جعبه ای به نام تلویزیون

... مثل طلسم شده ها چشم از صفحة تلویزیون بر نمی داشتم. دیگر خیلی نمانده بود. باید می دیدم ارنستو بالاخره ته این سفر موتورسیکلتیش به کجا خواهد رسید که باعث خواهد شد یکزمانی تبدیل شود به الگوی چندین نسل برای مطالبة بی رودربایستی حقشان. باید می دیدم او چگونه او شد. گور بابای امتحان پایان ترم معادلات دیفرانسیل و انتگرال فردا صبح دانشگاه. ... من آنشب روی ترک موتور ارنستو باید تا ته ماجرا را می رفتم. من بودم و تلویزیون و یک فیلم سینمایی.

 

پیش‌ترها تلویزیون جعبه ای بود که هیبت و حرمت داشت. اگر وجود دو کانال نوستالژی دهة شصتی‌هاست، چهار کانال را دیگر دهة هفتادی‌ها خوب یادشان هست. هر کانال هفته ای یک فیلم داشت. کانال سه یکشنبه ها ساعت هشت شب، کانال دو سه‌شنبه ها ساعت نه شب، کانال یک جمعه ها ساعت چهار بعد‌از‌ظهر. اما کانال چهار که شبکة فرهیختگان بود کمی که گذشت جمعه ها ساعت هشت و نیم شب را به برنامه ای اختصاص داد به اسم سینما چهار که دنباله ای بود بر سینما دو و برای ده سال متوالی همچنان با نام های متفاوتی مثل سینما دو و سینما یک و سینمای نوروزی از طریق کانال های دیگر ادامه پیدا کرد. یک گروه دوست داشتنی به سرپرستی یک لوطی‌منش خرابات رفتة دست به چلیکی به اسم محمد حمیدی مقدم که سینمای ممنوع نوارهای وی‌اچ‌اسی را که داشت به سی‌دی‌های کم حجم تغییر قالب می داد، مفت و ارزان و با اندکی قیچی و خیاطی به داخل خانه ها کشاند. اسم کارگردانان و بازیگران همراه فرهنگ منحط غربیشان ناگهان لغزید توی خانه ها. برای من و امثال من که گنده ترین منبع اطلاعات سینماییشان از برنامة هنر هفتم تولیدی دهة شصت، و طنزهای زنده‌یادان چارلی چاپلین و نورمن ویزدم و لورل و هاردی آب می خورد، این برنامة سینما چهار و برنامه های مشابهی مثل سینما ماورا و روانشناسی و سینما شد یک دریچة جادویی به سرزمین عجایب. حتی کمی که گذشت گزارش هایی از کن و خبرهایی از اسکار هم درونش گنجانده شد. ...

سینما اینطوری بود که جفت پا پرید وسط و نشست کنار سریال هایی مثل شرلوک هلمز و هرکول پوآرو و ارتش سری و از سرزمین شمالی و دیگر دوست داشتنی های به اتمام رسیدة دهة شصت من و امثال من. [حتی این شبکة خبر جیز جگر زده تا یک سال اول شروع کارش برنامه های سینمایی قاطی خبرهایش می کرد تا جلب مخاطب کند. ]

 

تلویزیون آن دوره که انگار صدها سال پیش بود یکجور خدایی بود که هنوز نمرده و به باقی خدایان نپیوسته بود. هیبت و حرمت داشت. هنوز نشده بود تلویزیون دولتی. هنوز نشده بود بنگاه معاملات افکار. هنوز یک سیبیل کلفت دستمال یزدی بدست تو خالی یکه بزن قُرُق‌چی قمه‌بدست سر گذر نشده بود. هنوز میشد رویش حساب کرد. هنوز هم میشد گه گاه توصیه های ایمنی خانم خامنة، مجری برنامه کودک دوران کودکی‌مان را یواشکی و از ته دل پیچاند و تا میشد جلو رفت و چشم در چشم شیشه ایش دوخت و دست در گردنش انداخت و دنیا را در درونش تماشا کرد و به زمین و زمان گفت : گور بابای درس و مشق و امتحان معادلات دیفرانسیل فردا صبح! ... میشد نیمه شب پایش بیدار نشست و «خاطرات موتور سیکلت» والتر سالس را تماشا کرد و آمریکای جنوبی را دور زد و دور زد و دور زد و دور زد و ...

 

*** 

پ.ن : زمزمه هایی هست از آزادی چهار سرباز اسیر با پادرمیانی یکی از شاخ های اهل سنت زاهدان. بالاخره یک خبر خوب در سال نود و سه.بغل

/ 6 نظر / 38 بازدید
آرا

جالبه که من مطالب شما یکبار آرام برای خودم وبار دوم باصدای بلند برای همه ی اعضای خانواده می خوانم. وبعد درباره اش به بحث می نشینیم. از توضیح مطلب از سارتر تا هرزوگ هم سپاسگزارم

حامد

خانه زیبایی داری هموطن و حتما قلم زیبایی

محسن

نمیدونم دقت کردین یا نه ... انعکاس پرتوي خورشيد به وقت غروب تو شيشه ش واقعا زيباست (و البته که باید اون لحظه خاموش باشه تا زیبایی به چشم بیاد)

محسن

نکته در اینه که این دستگاه تنها وقتی زیباست که خاموش باشه!

مهيار

ياد پنجشنبه شبهاى سينما يك به خير. يك ليوان شيرقهوه و تا ساعت ٢ صبح بيدار ماندن. مسير سبز، راههاى افتخار، حتى حصار ضد خرگوش. يك دوره اى شد كه هر هفته ٤ - ٥ برنامه سينمايي پخش ميشد و حدودا ١٠ فيلم از كانلهاي مختلف. سينما يك، سينما ٤، سينما زهرمار، صد فيلم، سينما ماورا و... حالا چي؟ كو آن محفل مستى؟