خواب... کتاب... کباب!

برای اسم نوشته یهو این به نظرم رسید. یه جایی توی یکی از سریالهای آبکی تلویزیون شنیدمش. وصف حال یه بیکاره مثل خودم که یه چیزایی از نوشتن داستان هم سرش می شه.

یه کتاب دیگه از آسترید لیندگرن پیدا کردم:"رونیا دختر یک راهزن" ترجمه نسرین وکیلی

پشت جلدش علامت زده سالهای پایان دبستان و دوره راهنمایی!

خوب منم که کلاس هیچمم دیگه. پس می خونمشنیشخند

عکس هاش مال یه نقاشه به اسم ایلون ویکلند. حرف ندارن. انگار جون دارن و زنده ان.

اگه مثل من کلاس هیچم هستین یه وقت کوچولو بزارین و بعضی وقتا سراغ اینجور کتابا برین. بد نیست این دنیای بچگی.

حداقل توش می شه پرواز کرد یا حساب آدم بدا رو رسید یا حتی دوباره زنده شد. 

می دونم توی زندگی واقعی خیلی بهتر از اینا اتفاق میفته. آره می دونم. ولی گاهی هم بد نیست بد بگذرونیم نه! 

آره. من این روزا رونیا هستم. دختر یه راهزن!

/ 1 نظر / 47 بازدید
علی

نوع لهنتون از اون سال ها تا این سال ها فرق کرده اگه بشینید این پستاتون رو بخونید میفهمید . روزی جایی خوندم اگه در رودخونه ای شنا کردید دفعه ی بعد که به اون رودخونه برگردید نه شما ادم قبلید نه رودخونه رودخونه قبل. وبرای همه کاملا مشهود چون راکد بودن باعث فساد