دل‌درد یک نسل

چند وقتی هست که ... یعنی چند سالی هست که متولدین دهة شصت قیام کرده اند. وقتی حرف از قیام می شود هزار صحنه در ذهن می جهد. ناگهان ده ها چهره و صدها واریتة مختلف از رنگ سرخ می جهد توی چشم.

اما ذهنمان خیلی دور نرود، قیام متولدین دهة شصت قیامی مخصوص به نسل خودشان است. نسلی که زادة سالهای جنگ است و از رنگ سرخ خاطرات تلخی داشته، دارد و مسلما خواهد داشت، و همین هم باعث می شود بدجوری از این رنگ دوری بجوید و سرش را گرم گذشته اش کند.

این قیام اصلا قیام نیست. یکجور دل‌درد است. یکجور دل‌درد مخصوص نسلی که نشسته در خود، و مرده در خود، و درجازننده است. نسلی که رفته رفته به دهة سی زندگی پا می گذارد. یک نسل که در پی سیاست افزایش جمعیت دهة شصت ناگهان به جهان فوران زد، و می رود که بشود یک نسل عظیم و پر جمعیت پیر افسرده که دل‌درد دارد. دل‌دردی به نام اعتیاد به نوستالژی.

نوستالژی؟! مگر گذشته‌مان چه داشت که معتاد به یادآوری ذهنیش باشیم؟! گذشته‌مان چه داشت؟! جز مارش های بی انتهای عملیات؟! جز حجله هایی که سر کوچه ها سبز می شدند؟! جز کامیون های تحویل کپسول گاز؟! جز کوپن شیر سوبسیدی ( یارانه ای) ؟! جز دفترچه های بسیج اقتصادی؟! جز رادیوی تنظیم شده روی موج بی بی سی؟! جز مهمانان تهرانی فراری از موشک‌باران؟! جز قطعنامه های آتش بسی که رد میشدند؟! جز نوحه های حاج صادق آهنگران؟! ...

گذشتة ما تمام رنج بود. و این میان از پس سال ها دلمان خوش است به سریال ها و کارتون های قیچی شدة آن سال ها. به دفترهای چهل برگ. به ساندویچ های گوجه و خیار، و به لواشک های زنگ های تفریح. به آلاسکاهای سرخ و سپید. به پفک نمکی. به پنیر دانمارکی. به بوی نفت چراغ گردسوز در تاریکی قطع شدن های مکرر برق. به کفتر های همسایه. به صدای چرخ و فلکی. به قژقژ گاری پیرمرد گلابی فروش. ... به ترانه « باز آمد بوی ماه مدرسه». به مقنعه های چانه دار. به سرهای ماشین شده. به خط‌کش خوردن های بی انتها. ...

 

***

و من از پی سال ها، هنوز هم دستم به ولخرجی نمی رود. هنوز هم روی برگه های سپید ریز می نویسم و گوشه و کنارهای سپید مانده اش را جا نمی اندازم که مبادا یکروز بی کاغذ بمانم. هنوز هم دلم می لرزد اگر ... روزی دوباره جنگ شود.

ما نسل فوران جمعیتی هستیم که قرار بود ارتش بیست میلیونی را تکمیل کنیم. و خوب ارتشی هم شدیم. ...

 

پ.ن مرتبط

افزایش یا کاهش جمعیت، مسئله این است!

 

پ.ن دو :

یکی از نوستالژی های شخصی من از دوران کودکی، کتابی که هیچوقت دلم نیامد مدادرنگی بردارم و طرح های نیمه رنگ شدة توی آن را تکمیل کنم:

کتاب رنگها به قلم و تصویرگری عباس کیارستمی

کتاب رنگها به قلم و تصویرگری عباس کیارستمی

**

/ 6 نظر / 34 بازدید
محسن

به نظرم بخش مهمی از کیارستمی تو همون سالهایی که تو کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان بود شکل گرفت ، اینو بعدا تو همه ی فیلمهاش و سبک مینیمال و استفاده از بچه ها میبینیم ؛ حتی تو مثل یه عاشق یا کپی برابر اصل که تو فرانسه و ژاپن ساخت ، باز ردی از کودکی رو میشه تو فیلم پیدا کرد ...

زگیل خان

بیچاره نسل ما. نه انقلاب کردیم، نه قیام کردیم، نه به حساب اومدیم. همه از نسل خودشون میگن. اما این وسط نسلی بود که کلا نسل نبود. بگمونم تنها نسل اشتباه تاریخ، نسل ما بود که بود اما نبود و هیچکس ندیدش. یعنی ترکیدیم با این بیان شیوا و چگرسوز. بریم و برای خودمون، اسفندی بالا بندازیم.

نصیرالدین جعفری

سلام. پست بسیار جالبی بود. پاراگرف سوم خیلی عالی بود اما به نظر من درد دل فقط نسل شما نیست و بسیار با این افراد درگیر هستند. [گل]

زگیل خان

اشتباه نشه یکوقت. نسلی که ما گفتیم، نسلی که شما گفتی، نبودااا.

زگیل خان

ای جانم. بچه پوزپلنگ رو خوب اومدی. اما لطفا منو یک بچه یوزپلنگ شاخدار محسوب کن. آخه همیشه آرزو داشتم شاخی داشتم و دنیارو شاخکاری میکردم. [نیشخند]