اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

 

می‌دونم که می‌ترسی. از ما می‌ترسی. 

از تغییر می‌ترسی.

نمی‌دونم در آینده چه اتفاقی میفته. نیومدم که بهت بگم این داستان آخرش چی می‌شه.

اومدم که بگم قراره چه‌جوری شروع بشه.

من این تماس رو قطع می‌کنم و

بعد به این مردم اون چیزی رو نشون می‌دم که شما نمی‌خواین ازش چیزی بدونن.

من می‌خوام بهشون دنیایی رو نشون بدم که شما توش جایی ندارین.

دنیایی بدون قوانین و بدون نظارت، بدون هیچ مرز و هیچ محدودیتی.

دنیایی که در اون هرچیزی امکان‌پذیره.

اینکه ما تا کجا بتونیم پیش بریم دیگه به خودت برمی‌گرده.

 

*************

 

The Matrix – 02:7:59 to 02:08:38

 

 

*************

 

 

بدجوری دوست داشتم دنیا در همان سال 99 متوقف می‌ماند. ست سپیدرنگ سیستم با آن مانیتورهای لامپ کاتدی و ماوس‌های پین‌دار و اسپیکرهای غول‌پیکر. موبایل‌‌های سایز آجرِ آنتن‌دار. گیس‌های فرق وسط بلند برای دخترها و زلف‌های کوتاه ژل زده‌ی مدل سیخ تو پریز برای پسرها. ظهور تاپ و تی‌شرت‌های شکم‌نما. درخشش جذاب لباس‌های چرمی....

 

جهان پیش از ظهور غائط‌مال القاعده و داعش و موبایل‌های هوشمند.

 

**********

 

پ.ن1:

اول ماوس و کی‌بوردم رفت، بعد سرعت کیس سیستمم کم آورد، هفته‌ی پیش هم پاور مانیتورم سوخت. از گذشته یک مغز لعنتی مانده و مانیتوری پانسمان‌شده و اسپیکرهایی همچنان قدرتمند.

 

پ.ن2:

هر بار که این فیلم را تماشا می‌کنم باز هم برایم تازه است.

 

پ.ن3:

ماشین زمان جایی سراغ دارید؟

 


سه‌شنبه ۱٢ اسفند ۱۳٩۳ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما و نوستالژی

اولین جام‌جهانی زندگیم جام نود و هشت فرانسه بود. جام‌های قبلترش برایم مهم نبود. به نظرم پیش از سال نود و هشت ذهنم فوتبال را آنقدرها نمی شناختم. شاید در حد عکس‌های توی مجله‌ها. روماریو، باجیو، کلینزمن، مالدینی و همین.

 

چهار جام جهانی از آن روزها گذشته؛ کره و ژاپن، آلمان، آفریقای جنوبی، برزیل. ...

 

و همین جام‌ها میزان خوبیست برای اندازه زدن گذر عمر. به نظرم دارم می‌رسم به همان دوره پیش از جام نود و هشت.

دوره امسال را فقط تماشا می‌کردم که به خودم بگویم هنوز هم یک سر قاشق در ته دلم شوری وجود دارد. اما حقیقتش وقتی گزارشگر در بازی برزیل و آلمان میروسلاو کلوزه را بابابزرگ فوتبال خواند فهمیدم احتمالا خود من هم دیگر مامان بزرگی شده‌ام برای خودم.

قهرمان‌های دوره من همگی بازنشسته شده‌اند. نه بکهام آن بکهام است. نه رائول، نه دل‌پیرو، نه اینزاگی، نه کان‌ناوارو، نه زیدان، نه رونالدو، نه حتی علی دایی خودمان.

 

در هر حال، یاد آن سال‌هایی که باید پوستر و عکس بازیکنان را پیش پیش به بقالی محل سفارش می‌دادی بخیر. گمان نکنم خوره‌های اینترنت نسل جدید لذت انتظار رسیدن عکس و پوسترهای سفارشی، و تحویل گرفتن داغ داغ مجله‌های ورزشی را بتوانند درک کنند.

 

پ.ن:

دوست دارم امشب آلمان ببرد اما احتمالا طبق یک قانون نانوشته‌ای که نابودی و بی‌ربطی علایق مرا شامل می‌شود این آرژانتین است که امسال قهرمان می‌شود.

 

پ.ن 2:

این گروه داعش دیگر در نوع خودش نوبر است. یکجورهایی زده است روی دست گروه بوکوحرام. وقتی رهبرشان در آن مسجد سخنرانی می کرد تمام درس‌های دینی دبستان جلوی چشمم رژه می‌رفت. اگر در جمع آن نمازگزاران بخت برگشته بودم فورا جلو می‌رفتم و با خلیفه بیعت می‌کردم. آخر من گردنم را خیلی دوست دارم. وقتی خلیفه جان گفت که : "اگر من اشتباهی می کنم به من گوشزد کنید." بدجوری یاد فیلم دیکتاتور افتادم! یک چنین خلیفه رئوف و متواضعی داریم ما!

زمانه‌ای شده که خنده‌های ما همه از گریه غم‌انگیزتر است.

دیکتاتور

 

××××××××××

 

یکشنبه ٢٢ تیر ۱۳٩۳ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: جام جهانی و نوستالژی و طنز سیاه و داعش

چند وقتی هست که ... یعنی چند سالی هست که متولدین دهة شصت قیام کرده اند. وقتی حرف از قیام می شود هزار صحنه در ذهن می جهد. ناگهان ده ها چهره و صدها واریتة مختلف از رنگ سرخ می جهد توی چشم.

اما ذهنمان خیلی دور نرود، قیام متولدین دهة شصت قیامی مخصوص به نسل خودشان است. نسلی که زادة سالهای جنگ است و از رنگ سرخ خاطرات تلخی داشته، دارد و مسلما خواهد داشت، و همین هم باعث می شود بدجوری از این رنگ دوری بجوید و سرش را گرم گذشته اش کند.

این قیام اصلا قیام نیست. یکجور دل‌درد است. یکجور دل‌درد مخصوص نسلی که نشسته در خود، و مرده در خود، و درجازننده است. نسلی که رفته رفته به دهة سی زندگی پا می گذارد. یک نسل که در پی سیاست افزایش جمعیت دهة شصت ناگهان به جهان فوران زد، و می رود که بشود یک نسل عظیم و پر جمعیت پیر افسرده که دل‌درد دارد. دل‌دردی به نام اعتیاد به نوستالژی.

نوستالژی؟! مگر گذشته‌مان چه داشت که معتاد به یادآوری ذهنیش باشیم؟! گذشته‌مان چه داشت؟! جز مارش های بی انتهای عملیات؟! جز حجله هایی که سر کوچه ها سبز می شدند؟! جز کامیون های تحویل کپسول گاز؟! جز کوپن شیر سوبسیدی ( یارانه ای) ؟! جز دفترچه های بسیج اقتصادی؟! جز رادیوی تنظیم شده روی موج بی بی سی؟! جز مهمانان تهرانی فراری از موشک‌باران؟! جز قطعنامه های آتش بسی که رد میشدند؟! جز نوحه های حاج صادق آهنگران؟! ...

گذشتة ما تمام رنج بود. و این میان از پس سال ها دلمان خوش است به سریال ها و کارتون های قیچی شدة آن سال ها. به دفترهای چهل برگ. به ساندویچ های گوجه و خیار، و به لواشک های زنگ های تفریح. به آلاسکاهای سرخ و سپید. به پفک نمکی. به پنیر دانمارکی. به بوی نفت چراغ گردسوز در تاریکی قطع شدن های مکرر برق. به کفتر های همسایه. به صدای چرخ و فلکی. به قژقژ گاری پیرمرد گلابی فروش. ... به ترانه « باز آمد بوی ماه مدرسه». به مقنعه های چانه دار. به سرهای ماشین شده. به خط‌کش خوردن های بی انتها. ...

 

***

و من از پی سال ها، هنوز هم دستم به ولخرجی نمی رود. هنوز هم روی برگه های سپید ریز می نویسم و گوشه و کنارهای سپید مانده اش را جا نمی اندازم که مبادا یکروز بی کاغذ بمانم. هنوز هم دلم می لرزد اگر ... روزی دوباره جنگ شود.

ما نسل فوران جمعیتی هستیم که قرار بود ارتش بیست میلیونی را تکمیل کنیم. و خوب ارتشی هم شدیم. ...

 

پ.ن مرتبط

افزایش یا کاهش جمعیت، مسئله این است!

 

پ.ن دو :

یکی از نوستالژی های شخصی من از دوران کودکی، کتابی که هیچوقت دلم نیامد مدادرنگی بردارم و طرح های نیمه رنگ شدة توی آن را تکمیل کنم:

کتاب رنگها به قلم و تصویرگری عباس کیارستمی

کتاب رنگها به قلم و تصویرگری عباس کیارستمی

**

پنجشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نوستالژی و ضد سیاست و ضد جنگ

مدت هاست که نشده که در یک روز دو پست بگذارم. اما مسئله اینست که چند تصویر از مراسم بفتا دیدم که دلم نیامد اینجا برای یادگاری ثبتشان نکنم. می دانم یکروز می رسد که برمی گردم و می گویم: هی! اینها و خودت یک زمانی چقدر جوان و زیبا بودید!

این زن، cate blanchet یک اعجوبه است. هیچ بازی ضعیفی از او ندیده ام.

 

 

این دختر، lupita nyongo هر رختی در هر رنگی به تنش زیباست. اگر بازیش هم همینطور باشد که دیگر معرکه می شود. باید این دوازده سال بردگی را زودتر ببینم.

 

 

یکی از بهترین رخت های این مراسم از نظر من. ( ruth wilson )

 

 

لیوناردوی همیشه خوب با کفش های بندی. فرقی ندارد انتهای داستان غرق شود یا نماند که در آخرین لحظه از واقعی بودن دنیای اطرافش مطمئن شود و فقط برود که کودکانش را در آغوش بگیرد. ... در هر حال و همیشه،

او لیوناردوی همیشه خوب است.

 

 

و حالا دو زوجی که از نظر من دوست داشتنی ترین های سینما هستند و جداییشان برایم غیر قابل تصور است:

 

christian bale & sibi blazic

 

angelina jolie & brad pitt

 

بعله! ما بچه های دوران طلایی اوایل قرن بیست و یک هستیم. ما انجلینایی داریم که بیشتر از آنکه در روی فرش قرمز ببینیمش او را در ویرانه های افغانستان، پاکستان و عراق دیده ایم. ما کیت بلنشتی داریم که چه ملکه باشد چه زنی ورشکسته باز هم وجاهت و وقار از فرق سر تا نوک کفش هایش می بارد. ما کریسچن بیلی داریم که چه چاق و خپل دهه هفتادی باشد چه لاغر و استخوانی و غرق گریس باز هم همان بروس وین، ابرقهرمان بی رقیبیست که گتم سیتی را برای همیشه در امن و امان نگاه خواهد داشت. ما لیوناردو دیکپریو یی داریم که فعالیت های زیست محیطیش همانقدر در اوج است که بازی های یکدست و روانش. ما اوما تورمن، لیلا حاتمی، ژولیت بینوش، نیکل کیدمن، راسل کرو، دنیل دی لوییس، تام هنکس، رایان گاسلینگ، پال دانو، جیک جیلنهال، جنیفر لارنس، جانی دپ، مایکل فاسبندر، بندیکت کامبربچ، و خیلی های دیگر را داریم. راستی!!! ما کلینت ایستوود را هم داریم( این یکی در بست مال ماست. اصلا کارگردان نسل ماست! )

 بعله! حالا این قدیمی ها به مارلن براندو شان بنازند و به پال نیومن و پاچینو و د نیرو شان. می بینید که! ما هم دستمان حسابی پر و پیمان است! از خود راضی

چهارشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: تصاویری از مراسم بفتای 2014 و فیلم و سینما و نوستالژی

بازپخش سریال های دوران کودکی جدا از مسئلة نوستالژیک بودن یک غم گزندة دیگر هم به دنبال دارد: اینکه چه ذهن دستنخورده و پاک و سالم و ساده و ... سریع باوری داشته ایم.

این روزها برای اولینبار در عمرم دارم سریال اسکیپی را به صورت رنگی می بینم. جا به جا پر است از سانسورهای بیجا. از قیچی شدن صحنة دست و پا زدن عمه خانم در آب رودخانه گرفته تا سانسور تن برهنة بازیگران مذکر و جایگزینی آن با تصاویری از اسکیپی آن هم در سکانس هایی که کلا اسکیپی در آن حضور ندارد.

 

اسکیپی، کانگوروی بوته زار (1970-1966)

 

آن روزها، روزهای خوبی بود. آن روزها واقعا باور می کردیم که تمام مردان نامحرم درون سریال های خارجی، عمویی و دایی جان هستند، دخترها و پسرها همه شان خواهر و برادر هستند، و تمام هنرپیشه های زن و مردی که با هم بیرون قرار می گذارند عقد کرده هستند. ان روزها ذهنمان تازه و جوان بود و همه چیز خوب به آن می چسبید!

 

نمی دانم. شاید نباید اصلا هیچ خاطره ای از تلویزیون کودکی را دوباره تماشا کرد.

 

لینک دانلود موسیقی تیتراژ اسکیپی، کانگوروی بوته زار

 skippy the bush kangaroo theme(1966-1970) download link

 

 

 

 

دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: دانلود موسیقی و نوستالژی

بعضی فیلم ها هستن که هرچی بمونن بیشتر قوام میان. بار بعد، چند سال بعد که می بینی خوب بهت حال میدن. خیلی بیشتر از بار اول.

یک ذهن زیبا از اون فیلماست. بار اول توی دانشگاه دیدمش. بلیط داشت. اونم چند؟ فک کن! چهارصد توماااان!!! خیلیه ها! اونم شونصد سال پیش که اسکناس ارزش و اعتباری داشت واس خودش!گاوچران

 

 

لینکاش رو میزارم. ازون لینکاس که چن روز دیگه منقضی میشه. پس شانس با اونی یاره که به موقع این مطلبو بخونه!نیشخند

 

 

لینک شماره یک

 

یا

 

لینک شماره دو

 

دانلود کنین، تماشا کنین، و واسه زیبایی هرچه بیشتر ذهن ما هم یه پالس مثبت تو کیهان رها کنین.

 

 

 

 

 

دوشنبه ۱٦ بهمن ۱۳٩۱ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فیلم و سینما و نوستالژی و a beautiful mind و دانشگاه