Fine and Andrea Nix Fine

 

بهترین فیلم کوتاه انیمیشن:

Paperman – John Kahrs

 

بهترین موسیقی متن:

Life of Pi – Mychael Danna

 

بهترین ترانه:

"Skyfall" from Skyfall – Adele Adkins and Paul Epworth

 

 

بهترین صداگذاری:

Skyfall – Per Hallberg and Karen Baker Landers

Zero Dark Thirty – Paul N. J. Ottosson

بهترین صدا برداری:

Les Misérables – Andy Nelson, Mark Paterson, and Simon Hayes

 

بهترین کارگردانی هنری:

Lincoln – Rick Carter and Jim Erickson

 

بهترین فیلمبرداری:

Life of Pi – Claudio Miranda

 

بهترین چهره پردازی و مدل مو

Les Misérables – Lisa Westcott and Julie Dartnell

 

بهترین طراحی لباس:

Anna Karenina – Jacqueline Durran

 

بهترین تدوین:

Argo – William Goldenberg

 

بهترین جلوه های ویژه:

Life of Pi – Bill Westenhofer, Guillaume Rocheron, Erik-Jan de Boer, and Donald R. Elliott

 

××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××

 

در انتها :

دانلود انیمیشن کوتاه برنده اسکار امسال:

 

 

Paperman - 2012 download

قلبقلب

 

 

 

دوشنبه ٧ اسفند ۱۳٩۱ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما

بعضی فیلم ها هستن که هرچی بمونن بیشتر قوام میان. بار بعد، چند سال بعد که می بینی خوب بهت حال میدن. خیلی بیشتر از بار اول.

یک ذهن زیبا از اون فیلماست. بار اول توی دانشگاه دیدمش. بلیط داشت. اونم چند؟ فک کن! چهارصد توماااان!!! خیلیه ها! اونم شونصد سال پیش که اسکناس ارزش و اعتباری داشت واس خودش!گاوچران

 

 

لینکاش رو میزارم. ازون لینکاس که چن روز دیگه منقضی میشه. پس شانس با اونی یاره که به موقع این مطلبو بخونه!نیشخند

 

 

لینک شماره یک

 

یا

 

لینک شماره دو

 

دانلود کنین، تماشا کنین، و واسه زیبایی هرچه بیشتر ذهن ما هم یه پالس مثبت تو کیهان رها کنین.

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما و نوستالژی و a beautiful mind و دانشگاه