بی شوخی

 

*


دو سه روز پیش، یک سال دیگر بر عمرمان افزوده شد.

هیچ حس خاصی ندارم. پارسال انگار یه بمب بودم. امسال اما شبش که رسید با خودم گفتم خب که چی؟ حتی واسه خودم هدیه هم نخریدم. فکرش رو که می‌کنم می‌بینم دیگه تقریبا کافیمه. به فروغ  و حتی به بروسلی(ره) حسودیم می‌شه.

منصفانه نگاه کنیم آدم سی رو که رد می‌کنه دیگه مغزش کم‌کم به فنا میره و سلولای مغزی میرن تعطیلات. ایده‌های آدم برای زندگی دیگه ته کشیده. نهایتش اینه که بزنی به سیم دیوونگی و هرچی رو که تو بیست سالگی برات قدغن کرده بودن حالا که حساسیتا روت کمر شده تا جایی که ممکنه واسه خودت ممکن کنی. گذر سریع زمان هم دیگه خیلی برات مهم نیست. پس دلت به کتاب خوندن هم دیگه نمیره. با خودت میگی:«خب بیشتر از این بخونم که چی؟ من که دیگه ته کشیدم و اون چیزایی رو که باید در مورد حقایق زندگی بدونم فهمیدم، و دونستن بیشتر به دردم نمی‌خوره.»

بعد، سرگرمیت کم‌کم این می‌شه که بی دغدغه تا لنگ ظهر بخوابی و باقی روز هم به اونایی که برات عزیزن برسی.

خب، دیگه تمومه. با خودت که شوخی نداری.

 

 

**

 

"...رونیا حرف او [برک] را تایید کرد و گفت:«من مثل یک زنبور وحشی که شیره‌ی گل‌ها را می‌مکد، شیرینی تابستان را ازش می‌گیرم و مزه مزه می‌کنم. من همه‌ی این شیرینی‌ها را توی ظرفی از خاطره‌های تابستانی جمع می‌کنم. تا بعدا که ... بعدا که تابستان تمام شد با آنها زندگی کنم. می‌دانی توی آن ظرف چه چیزهایی هست؟»

 

و بلافاصله گفت:«خاطره‌ی طلوع خورشید تو همه‌ی روزها، بوته‌های بلوبِری، همه‌ی کک‌ومک‌هایی که روی بازوی تو هست، خاطره‌ی شب‌ها و مهتاب را روی رودخانه، آسمان پر از ستاره و جنگل را در گرمای ظهر وقتی که خورشید روی درخت‌های سرو می‌تابد، نم‌نم باران را تو شب‌ها و تمام سنجاب‌ها و روباه‌ها و خرگوش‌ها و گوزن‌ها و همه‌ی اسب‌های وحشی که می‌شناسیم‌شان و آن ساعت‌هایی را که آب‌تنی می‌کنیم و یا وقت‌هایی که تو جنگل اسب‌سواری می‌کنیم و همه‌ی آن چیزهایی که روی هم می‌شوند تابستان!»

 

برک گفت:«آشپز خوبی هستی، تابستان را تو ظرفت خوب جا انداختی، ادامه بده.» ..."

 

 

رونیا، دختر یک راهزن ـ آسترید لیندگرن ـ صفحات 203 و 204 ـ ترجمه‌ی نسرین وکیلی ـ نشر چشمه ـ چاپ اول، زمستان 1381

 

 

*

این کتاب خیلی خوبه. هر چند وقت یک بار باید بخونمش. درمورد مهر و محبت بین آدم‌هاست و معجزه‌ای که می‌تونه بکنه و بدبختی‌ها رو از بین ببره. درمورد یه عالمه موجود جادوییه و در مورد دوتا نوجوان که می‌خوان کاری کنن تابستان همیشه توی زندگیشون برقرار بمونه.

 

دوست داشتم وقتی می‌مردیم می‌رفتیم توی یه کتاب. منم می‌رفتم این تو. :‌ )

 

 

/ 4 نظر / 33 بازدید
علی

به به پس تولدتون بوده؟ از ته قلب بهتون تولدتونو تبریک می گم و امیدوارم امسال از چیزی که خودتون میسازید لذت ببرید.[لبخند][گل][گل][گل] به عنوان برشی از یک کتاب قسمت خوبشو انخاب کرده بودین اگه امسال تو نمایشگاه ببینمش می گیرمش. فانتزیه جالبیه رفتن تو کتابا!!! راستی زمان و عمر جز همون چیزهایی که نباید بهشون فکر کنی اسم همین چیزی که توشیم (خوب یا بد) زندگیه بگذاریم بگذره چه بهتر که با یه لبخند بگذره.

زگیل خان

به به به، تولدت مبارک. [گل] گدشته رو ولش کن، انشالله همه کرگدنهای خوشبختی، یکهو میریزن روی سرت و میترکونندت. من تا حالا واسه خودم هدیه نخریدم. یکبار باید امتحان کنم ببینم چه مزه ای میده. یک جوتیغیل (محصول مشترک جوجه تیغی و فیل البته با روشی کاملا شرعی) بشینه روی زبونت، تو که رسما مارو کشتی. یعنی چی که از 30 رد شدن، یعنی آخرش؟ اتفاقا اولشه. تازه شروع شده. با حساب شما، ما الان اسکلتی بر بادیم که بیشتر به درد سریالهای ترسناک، میخوریم. بخاطر معرفی کتاب هم ممنوون، اما چون گفتی بیش از حد استاندارد، تخیلی هست ( مهر و محبت بین آدم‌ها، معجزه‌، از بین برنده بدبختی‌ها)، پس نمیخونمش چون بیش از حد از ذهنم بدوره. [نیشخند]

سپیده

پدرم راه تمام زندگیست ، پدرم دلخوشی همیشگیست . روز پدر بر همه پدران مبارک[هورا]

هدیه

حتما این کتاب رو میخونم ،ممنون از معرفی. کتاب " سرزمین دور" یا " میو میو من" ، باعث شد با وبلاگ شما آشنا بشم !!