منِ مامان‌بزرگ

*

 

نوروز امسال عجیب از راه رسید. دو روز قبل از نوروز، کاتالوگی از ناشرم دریافت کردم که در آن خبر انتشار جلد اول کتاب‌هایم چاپ شده بود.(باتوجه به فضاحت سال گذشته و البته آنطوری که سرش را موقع خانه‌تکانی بریده بودم، احتمالا این خبر یک اشتباه چاپی بیشتر نیست.)

 

روز ششم نوروز، ماهی‌های عیدمان تخم‌گذاری کردند و من الان یک مهدکودک ماهی‌قرمز دارم.(فقط منو تصور کنین که هر بعد از ظهر باید حدود صدتا بچه‌ماهی رو سوار کالسکه کنم ببرم پارک بچرخونم.)

 

روز هشتم نوروز هم پی‌پی خانم، جوجه مرغی که بعد از مشتی‌جان تابستان همراه آقا نان‌قندی عضو خانواده‌ی ما شده بود، اولین تخمش را گذاشت.(من دیگه رسما مامان‌بزرگ محسوب می‌شم.)

 

 

خلاصه که این از شروع امسال، امیدوارم ختمش هم اگر همینقدر غافلگیرکننده باشد اقلا یه کمی کمتر سکته دهنده باشد. : ))

 

 

**

 

از اونجایی که برای عید امسال، فک و فامیل انگار جمعیا رفته بودند گردشگری، دید و بازدید عیدی چندان در کار نبود و وقت مبارک رفت پی کتاب و فیلم و البته کلاه قرمزی. چسبنده‌ترین فیلمم را هم همین دیروز دیدم: "ضیافت هیولا".

 

 

***

 

Monster's Ball یک فیلم غافلگیرکننده است. واکنش‌ شخصیت‌ها در لحظه‌های بحرانی کاملا غیرقابل پیشبینی است؛ آنها راهی را می‌روند که اصلا فکرش را هم نمی‌کنی.

حضور "هیث لجر" آنقدر کوتاه ولی تاثیرگزار است که آرزو می‌کنی کاش فیلمنامه‌نویس بیشتر درباره‌اش گفته و نوشته بود. "بیلی باب تورنتن" طوری نقش را بازی می‌کند و پا به پای آن تحلیل می‌رود که انگار زندگی خودش را پیش می‌برد. "هالی بری" باید هم برای این نقش آن همه جایزه درو می‌کرد. حتی پدربزرگ هم خوب است. سرنوشت تک تک شخصیت‌ها حساب‌شده روی کاغذ آمده. و این وسط پدربزرگ خوب مزد نژادپرستیش را دریافت می‌کند. او که سرگرمیش جمع‌آوری خبرهای اعدام سیاهپوستان از روزنامه‌ی محلیست، در نهایت سر از محلی در می‌آورد که گرداگردش را سیاهپوستان گرفته‌اند و او کوچکترین راه فراری ندارد.

کارگردان همانیست که فیلم‌های Finding Neverland و Stay و Stranger Than Fiction را هم کارگردانی کرده. یعنی یکجورهایی تا حدودی کاردرست است.

راجر ایبرت این فیلم را بهترین فیلم 2001 انتخاب کرده. فیلمی که از خیلی از فیلم‌های بادکنکی این چندساله‌ی سینمای آمریکا هم درخشانتر به نظر می‌رسد. فیلمی در لوکیشنی غم‌زده و روستایی با مردمانی تنها، منفعت طلب، و اغلب نژادپرست و خودخواه که خیلی خیلی شبیه خودمان هستند.

 

 

****

پ.ن:

دهم عید این وبلاگ هشت‌ساله شد.(پیر شدیم رفت!) باید زودتر می‌آمدم چیزی درباره‌اش می‌نوشتم. اما تصمیم گرفته بودم خیلی سراغ اینترنت‌جات نیایم. هرچند جریان توافق و تفاهم و ... و البته وسوسه‌ی فیسبوک نگذاشت آدم بمانم. : )) در هر حال تا همین الان هم زیادی حرف نوشتم. اگه تنبلی نکنم شاید در پستی دیگر. 

 

 

/ 4 نظر / 10 بازدید
علی

سلام. روزتون بخیر. خخخخ این همه ماهی واقعا عالیه من دو تا ماهی قرمز داشتم که قبل از اینکه با سل پوستی بمیرن دادمشون بچه گربه هام خوردنشون فک کنم دیدینشون. مشتی بزرگ شده حالا؟ فک کنم الان دوسالش باشه از اولین بار که دیدمش. جالبه سن این وب از نصف سن من دوسال بیش تره! و این وب نمی دونم چی داره که دوسال هر روز چکش میکنم؟ قطعا به خاطر قلم نویسندش نیست! راستی تولد وبتون مبارک امیدوارم همیشه روشن باشه این چراغ کم تر وبلاگی و پیدا می کنی که بعضی وقتا تو سادگی بپیچونت.

علی

راستی نمی خواید درباره ی این کتاب بگید؟ نمی خوام فضولیمو بروز بدم.

زگیل خان

نمیدوونم تازگی چی شده که اینطوری جابجا ستهارو میبینم . کامنت میزارم. شاید از تاثیر تغییراتیه که تصمیم داشتم امسال به زندگیم بدم و هیچکدوم انجام نشد، بجز همین تصمیم شلختگی فکریم. کلی تبریک بابت خبر انتشار کتابها، انشالله که کتابهاتون بزنه فک و چونه این هری پاتر بی محتوای ذاللللله رو بیاره پایین. منهم چند صد باری تصمیم گرفتمم کتاب منتشر کنم ولی نمیدونم چرا فقط کتابهام، فصل دارن و ولاغیر. مثلا همیکن کتاب آخرم، 17 فصل داره اما داخل فصلهاش هیچی ننوشتم. کاشکی یکی پیدا میشد و این کتابهای نانوشته اندرون مخیله ام رو استخراج میکرد. نمیخاد نگران صد ماهی باشی، ما دو تا پیشی داریم که میفرستیم جهت عرض ادب و دستبوسی شما. بقیه اش با پیشی هاست. به هر حال، عمر ماهیها هم دست خدا و در شکم پیشی هاست. هشت سالگی وبلاگ هم با کلی تاخیر مبارک باشه. انشالله 280 ساله بشه و شما بنویسی و مسلما ما براش کامنت بزاریم. توبه شکنی نت هم مبارکت باشه. از من بشنو، لذتی که در شکستن توبه است، در هیچ چیز نیست. پس تا میتونی توبه کن و بشکن.