اینجا ایران!

تنها قسمتی از هستی که فکر کردن در آن لزوما سرت را به باد خواهد داد. باور نداری از گوهر بانو بپرس.

یک:

به نظرم باید یک‌جاهایی ساخته شود برای فریاد زدن. فریاد زدن در طبیعت را دوست ندارم. اینکه بروی در بیابان و صدایت را باد ببرد فایده ندارد. این قبیل صداها باید با فرکانس دقیق ثبت شوند؛ با تمام لرزش‌‌ها، دامنه‌ها و ارتفاع. فریاد باید بزند به در و دیوار و برگردد توی صورتت. باید تمام کلماتش ثبت شود، هرچه که گفته‌ای، فحش‌هایی که داده‌ای، و مخصوصا امتداد آن زوزه‌ی حیوانی آخرش که نشان می‌دهد چقدر گرگ درونت فعال است و دستش برسد طرفت را تا چه میزان دلچسبی تکه و پاره خواهد کرد.

 

این صداها باید ثبت هم بشوند و وقتی زبانمان لال، چشممان چپ، مُردیم روی سنگ قبرمان بنویسند چند متر داد زده‌ایم. بعد هم از روی فایل این فریادها باید بنشینند تجزیه تحلیل کنند که چه مرگمان بوده و در کدام خراب‌شده‌ای زندگی می‌کرده‌ایم و آن خراب‌شده کدام قسمتش نشتی داشته، یا نشست کرده، یا سوراخ‌ و محل گذر موش و شغال و کفتار داشته.

 

دو:

انتخاب‌های لحظه‌ای ماست که شخصیت ما را می‌سازد. اینکه به چپ پا بگذاریم یا به راست. اینکه راست بایستیم یا سر خم کنیم. اینکه قدم‌رو برویم یا زیگزاگ. زیرجُلکی شیطنت کنیم یا روراست حرفمان را بزنیم.

باید زمان بگذرد تا نقاب از چهره‌ها بیندازیم یا فراامیدوارانه نقاب منزلت بر چهره‌ها بگذاریم و درجا‌زنان انتظار رسیدن روزهای متفاوت را بکشیم.

 

که روزهای خوب آن روزهایی‌ست که کوچکترین شباهتی به این نکبت مجسم اکنون نداشته باشد. روزهای خوب آن روزهایی‌ست که سرنوشت در مشت ماست؛ کودکانمان قصه‌های خوب خواهند شنید و جوان‌هایمان قصه‌های خوب خواهند نوشت و پیرترهایمان حافظه‌ای پاک خواهند داشت. جامه‌ها سپید خواهد بود و دست‌ها پاکیزه.

 

سه:

یک نویسنده چندین برابر آنچه می‌نویسد باید بخواند، فیلم و سریال ببیند و موسیقی گوش کند. ذهن باید ورز داده شود. اندیشه باید غلیان کند. آنوقت است که قلم خود به خود به نوشتن می‌افتد.

و قلم باید بنویسد. اینکه قهر کنیم با نوشتن. اینکه سیگار به لب بگذاریم و خیره شویم به کاغذهای سپید، این یعنی مرگ آدمیت.

برای اینکه خفقان به زانو در بیاید قلم‌های زیادی باید راست بایستند و سینه سپر کنند. خم شدن از قلم بر نمی‌آید. قلم می‌شکند اما خم نمی‌شود.

 

******************

 

Annie Lennox -I Put A Spell On You- 2014

I put a spell on you
'Cause you're mine

You better stop the things you do
I tell you I ain't lyin'
I ain't lyin'

You know I can't stand it
You're runnin' around
You know better daddy
I can't stand it cause you put me down
Oh, no

I put a spell on you
Because you're mine
Oh, mine

You know I love ya
I love you
I love you
I love you anyhow
And I don't care
If you don't want me
I'm yours right now

 

I put a spell on you
Because you're mine

 

You know I can't stand it
You're runnin' around
You know better daddy
I can't stand because you put me down
Ohoo

 

I put a spell on you
Because you're mine

Because you're mine

Because you're mine


Oh, yeah

 

انی لنکس ـ تو را به زنجیر می‌کشم ـ 2014

 

تو را به زنجیر می‌کشم

چرا که تو متعلق به منی

 

برایت بهتر است که یبش از این دست و پا نزنی

اخطار می‌کنم که جدی هستم

جدی هستم

 

خودت می‌دانی که دیگر تحمل ندارم

این سرکشی تو را

خودت بهتر می‌دانی آقاجان

دیگر تحمل ندارم چرا که تو مرا مدام پایین می‌کشی و تحقیرم می‌کنی

آه، نه

 

تو را به رنجیر می‌کشم

چرا که تو متعلق به منی

آه، متعلق به من

 

خودت می‌دانی که دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم به هر شکل و هر حالتی

و اهمیتی هم نمی‌دهم که

تو مرا نمی‌خواهی

من همین الان هم متعلق به توام

 

من تو را به زنجیر می‌کشم

چرا که تو متعلق به منی

...

...

...

دانلود این ترانه

 یا از اینجا

******************

 

 

 

پنجشنبه ۳٠ بهمن ۱۳٩۳ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اینجا ایران و نویسندگی و دانلود موسیقی و برگردان ترانه

پراکنش اخبار. ... پدیده ای به نام کاپی پیست. ... موج وبلاگنویسانی که ناگهان از ناکجا سبز شده اند. ... این یک نوشته عمیقا اجتماعیست. نوشته ای که کوچکترین ربطی به پتیارة سیاست ندارد.

 

خبرگزاری بیشک محترمی نوشت که:

«اگر متوسط برداشت گندم از زمین‌های آبی و دیم کشور را 5/2 تن محاسبه کنیم، مقدار گندمی که صرف سبز کردن سبزه سفره هفت سین می‌شود، محصول ۱۸۰۰ هکتار از زمین‌های کشاورزی کشور را در چند هفته نابود می‌کند. تنها دلیل برای اتلاف این مقدار بسیار زیاد از سرمایه‌های کشور، رعایت سنتی است که تأثیری در حال و آینده افراد هم ندارد. همچنین اگر قیمت هر کیلو گندم را ۸۰۰ تومان در نظر بگیریم، گذاشتن سبزه بر سر سفره‌های هفت سین ایرانیان، هزینه‌ای بالغ بر ۳ میلیارد و ۶۰۰ میلیون تومان بر اقتصاد کشور تحمیل می‌کند. »

حالا ملت، عین این کار مرا یعنی انجام فریضه کاپی پیست را در ایمیل و وبلاگ و ... پیش گرفته اند. مسئله قصد و نیت پشت اینجور نوشته ها نیست. مسئله این نیست که این حرف ها از کجا آب می خورد و اصولا چه بازخوردی خواهد داشت. ... مسئله، مسئلة گاو مش حسن است. مسئله اینست که دردی هست به نام باربری اندیشه ها.

 

**

خیلی طول کشید که یاد بگیرم قلم مقدس است. اوایل می نوشتم که بگویم اندکی بیشتر در جهان حضور دارم. بعدتر، می نوشتم که داد و فریاد بزنم که فلان شده ها من می فهمم. بعدترش، مدتی خفقان گرفتم و توی خودم جمع شدم و جمع شدم و جمع شدم. همین خفقان گرفتگی خودخواسته قلم را بیشتر به جگرم فرو کرد : دیگر به عوض صفحة وبلاگ روی صفحة کاغذ می نوشتم. حرف هایم را می ریختم توی تن شخصیت ها. دنیایی را که دوست داشتم وجود داشته باشد آنجا روی کاغذهای A4 داشتم جان می دادم و ... و ...

 

حالا مدتیست که خفقان را دوباره کنار زده ام. برگشته ام و می بینم رفقای قدیمی گم شده اند. سعی می کنم رفقای جدید بگیرم اما سخت پیدا می شود. چرخ می زنم و چرخ می زنم و تقریبا همه جا یا پر شده از آدمک هایی که وبلاگ را با سنگ صبور همسر چهل و ششم فتحعلیشاه قاجار اشتباه گرفته اند و یا نیمه آدم هایی که مزدبگیر اقتصادی ـ مذهبی هستند. ... مرد کم پیدا می شود. کسی که بخواهد فکر کند کم پیدا می شود. کسی که بخواهد عمل کند کم پیدا می شود. آن نویسنده ای هم که فقط به قلم ایمان داشته باشد انگار اصلا پیدا نمی شود. ... 

 

امضا : همسر چهل و ششم فتحعلیشاه قاجار

خوف نکن. نمی خورمت. وگرنه تا به حال صدهابار، هر صبح که به آینه خیره میشدی خودت را خورده بودی.

***

دوشنبه ۱۸ فروردین ۱۳٩۳ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: باربری اندیشه ها و وبلاگنویسی در ایران و نویسندگی

بانو شکیرا و ریانا خاتون یک ترانه ای با هم اجرا کرده اند به نام I can’t remember to forget you که یک معنی ای دارد در مایه های « کی؟! من؟! من گفتم فکرت رو از سرم بیرون می کنم؟! » [ البته بگذریم از آن میوزیک ویدیوی اعجاب انگیز این دو ایزدبانو که چشم هر جنبنده ای را خیره می کند. : ))  ]

در هر حال، متن این ترانه شده حال و روز این آدمیزاد نیمه تکامل یافته ای که بنده می باشم. یکجورهایی پشت دستم را داغ کرده بودم، دوازده بار زده بودم پس سرم، چهل بار دور خودم چرخ زده بودم، سه لایه نمک دور قدم هایم پاشیده بودم، پنج بار در کود اژدهای گاوسر شمارة دو غلت زده بودم و هفده بار اسپند بهاره دود کرده بودم که حالا حالاها دست به قلم نبرم و قصة بلند تازه ای ننویسم و باز انگار :

هنوز شش کتاب اول از زیر چاپ بیرون نیامده آن حس قلقلک مرموز نوشتن دوباره رفته در کف دستم.  خنثی

 

بسوزد پدر عاشقی که باز نیمه جادوگرها دارند توی مغزم حرکات ژانگولر اجرا می کنند و هیولا ـ آدم ها دارند نیشخند می زنند و اژدهای گاوسر شمارة پنج میلیون و چهل و دو نفسش را که بوی بلال برشته دارد می اندازد توی صورتم و زمزمه می کند:

« بنویس! بنویس به نام من که جان کندم و این سرزمین های جادویی را در شش مرحله آفریدم و حتی یکبار هم « گیم اُور» نشدم [ و هنوز بیست تا « جان» زخیره دارم و برعکس اژدهاهای گاوسر پیشین حالا حالا ها مردنی نیستم ] و در نهایت قلم را وسیلة آرامش تو قرار دادم و کاغذ را کشتی نجات افکارت! بنویس! بنویس به نام من!شیطان »

 

اژدهای گاوسر شمارة پنج میلیون و چهل و دو

 

Shakira ft. Rihanna - can't remember to forget you - 2014 ( download link

And I left a note on my bedpost
Said not to repeat
Yesterday's mistakes
What I tend to do
When it comes to you
I see only the good
Selective memory
The way you make me feel, yeah
You gotta hold on me, I never met someone so different

Oh here we go
You're a part of me now
You're a part of me 
So where you go I follow, follow, follow

Oh-oh ooh oh 
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you
Oh-oh ooh oh 
Oh-oh ooh oh
I keep forgetting I should let you go
But when you look at me
The only memory is us kissing in the moonlight
Oh-oh ooh oh 
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you

I can't remember to forget you

I go back again
Fall off the train
Land in his bed, repeat yesterday's mistakes
What I'm trying to say 
Is not to forget
You see only the good
Selective memory

The way he makes me feel like
The way he makes me feel, I never seemed to act so stupid
Oh here we go
He a part of me now
He a part of me
So where he goes I follow, follow, follow

Oh-oh ooh oh 
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you
Oh-oh ooh oh 
Oh-oh ooh oh
I keep forgetting I should let you go
But when you look at me
The only memory 
Is us kissing in the moonlight (oh)
Oh-oh ooh oh 
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you

I rob and I kill to keep him with me I
Do anything for that boy
I'd give my last dime to hold him tonight I
Do anything for that boy

I rob and I kill to keep him with me I
Do anything for that boy
I'd give my last dime to hold him tonight I
Do anything for that boy

Oh-oh ooh oh 
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you
Oh-oh ooh oh 
Oh-oh ooh oh
I keep forgetting I should let you go
But when you look at me
The only memory 
Is us kissing in the moonlight (oh)
Oh-oh ooh oh 
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you

But when you look at me
The only memory 
Is us kissing in the moonlight (oh)
Oh-oh ooh oh 
Oh-oh ooh oh
I can't remember to forget you

 

*****

پ.ن :

فکر کردم بیایم اینجا این حس مرموز را مکتوب کنم و پایش را مهر بزنم تا فردا دیو سه شاخ تنبلی به روال همیشه نیاید برایم لالایی بخواند که زبانم لال یکوقتی به پایان رساندن این داستان از سرم بیفتد. نه. من این داستان را مثل داستان دنباله دار قبلیم تمام خواهم کرد و همینجا جشنش را هم برگزار خواهم کرد. بلی! من اراده می کنم پس می توانم!

 

**************************

پنجشنبه ٧ فروردین ۱۳٩۳ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: اژدهای گاوسر و نویسندگی و دانلود موسیقی

یک سایتی هست در اینجا که می شود تکه ای از نوشته ات را که به زبان انگلیسی برگردانده ای در آن فرو کنی و بعد او خواهد گفت که تو شبیه کدام نویسنده فرنگی می نویسی.

امیدوارم یکروز نظیر این سایت برای نویسنده های پارسی زبان هم راه اندازی بشود. که اگر بشود احتمالا در نود درصد آنالیزها جواب این خواهد بود: « شما شبیه صادق هدایت می نویسید! » این یک حقیقت است که هرکس می خواهد ادعای نویسندگی داشته باشد یکجور پرسوز و گداز و درهم و متفکرانه ای با قمپز روشنفکری آمیخته با دود و عرق سگی و صد نوع ناز و قمیش پوچ انگارانة پر ادایی می نویسد که هنوز به صفحه سه نرسیده ای کتاب را می خواهی فرو کنی در آن نقطه خاصی که اتفاقا محل اصلی غور و اندیشه و تفکرات خطیر آدمیزادیست و روزی حداقل چهاربار به آن مشرف می شوی و به تزکیه و تخلی درونی مشغول می شوی.

در هر حال کاش تا آنروز که این سایت با مراجع نویسنده های پارسی راه اندازی می شود یک چندتایی نویسنده استخوان دار هم پیدا شده باشند که سبکشان کمی تا قسمتی هم که شده مال خودشان باشد و سایت بخت برگشته بتواند با امتنان قلبی بگوید: « شما شبیه حکیم توس، عمر خیام، سعدی شیرازی، عبید زاکانی، صادق چوبک، محمود دولت آبادی، احمد شاملو، منیرو روانی پور، صمد بهرنگی و ... می نویسی .»

البته اینکه این سایتی که ذکرش آمد واقعا یک منبع قابل اطمینانی باشد یک مقداری شک دارم. چرا که بر اساس نتایج این سایت از روی چهار قطعه متفاوت از رمانم که یک رمان فانتزی ست من شبیه چهار نفر می نویسم : L. Frank Baum و J.R.R Tolkein و Cory Doctorow و  William Shacespeare . و وقتی یک قسمت از یک داستان دیگرم را که یکجور داستان علمی تخیلی بود چپاندم در دستگاه آنالایزش جواب آمد که شبیه Douglas Adams می نویسم! که البته با توجه به نوع واژه هایی که در نوشته هایم وجود دارد این نام های نتیجه داده شده مرتبط و منطقی به نظر می رسند. اما اینکه من حقیقتا بتوانم شبیه چنین شاخ هایی بنویسم خودش عمیقا محل اشکال است. لذا توصیه میشود هرکس به این سایت مراجعه کرد بیشتر جهت فان و شوخی دخول کند که نتیجه بسی خنده آور خواهد بود و هندوانه ها زیر بغل خواهد رفت و دماغ ها پر باد خواهد شد که البته بعدها به وقتش به نحو مبسوطی پنجر خواهد شد!  از خود راضی

 

جادوگر اعجاب انگیز شهر اُز

****************************************

یکشنبه ۱۸ اسفند ۱۳٩٢ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نویسندگی و william shacespeare

اینکه تنهایی بنشینی و در خیالت با سایه ات جام بزنی، خودش عالمی دارد.

 

رو به سایه ام می کنم:« خسته نباشی. گوش شیاطین کر زحمت هایت دارد به ثمر می نشیند. » به گمانم سایه ام دارد لبخند می زند. نمی دانم شاید هم دارد پوزخند می زند. پوزخندی که یک رنج و انتظار پنج ـ شش ساله را پشتش دارد. 

داستان بلندی که نوشتم با تمام جادوگرها و دگردیسها و هیولا ـ آدم هایش به صف ایستاده اند. جام آب انگورم را رو به آنها بلند می کنم:« به افتخار قلم و به افتخار کاغذهای سپیدی که زیر انگشتانم آتش را دوام آوردند! »

باز هم صدای پوزخند می شنوم. اینبار بر می گردم و به آینه نگاه می کنم. اژدهای درون آینه نیش های زردش را نشانم می دهد. از دیدنش به قهقهه می افتم و از صدای قهقهه خودم از خواب می پرم و باز هم صدای قهقهه می شنوم.

اینبار خودم نیستم که قهقهه می زنم. رو به دیوار می کنم و به سایه ام خیره می شوم.

سایه ام دست از قهقهه می کشد و جام آب انگورش را بلند می کند:« به افتخار قلم و به افتخار کاغذهای سپیدی که زیر انگشتانم آتش را دوام آوردند! »

پوزخند می زنم.

چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٢ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نویسندگی و آب انگور

دوست دارم وقتی بیایم بنویسم که حرف امیدوارکننده ای دارم. امروز که فقط آمدم سری بزنم دیدم از اسفند تا الان هیچ ننوشته ام.

 

زندگی همین است. یک تناقض بزرگ. چیزی که اسمش زندگیست و وقتی صافیش بکنی می بینی بیشتر به مردگی شبیه است تا زندگی. لبخند

شنبه ٢٩ تیر ۱۳٩٢ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: زندگی و نویسندگی

هر چی زمان می گذره بیشتر دارم مشکوک میشم که انگار یکی داره ذهن هامون رو کنترل می کنه. خنثی نمی دونم شایدم ذهن های ما قابلیت این رو داره که خیلی تصادفی افکاری مشابه رو نتیجه بده.

بارها شده بدون هیچ مطالعه خاصی به یک نتیجه خاص فلسفی رسیدم و بعد دیدم توی نت یه نفر دیگه هم دقیقا مثل اون چیزی رو که توی ذهن من بوده، ریخته توی دایره. و تازه دقیقا همون ساختار جمله ها و اصطلاحات رو هم به کار برده! خنده دارتر اینکه یارو اصن ایرانی هم نبوده و نمی دونم اهل کدوم دارقوزسیتی و سینت ممد آباد سفلی یا اولیای اون سر دنیاس.

یا شده توی نوشته ها و داستان هام صحنه هایی رو تجسم کردم و نوشتم که بعدا دیدم توی فلان فیلم یا سریال استفاده شده.

الان یه موسیقی خیلی خشتک دران احتیاج هست پخش بشه: یعنی ما اسباب بازی هایی هستیم که بدون اینکه خبرداشته باشیم یه موجود عجیب و غریب فضایی داره بازیمون میده و به دیوونه بازیامون می خنده؟!هیپنوتیزم

چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: فلسفه بافی و نویسندگی و شک

انگار از آخرین باری که اینجا نوشتم صد سال می گذره. از خودم باید خجالت بکشم. وبلاگ مثل یه تیکه زمین می مونه. یه مدت که توش نوشته نشه دلش میگیره. الانم که یهو به سرم زد بیام این تو، نمی تونم سرمو بلند کنم و توی چشماش نگاه کنم. خنده داره، ولی عین واقعیته. از این نظر مثل آیینه هم هست. حتما شده نتونی توی چشمای خودت زل بزنی.

 

 

کلا امشب حالم خیلی گرفته است. به این فکر میکنم که بار های بعدی که میام بنویسم چند ساله شدم؟ ممکنه این وبلاگ تا اون ته مه های عمرم هنوز توی وب باشه؟ بار بعد زودتر میام و درمورد یه موضوع خاص می نویسم. الان نمی تونم سرمو بالا کنم. نه نمی تونم.

سه‌شنبه ٢۱ آذر ۱۳٩۱ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نویسندگی و فلسفه بافی و وبلاگنویسی در ایران

مشاهده یادداشت خصوصی

پنجشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۸ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نویسندگی و شک

بعد یه مدت دوباره وقت کردم یه سری به اینجا بزنم.فکر نمی کردم این همه کامنت داشته باشم.عالی بود. انگار توی دنیای مجازی بیشتر از از دنیای واقعی به یادم میفتن.یاد "نیو" و دنیای مجازی فیلم ماتریکس بخیر. کاش واقعا این زندگی یه خواب بود و یکی یه روز صبح بیدارم می کرد!

فعلا دوباره به صف جویندگان کار پیوستم. اینقدر اتفاق ها سریع افتادن که هنوز انگار تمامش یه دروغ بزرگه. قصه اش درازه. هنوز از شوک بیرون نیومدم.

اما یه چیز سر کار نرفتن خیلی خوبه. دوباره وقت داری به خودت فکر کنی و به علاقه هات برسی. دوباره رمان نیمه کاره ام رو جلوم گذاشتم و دارم می نویسم. حالا توی پوست شخصیت هام دارم با تاریکی مبارزه می کنم. دنیای دوم من هم مثل این دنیای سرد و سیاه خودمون دنبال یه ناجیه و من دارم خوب ها رو به جلو هل می دم تا بدها له بشن و از بین برن.

کاش یه همراه داشتم.

به هر حال شاید باز یه مدت ناپدید بشم. خیلی دلم می خواست قضیه رو کامل می نوشتم. اما چرا بنویسم و قتی توی ذهنم هر چند وقت یه بار مرورش می کنم. اما با این حال دارم سعی خودمو می کنم که فراموش کنم که صداقت همیشه جوابش بی عدالتیه.

یه نصیحت مامان بزرگانه: هیچ وقت با جون و دل کار نکنین چون جوابتون محروم شدن از علاقه هاتونه. اگه عاشق کاری که می کنین بشین وقتی اون کار رو ازتون بگیرن داغون می شین. همین.

فعلا... 

یکشنبه ٢٢ دی ۱۳۸٧ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نویسندگی و matrix

اگه سن و سالتون مثل من تقریبا بالا باشه و اگه روزهای کودکی رو با دو تا شبکه تلویزیونی موجود در اون زمان تبدیل به خاطره کرده باشین، حتما سریال برادران شیردل رو به یاد دارین. دو تا برادر به نام های یوناتان و اسکورپان که به دنیای افسانه ها پا میذارن و وارد سرزمین نانگیالا می شن و توی دره آلبالو با شر و بدی ( فرمانروا تنگیل و اژدهای بد ذاتش کاتلا) مبارزه می کنن و پیروز می شن.

برادران شیردل

اون روزا برام خیلی محوه ولی وقتی دیروز کتاب برادران شیردل رو توی کتابخونه شرکت پیدا کردم. خاطره های سیاه و سفید زیادی برام زنده شد. روزهایی که تموم دنیامون توی قاب تلویزیون می گنجید و خیال می کردیم ما هم یه روز بزرگ می شیم به جنگ اژدها ها، آدم های بد و زورگو و غول ها می ریم و پیروز می شیم و دنیا رو از نو می سازیم. اون روزها این ما بودیم که همراه یوناتان و برادر کوچکترش پشت اسب سوار می شدیم و برای نابودی کاتلا قدم به غارهای خطرناک و تاریک می گذاشتیم. اون موقع دنیا این قدر هیجان انگیز و زیبا بود. آینده برامون یه دره آلبالو پر از گل و بدون شر و بدی بود. اون موقع همه مون قهرمان بودیم. اون موقع همه مون پیروز بودیم و همه مون پر از امید هر شب خواب فردای پر از گل آلبالو رو می دیدیم.

 

آسترید لیندگرن، مادر مهربان و نویسنده این کتاب، داستان نویسی رو با قصه گفتن برای دختر بیمارش شروع کرد و اینطور شد که حالا یه دنیا می شناسنش و بچه های ایرانی هم به لطفش دنیای کودکیشون رو پر از خیال و خاطره کردن.

استرید لیندگرن

هرقدر هم که خیال می کنین وقت ندارین و با خودتون می گین بابا دلت خوشه، پیشنهاد می کنم حتما این کتاب رو بخونین. کلاس هم نذارین که ما از این بچه بازی ها نمی کنیم و ببین یارو خل شده می گه بریم کتابای نوجوانان رو بخونیم و بابا ما خودمون یه پا مهندس و کارشناسیم و دماغمون خیلی باد داره و حرفمون برو داره و زشته بریم کتابخونه یا کتابفروشی و بگیم خانوم برادران شیردل دارین، بدین بریم بخونیم؟؟!( برای این دسته هم فکر خوبی دارم: می تونن برن بگن واسه خواهر کوچیکه شون  یا نوه شون یا نتیجه شون این کتاب رو می خوان!)

 

به هر حال با خودتونه. این کتاب از اوناییه که ارزش داره حتی آدم توی کتابخونه شخصیش داشته باشه و یه روزی روزگاری برای نوه نتیجه هاش اون رو بخونه.بغل

راستی دیروز هادی ساعی با تکواندو خداحافظی کرد. امیدوارم مثل همیشه از این به بعد هم موفق و پیروز باشه.

 

×××××××××××××××××××

تکمیلی بر این پست پس از پنج سال:

 

دوستانی پرسیده بودند چگونه می توانند این کتاب را مطالعه کنند. لینک های دانلود داستان و لینک دانلود موسیقی تیتراژ این فیلم ـ سریال را به دوستان هدیه می کنم. لذت ببرید.

 

لینک دانلود pdf کتاب برادران شیردل در سه بخش :


the brothers lionheart pdf download-part one

the brothers lionheart pdf download-part two

the brothers lionheart pdf download-part three

 

 

لینک دانلود موسیقی تیتراژ فیلم برادران شیردل :

 

The Brothers Lionheart (Bröderna Lejonhjärta) (1977) theme wma download

 

 


یکشنبه ۱٩ آبان ۱۳۸٧ساعت ٤:٥۸ ‎ب.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: دانلود موسیقی و دانلود کتاب و نویسندگی و دانلود موسیقی تیتراژ سریال برادران شیردل

سه روز دیگه این وبلاگ یکساله می شه و فکر می کنم یه خونه تکونی اساسی لازم باشه.
اولا از اینکه این همه مدت به وبلاگم سر نزدم از خودم شرمنده ام. ثانیا فکر می کنم مطالبی که تا به حال در اون نوشتم یکمی زیادی از روی احساسات بوده. وبلاگ دفترچه یادداشتیه که همه می تونن بخوننش. پس باید جانب حرمت ها رو نگه داشت. اگه زیادی از ته دل بنویسی چرک و کثیف میشه. گاهی باید از امید و زندگی هم نوشت. سیاست مال آدم های دور از دل و حقیقته. این حرفیه که توی دانشگاه به همه می گفتم اما انگار خودم فراموشش کرده بودم. آدمک های دنیای سیاست میان و میرن. اما تنها کسی که می تونه زندگی ما رو تغییر بده فقط خود ما هستیم. حزب و اسم و رسم و سیاست سیخی چنده؟ 

می نویسم همه آنچه مرا می ماند
می نویسم همه آنچه تو را می خواند
در چنین سرد شبی نحس و پلشت
چه کسی جز دل تو اسب مرا می راند؟!
 
من از نور می نویسم. 
من از نور می نویسم...

چهارشنبه ٧ فروردین ۱۳۸٧ساعت ٥:٠۳ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نویسندگی و ضد سیاست و دانشگاه و وبلاگنویسی در ایران

قلم برنده تر از شمشیر است.  

ادوارد بلورلیتون

 

سلام. این یک شروع در ساعت ۳و۱۰ دقیقه صبح است.بهترین زمان در طبیعت. امیدوارم قلم چون همیشه یاورم باشد تا این دستنوشته ها را تا زمان لازم ادامه دهم.

جمعه ۱٠ فروردین ۱۳۸٦ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ توسط آزاد جهان وطن نظرات ()
تگ ها: نویسندگی