از عاشورا تا آش‌ورا

*

 

بچه که بودم. آنقدر که هنوز مدرسه نمی‌رفتم، روزهای عزاداری که می‌رسید بابایی دستمان را می‌گرفت و می‌برد حرم. آن‌موقع‌ها مثل حالا اینهمه ادا و ایست و بازرسی و دنگ‌و‌فنگ نبود و تمام دسته‌ها از شهر و روستاهای مختلف یکدفعه می‌ریختند توی حرم. آنقدر جرنگ‌جرنگ زنجیر و شرشر سنج و دامب‌و‌گرومپ طبل و شارق‌و‌شارق سینه‌زنی بود که الان که به آن روزها فکر می‌کنم بی‌تعارف کنسرت‌های راک و متال را برایم تداعی می‌کند. چیزی که وجدانا با موسیقی هاوس این دسته‌های عزاداری چاقال‌های امروز خیلی فرق می‌کرد. و البته نوحه‌ها هم مثل الان بند تنبانی نبود و آهنگ و وزنی خاص داشت که دل‌های پاک و بی‌خط را واقعا می‌لرزاند. شما مثلا بگو در نوع خودش یکجور لینکین‌پارک بود با ادویه‌ی صدای متیو بلامی یا حالا بیا داغش کنیم در موارد نادری حتی آوای ملکوتی استاد رابرت پلنت.

 

آن‌موقع‌ها، یک رادیو باتری‌خور زمان طاغوتی آخرین سیستم داشتیم(و کماکان داریم) با دو کیلو و هفتصد و چهل گرم وزن، و سوغات ماموریت عمان عمویم، که یادم هست بابایی آن را هم زیر بغل می‌زد، و جابه‌جا مراسم را روی نوارهای ‌سونی و تی‌دی‌کی که رویشان اسم‌هایی مثل اِبی و سوسن و پوران خط‌خطی شده بود، ضبط می‌کرد.(البته حالا که فکرش را که می‌کنم بابایی هیچوقت خیلی هم ضد موسیقی نبوده، که اگر بود آنهمه چهچهه‌های رادیویی شجریان چی بود که از بس سر ناهار در خانه تکرار شده بود مرا تا مدت‌ها از موسیقی سنتی دل‌زده کرده بود؟ و یا مثلا بعداز ظهر پنج‌سال پیش که بابا موقع برگشت از سیزده‌به‌در اعتراف کرد هایده دیگر هیچوقت تکرار نخواهد شد؟)

 

خلاصه آنهمه "شورش در خلق آدم" دورانی بود برای خودش. که البته رویه‌اش برای خانواده‌ی ما چند سالی بیشتر ادامه پیدا نکرد. من هم دیگر رنگ این مراسم را ندیده بودم تا رسید به عاشورای 88.

*

 

آن روز(الان می‌شود پنج‌سال پیش و سال دیگر می‌شود شش‌سال پیش و سال بعدترش ...) راه افتادم به قصد لبیک به فراخوان. هرچه به حرم نزدیک‌تر می‌شدم جمعیت توی کوچه‌ها بیشتر و بیشتر می‌شد. همه‌ی آدم‌ها خانوادگی دست هم را گرفته بودند و ریخته بودند بیرون. خانه به خانه در باز می‌شد و زن و مرد و بچه با قیافه‌هایی مصمم قدم به خیابان می‌گذاشتند. برایم عجیب بود. از بعد از هجده‌تیر (و یک‌کمی هم روز قدس) شهر من آرام شده بود و حالا این همه جمعیت؟!

 

امیدی رفته رفته در دلم پا می‌گرفت. مثل این بود که جادویی پنهان به کار افتاده بود و همه‌ی زامبی‌ها ناگهان آدم شده بودند. نیم‌ساعتی که از پیاده‌روی گذشت دیگر داشتم بال در می‌آوردم و به زور خودم را کنترل می‌کردم که از شوق به دیگران لبخند نزنم.

*

 

حس و حال خوبی بود و هنوز که فکرش را می‌کنم شاید از بهترین دقایق انبار شده توی ذهنم. مثلا فرض کن مثل حسی که داری وقتی برای اولینبار سیگار دود می‌کنی. یک لذتی که به نظرت یک‌عمر طول باید بکشد اما خب ... نمی‌کشد.
 

در هرحال، این خوشی هم از آنجور خوشی‌ها مستثنی نبود و همینطور که می‌رفتم کم‌کم نگاهم صاف می‌شد و حقیقت پیش چشمانم‌ تمام‌قد می‌ایستاد و خودش را آشکار می‌کرد. همه خوش و سرحال و یک‌قدم بودند و خیابان پر از جمعیت بود و نهایت راه حرم بود و در راه:

سر و دست بود که برای گرفتن ظرف‌های شله‌ و حلیم و شربت نذری می‌شکست.

*

 

ساعتی بعد، به حرم رسیدم، با دلی شکسته و ضمیری غم‌زده، درست مثل یک زائر اصیل و یک عزادار واجد شرایط.

دوری زدم، و برگشتم خانه.

 

برگشتم خانه، پای سیستمم که آن‌روزها سرعت اینترنت دایل‌آپش از ای‌دی‌اس‌ال امروز حقیقتا بیشتر بود، و می‌شد اخبار را مثل برق‌و‌باد گرفت. منم که کارت شصت‌ساعته‌ی جدیدی جور کرده بودم و... :

...عکس‌های خونین، ارابه‌های مرگ، پل‌ها و مغز‌های پخش‌شده روی آسفالت، خیل سیاه‌پوش‌ها، حقیقت همچنان در زنجیر...فریادی که از دورها مدام تکرار می‌کرد ندا، ندا بمون! ......

 

...

یک‌نفر بیاید مغز مرا از این خاطرات لجنی پاک کند. چی، سیگار؟ ... فعلا نه، ممنون.

 

 

 

*********

*********

این هم ترانه ای برای تلطیف فضا و حفظ روحیه و صفای ذهن:

Usher ft Nicki Minaj - She Came To Give It To You - 2014

گاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچران

/ 3 نظر / 28 بازدید
علی

تا حالا سر هیچ کدوم از پستاتون نخندیدبودم ! ولی سر این حسابی خندیدم اولش واقعا با حال بود اما نه من بچگیم همچین چیزیو تجربه نکردم الانم که سال به سال میگذره پام به تکیه نمیرسه با این که دلم میخواد اما پسرا معمولا دسته جمعی به این جور جاها میرن که برا من دسته جمعی مفهومی نداره!!! همون ترجیح میدم بیش تر درباره ی محرم بخونم تا تو این جور جاها مزخرفات نوحه خونارو گوش بدم. خخخخخخ میدونید از چی یادم اومد هفته ی پیش اتفاقی رفتم نمازخونه ی مدرسه که زیارت عاشورا بود اخر مراسم رفیقم بهم گفت اماده چندسال میخوام یه چیزی ازت بپرسم روم نمیشه بپرسم؟ گفتم بپرس گفت تو زرتشتیی؟ گفتم کی؟ من؟ نه براچی چنین چیزی به ذهنت رسید گفت چون این جورجاها نمیبینمت و همیشه هم بامعلمای دینی سراین جور چیزا بحث میکنی.اون جا بود که فهمیدم رفتن به این جورجاها لااقل نمیزاره مردم درموردت فک کنن زرتشتی! چی دارم میگمن من دارم خاطره تعریف میکنم همین جور الکی. راستی شما که حالو هوای به اون خوبی داشتید چرا میگید خاطرات لجنی؟

زگیل خان

از بچگی تا 14-15 سالگی، محرم هام، طوری دیگه بود. حقیقتش بیشتر واسه اینکه زنجیرهای مراقبت خانواده کمی شل تر میشد و اون چند روز آزادتر بودیم. اما الان سالهاست که هیچ تکیه و مسجدی نرفتم و عاشورا و قربان و عید و عزا، برام یکی هستن. البته نه اینکه برام عید باشن بلکه هر روزش عاشوراست بدون اینکه خودمون حق انتخابش رو داشته باشیم. یاد این ضبطها بخیر. هنوز هم نوارهای قدیم (بعضی ترانه های اون رژیمی بابا) رو دارم و مثل عتیقه نگهشون داشتم گرچه شک دارم بعد از 30-40 سال، اکثرشون صدایی روشون مونده باشه.